در این مدت ، زندگی به گونهای سپری شده است که میتوانم سالها بدون ِآنکه اتفاق ِغمانگیزی رخ دهد ، غمگین بمانم .
ترسِ ما از دشمن بود ، اما آنانکه واقعاً شکستمان دادند، عزیزانی بودند که قولِ ماندن و وفاداری داده بودند، ضربه زدند و رفتند؛ و من همان لحظه فهمیدم که بعضی زخمها را غریبهها نمیزنند، آشناها میزنند .
من برای تو پناه بودم ؛ اما تو آنقدر به سقوط عادت کرده بودی که آرامش ، دیگر وسوسهات نمیکرد .