- تامیلا -
- وَ إِنَّمَا أَبكِی مَخَافَةَ أَن تَطُولَ حَیاتِی ؛
هذه المرّة بدأ الألم في عقلي
أظن أن قلبي قد تّلف ؛
- تامیلا -
هذه المرّة بدأ الألم في عقلي أظن أن قلبي قد تّلف ؛
این بار درد در مغزم شروع شد ، گمان میکنم قلبم از بين رفته است ؛
یکجایِکارمیلنگد ..
یازنگِدرخراباست ، یاگوشیِتلفن
وگرنهبعیدمیدانم
توفراموشمکردهباشی .
یکیازبزرگترینترسهام ؛ ازدستدادنِ
آدمایِمهمِزندگیمه ، اماحالامندارمبا
ترسمزندگیمیکنم ..
خانجونهمیشهمیگه :
اگهدلتپُربودازآدما ، بروتوآشپزخونه
ظرفبشورُبادیواراشدردوُدلکن
اینجوریهمدلتسبکمیشه ، همخونهتتمیز
* خانجوندستامپوستپوستشدبس
کهدردوُدلکردم ..
لطفاآهنگهاییکهبراتونمیفرستمُ
دوستداشتهباشیدوُمراقبشونباشید
منیهدورباهرکدومشون ؛ زندگیکردم .
ازخانجونپرسیدم ،
تعریفتازعشقچیه؟
گفت : مادر ، عشقهیچینیستجز وابستگیِچشماتبهدیدنِکسی ..