eitaa logo
- تامیلا -
1.2هزار دنبال‌کننده
630 عکس
119 ویدیو
10 فایل
برایَم از دریایی بگو که رگهای آبیِ زیر پوستت به آنجا می‌ریزند ؛ - .. آدمیزاد طومارِ طولانیِ انتظار است . . ؛ 🌛 وَ تامیلا هم‌تعریفِ بخشش است ، بخششِ بغض‌های بلعیده شده ..
مشاهده در ایتا
دانلود
نمیدونم‌چه‌حکمتیِ‌ ؛ هر‌مشکلی‌حل‌میشه‌ یه‌مشکل‌حل‌نشده‌هنوز‌هست‌ .. اوس‌کریم‌‌ ؛ تصدقت‌شم‌یه‌‌نگاهیم‌به‌ما‌بکن‌ ..
یه‌‌بنده‌خدایی‌ ؛ قلبش‌درد‌میکنه‌‌ و‌‌دکترا‌گفتن‌ممکنه‌کارش‌به‌عمل‌کشیده‌بشه‌ میشه‌منت‌بزارید‌براش‌دعا‌کنید؟‌ قربون‌معرفتتون‌ ..
- تامیلا -
از‌احوالاتِ‌امشب‌ ..
-
- تامیلا -
راهرو‌هایِ‌شلوغ‌بیمارستان‌‌‌ ؛ بویِ‌الکل‌ صدای‌نفس‌های‌‌به‌شماره‌افتاده‌یِ‌‌پیرزن‌ ؛ مردی‌که‌از‌نگرانی‌‌با‌عجله‌پولِ‌پذیرشُ‌واریز‌میکنه‌ُ‌مدام‌از‌پرستارا‌میپرسه‌ : حالش‌خوب‌میشه‌؟ ؛ صدایِ‌گریه‌یِ‌نوزاد‌‌‌ .. همهُ‌همه‌‌ ؛ باعث‌میشد‌یه‌حس‌عجیبُ‌مبهم‌ ته‌دلم‌جا‌خوش‌کنه‌ ..‌ از‌راهرویِ‌شلوغ‌بیمارستان‌که‌میگذرم‌ ؛ واردِ‌بخش‌اورژانس‌میشم‌ . بخش‌اورژانس‌بیشتر‌از‌هر‌وقتی‌‌‌شلوغه‌ .. پسری‌که‌دستش‌شکسته‌‌‌ ؛ پیرزنی‌که‌‌سکته‌قلبی‌کرده‌بود‌ ؛ دختری‌که‌ برای‌شیمی‌درمانی‌اومده‌بود‌ ؛ مردی‌که‌برای‌‌ترخیص‌‌عجله‌داشت .. راهرویِ‌اورژانسُ‌که‌رد‌کردم‌به‌درِ‌شیشه‌ای‌ ‌برخوردم‌که‌‌‌جمله‌یِ‌ : " بخشِ‌‌مراقبت‌ویژه‌اورژانس‌ " روش‌خودنمایی‌میکرد‌ واردِ‌بخش‌شدم‌‌‌ .. پیرمرد‌ ؛ پیر‌زنایی‌که‌بخاطرمشکلات‌قلبیُ‌تنفسی‌شون‌ ؛ رویِ‌این‌تختا‌دراز‌کشیده‌بودنُ‌‌ ؛ با‌کمک‌ماسک‌‌تنفسی‌نفس‌میکشیدن‌‌ ؛ و‌‌بچه‌هاُ‌نوه‌هاشون‌دورشونُ‌گرفته‌بودن‌ .. میونِ‌همه‌یِ‌اینا‌ ؛ جوون‌هاُ‌نووجون‌هایی‌‌‌بودن‌که‌ غمُ‌غصه‌هاشون‌باعث‌شده‌بود‌‌پاشون ‌‌به‌اینجا‌باز‌بشه‌‌ .. گوشه‌یِ‌بخش‌رویِ‌یکی‌از‌تختا‌‌دخترِ‌۱۸‌ ؛ ۱۹‌ساله‌ای‌‌دراز‌کشیده‌بودُ‌ ؛ با‌نگاهش‌سقفُ‌میکاویید‌ دلم‌خواست‌باهاش‌حرف‌بزنم‌‌ ؛ به‌تابلویِ‌بالا‌سرش‌نگاهی‌انداختم‌ بیمار : فاطمه‌رضایی‌‌ پزشک‌معالج : دکتر‌‌قانع‌ رفتم‌سمت‌تختش‌‌ ؛ از‌درِ‌شوخی‌‌وارد‌شدم‌ - سلاام‌خانووم‌‌ ؛ انقدر‌‌به‌این‌سقف‌بیچاره‌نگاه‌نکن‌ ؛ بابا‌معذب‌شد ؛ ‌‌‌‌‌یکمم‌مارو‌نگاه‌کن‌ نگاهشُ‌از‌سقف‌گرفتُ‌چشمایِ‌غم‌زده‌شُ‌بهم‌ دوخت‌‌ ؛ خندید‌‌‌‌ چهره‌مُ‌‌آنالیز‌‌میکرد‌ُ‌سعی‌داشت‌ ؛ بفهمه‌کدوم‌یکی‌از‌اقوامشم‌ .. - ‌زیاد‌تلاش‌نکن‌ ؛ منو‌نمیشناسی‌عزیزمم‌‌ ولی‌خودمونیم‌آ‌ ؛ خیلی‌خوشگلی‌دختر‌ + نه‌به‌قشنگیِ‌تو‌‌ - اینجا‌چیکار‌میکنی‌؟ ؛ ای‌کلک‌نکنه‌خودتُ‌زدی‌به‌مریضی‌که‌بیای‌یه‌سرم‌بخوری‌؟‌ بازم‌خندید‌ ؛ اما‌خنده‌ش‌بیشتر‌شبیه‌تلخند‌بود‌ ؛ تا‌لبخند‌‌ + راستش‌‌از‌بچگی‌با‌غم‌بزرگ‌شدم‌‌ ؛ از‌بچگی‌شب‌که‌میشد‌ ؛ عروسکامُ‌بغل‌میکردمُ‌گریه‌میکردم‌ ؛ از‌بچگی‌‌غصه‌هامُ‌به‌دوش‌میکشیدم‌ ..‌ ۱‌۵‌سالم‌بود‌که‌مامانم‌‌فوت‌کرد‌ ؛ خودم‌با‌دستایِ‌خودم‌‌گذاشتمش‌تو‌خاک‌‌ ؛ به‌‌خاکا‌سپردم‌مراقب‌مامانم‌باشن‌‌ ..‌ شکسته‌شدن‌‌بابامُ‌با‌چشمام‌دیدم‌‌ ؛ دیگه‌هیچوقت‌فاطمه‌ی‌سابق‌نشدم‌ ‌روزی‌که‌صمیمی‌ترین‌رفیقم‌سرطان‌گرفت‌‌ ؛ همش‌۱۷‌سالم‌بود‌ ؛ پا‌به‌پایِ‌رفیقم‌درد‌میکشیدم باهم‌رفتیم‌موهامونو‌از‌ته‌زدیم‌‌ ؛ هرروز‌لاغر‌تر‌از‌قبل‌میشدُ‌اثرات‌شیمی ‌‌‌درمانی‌تویِ‌چهره‌ش‌مشخص‌بود‌‌ ؛ روزی‌که‌میخواست‌بره‌اتاق‌عمل‌‌‌‌‌‌بهم‌قول‌داد‌‌‌ برگرده‌ ؛ قول‌داد‌‌نزاره‌دیگه‌تنها‌بشم‌ .. تا‌اینجا‌سعی‌داشت‌لرزشِ‌صداشُ‌‌اشکِ‌تویِ‌ چشماشُ‌پنهون‌کنه‌‌ ؛ اما‌دیگه‌موفق‌نبود‌ بغضش‌ترکیدُ‌اشکاش‌جاری‌شد‌رویِ‌گونه‌هاش‌‌ + ولی ؛ اونم‌تنهام‌گذاشت‌ اونجا‌بود‌که‌دیگه‌قلبم‌‌تویِ‌دادگاه‌‌‌ِ‌وجودم‌ داد‌زد‌ ؛ من‌اعتراض‌دارم‌ .. چه‌خبره‌؟‌همه‌یِ‌غمُ‌غصه‌هارو‌من‌باید‌به‌دوش‌بکشم‌؟‌ دیگه‌نمیتونم‌تحمل‌کنم‌‌‌‌ .. از‌اون‌روز‌به‌بعد‌قلبم‌سر‌ناسازگاری‌راه‌انداخت‌ُ ؛ هر‌چند‌وقت‌یک‌بار‌منو‌میکشونه‌اینجا‌ البته‌بهش‌حق‌میدما‌‌‌‌این‌همه‌غم‌ُ‌دغدغه‌تو‌ یه‌ماهیچه‌یِ‌کوچیک‌جا‌نمیشه‌‌ .. بغض‌به‌گلوم‌چنگ‌میزدُ‌‌‌اشکام‌پشت‌‌‌پرده‌یِ‌ چشمام‌تقلا‌میکردن‌برایِ‌ریختن‌‌ .. چقدر‌سرگذشتِ‌ادما‌پر‌پیچُ‌خمُ‌ ؛ غم‌انگیز‌ه‌‌ کسی‌چه‌میدونه‌آدما‌تویِ‌گذشته‌شون‌چی‌ کشیدن؟ تک‌تک‌آدمای‌اطرافمون‌‌یه‌سرگذشتی‌دارنُ‌ ما‌از‌اون‌بی‌خبریم‌ .. لبخندی‌به‌روش‌زدم‌‌‌‌ُ‌سعی‌کردم‌بحثُ‌عوض‌ کنم‌ .. - ولی‌میگم‌دقت‌کردی‌چقدر‌قشنگ ‌میخندی؟ این‌بار‌یه‌لبخند‌عمیق‌زد‌ ؛ ازاون‌لبخندایی‌که‌‌غمُ‌غصه‌رو‌میشست ‌میبرد‌ + ‌توعم‌همینطور‌‌‌ ؛ نگفتی‌‌اسمت‌چیه؟‌ دستمُ‌به‌سمتش‌دراز‌کردمُ‌گفتم - من‌نرگس‌ساداتم دستشُ‌جلو‌آوردُ‌دستمُ‌فشرد‌ + اسمتم‌مثل‌خودت‌قشنگه‌ خیلی‌خوشحال‌شدم‌از‌آشنایی‌باهات‌ ممنون‌که‌به‌حرفام‌گوش‌دادی‌ - دورت‌بگردم‌‌ ؛‌ کم‌نیاری‌آ‌ ؛ قوی‌باش‌همه‌یِ‌اینا‌یه‌روزی‌میگذرهُ‌‌ ؛ ‌قراره‌روزایِ‌قشنگی‌بیاد‌ ؛ انقدر‌قشنگ‌که‌تو‌از‌ته‌دلت‌قهقهه‌بزنیُ‌بگی‌ خدایا‌بلاخره‌شد‌ ..‌‌‌ ‌با‌گفتن‌این‌حرفا‌عمق‌لبخند‌ش‌بیشتر‌ ‌میشد‌‌ .. بعد‌از‌چند‌دقیقه‌حرف‌زدن‌‌‌ازش‌خداحافظی‌ کردمُ‌ ؛ مدام‌‌ذهنم‌درگیرِ‌حرفاش‌بود‌ .. راست‌میگفت‌‌ ؛ قلبِ‌آدما‌خیلی‌کوچیکه‌ ..‌ بعد‌از‌غمِ‌دومُ‌سوم‌ ؛ ‌گنجایش‌غمِ‌دیگه‌ای‌ُ نداره‌ ؛ اون‌وقت‌باید‌‌مثل‌خانجون‌ ؛ که‌‌لباسایِ‌زمستونیُ‌به‌زور‌تویِ‌بقچه‌جا ‌میکنهُ‌ ؛ زیپشُ‌میبنده‌‌و‌حتی‌گاهی‌از‌شدت‌پر‌بودنِ‌ بقچه ؛ ‌‌زیپ‌از‌دستش‌در‌میره‌ .. بشینی‌کنارِ‌قلبت‌ ؛ یکی‌یکی‌غمارو‌بزاری‌تو‌قلبتُ‌بعد‌به‌زور‌زیپِ‌دلتُ‌ببندی‌‌ قلبِ‌آدما‌زود‌میگیره‌ ؛ زود‌میشکنه‌ ؛ زود‌کم‌میاره .. مراقب‌‌شیشه‌یِ‌‌بلوریِ‌قلبتون‌باشید‌ '!
یه‌عده‌هم‌هستن‌ ؛ تا‌وقتی‌کارشون‌بهت‌گیر‌باشه‌براشون ‌مهمی .. همین‌که‌‌کارشون‌‌راه‌بیوفته‌ ؛ دیگه‌نمیشناسنت‌ ..‌
دوسش‌داری؟
- تامیلا -
دوسش‌داری؟
‌این‌یه‌سوالِ‌روانشناسیِ ؛ که‌بدونِ‌بردنِ‌ هیچ‌اسمی‌میاد‌تو‌ذهنت‌ ..
اِذ‌جَاءوکُم‌ْ‌مِنْ‌فَوْقِکُمْ‌‌‌وَ‌مِنْ‌أَسْفَلَ‌مِنْکـُم‌‌و‌َإِذْ زَاغَتِ‌الْأَبْـصَارُ‌وُ‌بَلَغَتِ‌الْقُلُوبُ‌الْحَنَا‌جِرَ‌وَ تَظُنُّونَ‌بِاللَّهِ‌الظُّنُونَا .
- تامیلا -
اِذ‌جَاءوکُم‌ْ‌مِنْ‌فَوْقِکُمْ‌‌‌وَ‌مِنْ‌أَسْفَلَ‌مِنْکـُم‌‌و‌َإِذْ زَاغَتِ‌الْأَبْـصَارُ‌وُ‌بَلَغَت
- پس‌چون‌مشکلات‌‌از‌بالا‌و‌پایین‌آمدند‌ ؛ و چشم‌هایت‌از‌وحشت‌فرو‌رفتند‌و‌تمامِ‌ وجودت‌لرزید ، گفتم‌کمک‌هایم‌درراه‌است‌ و‌چشم‌دوختم‌که‌ببینم‌باورم‌میکنی ؛ اما‌به‌من‌شک‌داشتی‌ . [ سوره‌احزاب‌ ؛ آیه‌۱۰ ]