نمیدونمچهحکمتیِ ؛ هرمشکلیحلمیشه
یهمشکلحلنشدههنوزهست ..
اوسکریم ؛ تصدقتشمیهنگاهیمبهمابکن ..
یهبندهخدایی ؛ قلبشدردمیکنه
ودکتراگفتنممکنهکارشبهعملکشیدهبشه
میشهمنتبزاریدبراشدعاکنید؟
قربونمعرفتتون ..
- تامیلا -
راهروهایِشلوغبیمارستان ؛ بویِالکل
صداینفسهایبهشمارهافتادهیِپیرزن ؛
مردیکهازنگرانیباعجلهپولِپذیرشُواریزمیکنهُمدامازپرستارامیپرسه : حالشخوبمیشه؟ ؛ صدایِگریهیِنوزاد ..
همهُهمه ؛ باعثمیشدیهحسعجیبُمبهم
تهدلمجاخوشکنه ..
ازراهرویِشلوغبیمارستانکهمیگذرم ؛
واردِبخشاورژانسمیشم .
بخشاورژانسبیشترازهروقتیشلوغه ..
پسریکهدستششکسته ؛ پیرزنیکهسکتهقلبیکردهبود ؛ دختریکه
برایشیمیدرمانیاومدهبود ؛ مردیکهبرایترخیصعجلهداشت ..
راهرویِاورژانسُکهردکردمبهدرِشیشهای
برخوردمکهجملهیِ :
" بخشِمراقبتویژهاورژانس " روشخودنماییمیکرد
واردِبخششدم ..
پیرمرد ؛ پیرزناییکهبخاطرمشکلاتقلبیُتنفسیشون ؛ رویِاینتختادرازکشیدهبودنُ ؛ باکمکماسکتنفسینفسمیکشیدن ؛ وبچههاُنوههاشوندورشونُگرفتهبودن ..
میونِهمهیِاینا ؛ جوونهاُنووجونهاییبودنکه
غمُغصههاشونباعثشدهبودپاشون بهاینجابازبشه ..
گوشهیِبخشرویِیکیازتختادخترِ۱۸ ؛ ۱۹سالهایدرازکشیدهبودُ ؛ بانگاهشسقفُمیکاویید
دلمخواستباهاشحرفبزنم ؛ بهتابلویِبالاسرشنگاهیانداختم
بیمار : فاطمهرضایی
پزشکمعالج : دکترقانع
رفتمسمتتختش ؛ ازدرِشوخیواردشدم
- سلاامخانووم ؛ انقدربهاینسقفبیچارهنگاهنکن ؛ بابامعذبشد ؛ یکمممارونگاهکن
نگاهشُازسقفگرفتُچشمایِغمزدهشُبهم دوخت ؛ خندید
چهرهمُآنالیزمیکردُسعیداشت ؛ بفهمهکدومیکیازاقوامشم ..
- زیادتلاشنکن ؛ منونمیشناسیعزیزمم
ولیخودمونیمآ ؛ خیلیخوشگلیدختر
+ نهبهقشنگیِتو
- اینجاچیکارمیکنی؟ ؛ ایکلکنکنهخودتُزدیبهمریضیکهبیاییهسرمبخوری؟
بازمخندید ؛ اماخندهشبیشترشبیهتلخندبود ؛ تالبخند
+ راستشازبچگیباغمبزرگشدم ؛ ازبچگیشبکهمیشد ؛ عروسکامُبغلمیکردمُگریهمیکردم ؛ ازبچگیغصههامُبهدوشمیکشیدم ..
۱۵سالمبودکهمامانمفوتکرد ؛ خودمبادستایِخودمگذاشتمشتوخاک ؛ بهخاکاسپردممراقبمامانمباشن ..
شکستهشدنبابامُباچشمامدیدم ؛ دیگههیچوقتفاطمهیسابقنشدم
روزیکهصمیمیترینرفیقمسرطانگرفت ؛ همش۱۷سالمبود ؛ پابهپایِرفیقمدردمیکشیدم باهمرفتیمموهامونوازتهزدیم ؛ هرروزلاغرترازقبلمیشدُاثراتشیمی درمانیتویِچهرهشمشخصبود ؛ روزیکهمیخواستبرهاتاقعملبهمقولداد برگرده ؛ قولدادنزارهدیگهتنهابشم ..
تااینجاسعیداشتلرزشِصداشُاشکِتویِ چشماشُپنهونکنه ؛ امادیگهموفقنبود
بغضشترکیدُاشکاشجاریشدرویِگونههاش
+ ولی ؛ اونمتنهامگذاشت
اونجابودکهدیگهقلبمتویِدادگاهِوجودم
دادزد ؛ مناعتراضدارم .. چهخبره؟همهیِغمُغصههارومنبایدبهدوشبکشم؟
دیگهنمیتونمتحملکنم ..
ازاونروزبهبعدقلبمسرناسازگاریراهانداختُ ؛ هرچندوقتیکبارمنومیکشونهاینجا البتهبهشحقمیدمااینهمهغمُدغدغهتو یهماهیچهیِکوچیکجانمیشه ..
بغضبهگلومچنگمیزدُاشکامپشتپردهیِ چشمامتقلامیکردنبرایِریختن ..
چقدرسرگذشتِادماپرپیچُخمُ ؛ غمانگیزه
کسیچهمیدونهآدماتویِگذشتهشونچی کشیدن؟
تکتکآدمایاطرافمونیهسرگذشتیدارنُ ماازاونبیخبریم ..
لبخندیبهروشزدمُسعیکردمبحثُعوض کنم ..
- ولیمیگمدقتکردیچقدرقشنگ میخندی؟
اینباریهلبخندعمیقزد ؛ ازاونلبخنداییکهغمُغصهرومیشست میبرد
+ توعمهمینطور ؛ نگفتیاسمتچیه؟
دستمُبهسمتشدرازکردمُگفتم
- مننرگسساداتم
دستشُجلوآوردُدستمُفشرد
+ اسمتممثلخودتقشنگه خیلیخوشحالشدمازآشناییباهات
ممنونکهبهحرفامگوشدادی
- دورتبگردم ؛ کمنیاریآ ؛ قویباشهمهیِاینایهروزیمیگذرهُ ؛ قرارهروزایِقشنگیبیاد ؛ انقدرقشنگکهتوازتهدلتقهقههبزنیُبگی
خدایابلاخرهشد ..
باگفتناینحرفاعمقلبخندشبیشتر میشد ..
بعدازچنددقیقهحرفزدنازشخداحافظی کردمُ ؛ مدامذهنمدرگیرِحرفاشبود ..
راستمیگفت ؛ قلبِآدماخیلیکوچیکه ..
بعدازغمِدومُسوم ؛ گنجایشغمِدیگهایُ نداره ؛ اونوقتبایدمثلخانجون ؛ کهلباسایِزمستونیُبهزورتویِبقچهجا میکنهُ ؛ زیپشُمیبندهوحتیگاهیازشدتپربودنِ بقچه ؛ زیپازدستشدرمیره .. بشینیکنارِقلبت ؛ یکییکیغماروبزاریتوقلبتُبعدبهزورزیپِدلتُببندی
قلبِآدمازودمیگیره ؛ زودمیشکنه ؛ زودکممیاره ..
مراقبشیشهیِبلوریِقلبتونباشید '!
یهعدههمهستن ؛ تاوقتیکارشونبهتگیرباشهبراشون مهمی ..
همینکهکارشونراهبیوفته ؛ دیگهنمیشناسنت ..
- تامیلا -
دوسشداری؟
اینیهسوالِروانشناسیِ ؛ کهبدونِبردنِ
هیچاسمیمیادتوذهنت ..
اِذجَاءوکُمْمِنْفَوْقِکُمْوَمِنْأَسْفَلَمِنْکـُموَإِذْ
زَاغَتِالْأَبْـصَارُوُبَلَغَتِالْقُلُوبُالْحَنَاجِرَوَ تَظُنُّونَبِاللَّهِالظُّنُونَا .
- تامیلا -
اِذجَاءوکُمْمِنْفَوْقِکُمْوَمِنْأَسْفَلَمِنْکـُموَإِذْ زَاغَتِالْأَبْـصَارُوُبَلَغَت
- پسچونمشکلاتازبالاوپایینآمدند ؛ و چشمهایتازوحشتفرورفتندوتمامِ وجودتلرزید ، گفتمکمکهایمدرراهاست
وچشمدوختمکهببینمباورممیکنی ؛ امابهمنشکداشتی .
[ سورهاحزاب ؛ آیه۱۰ ]