هدایت شده از مجلهٔ مدام
🔹 خرید اشتراک یکسالهٔ مدام آغاز شد! 🔹
🔑 با تهیهٔ اشتراک، بدون دغدغه و تنها با یک سفارش، شمارههای ۱۱ تا ۱۶ مجله را دریافت کنید و از ۴۰٪ #تخفیف_ویژه + #ارسال_رایگان بهرهمند شوید.
✅ تحویل سریعتر: مشترکان همیشه اولین نفراتی هستند که مجله را دریافت میکنند.
✅ صرفهجویی مالی: بیشترین تخفیف خرید تکی۲۰٪ بوده، اما مشترکان مدام ۴۰٪ تخفیف + ارسال رایگان دارند!
✅ ثبات قیمت: افزایش قیمتها شامل حال مشترکان نمیشود.
🔗 برای تهیهٔ اشتراک به سایت مدام سر بزنید یا به ما پیام بدهید. 👇
https://modaammag.ir/shop/
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
🔹 خرید اشتراک یکسالهٔ مدام آغاز شد! 🔹 🔑 با تهیهٔ اشتراک، بدون دغدغه و تنها با یک سفارش، شمارههای
سلام و ارادت.
بنده علاوه بر تخفیفی که خود سایت مجله اعمال کرده، چند کد تخفیف اختصاصی هم دارم. اگر کسی خواست به پی وی من پیام بده : @mirzaiiyi
مجله مدام حقیقتا از مجلات قدرتمند در حوزه ادبیات داستان هست. مطمئن باشید از خریدش پشیمون نمیشید و کلی داستان و ناداستان باکیفیت میخونید.
این فرصت طلایی و استثنایی خرید اشتراک رو از دست ندید. خیلی زیر قیمته!
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
سلام و ارادت. بنده علاوه بر تخفیفی که خود سایت مجله اعمال کرده، چند کد تخفیف اختصاصی هم دارم. اگر کس
کد من 100 ت کم میکنه
بدو بدو دوسه تا بیشتر نموندهها
اون همه داستان و ناداستان باکیفیت و عالی اونم با چاپ رنگی در انتظارته دیگه چی میخوای
¬¬¬¬
باتوجه به درخواست شما دوستان عزیزم، تصمیم گرفتم طبق نظر خودم، آن جلساتی را که از برنامه «چای با نویسنده» مفیدتر بود، نام ببرم و رتبه بندی کنم.
جلساتی که میهمانش نویسنده است ( و نه شاعر) را به این ترتیب مفید میدانم :
_ مصطفی مستور
_ نسیم مرعشی
_ مرتضی برزگر
_ محمدحسن شهسواری
_شادمهر راستین
_ مهدی افروزمنش
بقیه جلسات را با هر ترتیبی که دوست داشتید ببینید.
#معرفی
#معرفی_پادکست
¬¬¬
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬ @Taranoma
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
¬¬¬¬ باتوجه به درخواست شما دوستان عزیزم، تصمیم گرفتم طبق نظر خودم، آن جلساتی را که از برنامه «چای با
یه اصلاحیه ریز خورد
محتوای این جلسهٔ آقای شهسواری با محتوای جلسهای که با آرش دبستانی داشت خلط شد.
¬¬¬¬
کنار هم رو به لپتاپ مشکی بابا رج زده بودیم. خندههامان یکهو میترکید و بوی نفسهامان درهم میشد. چشمها به هم دوخته میشد و برق نگاهها از این چشم به آن چشم، و از آن نگاه به آن نگاه کشیده میشد. آفتابِ ساعتِ دو، از پنجرهی پشت سرمان روی مانیتور میافتاد و بابا هی نور صفحه را کم و زیاد میکرد. بعد از چندسال دوباره بابا پوشه فیلم و عکسهای قدیمیمان را باز کرده بود. روی هر فیلم که کلیک میکرد صدایی از پانزدهبیست سال پیش، توی سهکنج اتاق میپیچید. صداها که پخش میشد، بوی فضای فیلم، توی بینیهامان حاضر میشد، لباسها توی تنمان احساس میشد، و اگر چیزی خورده بودیم دوباره مزهاش توی دهانمان ریخته میشد.
هرکس که صداش پخش میشد، سریع نگاهش را از دیگران میدزدید و برق چشمهاش را مخفی میکرد. خواهر کوچکم هی میگفت «این کیه؟»، «اون کیه؟»، «اینجا چند سالشه؟»، «اینجا کجاست؟» و بابا هی برق توی چشمهاش مینشست و با صدایی که رنگ «یادش بخیر» تویش بود، توضیح میداد.
_ این محمده
_ اینم علیه
_ اینجا تازه به دنیا اومده بود
_ اینجا دارن با هم مداحی میخونن
_ اینجا هم نمایشگاه کتابه. تهران. محمد یه چیزی میخونه و جایزه میگیره. چی داشتی میخوندی؟
خنده روی لبهامان مینشست و گوشهی چشمها و گونههامان چین میافتاد که یکهو آتش به دلم افتاد. یکهو بغض عینهو یک تکه بِهِ جویده و کم آب، که خیال میکنی میتوانی قورتش بدهی اما تو گلو قفل میکند و راه نفست را میگیرد، توی گلوم جا خشک کرد.
نفهیدم چرا یکدفعه خانواده شهدای میناب را تصور کردم که جلوی لپتاپشان جمع شدهاند و دارند فیلمها و عکسهای قدیمیشان را میبینند. از خودم پرسیدم وقتی صدای دخترک پخش میشود، در خانه چه صدایی میپیچد؟ نکند خانه در سکوت فرو برود و فقط صدای دختر بیاید. نکند کمکم صدای فینفین و ترکیدن بغض و گریه خفه بیاید. نکند به جای بوی نفسهای خندانشان، بوی اشک شور بیاید. نکند به جای اینکه چشمهاشان برق بزند و توی جمع دنبال دختر بگردند، فقط به صفحه مانیتور خیره باشند.
آیا اگر کسی پرسید «این کیه؟ اینجا چند سالشه؟» باباشان میتواند جواب بدهد؟ نکند جواب بدهد و صداش رنگ «یادش بخیر» داشته باشد.
نکند وقتی باباش عکس دخترک را میبیند که توی بغلش ناز کرده و هندوانه میخورد، دوباره حرارت بدن دختر برایش حاضر بشود. نکند بوی بدن دختر و بوی هندوانه دوباره توی بینیاش زنده شود؟ اگر توی همان فیلم دختر یکهو گونه بابا را ماچ کرده باشد چه؟ پدر دوباره جای لبهای کوچک دخترک را روی گونهاش احساس میکند؟ اصلا اگر بعد از بوسه، دخترک ناز کرده باشد و با صدای نحیفش گفته باشد «تو بهترین بابای دنیایی» چه؟
بغض گلوم را خراشید و به چشمهام نم نشاند. از لای صداها و خندهها بلند شدم و رفتم بیرون..
#خود_نوشت
¬¬¬
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬ @Taranomat
هرکس از من دینی داره، یا احساس میکنه بهش مدیونم یا به صورت کلی از دست من ناراحت و دلخوره خواهش میکنم بهم پیام بده : @mirzaiiyi
اگه این پیام رو دیدید و من زنده نبودم ازتون حلالیت بگیرم، درخواست دارم اگه خوبی و بدیای از من دیدین حلال کنید.
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
هرکس از من دینی داره، یا احساس میکنه بهش مدیونم یا به صورت کلی از دست من ناراحت و دلخوره خواهش میک
از تمام دوستانی که جویای احوال شدند بی اندازه ممنونم
بسیار خوشحال و خرسندم که دوستانی مثل شما دارم
سایه تون مستدام
حالا بریم برای جبران این نبودنم، چندتا فیلم و کتاب براتون معرفی کنم
¬¬¬¬
فیلم دیوانه از قفس پرید
نه به علت علاقهم به جهان بینی و مضمون فیلم، بلکه به علت تیپ سازی عالی، شخصیت پردازی خوب، غافلگیریها، موتیف نمادین و برداشتی، و پایانبندیش دوستش داشتم.
صحنه گزارش خیالی مسابقه بیسبال، برایم جزو به یادماندنی ترین صحنهها خواهد بود.
+ تیغ سانسور، بخش زیادی از فیلم را که از قضا نبودنش به داستان و تمامیت و تاثیر پیرنگ خلل وارد میکند، تکهپاره کرده ( حدودا 20 دقیقه).
#معرفی_فیلم
¬¬¬
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬ @Taranomat
¬¬¬¬
دوست نداشتم این کتاب تمام بشود!
عمده داستانها عالیاند؛ و اجرای صوتیشان عالیتر :)
چه آن داستانهایی که رئال و شخصیت محور بودند و چه آن داستانهایی که مثل «تعمیرکار» ، رئال جادویی و تیپیک.
از بهترین خاطرات خوانش داستانکوتاه بود.
از بین همه داستانها، داستان «فلامینگو» و «خوبی خدا» را طور دیگری دوست داشتم.
امیدوارم از خواندنش لذت ببرید..
#معرفی_کتاب
¬¬¬
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬ @Taranomat
¬¬¬¬
اگه خطاب به خودت خوندی و بغض کردی منو دعا کن..
_ من و کتاب ( سید علی خامنهای)
#بریده_کتاب
¬¬¬
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬ @Taranomat