eitaa logo
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
145 دنبال‌کننده
303 عکس
88 ویدیو
0 فایل
جایی برای برون‌ریزی کلمات و تراوشاتِ تافته از وجودی ناآرام❣ دوست‌دار قلم و کلمه 🖋️ اینجا می‌شنوم : @mirzaiiyi آدرس کانال بله : https://ble.ir/Taranomat ناشناس :https://daigo.ir/secret/6937333258
مشاهده در ایتا
دانلود
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
¬¬¬ پارت 1 #بریده_کتاب ¬¬ ¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬ @Taranomat
خیار دریایی :) یه همچین موجودی با این طرح و رنگ نشان از وجود یه خالق هنرمند نداره؟
هدایت شده از چیمه🌙
محمدحسن زیبای من! می‌دانی چرا ما خیابان را رها نمی‌کنیم؟! می‌دانی چرا جهان در عجب مانده چرا جمهوری اسلامی تمام نمی‌شود؟ اصلا چرا در کشوری جنگ‌زده باید قحطی پرچم بیاید؟ به خاطر همین پرچمی که توی دستان تو و برادرت می‌چرخد. به خاطر لباس‌های یادگاری، کفش و وسایل گوشه‌ی آشپزخانه شماست. به خاطر همین پارچه‌ای که می‌آوری و به مهمان‌ها نشان می‌دهی و می‌گویی: «روی تابوت پدرم بوده.» ازت سوال ابلهانه‌ای می‌پرسم‌ تا نوشته‌های روی پرچم را برایم معنی کنی و بگویی «قتلوه عطشانا» یعنی چه؟ تو باید بگویی تا یادم نرود چطور باید از این تکه پارچه که حالا همه جا با من است مراقبت کنم. شب عید آمدم تا بندگی و قربانی‌کردن را برایم معنی کنی: «یعنی با لب تشنه شهیدش کردن.» باشد عزیزدلم فهمیدم. بیشتر از این من را شرمنده نکن. به من نگو «پدرم شهید نفس بود. با سنگرشکن شهید نشد با گازهای سمی ...» بگذار من هم خیال کنم قدر نفس‌هایی که می‌کشم را می‌دانم. بگذار احساس نکنم چقدر پیش پای مادر تو نشستن خجالت‌زده‌ام می‌کند. می‌دانی چقدر دوست دارم خودم را جلوی تو و مادرت به نفهمی بزنم؟ خیلی کیف می‌دهد شما برایم کلمات را از نو معنی کنید. شما باید بگویید محمدعلی محمدی توی گرم‌دره جایی بین تهران و کرج روزها و شب‌های زیادی پای کار وطن بوده. شما باید دانسته‌هایم که تبدیل به محفوظات بی‌اهمیتی شده‌اند را تصحیح کنید. من آدم زیادی فراموشکاری هستم که نیاز به یادآوری دارم. قبل از رفتن می‌خواهم صورت ماهت را ببوسم اما تو زیادی مرد شده‌ای. فقط می‌گویم: «عیدت مبارک عزیزدلم!» @chiiiiimeh .
¬¬¬ داستان کوتاه «من قاتل پسرتان هستم» از احمد دهقان با خوانش آقای فراستی! موقعیت‌محور ضربان‌دار به شدت کنش‌مند پابان‌بندی آیرونیک تعلیق و کشف سوژه و ایده‌ای خلاقانه چسبید ! سوژه و ایده داستان، گوشه تیز ضعف برخی تکنیک‌ها را می‌گیرد. از اینجا بشنوید : https://youtube.com/watch?v=68wy2st79bw&si=2SNZWLQZ6Nd5ii25 ¬¬ ¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬ @Taranomat
ای بندگان خدا ! هم اكنون عمل كنيد كه زبانها آزاد و بدنها سالم و اعضا و جوارح آماده اند و راه بازگشت فراهم و فرصت زياد است، پيش از آنكه وقت از دست برود و مرگ فرا رسد، پس فرود آمدن مرگ را حتمی بشماريد و در انتظار آمدنش بسر نبريد... خطبه 196 نهج البلاغه
¬¬¬ نوک سوزن آنژیوکت عین V است. تا به‌حال زل نزده بودم به فرو رفتنش. پرستار سر سوزن را وارد رگ می‌کند و چند لحظه صبر می‌کند. بعد، سر حوصله سوزن را تا آخر می‌سراند توی رگ. عینهو لوله داربست وقتی که هل می‌دهند ته کامیون. آنژیوکت نارنجی است، کلفت است و به‌درازای انگشت اشاره. بوی دارو می‌زند توی حلقم. همچین که سرم را عوض می‌کند، حفره آرنجم از سردی دارو خنک می‌شود. خون پشت درپوش جمع شده و تکان می‌خورد. پرستار هرچندساعت یکبار می‌آید سرنگش را فرو می‌کند توی سه‌راه، خونم را می‌کشد توی محفظه پیستون و پر می‌کند. توی بخش حاد سه بستری شده‌ام. تخت اول، تخت پیرزنی است که سوندش را عوض می‌کنند. تخت دوم و سمت راستم پیرمرد هفتادهشتاد ساله‌ای است که خال بزرگی نشسته روی نوک دماغش. تخت چهارم و سمت چپم مرد پنجاه‌شصت ساله‌ای است که شکمش عینهو زن‌های نه‌ماهه قلبمه و سفت است. دلم می‌خواهد با کف دست بکوبم روی شکمش و عین هندوانه تاپ‌تاپ صدا کند. تخت آن‌طرفی یک زن سی‌چهل ساله است که سرما به جانش افتاده و می‌لرزد و پتو را تا شانه‌ها بالا کشیده. و تخت آخر هم یک پیرزن است، با موهای شرابی و دماغی عقابی. تخت خودم را بین مشتی پیر و فرتوت و علیل می‌بینم و سوال همیشگی دوباره کوبیده می‌شود توی صورتم که «من اینجا چیکار می‌کنم؟ چرا من؟ چرا منی که هنوز بیست‌وسه‌سالم هم کامل نشده؟» توی این فکر تاب می‌خورم، که یکهو صدای پسر پیرمرد می‌ترکد. صداش صاف است و کمی رنگ داهاتی دارد : - بابا رعایت نمی‌کنه. درسال چندبار کارش می‌کشه اورژانس باید بستری‌ش کنیم. پسر دارد با بابام حرف می‌زند. پای تخت و روی صندلی نشسته. بعد به من اشاره می‌کند و با کنجکاوی می‌‌پرسد : - خدا بد نده که یعنی چه‌ش شده؟ جواب نمی‌دهیم. نه من و نه بابا. دوباره می‌پرسد. انگار که خیال می‌کند سوالش را نشنیده‌ایم. این‌بار سوالی‌تر. - خدا بد نده ؟ دوباره سکوت می‌کنیم و دستگیرش می‌شود که نمی‌خواهیم جواب بدهیم. به من اشاره می‌کند و سر تکان می‌دهد. می‌گوید : - جَوون... هعی... جَوون که یعنی عجب دوره‌زمانه‌ی ناجوری است که جوانی به سن و سال تو کارش باید به اینجا بکشد. حالا حرف‌هایی که این مدت توی ذهنم وول می‌خوردند و ورجلا می‌زدند، از دهان پسر خارج می‌شد. حرف‌ها و فکرها تا توی ذهن هستند نیش کمی دارند. همینکه به کلمات تبدیل می‌شوند، استخوان‌سوز می‌شوند. بغض کوچکی گلوم را می‌فشارد. پسر می‌گوید : - ایشالا خدا سلامتی بده هرازچندگاهی این سوالِ «چرا من؟» از لایه‌های زیرین وجودم سر بر می‌آورد و من با هزاران استدلال جوابش را می‌دهم و باز، می‌خزد تو لانه‌اش. ولی انگار که جوابم فقط برای اسکات خصم است. مرهم دل اما نیست. و الا این سوال نباید دوباره پیدایش بشود. هوشنگ‌خان گلشیری در یکی از داستان‌هایش -به گمانم «هر دو روی یک سکه» باشد- از زبان راوی می‌گوید -به این مضمون- آدمی که برای ادعایش هزاران هزار استدلال می‌آورد، به مدعایش یقین ندارد. اما آدمی که یقین داشته باشد، احتیاجی نمی‌بیند دلایل بتراشد. پیش خودش فکر می‌کند یک حرکت، یک جمله -باتوجه به ایمانی که پشتش هست- برای اقناع کافی است. حالا چندوقتی است که خوره افتاده به جانم. خورهٔ اینکه نکند من آدم اول باشم. آدمی که یقین ندارد. سوزن آنژیوکت توی دستم خشک شده. انگار که دیگر مفصل ندارم. درد حفره آرنجم از پایین به ساعد کشیده می‌شود، و از بالا تا بازوهام. آخ که چقدر دوست دارم آرنجم را خم کنم تا رگ دستم باز بشود. اما می‌ترسم پوستم را بشکافد و بیرون بزند. پ.ن1 : اگر این متن را می‌خوانید، مرا از دعای خیرتان محروم نفرمایید. بسیار محتاجم. پ. ن 2 : روزنوشت‌های بیمارستان را در شرایط مساعدی نمی‌نویسم. در نتیجه از لحاظ فرمی سطح مطلوبی را برایش قائل نیستم. در وهله اول تصمیم بر انتشار نداشتم. اما گویا اگر توی این شرایط منتشرشان نکنم، زور سختی و زمین‌گیری می‌چربد و نوشتن‌شان ادامه پیدا نمی‌کند. از آنجا که ثبت این روزها و لحظه‌ها برایم اهمیت دارد، پس می‌نویسم، و منتشر می‌کنم؛ باشد که ادامه‌دار باشد. | روز اول ¬¬ ¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬ @Taranomat
¬¬¬ کارم شده خیره شدن به فیلتر قطره سرم. سرعت چکه‌کردن قطره‌ها با ضربان قلبم هماهنگ است. قلبم تو تمام تنم می‌کوبد. توی معده‌ام، توی نافم، بالای مثانه‌ام، توی گیجگاهم، توی مچ دستم، توی حفره آرنجم، پس زانوهام، بالای استخوان قاپی پام، و توی شاهرگ گردنم. انگار کسی توی سینه‌ام نشسته و ناقوس می‌زند. ناقوس مرگ. با هر تا‌پ‌تاپش، در سراسر تنم موج و ارتعاش می‌افتد. ساعت 02:05 دقیقه بامداد است. حالا دو روز است که صورت آدم‌ها را از زیر می‌بینم. حفره‌های دماغ‌‌هاشان تا سینوس‌ها پیداست. کادر درمان، گاه یکی‌یکی و گاه چندنفری و باهم می‌آیند بالای سرم. پرستار، سرپرستار، دکتر، جراح و کلی آدم دیگر که دقیق نمی‌دانم عنوان‌شان چیست. بخش سوت و کور و خلوت شده. آدم‌های دیروزی رفته‌اند و نصف تخت‌ها خالی است. از بی‌هوش شدن می‌ترسم. آدم‌هایی را سراغ دارم که بی‌هوش‌شان کرده‌اند و دیگر به هوش نیامده‌اند. در لیست فوبیاهای ذهنم این مورد هم نوشته شده. به تقریب می‌گویم؛ تا الان از هرچه می‌ترسیده‌ام، به سَرَم آمده. و به هرچیزی که دل‌بسته‌ام ازم گرفته شده. بی برو و برگشت. پسربچه درونم کم آورده. خسته است. زانوهاش را توی بغل جمع کرده، سرش را لای پاها فرو برده و گریه می‌کند. نمی‌گذارد کسی صدای گریه‌اش را بشنود. آنقدر اشک ریخته که وقتی سر از میان پا بلند می‌کند، شلوارش از اشک خیس شده. و گونه‌هاش از داغی اشک و سابیده‌شدن به پارچه شلوار، سرخی می‌زند و می‌سوزد. نمی‌دانم چه کسی بود که گفت : _ خدا به اندازه طاقت آدما درد می‌ده. من هم براق شده بودم و سریع پشت‌بندش آمده بودم که : _ پس اینایی که از شدت فشار دردهاشون خودکشی می‌کنن چیه؟ مگه ما نداریم که « ربنا و لاتحملنا ما لا طاقة لنا به» ؟ چندهفته قبل که رفتم حرم، به حضرت معصومه (سلام الله علیها) گفتم : _ می‌دونم که خسته شدم بانو. می‌دونم بارها بهتون گفتم اگه مشکلم حل نمی‌شه به خدا بگین تمومش کنه و مرگمو برسونه، اما بذارین یه کار بزرگی برای امام زمان انجام بدم، بعدش برم. نذارین مفت برم زیر خاک. «مفت زیر خاک رفتن» از همه‌چیز برایم ترسناک‌تر است. در صدر لیست فوبیاهاست. چند هفته قبل‌تر خانم نون برایم نوشته بود : _ آدما تا رسالت‌شونو انجام ندن از این دنیا نمی‌رن. من هم پوزخندی زده بودم و نفسم خورده بود به صفحه گوشی و نوشته بودم : «وزن معنایی و دلخوش‌کنی این جمله خیلی زیاده. ولی خیلی وقتا رسالتی که برا خودمون تعریف می‌کنیم به صلاح مون نیست. خدا نمی‌ذاره اون رسالت به وقوع بپیونده.» و در آخر هم برایش نوشته بودم : «من این رسالت رو دوست دارم. امیدوارم خدا هم به صلاحم بدونه و بذاره به وقوع بپیونده.» هنوز به فیلتر سرم خیره‌ام. ریزش قطراتش عجیب هولناک شده. قطره‌قطره می‌ریزد اما من را در دریای ترس‌ها و خیال‌هایم غرق می‌کند. پ.ن1 : همان قبلی پ. ن 2 : بازهم همان قبلی پ.ن 3 : برای انجام برخی کارها موقتا ترخیصی گرفته‌ام. بابت نگرانی‌هاتان ممنونم. | روز دوم ¬¬ ¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬ @Taranomat