داشتم با دوستم دمنوش به میخوردم و گپ میزدم که صداشون رو از توی سالن شنیدم. به ترتیب «لوزومیها در منطقه ممنوعه» رو برای هم میخواندند. ساعت ۹ که شد لوزومیها رفت توی وسایل اعتکاف دختردوستم. اسم مامان دختربچه جیران مهدانیان بود.
@chiiiiimeh
.
.
ازش پرسیدم چرا من رو برای این کار انتخاب کردید؟ در حالیکه میشد آدمهای باتجربهتری رو در این موقعیت قرار بدهید. گفت: «چون شما قالبهای مختلفی از نوشتن رو تجربه کردین.» میدونید چی برام عجیب بود؟ چیزی که همیشه پتک بود توی سرم که چرا متمرکز نیستی شده بود برگه برندهم. اونهایی که نسخه واحدی میپیچند و نویسندگی رو شبیه قالبزدن میبینند به درونیات و تواناییهای هر آدمی که واقف نیستند. هستند؟ به نظرم اگر نویسنده بتونه بیشتر از نویسندههای متمرکز برای علاقههاش وقت بگذاره، اگر مشکلی با سختیکشیدن نداشته باشه میتونه بااطمینان روی ژانرهای مختلف سرمایهگذاری کنه. دیرتر نتیجه میده، اما امکانات بینهایتی رو به نویسنده هدیه میده که هم موقع نوشتن و هم در فرصتهای شغلی دستش رو بازتر از دیگران میکنه.
@chiiiiimeh
.
توی راه برگشت به خانهایم. واتساپ و تلگرام را به اینستاگرام پیوند زدم تا خودم را محدودتر کنم. امیدوارم بتوانم تمرکز ذهنیم را بالاتر ببرم و به ترتیب کارهایم را سامان بدهم. این روزها از دو اتفاق تازه که شرکت در باشگاههای نوجوانخوانی هستند سرمستم. باشگاهی که مخاطبین قدری دارد. کافیست خطایی ازت سربزند تا حذف بشوی. آن یکی هم قرار است قفل ادبیات کرهی جنوبی را برایم باز کند. سلام بر انگیزهی زیاد...
سلام بر روزهای سرد زمستانی...
@chiiiiimeh
.