eitaa logo
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
146 دنبال‌کننده
303 عکس
88 ویدیو
0 فایل
جایی برای برون‌ریزی کلمات و تراوشاتِ تافته از وجودی ناآرام❣ دوست‌دار قلم و کلمه 🖋️ اینجا می‌شنوم : @mirzaiiyi آدرس کانال بله : https://ble.ir/Taranomat ناشناس :https://daigo.ir/secret/6937333258
مشاهده در ایتا
دانلود
شروع پادکست با این جمله احسان جان شروع شد : «نتیجه ادبیات و سینما باید امید باشه، حتی اگه دارک ترین داستان باشه» همیشه گفته ام! اگر توی عرصه ادبیات پنج نفر باشند که دوست داشته باشم بی‌نهایت ساعت بنشینم و فقط به حرفشان گوش کنم و یا گپ و گفتی داشته باشیم، قطعا یکی شان احسان جان عبدی پورِ عزیزم است. توی این گفت‌وگو احسان درباره ادبیات و سینما صحبت می‌کند؛ چگونگی نقطه شروع و کشف قدرت روایتگری‌‌ش ، کتاب‌ها و فیلم‌های مورد علاقه اش، نوع نگاه‌ش به ماجراها و مشکلات زندگی. چیزی که خیلی باهاش همزادپنداری کردم و اساسا سرلوحه زندگی خودم هست، اصل لذت بردن از کشمکش های زندگی بود. احسان در متن شدیدترین درگیری و مشکلات‌ش، لذت می‌بُرد. حتی اگر روحش پاره می‌شد . همیشه خوشحال بوده که زندگی برایش ماجرا ساخته و درگیری داشته. انسانی که ماجرا ندارد چگونه انسانی‌ست؟
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از بایسته های یک نویسنده خوب اینه که مثل یک بازیگر، فضای ذهنی و حالات و رفتار کاراکترش رو با پوست و خونش درک کنه و مسلط باشه، تا بتونه زبان و لحن شو خوب دربیاره کپشن این ویدیو این باشه : وقتی تو همون بازه زمانی که داری رو زبان و لحن کاراکتری که عصبی و تندخوهه کار می‌کنی و یکی عصبانیت میکنه :)))) ؟
سلامت باشین. خیلی خوشحال شدم که بازخورد تونو دیدم. می‌تونم قسم بخورم که اوضاعم از تک تک تون اگه بدتر نباشه، قطعا بهتر نیست. هم از لحاظ جسمی و هم روحی. اما ما آدما باید یاد بگیریم به هم حس خوب منتقل کنیم. حس امید. حس زندگی. غم آدم برای خود آدمه. یک روایتی هم هست که میگه غم مومن توی دل مومنه و لب هاش همیشه خندونه. خلاصه من خیلی خوشحال میشم که بتونم به اطرافیانم حس خوب منتقل کنم.
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
معده ام بی تابی می‌کرد. با قار و قورش اعتراض می‌کرد و همه‌ش اسید ترشح می‌کرد. می‌خواست به‌ش غذا بدهم. اسیدش شکم ام را می‌سوزاند. حلقم را هم. هی اسید می‌آمد تا حلقم و دوباره برمی‌گشت توی معده ام. انگار داشت دوربین می‌فرستاد دم حلقم تا خودش ببیند که جلوی دهانم چیز خوردنی‌ای یافت می‌شود یا نه. آمده ام خانه. مامان‌اینا هم نیستند. رفته اند خانه‌ی خاله‌م‌اینا. رفتم سر گاز، غذایی نبود. حوصله پختن هم نداشتم. زیرپوش آبی حریری و زیرشلواری طوسی نخی‌ام را پوشیدم. پاچه هایم را تا زانو زدم بالا و تلپی ولو شدم روی مبل. درست زیر کولر گازی. همینجوری که توی گوشی می‌چرخیدم، زنگ در را زدند. بدو خیز برداشتم سمت در کوچه. در راهرو را محکم به هم زدم، کف دمپایی را هم موقع دویدن، کشیدم به کف کاشی حیاط تا صدای لخ لخ کند. می‌خواستم متوجه بشوند که دارم می‌آیم دم در. چیریک! در را باز کردم. پاهایم را پشت در قایم کردم، بالاتنه ام را آوردم بیرون. دیدم خانم همسایه بود . همسایه روبه رویی . چادرش را از زیر دستش رد کرده بود و دور خودش جمع کرد بود. دو تا ظرف غذا هم توی دستش بود. یکی دست چپ و یکی دست راست. غذا یک وری شده بود و انگار که داشت از دست‌ش می‌افتاد. غذا را چسبانده بود به سینه اش، خم شده بود رو به جلو و می‌گفت « به مامان سلام برسون ». کامل از پشت در آمدم بیرون . تا دید پاچه های شلوارم تا زانو بالاست، سرش را پایین انداخت. شرم شلاق شد توی صورتم، آب دهانم را قورت دادم و با لبخند غذا را ازش گرفتم، گفتم : « ممنونم. چشم. نذرتون قبول باشه.» در را که بستم، فقط غذا را بو کردم. بوی غذای تازه ریخت توی معده ام. گرمی ظرف غذا از دست‌هام نفوذ کرد به قلبم. قلبم گرم شد. معده ام اما بیشتر تحریک شد. هی قار و قور، قور و قار. خودش را می‌کوبید به دیواره های شکم ام. رفتم توی آشپزخانه و کل غذای گرم را قاشق قاشق تحویل معده ام دادم. گرم شد. آرام شد. دیگر اسید ترشح نمی‌کرد، دوربین نمی‌فرستاد دم حلقم. دیگر قار و قور نمی‌کرد. دیگر خودش را به دیواره‌های شکم‌ام نمی‌کوبید. فکر کنم خواب‌ش برده بود.
این روزا حس اون موقعی رو دارم که دلپیچه داری و رفتی تو دستشویی ای که سنگ توالت‌ش سه متر با در فاصله داره؛ از قضا قفل در هم خرابه و هر لحظه ممکنه یکی درو باز کنه...
هرکی بچه داره ، یا با بچه‌ها سر و کار داره ، یا بچه‌ها رو دوست داره، قسمت 35 برنامه «اکنون» رو ببینه ؛ به میهمانی آقای وهاب زاده
سریال 62 قسمتی «برکینگ بد» ، پر امتیاز ترین سریال تاریخ! سریال در مورد مردی به نام والتر وایت است؛ والتر معلم شیمی مدرسه است و در اواسط دهه پنجم زندگی‌اش دچار سرطان ریه می‌شود؛ از همین‌جا باب جدیدی در زندگی او باز می‌شود. نکات مثبت : _شروع های بسیار خوب و پرتعلیق _ تحول شخصیت ها به تناسب صفت ظاهر و صفت پنهان ( روی جسی و والت توجه ویژه بشود) _وجود صحنه های اکشن و ضربان دار _استفاده خوب از شخصیت های فرعی _پایان بندی خوب فرجام والتر نکات منفی : _ دیالوگ‌های اضافی و حوصله سر بر _ خاکستری و ضد قهرمان بودن همه شخصیت‌ها ؛ فیلم می‌تواند برخی مفاهیم و موضوعات را دستخوش تغییر قرار بدهد _ روایت تند و بعضا غیر محسوس شخصیت بر سر دوراهی _ پایان بندی بد و مبهم شخصیت های غیر از والتر امتیاز من از 5 : 3
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
محبوبم! تو، نقطه اوج خط داستان زندگانی منی! همان‌جا که «اتفاق»اش می‌نامند و موجب «تحول» شخصیت! اگر
مرا محکوم می‌کنید به نداشتن تجربه زیسته؟ هاه! چه حرف‌ها! او در تک تک لحظات زیست من حضور داشته! در همان نقطه که به غار انزوا رفته‌ام و زهر یأس توی رگ‌هایم نشسته، خیال رویَش پیر فرزانه‌ام بوده! با من؟ با من از نداشتن تجربه زیسته حرف می‌زنید؟ من تا به الان با خیال روی او زیسته‌ام!
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
#موسیقی زیر او نخل بلندو...
می‌دونم همه جا پر این آهنگه ولی خب دلم نیومد نذارم‌ش :)