eitaa logo
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
146 دنبال‌کننده
303 عکس
88 ویدیو
0 فایل
جایی برای برون‌ریزی کلمات و تراوشاتِ تافته از وجودی ناآرام❣ دوست‌دار قلم و کلمه 🖋️ اینجا می‌شنوم : @mirzaiiyi آدرس کانال بله : https://ble.ir/Taranomat ناشناس :https://daigo.ir/secret/6937333258
مشاهده در ایتا
دانلود
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
معده ام بی تابی می‌کرد. با قار و قورش اعتراض می‌کرد و همه‌ش اسید ترشح می‌کرد. می‌خواست به‌ش غذا بدهم. اسیدش شکم ام را می‌سوزاند. حلقم را هم. هی اسید می‌آمد تا حلقم و دوباره برمی‌گشت توی معده ام. انگار داشت دوربین می‌فرستاد دم حلقم تا خودش ببیند که جلوی دهانم چیز خوردنی‌ای یافت می‌شود یا نه. آمده ام خانه. مامان‌اینا هم نیستند. رفته اند خانه‌ی خاله‌م‌اینا. رفتم سر گاز، غذایی نبود. حوصله پختن هم نداشتم. زیرپوش آبی حریری و زیرشلواری طوسی نخی‌ام را پوشیدم. پاچه هایم را تا زانو زدم بالا و تلپی ولو شدم روی مبل. درست زیر کولر گازی. همینجوری که توی گوشی می‌چرخیدم، زنگ در را زدند. بدو خیز برداشتم سمت در کوچه. در راهرو را محکم به هم زدم، کف دمپایی را هم موقع دویدن، کشیدم به کف کاشی حیاط تا صدای لخ لخ کند. می‌خواستم متوجه بشوند که دارم می‌آیم دم در. چیریک! در را باز کردم. پاهایم را پشت در قایم کردم، بالاتنه ام را آوردم بیرون. دیدم خانم همسایه بود . همسایه روبه رویی . چادرش را از زیر دستش رد کرده بود و دور خودش جمع کرد بود. دو تا ظرف غذا هم توی دستش بود. یکی دست چپ و یکی دست راست. غذا یک وری شده بود و انگار که داشت از دست‌ش می‌افتاد. غذا را چسبانده بود به سینه اش، خم شده بود رو به جلو و می‌گفت « به مامان سلام برسون ». کامل از پشت در آمدم بیرون . تا دید پاچه های شلوارم تا زانو بالاست، سرش را پایین انداخت. شرم شلاق شد توی صورتم، آب دهانم را قورت دادم و با لبخند غذا را ازش گرفتم، گفتم : « ممنونم. چشم. نذرتون قبول باشه.» در را که بستم، فقط غذا را بو کردم. بوی غذای تازه ریخت توی معده ام. گرمی ظرف غذا از دست‌هام نفوذ کرد به قلبم. قلبم گرم شد. معده ام اما بیشتر تحریک شد. هی قار و قور، قور و قار. خودش را می‌کوبید به دیواره های شکم ام. رفتم توی آشپزخانه و کل غذای گرم را قاشق قاشق تحویل معده ام دادم. گرم شد. آرام شد. دیگر اسید ترشح نمی‌کرد، دوربین نمی‌فرستاد دم حلقم. دیگر قار و قور نمی‌کرد. دیگر خودش را به دیواره‌های شکم‌ام نمی‌کوبید. فکر کنم خواب‌ش برده بود.
این روزا حس اون موقعی رو دارم که دلپیچه داری و رفتی تو دستشویی ای که سنگ توالت‌ش سه متر با در فاصله داره؛ از قضا قفل در هم خرابه و هر لحظه ممکنه یکی درو باز کنه...
هرکی بچه داره ، یا با بچه‌ها سر و کار داره ، یا بچه‌ها رو دوست داره، قسمت 35 برنامه «اکنون» رو ببینه ؛ به میهمانی آقای وهاب زاده
سریال 62 قسمتی «برکینگ بد» ، پر امتیاز ترین سریال تاریخ! سریال در مورد مردی به نام والتر وایت است؛ والتر معلم شیمی مدرسه است و در اواسط دهه پنجم زندگی‌اش دچار سرطان ریه می‌شود؛ از همین‌جا باب جدیدی در زندگی او باز می‌شود. نکات مثبت : _شروع های بسیار خوب و پرتعلیق _ تحول شخصیت ها به تناسب صفت ظاهر و صفت پنهان ( روی جسی و والت توجه ویژه بشود) _وجود صحنه های اکشن و ضربان دار _استفاده خوب از شخصیت های فرعی _پایان بندی خوب فرجام والتر نکات منفی : _ دیالوگ‌های اضافی و حوصله سر بر _ خاکستری و ضد قهرمان بودن همه شخصیت‌ها ؛ فیلم می‌تواند برخی مفاهیم و موضوعات را دستخوش تغییر قرار بدهد _ روایت تند و بعضا غیر محسوس شخصیت بر سر دوراهی _ پایان بندی بد و مبهم شخصیت های غیر از والتر امتیاز من از 5 : 3
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
محبوبم! تو، نقطه اوج خط داستان زندگانی منی! همان‌جا که «اتفاق»اش می‌نامند و موجب «تحول» شخصیت! اگر
مرا محکوم می‌کنید به نداشتن تجربه زیسته؟ هاه! چه حرف‌ها! او در تک تک لحظات زیست من حضور داشته! در همان نقطه که به غار انزوا رفته‌ام و زهر یأس توی رگ‌هایم نشسته، خیال رویَش پیر فرزانه‌ام بوده! با من؟ با من از نداشتن تجربه زیسته حرف می‌زنید؟ من تا به الان با خیال روی او زیسته‌ام!
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
#موسیقی زیر او نخل بلندو...
می‌دونم همه جا پر این آهنگه ولی خب دلم نیومد نذارم‌ش :)
این شب ها نمی‌توانم بخوابم مجبورم تا صبح بیدار باشم یک سری فیلم خوب بهم معرفی کنید که فرم خوبی داشته باشند و در عین حال پر از صحنه های اکشن و ضربان دار؛ می‌خواهم تا صبح میخکوب‌ باشم : @mirzaiiyi
بعضی ها توی زندگی مثل قارچ هستند. پیش خودت می‌گویی به اندازه معقولی خردش کردم، کوچک‌ش کردم؛ زیاده روی نکرده ام. اما فارغ از اینکه وقتی رفت روی حرارت گاز، خیلی کوچک تر میشود. آب می‌شود ، آنقدر که دیگر گم می‌شود. دیگر لذتی از خوردن‌ نمی‌بری، دیگر زیر دندان قرچ قرچ نمی‌کند. مزه‌اش هست، اما خفیف و ضعیف. نباید خردشان کنی، کوچک شان کنی، تحقیرشان کنی. حرارت زندگی به اندازه کافی کوچک شان می‌کند، به اندازه کافی له‌شان میکند. اگر میخواهی از وجودشان لذتی دریافت کنی و آرامش بگیری، باید تا جایی که می‌توانی ازشان محافظت کنی، به روح نرم و قارچ‌طورشان کارد خشونت و تحقیر نکشی... پ. ن ‌1 : آره آقا دوست دارم قارچ که می‌ریزم تو غذا بیاد زیر دندونم قرچ قرچ کنه. یعنی چی که ریز می‌کنید؟ خو آب میشه. پ. ن 2 : بخدا با اینکه سالم انداختمش تو قابلمه، یک سوم شد حجمش؛ شده انقدر. حالا فکر کن اگه ریزش میکردم دیگه چقد کوچیک می‌شد . پ. ن 3 : میدونم عکاس بدی هستم. آخر غذا بود گفتم یه عکسی هم گرفته باشم .
به خودم اومدم دیدم خودکار مثل سیگار لای انگشتمه، دستم رو گذاشتم سمت راست پیشونیم و درحال فکر کردنم
رامبد جان خانلری را برای اولین بار و تنها بار، در جلسه رونمایی «مجله مدام جنگ» دیدم. توی شهر قم. ورود جدی من به عرصه ادبیات مصادف بود با ورود من به عرصه نویسندگی. توامان. دوره مقدماتی نویسندگی را گذرانده بودم و حالا اولین حضور من در نشست اهالی حرفه‌ای ادبیات بود. راستش هنوز خودم را جزو اهالی ادبیات نمی‌دانستم. تعداد رمان و داستان‌هایی که خوانده بودم قطعا از خوانده های آن جمع خیلی کمتر بود. خیلی. اگرچه الان به معیارهای ذهنی آن موقعم می‌خندم. در همان نشست، مجذوب صداقت رامبد و نوع نگاه ماجرایاب و ماجراسازش، تبحر کم‌نظیرش در پردازش و پیوست‌دادن اتفاقات شدم. بعد از اینکه چند ماه گذشت و روایت‌ش در مجله مدام را خواندم، حسرت این را خوردم که چرا نرفتم جلو و ماچی از گونه‌اش نگرفتم. چرا فقط نشستم یک گوشه و نگاهش کردم. چرا وقتی بعد از جلسه، همه دورش حلقه زده بودند این اجازه را به خودم ندادم که جلو بروم و خودم را اهل ادبیات حساب کنم. این پادکست‌ را شنیدم و بازهم پَر محبت‌ش دلم را قلقلک داد. بازهم پرونده حسرتم از اینکه چرا نرفتم جلو، بغلش نکردم و ماچی از گونه‌اش نگرفتم از پس ذهنم باز شد. البته که نسبت به سلمان باهنر و مکرمه شوشتری( با فاکتور گرفتن بغل و ماچ😅) هم چنین حسرتی را داشتم، اما دنیای رامبد دنیای دیگری بود. تک تک لحظات دنیای رامبد پر بود از قصه و ماجرا و اتفاقات دراماتیک. و اویی که به صورت اعجاب انگیزی با تک تک آنها مواجهه آگاهانه داشت و به بهترین وجه، آن‌ها را به هم می‌دوخت و ربط می‌داد.