eitaa logo
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
146 دنبال‌کننده
303 عکس
88 ویدیو
0 فایل
جایی برای برون‌ریزی کلمات و تراوشاتِ تافته از وجودی ناآرام❣ دوست‌دار قلم و کلمه 🖋️ اینجا می‌شنوم : @mirzaiiyi آدرس کانال بله : https://ble.ir/Taranomat ناشناس :https://daigo.ir/secret/6937333258
مشاهده در ایتا
دانلود
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
محبوبم! تو، نقطه اوج خط داستان زندگانی منی! همان‌جا که «اتفاق»اش می‌نامند و موجب «تحول» شخصیت! اگر
مرا محکوم می‌کنید به نداشتن تجربه زیسته؟ هاه! چه حرف‌ها! او در تک تک لحظات زیست من حضور داشته! در همان نقطه که به غار انزوا رفته‌ام و زهر یأس توی رگ‌هایم نشسته، خیال رویَش پیر فرزانه‌ام بوده! با من؟ با من از نداشتن تجربه زیسته حرف می‌زنید؟ من تا به الان با خیال روی او زیسته‌ام!
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
#موسیقی زیر او نخل بلندو...
می‌دونم همه جا پر این آهنگه ولی خب دلم نیومد نذارم‌ش :)
این شب ها نمی‌توانم بخوابم مجبورم تا صبح بیدار باشم یک سری فیلم خوب بهم معرفی کنید که فرم خوبی داشته باشند و در عین حال پر از صحنه های اکشن و ضربان دار؛ می‌خواهم تا صبح میخکوب‌ باشم : @mirzaiiyi
بعضی ها توی زندگی مثل قارچ هستند. پیش خودت می‌گویی به اندازه معقولی خردش کردم، کوچک‌ش کردم؛ زیاده روی نکرده ام. اما فارغ از اینکه وقتی رفت روی حرارت گاز، خیلی کوچک تر میشود. آب می‌شود ، آنقدر که دیگر گم می‌شود. دیگر لذتی از خوردن‌ نمی‌بری، دیگر زیر دندان قرچ قرچ نمی‌کند. مزه‌اش هست، اما خفیف و ضعیف. نباید خردشان کنی، کوچک شان کنی، تحقیرشان کنی. حرارت زندگی به اندازه کافی کوچک شان می‌کند، به اندازه کافی له‌شان میکند. اگر میخواهی از وجودشان لذتی دریافت کنی و آرامش بگیری، باید تا جایی که می‌توانی ازشان محافظت کنی، به روح نرم و قارچ‌طورشان کارد خشونت و تحقیر نکشی... پ. ن ‌1 : آره آقا دوست دارم قارچ که می‌ریزم تو غذا بیاد زیر دندونم قرچ قرچ کنه. یعنی چی که ریز می‌کنید؟ خو آب میشه. پ. ن 2 : بخدا با اینکه سالم انداختمش تو قابلمه، یک سوم شد حجمش؛ شده انقدر. حالا فکر کن اگه ریزش میکردم دیگه چقد کوچیک می‌شد . پ. ن 3 : میدونم عکاس بدی هستم. آخر غذا بود گفتم یه عکسی هم گرفته باشم .
به خودم اومدم دیدم خودکار مثل سیگار لای انگشتمه، دستم رو گذاشتم سمت راست پیشونیم و درحال فکر کردنم
رامبد جان خانلری را برای اولین بار و تنها بار، در جلسه رونمایی «مجله مدام جنگ» دیدم. توی شهر قم. ورود جدی من به عرصه ادبیات مصادف بود با ورود من به عرصه نویسندگی. توامان. دوره مقدماتی نویسندگی را گذرانده بودم و حالا اولین حضور من در نشست اهالی حرفه‌ای ادبیات بود. راستش هنوز خودم را جزو اهالی ادبیات نمی‌دانستم. تعداد رمان و داستان‌هایی که خوانده بودم قطعا از خوانده های آن جمع خیلی کمتر بود. خیلی. اگرچه الان به معیارهای ذهنی آن موقعم می‌خندم. در همان نشست، مجذوب صداقت رامبد و نوع نگاه ماجرایاب و ماجراسازش، تبحر کم‌نظیرش در پردازش و پیوست‌دادن اتفاقات شدم. بعد از اینکه چند ماه گذشت و روایت‌ش در مجله مدام را خواندم، حسرت این را خوردم که چرا نرفتم جلو و ماچی از گونه‌اش نگرفتم. چرا فقط نشستم یک گوشه و نگاهش کردم. چرا وقتی بعد از جلسه، همه دورش حلقه زده بودند این اجازه را به خودم ندادم که جلو بروم و خودم را اهل ادبیات حساب کنم. این پادکست‌ را شنیدم و بازهم پَر محبت‌ش دلم را قلقلک داد. بازهم پرونده حسرتم از اینکه چرا نرفتم جلو، بغلش نکردم و ماچی از گونه‌اش نگرفتم از پس ذهنم باز شد. البته که نسبت به سلمان باهنر و مکرمه شوشتری( با فاکتور گرفتن بغل و ماچ😅) هم چنین حسرتی را داشتم، اما دنیای رامبد دنیای دیگری بود. تک تک لحظات دنیای رامبد پر بود از قصه و ماجرا و اتفاقات دراماتیک. و اویی که به صورت اعجاب انگیزی با تک تک آنها مواجهه آگاهانه داشت و به بهترین وجه، آن‌ها را به هم می‌دوخت و ربط می‌داد.
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
رامبد جان خانلری را برای اولین بار و تنها بار، در جلسه رونمایی «مجله مدام جنگ» دیدم. توی شهر قم. ور
پ. ن : به علت مشغله هایم، می‌خواستم فعلا ده دقیقه از پادکست را گوش کنم. اما آنقدر دلنشین بود که 80 دقیقه را یک نفس سر کشیدم.
خطابم به نگهبان خوابگاه بعد اینکه ساعت از 11 شب، گذشته و میگه «در رو باز نمی‌کنم چون مامورم و معذور » 😅 ‌: پ. ن : به علی که بچه ها رو راه نداد طفلی ها تو زمستون رفتن تو ماشین خوابیدن 😒 _ آتش بدون دود، کتاب ششم، ص45
حال روحی و اعصابم خیلی داغون بود. اومدم کتابخونه بشینم یکمی آتش بدون دود بخونم که این برگه کاغذ رو دیدم. حالم خوب شد. خندیدم. کفشور دلم باز شد و سیل غم خالی شد. قطعا موقتیه و دوباره غم میاد سراغم. قطعا دوباره میاد و می‌پیچه تو شیار‌های قلب و دلم. قطعا دوباره میاد و با امواجش می‌کوبه به دیواره قلبم و هری خرابش می‌کنه. ولی خب... هر دفعه یه جوری حالم خوب میشه. هر دفعه یه جوری قلب تیکه تیکه ام بازسازی میشه. هر وقت به این فکر می‌کنم که چرا اونقدری که من برای خوب کردن حال دیگران وقت می‌ذارم کسی برای خوب کردن حال من وقت نمی‌ذاره، یکهو از یک جایی که نمیدونم کجاست یک چیزی میوفته جلوی پام و کلی باهاش کیف می‌کنم. موقعیت های عجیب و باحالی که شاید در سال یک بار هم به زور باید تجربه اش کنم، یک دفعه پشت سر هم رخ میده... اینجور مواقع خیلی خوب می‌فهمم که یکی همیشه حواسش بهم هست...
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
حال روحی و اعصابم خیلی داغون بود. اومدم کتابخونه بشینم یکمی آتش بدون دود بخونم که این برگه کاغذ رو د
نمونه دیگه اش این مورد که اومدم تو آشپزخونه‌ی خوابگاه دیدم یکی از بچه ها داره فلافل رو تو کتری سرخ می‌کنه و اون یکی هم درِ شیشه ای بزرگ قابلمه رو مثل سپر گرفته جلوی صورتش و داره سیب زمینی سرخ میکنه :) + مخترع ماهیتابه کمرش رگ به رگ شد :)))