eitaa logo
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
146 دنبال‌کننده
303 عکس
88 ویدیو
0 فایل
جایی برای برون‌ریزی کلمات و تراوشاتِ تافته از وجودی ناآرام❣ دوست‌دار قلم و کلمه 🖋️ اینجا می‌شنوم : @mirzaiiyi آدرس کانال بله : https://ble.ir/Taranomat ناشناس :https://daigo.ir/secret/6937333258
مشاهده در ایتا
دانلود
رامبد جان خانلری را برای اولین بار و تنها بار، در جلسه رونمایی «مجله مدام جنگ» دیدم. توی شهر قم. ورود جدی من به عرصه ادبیات مصادف بود با ورود من به عرصه نویسندگی. توامان. دوره مقدماتی نویسندگی را گذرانده بودم و حالا اولین حضور من در نشست اهالی حرفه‌ای ادبیات بود. راستش هنوز خودم را جزو اهالی ادبیات نمی‌دانستم. تعداد رمان و داستان‌هایی که خوانده بودم قطعا از خوانده های آن جمع خیلی کمتر بود. خیلی. اگرچه الان به معیارهای ذهنی آن موقعم می‌خندم. در همان نشست، مجذوب صداقت رامبد و نوع نگاه ماجرایاب و ماجراسازش، تبحر کم‌نظیرش در پردازش و پیوست‌دادن اتفاقات شدم. بعد از اینکه چند ماه گذشت و روایت‌ش در مجله مدام را خواندم، حسرت این را خوردم که چرا نرفتم جلو و ماچی از گونه‌اش نگرفتم. چرا فقط نشستم یک گوشه و نگاهش کردم. چرا وقتی بعد از جلسه، همه دورش حلقه زده بودند این اجازه را به خودم ندادم که جلو بروم و خودم را اهل ادبیات حساب کنم. این پادکست‌ را شنیدم و بازهم پَر محبت‌ش دلم را قلقلک داد. بازهم پرونده حسرتم از اینکه چرا نرفتم جلو، بغلش نکردم و ماچی از گونه‌اش نگرفتم از پس ذهنم باز شد. البته که نسبت به سلمان باهنر و مکرمه شوشتری( با فاکتور گرفتن بغل و ماچ😅) هم چنین حسرتی را داشتم، اما دنیای رامبد دنیای دیگری بود. تک تک لحظات دنیای رامبد پر بود از قصه و ماجرا و اتفاقات دراماتیک. و اویی که به صورت اعجاب انگیزی با تک تک آنها مواجهه آگاهانه داشت و به بهترین وجه، آن‌ها را به هم می‌دوخت و ربط می‌داد.
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
رامبد جان خانلری را برای اولین بار و تنها بار، در جلسه رونمایی «مجله مدام جنگ» دیدم. توی شهر قم. ور
پ. ن : به علت مشغله هایم، می‌خواستم فعلا ده دقیقه از پادکست را گوش کنم. اما آنقدر دلنشین بود که 80 دقیقه را یک نفس سر کشیدم.
خطابم به نگهبان خوابگاه بعد اینکه ساعت از 11 شب، گذشته و میگه «در رو باز نمی‌کنم چون مامورم و معذور » 😅 ‌: پ. ن : به علی که بچه ها رو راه نداد طفلی ها تو زمستون رفتن تو ماشین خوابیدن 😒 _ آتش بدون دود، کتاب ششم، ص45
حال روحی و اعصابم خیلی داغون بود. اومدم کتابخونه بشینم یکمی آتش بدون دود بخونم که این برگه کاغذ رو دیدم. حالم خوب شد. خندیدم. کفشور دلم باز شد و سیل غم خالی شد. قطعا موقتیه و دوباره غم میاد سراغم. قطعا دوباره میاد و می‌پیچه تو شیار‌های قلب و دلم. قطعا دوباره میاد و با امواجش می‌کوبه به دیواره قلبم و هری خرابش می‌کنه. ولی خب... هر دفعه یه جوری حالم خوب میشه. هر دفعه یه جوری قلب تیکه تیکه ام بازسازی میشه. هر وقت به این فکر می‌کنم که چرا اونقدری که من برای خوب کردن حال دیگران وقت می‌ذارم کسی برای خوب کردن حال من وقت نمی‌ذاره، یکهو از یک جایی که نمیدونم کجاست یک چیزی میوفته جلوی پام و کلی باهاش کیف می‌کنم. موقعیت های عجیب و باحالی که شاید در سال یک بار هم به زور باید تجربه اش کنم، یک دفعه پشت سر هم رخ میده... اینجور مواقع خیلی خوب می‌فهمم که یکی همیشه حواسش بهم هست...
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
حال روحی و اعصابم خیلی داغون بود. اومدم کتابخونه بشینم یکمی آتش بدون دود بخونم که این برگه کاغذ رو د
نمونه دیگه اش این مورد که اومدم تو آشپزخونه‌ی خوابگاه دیدم یکی از بچه ها داره فلافل رو تو کتری سرخ می‌کنه و اون یکی هم درِ شیشه ای بزرگ قابلمه رو مثل سپر گرفته جلوی صورتش و داره سیب زمینی سرخ میکنه :) + مخترع ماهیتابه کمرش رگ به رگ شد :)))
بهخوان را خیلی دوست دارم. واقعی‌ترین و رئالیته‌ترین اپ تعاملی‌ ایرانی‌ای است که تا به الان دیده‌ام. از هر نوع تیپ و تفکر و اندیشه ای توی آن پیدا می‌کنی؛ پر تعداد. جامعه‌ی کتابخوانی ایران حالا در یک بستر بسیار مناسب دور هم جمع شده. بهخوان می‌تواند نقطه عطفی در برنامه‌های ایرانی باشد. به شرط آنکه دست مناسکی‌های متعصبِ خرفتِ دیوارکش نی‌افتد و به همین منوال راهش را ادامه بدهد. اگر شما هم اندک نسبتی با و دارید توصیه می‌کنم حتما این اپ را نصب کنید و توی آن فعالیت داشته باشید. کمترین آوردهٔ کنش فعالانه شما این است که در پویاتر شدن اتمسفر جامعه کتابخوانی نقش دارید و به همان میزان، از تنفس دیگران در سکوهای اباطیلی می‌کاهید. از اینکه بخواهم شعار بدهم بدم می‌آید اما افق کار یک افق آرمان گرایانه است و هرکدام از ما نقش خطیری در تحقق بخشیدن به آن آرمان داریم. (اگر نخواهم بگویم تکلیف است.) بهخوان خیز برداشته به سمت این هدف، و تا حد بسیار قابل قبولی روی غلتک افتاده. ما با حمایت خود ( که کنش فعالانه باشد) ، می‌توانیم فرایند آن را تسریع ببخشیم.
Siriya siriya_sher_yadom_raft.mp3
زمان: حجم: 4.3M
إی همو شعرِن که یادُم نی، که توش دلِیْ دلِیْ می‌کِردُم ...
بی‌تابی می‌کردم. جلوی ماشین‌ها بال بال می‌زدم. مثل ماهیِ بیرون از آب بالا و پایین می‌پریدم. دست بلند می‌کردم. خودم را می‌انداختم جلوی‌ ماشین‌ها که یعنی عجله دارم. پریروز سمت خیابان ساحلی بودم دم خیابان منتظر تاکسی به سمت میدان سعیدی ده متر عقب تر از من یک خانم میانسالِ شل‌حجاب ایستاده بود. با پیراهن طوسی و ساپورت مشکی. بهش می‌خورد چهل و پنج سال داشته باشد. موهای کرمی دکلره شده‌اش را از زیر شال سرمه‌ای ریخته بود بیرون. عینک آفتابی هم زده بود. با اندام معمولی و یک آرایش خفیف. آنقدرها هوس انگیز نبود اما خب... از جهت عرضی من سه متر از او جلوتر بودم. درست لب خیابان. البته بهتر است بگویم وسط خیابان. او سمت پیاده‌رو بود. مشخص نبود تاکسی می‌خواهد یا نه . من بی‌تابی می‌کردم. جلوی ماشین‌ها بال بال می‌زدم. مثل ماهیِ بیرون از آب بالا و پایین می‌پریدم. دست بلند می‌کردم. خودم را می‌انداختم جلوی‌ ماشین‌ها که یعنی عجله دارم. ماشین‌ها بی‌محل از کنار من می‌گذشتند. محل سگ هم نمی‌دادند . انگار نه انگار که وجود داشتم. اما وقتی به آن خانم می‌رسیدند ماشین را میخ می‌کردند توی زمین و هی بوق بوق. زن هیچ واکنشی به ماشین‌ها نشان نمی‌داد. پوکرِ پوکر. اما قطارِ ماشین بود که برایش صف کشیده بود. قلبم با هر ترمز و بوق، ترک برمی‌داشت. آنقدر که صد ترک ریز و درشت شکست‌ش. صدای شکستن‌ش پیچید توی مغزم. زیر دلم هم شمع گرفته بودند و ذره ذره آبش می‌کردند. دست از بی‌تابی و بال بال زدن برداشتم . بغضی جهید توی گلویم. فقط ایستادم و به ماشین ها نگاه کردم. ماشین هایی که از جلوی من می‌گذشتند و ده متر آن طرف تر، جلوی آن خانم می ایستادند... پ. ن : تازه اینجا قم است نه تهران یا شیراز و اصفهان تازه اینجا جنب حرم حضرت معصومه است نه جنب بوستان علوی یا بوستان غدیر. این حجم از هول بودن را خدا در کجای این موجودات قرار داده؟
خوشی‌های زندگیم مثل اون موقعیه که دوست داری قهقه بزنی و صداتو از ته گلوت پرت کنی بیرون اما لبت شکاف برداشته و وقتی می‌خندی زخمش بازتر میشه، از لاش خون شره می‌کنه پس مجبوری موقع خندیدن لباتو غنچه کنی و صدارو تو گلوت خفه کنی، قورتش بدی
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
#معرفی_کتاب کتاب "زن، فاطمه فاطمه است " اثر دکتر علی شریعتی دکتر شریعتی در این کتاب، پیرامون زندگا
پیشنهاد من برای کتاب مناسب این روزها، کتاب زیبا و خواندنیِ «زن، فاطمه فاطمه است» اثر مرحوم دکتر علی شریعتی است. می‌خواهم دو نسخه الکترونیکی از این کتاب را به قید قرعه تقدیم کنم. جهت شرکت در قرعه کشی تا فردا ساعت 12 ظهر به من پیام بدهید : @mirzaiiyi