eitaa logo
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
146 دنبال‌کننده
303 عکس
88 ویدیو
0 فایل
جایی برای برون‌ریزی کلمات و تراوشاتِ تافته از وجودی ناآرام❣ دوست‌دار قلم و کلمه 🖋️ اینجا می‌شنوم : @mirzaiiyi آدرس کانال بله : https://ble.ir/Taranomat ناشناس :https://daigo.ir/secret/6937333258
مشاهده در ایتا
دانلود
بهخوان را خیلی دوست دارم. واقعی‌ترین و رئالیته‌ترین اپ تعاملی‌ ایرانی‌ای است که تا به الان دیده‌ام. از هر نوع تیپ و تفکر و اندیشه ای توی آن پیدا می‌کنی؛ پر تعداد. جامعه‌ی کتابخوانی ایران حالا در یک بستر بسیار مناسب دور هم جمع شده. بهخوان می‌تواند نقطه عطفی در برنامه‌های ایرانی باشد. به شرط آنکه دست مناسکی‌های متعصبِ خرفتِ دیوارکش نی‌افتد و به همین منوال راهش را ادامه بدهد. اگر شما هم اندک نسبتی با و دارید توصیه می‌کنم حتما این اپ را نصب کنید و توی آن فعالیت داشته باشید. کمترین آوردهٔ کنش فعالانه شما این است که در پویاتر شدن اتمسفر جامعه کتابخوانی نقش دارید و به همان میزان، از تنفس دیگران در سکوهای اباطیلی می‌کاهید. از اینکه بخواهم شعار بدهم بدم می‌آید اما افق کار یک افق آرمان گرایانه است و هرکدام از ما نقش خطیری در تحقق بخشیدن به آن آرمان داریم. (اگر نخواهم بگویم تکلیف است.) بهخوان خیز برداشته به سمت این هدف، و تا حد بسیار قابل قبولی روی غلتک افتاده. ما با حمایت خود ( که کنش فعالانه باشد) ، می‌توانیم فرایند آن را تسریع ببخشیم.
Siriya siriya_sher_yadom_raft.mp3
زمان: حجم: 4.3M
إی همو شعرِن که یادُم نی، که توش دلِیْ دلِیْ می‌کِردُم ...
بی‌تابی می‌کردم. جلوی ماشین‌ها بال بال می‌زدم. مثل ماهیِ بیرون از آب بالا و پایین می‌پریدم. دست بلند می‌کردم. خودم را می‌انداختم جلوی‌ ماشین‌ها که یعنی عجله دارم. پریروز سمت خیابان ساحلی بودم دم خیابان منتظر تاکسی به سمت میدان سعیدی ده متر عقب تر از من یک خانم میانسالِ شل‌حجاب ایستاده بود. با پیراهن طوسی و ساپورت مشکی. بهش می‌خورد چهل و پنج سال داشته باشد. موهای کرمی دکلره شده‌اش را از زیر شال سرمه‌ای ریخته بود بیرون. عینک آفتابی هم زده بود. با اندام معمولی و یک آرایش خفیف. آنقدرها هوس انگیز نبود اما خب... از جهت عرضی من سه متر از او جلوتر بودم. درست لب خیابان. البته بهتر است بگویم وسط خیابان. او سمت پیاده‌رو بود. مشخص نبود تاکسی می‌خواهد یا نه . من بی‌تابی می‌کردم. جلوی ماشین‌ها بال بال می‌زدم. مثل ماهیِ بیرون از آب بالا و پایین می‌پریدم. دست بلند می‌کردم. خودم را می‌انداختم جلوی‌ ماشین‌ها که یعنی عجله دارم. ماشین‌ها بی‌محل از کنار من می‌گذشتند. محل سگ هم نمی‌دادند . انگار نه انگار که وجود داشتم. اما وقتی به آن خانم می‌رسیدند ماشین را میخ می‌کردند توی زمین و هی بوق بوق. زن هیچ واکنشی به ماشین‌ها نشان نمی‌داد. پوکرِ پوکر. اما قطارِ ماشین بود که برایش صف کشیده بود. قلبم با هر ترمز و بوق، ترک برمی‌داشت. آنقدر که صد ترک ریز و درشت شکست‌ش. صدای شکستن‌ش پیچید توی مغزم. زیر دلم هم شمع گرفته بودند و ذره ذره آبش می‌کردند. دست از بی‌تابی و بال بال زدن برداشتم . بغضی جهید توی گلویم. فقط ایستادم و به ماشین ها نگاه کردم. ماشین هایی که از جلوی من می‌گذشتند و ده متر آن طرف تر، جلوی آن خانم می ایستادند... پ. ن : تازه اینجا قم است نه تهران یا شیراز و اصفهان تازه اینجا جنب حرم حضرت معصومه است نه جنب بوستان علوی یا بوستان غدیر. این حجم از هول بودن را خدا در کجای این موجودات قرار داده؟
خوشی‌های زندگیم مثل اون موقعیه که دوست داری قهقه بزنی و صداتو از ته گلوت پرت کنی بیرون اما لبت شکاف برداشته و وقتی می‌خندی زخمش بازتر میشه، از لاش خون شره می‌کنه پس مجبوری موقع خندیدن لباتو غنچه کنی و صدارو تو گلوت خفه کنی، قورتش بدی
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
#معرفی_کتاب کتاب "زن، فاطمه فاطمه است " اثر دکتر علی شریعتی دکتر شریعتی در این کتاب، پیرامون زندگا
پیشنهاد من برای کتاب مناسب این روزها، کتاب زیبا و خواندنیِ «زن، فاطمه فاطمه است» اثر مرحوم دکتر علی شریعتی است. می‌خواهم دو نسخه الکترونیکی از این کتاب را به قید قرعه تقدیم کنم. جهت شرکت در قرعه کشی تا فردا ساعت 12 ظهر به من پیام بدهید : @mirzaiiyi
این پادکست عالیه عطایی را برای بار دوم گوش دادم . پاییز یا زمستان 403، همان وسط‌های دوره خلاق یا مقدماتی بود که یک متن از عالیه عطایی خواندم. جزو تمارین دوره بود. کنجکاو شدم بیشتر باهاش آشنا شوم. رفتم توی طاقچه و پادکست‌ کتابگرد‌ش را گوش دادم. آن موقع که برای اولین بار این پادکست را گوش می‌دادم، نمی‌دانستم نوشتن تحت تجارب زیسته چقدر اهمیت دارد و عالیه چقدر در آن خوب است. بعد از اینکه رامبد خانلری، عالیه را در میان آینده‌دار‌های قدرتمند ادبیات ایران نام برد، با خودم گفتم حتما باید دوباره پادکست‌‌هاش را گوش کنم و خواندن کتاب هایش را در دست اقدام بگذارم. عالیه توی این جلسه می‌گوید هربار تصمیم می‌گیرم طنز بنویسم، داستانم تراژیک می‌شود. می‌خواستم بروم توی پادکست و بهش بگویم «من هم، من هم» . البته نه طنز، اما تا به الان هیچ داستانی ننوشته‌ام که بخواهد توی قالب رستخیز یا پیدایش و خروج جا بگیرد. نه اینکه نخواهم، نه؛ نمی‌توانم. بارها تلاش کرده ام و نشده. هربار بعد از نوشتن پیرنگ توی این دو قالب، خطی کشیده ام روش و گفته ام چقدر لوس و غیرواقعی. چه قبول کنیم و چه قبول نکنیم، در اتمسفری تنفس می‌کنیم که از سر و رویش سیاهی می‌بارد و نا امیدی. بخواهیم یا نخواهیم فضای فرهنگی کشور در چنگال کسانی‌ست که حال حاضر و آینده را سیاه‌تر از اینی که هست جلوه می‌دهند . شکستن این فضا و درانداختن نگاهی امیدوارانه ، نیاز به تحقق زیرساخت های مناسب در جامعه و بعد نیاز به مقادیر وحشتناکی استخوان خرد کردن دارد. این را کسی نمی‌گوید که افسرده یا منزوی باشد ، بلکه به عکس...
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
استادیارم درحال بررسی پرونده شخصیت کاراکترم بعد اینکه شخصیت تو داستان، موقع عصبانیت دستاش عرق کرد 😅
برادر بعد اینکه از کلاس نویسندگی برگشته و استاد گفته باید از امروز به چیزهای پیرامون تون از زاویه‌های جدید نگاه کنید :