- طِهران۱۳۶۰ -
_
از دنیا که دلت میگرفت ؛
میرفتی کنجِ قهوهخانه مشت حجت و میگفتی : « یه چایی قند پهلو بردار بیار مشتی که حالمون گرفته . »
مشتی هم یک استکان کمرباریک چای و دو حبه قند کنارش توی نلبکی گلدار جا میداد و مینشست کنارت .
چای را که میخوردی و از دار دنیا کنارش گلایه میکردی حالت بهتر میشد .
-
- طِهران۱۳۶۰ -
-
- بیا برگردیم به روزهایی که حتیٰ عشـق هم درد قشـنگی بود .
-