eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
407 دنبال‌کننده
20 عکس
16 ویدیو
0 فایل
🦌`🪽 کلاغ به خانه نرسیده مرد، بال پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
بهای رسیدنِ آب به آسمان، ذره‌ذره سوختن‌و بخار شدن بود، امّا آن طفلک چه می‌دانست که زین‌‌پس، ابر شدن و دوباره به زمین خوردن بایدش؟
آهوها باز می‌گَردند.
لب‌پر شدن یک‌باره رخ نمی‌دهد، پدرجان. لیوان گل‌قرمزیِ مادرجون لب‌پر شده بود. دایی می‌گفت او از داخل
دیدید چگونه پرپرمان کردند عالی‌جناب؟ دانه به دانه پرهای بالمان را کَندند. بهر کدامین آرزوی چه کسی، این‌چنین پرپرمان کردند، عالی‌جناب؟ شده‌ایم گُلی که چیده شد، پرپر شد تا تصمیمی گرفته شود که به ما دخلی ندارد، سپس ساقهٔ خالی‌مان میان گلبرگ‌هایمان افتاد. بالمان را بی‌پر کردند بهر چه آرزویی؟! قُمار بر سرِ آسمان ؟
«می‌خواستم من بیگانه باشم.» من را می‌شناسد، پس تعجب نمی‌کند. لبخندی کوچک روی صورتش می‌نشیند درحالی که عکس‌ها را می‌چرخاند، «می‌خواستی؟ یعنی الان نمی‌خوایی؟» یکی از عکس‌ها را آرام می‌چرخانم و دسته‌ای از موهایم را پشت گوشم سُر می‌دهم: «معلومه که می‌خوام.» «تو بی‌گانه‌ای دیگه، گونه‌ای نداری. تَکی. یکی‌یه‌دونه‌ای.» چند لحظه به نیم‌رُخش می‌نگرم و انگشتان بلندش، که لبه‌های عکس‌ها را می‌بوسد، چشمم را می‌نوازد. رنگِ نورِ قرمز اینجا، همیشه خشمگینم می‌کند. دیتان او چرا قرمز است؟ آن انگشتان بلند و ظریف ؟ یکی از عکس‌ها را با بی‌قراری بر می‌دارم، لبخندی به صورت دارم. با آن لب‌های سرخ، رژی اناری‌رنگ. حال در این نور، چون دهانِ خون‌آشامی می‌نماید. «از تاریک‌خونه متنفرم.» «چرا؟» «چون همه‌چی تاریکه، اینجا همه بیگانه‌ان انگار. بعد یهو، یه نور قرمز میوفته رو همه‌چی. مزهٔ خون می‌ده.» «مگه دوست نداشتی بیگانه بودن رو؟» هوا را با صدا از بینی‌ام بیرون می‌دهم، روی پا جا به جا می‌شوم و عکسی را از کنار دستش بر می‌دارم. آب چون شبنم، قطره‌قطره از موهای مشکی‌و پریشان او، از صحنه‌ی سیاه‌و سفیدِ عکس، بر زمین می‌چکد. «دوست‌دارم من بیگانه باشم، نه بقیه چیزها. نمی‌خوام همه‌چی برام غریبه باشه.» «نه، تو از تاریکی می‌ترسی.» عکس را در هوا تکان می‌دهم. قلبم یک، دو بار می‌پرد اما توجهی عایدش نمی‌شود و نگاهم را به خطوط صورت او، در قابِ عکس می‌دوزم. چون چَشمانم از او می‌ترسند. او، مرا می‌بیند. نه این لبخند را و نه آن‌چه بر چهره‌ام باشد را؛ او منِ بی‌گانه را می‌بیند. «تاریکی همه‌چی رو تار می‌کنه.» آرام سه عکس دیگر را در آب رها می‌کند و آن‌ها معلق، کم‌کم، خطوطِ چهره‌ی ما را به تصویر می‌کشند: «فکر می‌کنی عکس‌ها دروغ می‌گن؟» «نه.» «پس چرا توی همه‌شون لبخند می‌زنیم؟» به لبخندم خیره می‌شوم. سرخ، رنگ خونی که از قلبم تراوش می‌شود. سرخ شرابی، همانی که او دوست دارد. مگر همین الان اناری‌رنگ نبود؟ اخم کوچکی بین ابروانم جا باز می‌کند. عکس را از بین انگشتانم بیرون می‌کشد و لبخندش پررنگ‌تر می‌شود: «چطور افتادیم حالا؟» «من رو نمی‌دونم، اما تو، مثل همیشه؛ درخشان. مهربون. خاکستری.» «خاکستری...» کلمه را در دهانش مزه‌مزه می‌کند، گویی که مزه‌ی خاکستر بدهد. عکسم را دوباره در آب می‌اندازم، عکس سیاه‌سفیدم را. پس سرخی لب‌هایم کو؟ «خاکستر. خاکسترِ ققنوس.» «از این خاکستر ققنوس بلند نمیشه، شاپرک. مگه این‌که قفنوس سرخِ من، تو باشی.» اصلا لب‌هایم سرخ نبود. این عکس‌ها خاکستری‌اند، سیاه‌و سفید، سیاه‌و سفید و سیاه‌و سفید. انگشتانم روی آب، فرم صورتم را می‌کِشد. صدایش حرکت انگشتانم را می‌شکند: «تو با سُرمه خط‌چشم می‌کشی، این فقط از تو ساخته‌ست.» «از تاریکی می‌ترسم.» لبخند می‌زند و عکسی را به طنابِ آویزان، سنجاق می‌کند. آب چک‌چک روی گونه‌هایم می‌لغزد و بر مژگانم شبنم می‌شود. طنین صدایش محو است، دور: «می‌دونم.» «میشه چراغ رو روشن کنم؟» «گاهی وقت‌ها برای اینکه واضح ببینی باید چراغ‌ها رو خاموش کنی، شاپرک.» «کی‌ خواست واضح ببینه حالا؟» به پشت به میز تکیه می‌زند و چَشم به عکسم می‌دوزد که اندک‌اندک به عمقِ آب می‌رود: «مگه دنبال نور نیستی؟» «آره، چون اون‌موقع واضح می‌بینم.» «چی رو؟» «تو رو.» انگشتانم روی عکس مکث می‌کند. لایه‌ی طلقیِ روی عکس، لمسم را محدود می‌کند. اشک، گونه‌هایم را خیس‌و سرمه‌ام را پخش کرده. من هم سیاه‌و سفید شده‌ام ؟ ماژیکی قرمز رنگ بر می‌دارم، قرمز شرابی. با آن، محکّم، لب‌هایم را رنگ می‌کنم. یک قرمز تیره‌و تُند. توی چَشم می‌زند. نگاهم بالا می‌رود. بر لبه‌ی نیمکت، نشسته، آلبومی باز بر زانوان، و نور ساختمان‌ها، ستاره‌های این آسمانِ بی‌ستاره؛ رو به رویم چشمک می‌زنند. از تاریکی نمی‌ترسیدم عزیزم، و حتی از ندیدن چیزها نیز هم. من را خوب بلد بودی و این را نه. من هنگامی می‌ترسم که چراغ، نور می‌پاچد و من دیگر نمی‌توانم آن‌چه دیده‌ام را انکار کنم. آتش، شعله‌های نارنجی‌و قرمزش را تا چشم‌هایم بالا می‌کشد و تخته‌ی سیاهِ آسْمان را می‌شکافد. به ستاره‌ها می‌نگرم و سپس، به عکس. سرانگشتم را روی لب‌های سرخم می‌کشم و رنگ پخش می‌شود و تا روی صورتِ او کشیده می‌شود. از خاکستری ققنوس بر نمی‌خیزد، حق با تو بود. امّا از این یکی، چرا. عکس‌ها را دانه به دانه در دهانِ باز و گرسنهٔ آتش می‌ریزم. او با ولع می‌بلعد، رنگ سرخ روی عکس‌هایمان کِش می‌آید. عکس‌ها خاکستر می‌شوند و در باد، ذره‌ذره، می‌رقصند و خط‌های نارنجی می‌کِشند. گفتم دوست ندارم دیگران بیگانه شوند، تو چرا بیگانه شدی ؟ «بعضی آدما وقتی می‌رن، بیگانه‌و غریبه نمی‌شن.» «پس چی می‌شن؟» «آشناهایی که دیگه نمی‌شه بهشون برگشت.»
«شب‌های حوّا گلشید، شب‌های حوا.» «هوای حوّا.» از ماشین پیاده می‌شوم، قدم‌هایم روی سنگ‌ها صدا می‌دهند تا به زیرِ درخت برسم و تنه‌ی پر از خاطره‌ی او را، لمس کنم. روی تنه‌ی درخت، کلمات صدایم می‌زنند: «آدم است و سیب خوردن.» سرانگشتم را روی آ می‌کشم و سپس، روی دامن میم قدم می‌زند که نجوای او آهنگ می‌شود: «آدم است و اشتباه.» می‌خندد و به درخت تکیه می‌زند، «تو همیشه عاشق این درخت بودی.» فعل‌های گذشته، قلبم را از تپش و انگشتم را از حرکت وا می‌دارند، روی آدم گیر می‌کنم. آدم. آدمِ حوّا. دست پس می‌کشم و چَشم به سیبی می‌دوزم که در سر شاخه‌ای تاب می‌خورد، «چرا بودم؟» «چون بعضی آدم‌ها وقتی از زندگی‌ت می‌رن، زمانِ فعل‌هات رو هم با خودشون می‌برن.» «درخت‌ها ریشه دارن، جایی نمیرن.» «خودشون نه، امّا تو رو به‌جایی می‌برن.» او دست بلند می‌کند و با کمی قدبلندی، دستش به خطوط سیب سرخ می‌رسد. سیب را می‌چیند و لبخندی با لبانش بازی می‌کند. سیب سرخ است، چون لبان من که این روزها، رنگ‌پریده‌تر است و هم‌چون تنه‌ی درخت، خشک شده. سیب را بالا پایین می‌اندازد. «سیب، بوسه‌ی اشتباهِ آدم.» من با نگاه سیب سرخ را دنبال می‌کنم‌و می‌گویم: «شاید لبان سرخ حوّا، حواس آدم رو مشوش کرد که به سرخیِ سیب پناه برد.» صدایم پس‌و پیش، در امواج هوا بالا و پایین می‌شود. «شاید نه، قطعاً.» او سیب را گاز می‌زند و طرف من می‌گیرد، این صحنه را از بَرم. با سرانگشتانم، مردد، سیب سرخ را می‌گیرم. سرخی‌اش را در چشمانم اندازه می‌گیرم، «چرا گازش زدی؟» «چون می‌خوام اگه تبعید شدیم به زمینی زیرین‌تر از این، من گناهکار باشم و تو درست‌کار. تو به‌اندازه کافی گریه کردی.» «حوّا نخستین گناه رو مرتکب شد...» «این‌بار آدم.» جای دندان‌هایش روی سرخیِ سیب مانده؛ کوچک، هلالی و گوشت سفید را از زیر سرخی به نمایش می‌گذارد. انگار که نخستین لبخند آدم، روی سیب جا مانده باشد. زیر لب تکرار می‌کنم: «آدم است و اشتباه.» «نه.» باد از میان برگ‌ها می‌گذرد و آرام، بین ما می‌پیچد. یک برگ سبز، رقصان، روی شانه‌اش فرود می‌آید. برگ را میانِ انگشت‌هایش می‌چرخاند و بی‌آنکه نگاهم کند، می‌گوید: «آدم است و انتخاب.» سکوت کلمه می‌شود جای حرف‌های نگفته و، گناه‌های نکرده؟ «هنوز از اینجا خوشت میاد؟» «آره. اینجا سقوطِ منه.» سیب را میان دو دستم نگه می‌دارم. هنوز گرم است، از گرمای دستانِ او. لبخند می‌زند و می‌خواهد سیب را پس بگیرد، «تو خیلی گریه می‌کنی گلشید.» لبخند می‌زنم، سیب را عقب می‌کشم: «کی گفته؟» شانه بالا می‌اندازد و سرانگشتانش روی جسم کروی سیب، لیز می‌خورد و نگاهش، روی من. «چشم‌هات.» دیده از دیده می‌دزدم، «دروغ می‌گن.» «چشم‌ها دروغ نمیگن.» «نه. فقط بلد نیستن حرف بزنن.» «کلام آدم رو به دروغ آلوده می‌کنه؟» دگرباره، سکوت جای من حرف می‌زند، انگشتانم را روی جمله‌ی پایینی می‌کشم، «آدم است و اشتباه.» الفِ اشتباه شکلِ درخت می‌شود و به قلبم قد می‌گیرد، «کلام آدم رو آدم می‌کنه.» کفشم را روی سنگ‌ها می‌سایم و او سیب را از من می‌قاپد. لبخندِ تلخش، کش می‌آید. اما حتی تلخیِ لبخندش به زیتون رفته. سبز. «جمله‌ی بعدی نمیشه "حوّا بود و بخشیدن" باشه؟» «حوّا بود و گریستن.» آهی می‌کشد و گاز دیگری از سیب می‌زند، برگ را از میان انگشتانش در باد رها می‌کند، نگاهش می‌کنم: «می‌دونستی به‌وقت رسیدن آدم‌و حوّا به‌هم، نخستین مای دنیا متولد شد؟» می‌خندد، «پس من‌و تو، میشیم مای مّا.» روی خطاطی دست می‌کشم و سرم در مِه فرو می‌رود، «به‌نظرت اولین بار که آدم مِه رو دید، چه‌حسی داشت؟» «گمونم اونجا تردید متولد شد. حالا به‌نظر تو، این‌سری به کجا تبعید میشیم؟» با تردید روی کلماتِ خوابیده حنجره‌ام، مکث می‌کنم: «این‌بار آدم از حوّا تبعید میشه.» درنگ. خرده چوبی زیر ناخنم فرو می‌رود و به آن خیره می‌شوم. او دلخور روی پا جا به جا می‌شود و می‌گوید: «من فکر می‌کنم حوا اولین زنی بود که فهمید خواستن، همیشه بی‌گناه نیست. گناهه.» شمع‌ها را از کیف بیرون می‌کشم و آسمان، رخت شب به تن می‌کند. شمع روشن کن گلشید، شمع روشن کن به‌یاد مریم و نخلِ خرما. به‌یاد حوّا و درختِ سیب. به یادِ مّا. «چرا پایِ یه درخت وسطه؟» «نمی‌دونم. فکر می‌کنی درخت من هم سیبه؟» «کاش درختت، نخلِ خرما باشه گلشید. من سیب‌ها رو به‌جون می‌خرم.» یادم رفت بپرسم به‌جون می‌خری یا به‌خون؟ سرخی سیب یا سرخیِ خون؟ می‌خندد و در مِه گم می‌شود، «هیچ‌کدوم، سرخی لب‌های حوّا.» سیب را روی زمین می‌اندازم و شمع، در باد سوسو می‌زند. سیب پلاسیده. سیبِ رنگ‌پریده‌ای که چون لب‌هایم شده‌است. پاییز، آهنگ برگ‌ها را عوض کرده. سیب‌ها برای تو شدند و تبعید، برای مّا. ما را روی زبان مزه‌مزه می‌کنم و طعم سیب می‌دهد، طعم سیب حوّا و لبخند آدم. نه، مّای ما، طعم خرما نمی‌دهد. «من نخل خرما رو برمی‌دارم.» «پس سیب مال منه. تبعید مّا، از ما.» مّا تمام شد.
پس عزیز من، من کِی می‌توانم این رخت سیاه را از تنِ روح بَر کَنم؟ مّا تمام شدیم و مرگ زیاد. این دهانِ گرسنهٔ خاک در پاس کدامین‌زمان، سیر می‌شود ؟
ما جامانده‌ایم، بر این می‌توان گریست.
هدایت شده از شب‌های‌حوّا.
یه دستی به آمار این‌جا می‌رسونید؟🤍
هدایت شده از ارغوان ؛
که من اگر گریه کردم واسه‌ی خودم بود. برای تو باید اشک می‌شدم و می‌افتادم تو تنگ بلور.