eitaa logo
شب‌های‌حوّا.
53 دنبال‌کننده
8 عکس
3 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌سوختم و مرا نمی‌دیدی؛ ندیدن، واژه‌ی تلخی‌ست. درواقع می‌گوید، نه که نخواهد نبیند، نمی‌تواند، دیدن برایش تعریف نشده‌ است. درست مثل توقع داشتن می‌ماند، اما، به خودت می‌آیی، می‌بینی، نه! طرف اصلا منظوری ندارد، فقط اینگونه بزرگ شده. موضوع عذاب آوری‌ست. مثل جنین در خود جمع شده‌ام، هادی بالای سرم است، شب‌ها مانند مرگ، آرام و رنجور می‌خوابم. حالا او هم مداوم غر می‌زند، بیماریِ‌عزیز هم نه می‌کُشد، نه می‌رود، نه کسی را برای نجات می‌فرستد. دیگر نمی‌دانم، به قول علی‌نور، به طبلی تو خالی و پر سروصدا می‌مانم.
برمی‌گردم خونه.
هدایت شده از سِدخارجی
24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونا نمیخوان ما این کلیپ رو ببینیم... @Sedkhareji ✔️
شب‌های‌حوّا.
من خیره می‌شم به سایه‌ها. همیشه این‌طور بوده، این‌طور بودم؟ تصویر شفافی از انتظار در ذهن دارم، انتظار رو تو می‌شناسی؟ اون پنجره‌ی مه‌گرفته‌ای که از پشتش به دنیا نگاه می‌کنم؟ من به سکون فکر می‌کنم. فکر می‌کنم به لحظه‌ای که زمان از حرکت می‌ایسته و اون سکون، فاصله‌ای به اندازه‌ی یک نفس عمیق با من داره. هزاران سال شد که منتظرم که نفسم بگیره، و در همین حال که تمام هستی‌ام رو برای این توقف زیبا آماده کردم، ناگهان صدای تو از راه می‌رسه و این سکوت مقدس رو می‌شکنه، چشمانم سنگین شدن، این پلک‌ها چرا این‌قدر وزن دارن؟ چرا من رو فرا می‌خونی؟ من نمی‌رسم. بلند تر بگو، لطفا، من نمی‌خوام. برای نادیده گرفتنِ یک صدا، باید چقدر جهان رو نگریست؟ چشمانم سنگین شده. گریستم.
شب‌های‌حوّا.
2 / من چشم دوختم به غبارِ راه. آیا این بود عهدِ ازلی؟ آیا از ازل من این‌گونه مقیّد به دیده‌بانی بودم؟ تصویر تو از عدم چیه؟ اون مقامی که درش جز خدا هیچ نیست. من می‌اندیشم به فنا. فکر می‌کنم به اون لحظه‌ی محو شدن در او، که ساعت‌ها و سال‌ها دیگه فقط یک وهم بی‌معناست و اون فنا، تنها به اندازه‌ی یک دَمِ خالص از من فاصله داره. من سال‌هاست که در این راه بی‌نهایت می‌شتابم و دستم به دامن هیچ مبهمی نمی‌رسه، و ناگهان، تو، ای تجلی زیبایی زمینی، از پس کوه‌های وهم میای و این نیستیِ نامطلوب رو از کفم می‌دزدی. ای معبود پنهان، این چه سرّیه که با این جان حیران می‌کنی؟ چرا اون لحظه‌ی بی‌رنگی رو که سال‌ها براش تمام رنگ‌ها رو سوختم، با یک تلنگر ظریف خودت، به تأخیر می‌اندازی؟ این مسیر وصال، چقدر طولانی‌ست. این سنگینی پلک‌ها، از ناتوانی در دیدن وحدته. برای نادیده گرفتن این همه کثرت بیهوده، چه میزان از خود باید بگذریم؟ این مسیر وصال، چقدر طولانی شد. بسیار گریستم، از رنج جدایی، گریستم.
به غربتم در این دنیا رحم کن.
آفتاب نیم‌روز اتاق را روشن کرده و به او چشم دوخته‌ام، اِهم، ببخشید، به من گفتند مردی اینجاست که چشم‌های دل‌فریبی دارد، و لبخندی به زلالی مهتاب که می‌توانم خدا را در آن ببینم، ببخشید، می‌شود لبخند بزنید؟ قبل از اینکه فرصت کند جواب بدهد، خودم جلو رفتم. گونه‌اش را بوسیدم، داغی لبم روی پوستش ماند. با هیجان، مثل بچه‌ای که هدیه گرفته، فریاد زدم، خداحافظ! و در را باز کردم تا به سمت دنیای بیرون بدوم. طنین خنده‌اش پیچید در حالی که فکر کردم من، بلاخره، به تمام شعف جهان دست یافته‌ام.