ما را نمیتوان یافت بیرون از این دو عبرت، یا ناقص الکمالیم یا کامل القصوریم.
سلام، عزیزِ دور افتادهی من؛
خسته هستم، جسمم شده است کاروانسرای درد و دلتنگی. چشم انتظارم، برایم نمینویسی، فدای سرت، اما من و من همواره با یکدیگر غرق گفتوگوییم، اگر وجود تو پادرمیانی نکند، بعد از آن دیگر نمیتوانم تاب بیاورم.
تو، همواره در جانم بودهای، در لبانم، در چشمانم، در ذهنم، رنج و اشتیاق بودهای و آن چیز شگفتی که انسان به یاد میآورد تا به زندگی بازگردد. سرت را درد نیاورم، حالم خوب است، شمعدانیها هم سرزنده شدهاند، رنج به جان کوچکت نرسد عزیزِ من، تورا میبوسم، شبت خیر باشد.
-روزهزارمِدوری
[ گریست همچون مادری نو یافتهی اندوه. ]
شاید گریهی حوّا تا چهل روزِ پیدرپی بود، روزها بر زمین میافتاد، شبها در دعا. حوّا شبها بسیار میگریست. شبهای حوّا.
میسوختم و مرا نمیدیدی؛
ندیدن، واژهی تلخیست. درواقع میگوید، نه که نخواهد نبیند، نمیتواند، دیدن برایش تعریف نشده است. درست مثل توقع داشتن میماند، اما، به خودت میآیی، میبینی، نه! طرف اصلا منظوری ندارد، فقط اینگونه بزرگ شده. موضوع عذاب آوریست. مثل جنین در خود جمع شدهام، هادی بالای سرم است، شبها مانند مرگ، آرام و رنجور میخوابم. حالا او هم مداوم غر میزند، بیماریِعزیز هم نه میکُشد، نه میرود، نه کسی را برای نجات میفرستد. دیگر نمیدانم، به قول علینور، به طبلی تو خالی و پر سروصدا میمانم.
هدایت شده از سِدخارجی
24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونا نمیخوان ما این کلیپ رو ببینیم...
@Sedkhareji ✔️
شبهایحوّا.
من خیره میشم به سایهها.
همیشه اینطور بوده، اینطور بودم؟
تصویر شفافی از انتظار در ذهن دارم، انتظار رو تو میشناسی؟ اون پنجرهی مهگرفتهای که از پشتش به دنیا نگاه میکنم؟
من به سکون فکر میکنم. فکر میکنم به لحظهای که زمان از حرکت میایسته و اون سکون، فاصلهای به اندازهی یک نفس عمیق با من داره. هزاران سال شد که منتظرم که نفسم بگیره، و در همین حال که تمام هستیام رو برای این توقف زیبا آماده کردم، ناگهان صدای تو از راه میرسه و این سکوت مقدس رو میشکنه، چشمانم سنگین شدن، این پلکها چرا اینقدر وزن دارن؟ چرا من رو فرا میخونی؟ من نمیرسم. بلند تر بگو، لطفا، من نمیخوام. برای نادیده گرفتنِ یک صدا، باید چقدر جهان رو نگریست؟ چشمانم سنگین شده. گریستم.