حیفو میلمان کردند پدر.
همگی حیف شدیم. نان بیات را دیدهای؟ نه میتوان خوردش و نه میتوان دورش انداخت. حیف شده. آن وسطها فقط مانده. چایِ مانده را چطور؟ هنوز چای است، اما دیگر کسی دلش نمیخواهد جرعهای از آن بنوشد. حیف شده. حتیٰ، حتیٰ گلِ چیدهشده. طفلک هنوز زیباست، اما دیگر ریشهای ندارد که فردایش را تضمین کند. حیف شده. حیف.
ظاهراً خوب بود. ظاهراً مرده بودم. ظاهراً چشمانم از اشک تار میدید، اما قلبم واضح. ظاهراً از من متنفر بود و ظاهراً، او تکههایم را پس نمیداد.
مراسمِ عروسی را زدهاند. لباس عروس حالا، پر از لکههای خونِ بیگناهان است. پر از خاکِ خانههایی که ویران شدند.
لباسِ عروس را دیدهای؟ سفید است. رنگ صلحو آرامش. رنگِ دستی که برای آغازِ یک زندگی بالا میرود، نه برای وداع. آنها صلح را خونآلود وَ لباسِ رویاها را پاره میکنند، و بعد نامش را پیروزی مینهند. جنگ، ننگ است. ننگیست بر قلب و وُجودیتِ هرکسی که خنده را با گریه تعویض، آغوش را با آوار تزیین و لباسِ عروسی را با خاک و خون رنگ میکند. ننگ.
آهوهابازمیگَردند.
مراسمِ عروسی را زدهاند. لباس عروس حالا، پر از لکههای خونِ بیگناهان است. پر از خاکِ خانههایی که و
لباس عروسیِ عروس سیریک را پرچم کنید و بالا بگیرید، چون کیف کودکانِ میناب. گلهای دستهگلش را بر سر دنیا پَرپَر کنید که حال با خون بوسیده شده، دستهگل را پرپر کنید بر سر دنیا.
ما تمام شدیم اما ایران نه. ما تمام میشویم اما نمیگذاریم ایران تمام شود، این را یادت باشد. دیکته کن. بنویس. تکرار کن.
دیدی چه شد عزیزم؟ ما لحظات و تکهتکهی جانمان را در این اخبار جا گذاشتیم. اخبار مملو از اشک، غم، و تکههای قلب ایرانیان است. میبینی لکههای خون را؟ اینها از رنگ قرمزِ پرچمم تراوش شده، از قلب مردمِ ایران.
تو میخواهی ایران را بگیری؟ ایران فقط یک محدوده روی نقشهات نیست که بتوانی بگیریاش.
ایران را باید از تکتکِ ما بگیری؛ از قلبی که با شنیدنِ این نام یک لحظه بیشتر میتپد، قدهایی چون سرو که دورش را سپر ساختهایم، و غمی که به نامِ او در ما نفسْ میکشد.
تو میخواهی ایران را بگیری؟
اول باید من را بگیری.
بعد او را.
بعد همهی ما را.
و ما تمامشدنی نیستیم.