eitaa logo
آهوهابازمی‌گَردند.
89 دنبال‌کننده
4 عکس
3 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
آهوهابازمی‌گَردند.
مراسمِ عروسی را زده‌اند. لباس عروس حالا، پر از لکه‌های خونِ بی‌گناهان است. پر از خاکِ خانه‌هایی که و
لباس عروسیِ عروس سیریک را پرچم کنید و بالا بگیرید، چون کیف کودکانِ میناب. گل‌های دسته‌گلش را بر سر دنیا پَرپَر کنید که حال با خون بوسیده شده، دسته‌گل را پرپر کنید بر سر دنیا.
ما تمام شدیم اما ایران نه. ما تمام می‌شویم اما نمی‌گذاریم ایران تمام شود، این را یادت باشد. دیکته کن. بنویس. تکرار کن.
دیدی چه شد عزیزم؟ ما لحظات و تکه‌تکه‌ی جانمان را در این اخبار جا گذاشتیم. اخبار مملو از اشک، غم، و تکه‌های قلب ایرانیان است. می‌بینی لکه‌های خون را؟ این‌ها از رنگ قرمزِ پرچمم تراوش شده، از قلب مردمِ ایران.
` آتشِ بدون دود
تو می‌خواهی ایران را بگیری؟ ایران فقط یک محدوده روی نقشه‌ات نیست که بتوانی بگیری‌اش. ایران را باید از تک‌تکِ ما بگیری؛ از قلبی که با شنیدنِ این نام یک لحظه بیشتر می‌تپد، قدهایی چون سرو که دورش را سپر ساخته‌ایم، و غمی که به نامِ او در ما نفسْ می‌کشد. تو می‌خواهی ایران را بگیری؟ اول باید من را بگیری. بعد او را. بعد همه‌ی ما را. و ما تمام‌شدنی نیستیم.
گلویم را صاف می‌کنه و لب می‌گزم، در چشمانش می‌گردم: «چگونه قدر زمان را نمی‌دانی؟ او برای تو زمان خرج کرد.» متحیر نگاهم می‌کند، زیر لب ناسزایی گفته و لیوان را توی ظرفشویی می‌اندازد، «چه می‌گویی؟ او هیچ نداشت. نه پول، نه مالی، نه...» از روی کابینت پایین می‌پرم و سخن می‌بُرم، پریشان و خشمگین، نمی‌دانم از چه، «در این سرزمین و خاک، تنها چیز گران و ارزشمندی که مردمانمان دارند، زمان است و تنها پولی که دارند کلمه‌ها. ما هرروز منتظر فردای از دست داده‌ایم، و گر ثانیه‌های امروز را خرج کسی کردیم؛ آن فرد مهم می‌نماید. زمان را بی‌ارزش جلوه نده و کلمات را زیر اقدام خود، لِه نکن!» آب شیر لای ظرف‌های کثیف لیز می‌خورد، در تلاش برای زدودن آن‌ها از چرکی. سکوت، کلماتمان را می‌شوید.
حیرت مکُن گر در میانِ خرابه‌ها و ویرانی‌ها، گلی سرخ‌رو به رنگِ خون را دیدی که با بدنه‌ی نحیف‌اش میان سنگلاخ‌ها تاب می‌خورد، ما این‌طور دوام آوردیم. این‌چنین برخاستیم و قد گرفتیم.
آهوهابازمی‌گَردند.
حنا گر پررنگ شود، رنگ خون به خود می‌گیرد. شاید رنگِ خونِ مانده. عزیزم، چرا این‌همه حنا گذاشته‌ای؟ همه‌جای بدنت پر از حناست. چه خبر است؟! چه آن‌که برایت حنا گذاشته، نابلد هم بوده است! همین‌طوری حنا را روی سر و رویت ریخته.