آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
گفتند که عشق، توتهای سفید شیرینیست بر شاخهی بلندی در باغی ممنوعه. من تاب خوردم و به شاخه رسیدم، توتها را چیدم و دستانم رنگی شد.دستانم را به پیراهنم کشیدم، به پلکهایو، میخواستم با عشق طهارت شوم.
امّا کسی نگفته بود عشق، خرمالوی گَسیست که نخست شیرین است و طعم توت دارد، امّا بعد چنین دهانت را بههم گره میزند و سِر میکند. نمیدانم، شاید خرمالوها هنوز نرسیده بودند و من بیجهت آبی آسمان را از روی تاب، به خرمالوی گس نرسیده فروختم.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
نخست که کلمهی جنون پا پیش میگذارد، لیلی میگرید. لیلی میگرید و زمین را آب میگیرد و نوح، میگوید دیدید گفتم زمین را آب خواهد برد؟ حکیمی چنین پرسید لیلی را که گریستنِ تو بهر چیست زن، مگر مجنون نبود که پژمرد و پایین درختِ بید، آب شد؟
لیلی خواهد گفت که جنون نه از آن مجنون بود و نه آدمیانِ دیگری، جنون نه سیبِ آدم بود و نه دیوانگی فرهاد؛ جنون من بودم. من که به پس زدن عشقی بر آمدم که از حان بود، من که برخاستم و چشم چرخاندم و طرف شکستم، قلب شکستم، خود را شکستم و او را شکستم. کسی را شکستم که حتی شکستنهای مرا نیز، دوا میدید. جنون منم شیخ، جنون منم. شیخ تلخندی زد و گفت آری، جنون تویی. و دنیا را اشکهای لیلی برد.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تو حس سهشنبهها را میدادی، ذوق سهشنبه را در من بیدار میکردی که زینپس چهار شنبه خواهد بود. چهارتا شنبه که عقب جا ماندند و منی که جلو زدهام. البت، نمیدانستم شنبه جزو چهارشنبه نبود. چهارشنبه از او نمیگذشت. از آن نگذشته بودم. چنین شد که در شب جمعه گیر کردم و شنبهی نگذشته را به عزا نشستم، چون تو شنبههای من شدی. شنبههایی که از آن رد نمیشدم. آخ! کاش حداقل جمعه بودی و چنین مثل سهشنبهها، بلاتکلیف رهایم نمیکردی.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
زندگی برای فرد زنده بود. آخِر مرا چه به زنده بودن؟ اصلاً زنده بودن را در چه چیز معنی میکنی؟ از کودکی چنین بپرس و خواهد گفت هنوز دمی داریو بازدمی، پس زندهای. آخر چه زندگانیای؟ آری، نان خشک هم زندهاست. طفلک از همان آرد و خمیر درست شده، در تنور خفته، نرم شده و سپس نون شده. امّا خشک شده. زندهاست؟ گلی که پژمرد چی؟ واقعاً میتوان گفت زندهاست؟ رهایم کنید. من چنین زنده بودنی را نخواستهام. من نمیخواهم مدام بدوم و زمین بخورم و اسمش را زندگی بگذارم. مردهی در گور خفته، زندهتر از من است قربان...
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
موسیقی؟
گفت بال پرواز میخواهد. شگرف شدم، گفتم مگر نداری؟ پریشان شد، کمرش را نشانم داد و گفت نمیبینی؟ کجاست این بالی که میگویی؟ من امّا گوشهایش را نشان دادم، گفتم آنجاست. دستانم را نشان دادم و گفتم اینجاست. به نوازش تارها برآمدم و برایش خواندم،
نوازش عشق است موسیقی، ترانهی بال زدن پرنده است موسیقی، پرواز نداشتهی آدمیست موسیقی، جریان زندگیست موسیقی. فریاد آزادیست، قدم بر ابرها گذشتن و لمس نور است. شفافیتِ آبها و وسعت دریا، لطافت خداوند و کلماتِ ناگفته است موسیقی.
شنید و پرواز کرد. بر قلّهی کوهها رسید، بالها کمرش را شکافتند و به ستارهها قد گرفتند.
پرواز بود موسیقی، همانطور که او بود. برایش از خودش خواندم و نفهمید، گفت کیست این؟ خوشا بهحالش! نفهمید و من بالهایم بُرید.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تهماندهی سیگارت چه طفلی بود! به این میاندیشیدم که هر گیلاسی از سیگارت که خاکستر شده و روی زمین مینشیند، چقدر افسوسی میخورد که هیچگاه به لبهایت نمیرسد؟ انتهای سیگار هربار از غمت بوسه گرفت، اما آنان که سوختند تا به آن دو لبِ سرخ برسند، خاکستر شدند. احتمالاً من نیز تهماندهی سیگارت بودم.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
گفتم اقلاً مرا در حاشیهٔ دفترت جای کن. خندید و گفت حیف است، آنجا جای گلهایی رنگیست نه غمی خاکستری چون تو. گفتم چشمانت_چشمانت چی؟ در حاشیه نگاهت هم جا نمیشوم؟ چقدر پررو بودم! چقدر خوشحیال بودم که گمان میکردم، خاکسترِ بهجا مانده از ققنوسِ من، لایق آن دو دیدهٔ نوربوسیدهی توست. خدا از سر گناهم بگذرد! چون تو نفهمیدی، گفتی خب حالا گر شب شود، به آفتابگردان ضربهای نخورد. بیا بنویس. نفهمیدی و من حاشیه چشمانت را خطخطی کردم...
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تنهایی نه دندانِ تیزی داشت و نه خنجرِ برندهای. اتفاقاً بسیار آرام بود، جامهٔ شب بر تن داشت و بادهٔ غم در دست، چشمانش افتاده بودند پایین و شانههایش خمیده بود. دلم سوخت. دستش را کشیدم، گفتم همینجا بخواب. پس، هرشب کنارم خوابید. کمی از بادهی غمت بر لبهایم ریخت و من مست شدم. خوابیدم و در رویا، نگاه تو را دیدم در دو چشمِ آن تنهاییِ مغموم.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
ببخشید آقا اجازه؟ من میخواهم از موسیقی و کتاب بگویم. حقیقتاً ما آدمها بسیار پررو هستیم. میگوییم کتاب را خواندم، موسیقی را گوش دادم، گلها را لمس کردم! خندهدار نیست؟ وای! آخر میدانید، کتابها ما را میخوانند، گلها روحمان را لمس میکنند و موسیقی... آه خدای من! موسیقی! موسیقیست که ما را میشنود! ما موسیقی را نمیشنویم؛ گاهی موسیقی چیزی را در ما میشنود که خودمان از آن بیخبریم. صدایی از ما را سر میدهد که نمیدانیم وجود دارد. پس، آقا، من میگویم کلمات برای گفتن آفریده شدند، موسیقی برای آنچه از گفتن جان سالم به در میبرد.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تکیه دادی به ابرها و گفتی خونه جاییست که دیوارهایش شاهد قد کشیدنت باشند. خندیدم و سر تکان دادم، «ببینم، شوخی میکنی؟ الان من چه کار کنم که تکهتکه قد کشیدنم، بین دیوارها مختلف بوده؟»
«بهجاش کلی شاهد داشتی. وگرنه من الان چون خیلی ریزهای، زیر سؤال میبردم بزرگ شدنت رو.»
«دلم برای خونهها تنگ میشه.»
آهی کشیدی و دستت میان موهایت دوید، گفتی خانه کجاست؟ گفتم آنجا که نبودنت نیز احساس شود. نمیدانستم بعد این حرف، میروی. میروی و میفهمم خانهی من بودی، یا من خانهی تو بودم، که چنین نبودنت احساس میشود؟ گمانم خانه، جاییست که خاطرهها قبل از ما آنجا زندگی کردهاند. آه، ببین چه بیخانمان شدهام.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
چای که در فنجان آرام میگرفت، دلِ من میبارید. غصّهاش را چون قند کنار فنجان مینشاند و داغ دلش را جاری میکرد. چای که پیش میآمد، قلب من مینشست. آهسته، کنار لیوان، مردد، آرام. مینشست و اشکان داغم را راهی بخارِ چای میکرد. امّا نمیدانم چه حکمتی بود که... که چای تو که در آنسر میز بود، سرد میشد. غصّه کم داشتی؟ یا که سایهای بیش نبودی؟ یا نکند کلاً نبودی؟ در خانهی تو نیز، چای آنطرف میز، که برای من است، سرد میشود ؟
بگذار چایِ من اینبار سرد شود.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تو چه میدانستی از درد من؟ تویی که سر به بالین پرهای قو میگذاشتی و با طلوع خورشید، چشم بر جهان میگشودی و شباهنگ، میخوابیدی؟ تو چه میدانستی از منی که مهتاب، وعدهی صبحم را میداد، امّا در خلوتِ خود مرا به زنجیر میبست؟ تو چه میدانستی از درد نچشیده و خاطرِ طاقتفرسا؟ نمیدانستی و چنین، از رنگینکمان اشکهای ابر میگفتی.