eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
343 دنبال‌کننده
15 عکس
13 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
ته‌مانده‌ی سیگارت چه طفلی بود! به این می‌اندیشیدم که هر گیلاسی از سیگارت که خاکستر شده و روی زمین می‌نشیند، چقدر افسوسی می‌خورد که هیچ‌گاه به لب‌هایت نمی‌رسد؟ انتهای سیگار هربار از غمت بوسه گرفت، اما آنان که سوختند تا به آن دو لبِ سرخ برسند، خاکستر شدند. احتمالاً من نیز ته‌مانده‌ی سیگارت بودم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
گفتم اقلاً مرا در حاشیهٔ دفترت جای کن. خندید و گفت حیف است، آن‌جا جای گل‌هایی رنگی‌ست نه غمی خاکستری چون تو. گفتم چشمانت_چشمانت چی؟ در حاشیه نگاهت هم جا نمی‌شوم؟ چقدر پررو بودم! چقدر خوش‌حیال بودم که گمان می‌کردم، خاکسترِ به‌جا مانده از ققنوسِ من، لایق آن دو دیدهٔ نوربوسیده‌ی توست. خدا از سر گناهم بگذرد! چون تو نفهمیدی، گفتی خب حالا گر شب شود، به آفتاب‌گردان ضربه‌ای نخورد. بیا بنویس. نفهمیدی و من حاشیه چشمانت را خط‌خطی کردم...
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تنهایی نه دندانِ تیزی داشت و نه خنجرِ برنده‌ای. اتفاقاً بسیار آرام بود، جامهٔ شب بر تن داشت و بادهٔ غم در دست، چشمانش افتاده بودند پایین و شانه‌هایش خمیده بود. دلم سوخت. دستش را کشیدم، گفتم همین‌جا بخواب. پس، هرشب کنارم خوابید. کمی از باده‌ی غمت بر لب‌هایم ریخت و من مست شدم. خوابیدم و در رویا، نگاه تو را دیدم در دو چشمِ آن تنهاییِ مغموم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
متین بود؛ آن‌قدر که هیچ‌کس نفهمید چند بار در خودش فرو ریخته است. یادم است هرگاه به بالینش می‌رفتم، تمام خستگی‌اش را احساس می‌کردم. او آرام بود، متین و ملایم؛ آهسته سخن می‌گفت و ملایم گل‌ها را لمس می‌کرد. امّا من می‌دانستم که گر چهره‌اش متین بود، قلبش، کشوری بود که هر شب در آن جنگی تازه اتفاق می‌افتاد. همه او را آرام و استوار می‌دیدند؛ هیچ‌کس ندید که آرام ماندنش، آخرین شکلِ خستگی‌اش بود. او متین، استپار، محکم، آرام بود؛ لیک نه از آن آرام‌هایی که چیزی برای از دست دادن ندارند، از آن‌هایی که خیلی چیزها را از دست داده‌اند و هنوز ایستاده‌اند.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
موسیقی. ببخشید آقا اجازه؟ من می‌خواهم از موسیقی و کتاب بگویم. حقیقتاً ما آدم‌ها بسیار پررو هستیم. می‌گوییم کتاب را خواندم،‌ موسیقی را گوش دادم، گل‌ها را لمس کردم! خنده‌دار نیست؟ وای! آخر می‌دانید، کتاب‌ها ما را می‌خوانند، گل‌ها روحمان را لمس می‌کنند و موسیقی... آه خدای من! موسیقی! موسیقی‌ست که ما را می‌شنود! ما موسیقی را نمی‌شنویم؛ گاهی موسیقی چیزی را در ما می‌شنود که خودمان از آن بی‌خبریم. صدایی از ما را سر می‌دهد که نمی‌دانیم وجود دارد. پس، آقا، من می‌گویم کلمات برای گفتن آفریده شدند، موسیقی برای آنچه از گفتن جان سالم به در می‌برد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تکیه دادی به ابرها و گفتی خونه جایی‌ست که دیوارهایش شاهد قد کشیدنت باشند. خندیدم و سر تکان دادم، «ببینم، شوخی می‌کنی؟ الان من چه کار کنم که تکه‌تکه قد کشیدنم، بین دیوارها مختلف بوده؟» «به‌جاش کلی شاهد داشتی. وگرنه من الان چون خیلی ریزه‌ای، زیر سؤال می‌بردم بزرگ شدنت رو.» «دلم برای خونه‌ها تنگ میشه.» آهی کشیدی و دستت میان موهایت دوید، گفتی خانه کجاست؟ گفتم آن‌جا که نبودنت نیز احساس شود. نمی‌دانستم بعد این حرف، می‌روی. می‌روی و می‌فهمم خانه‌ی من بودی، یا من خانه‌ی تو بودم، که چنین نبودنت احساس می‌شود؟ گمانم خانه، جایی‌ست که خاطره‌ها قبل از ما آنجا زندگی کرده‌اند. آه، ببین چه بی‌خانمان شده‌ام.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
مَهَج. آن‌روز که این کلمه را از کلام تو شنیدم، چنان پریشان گشتم که تا تَه خیابان رسیدم. از روستا تا شهر را دویدم که بگویم نه، راه میان رفتن و رسیدن نیست.من گیز نمی‌کنم. می‌رسم. نیمه‌های شب، به همسایه زنگ زدم که دنبالم بیاید. چون تمام روز به میانه‌ی راه هم نرسیده بودم، امّا به تو زنگ نزدم چون غرورم خدشه بر می‌داشت. برگشتم و نبودی. فهمیدم که از قصد چنین کردی با من، چون حالا میان رفتن و رسیدنِ به تو گیر افتاده‌ام. از خودم به تو و از تو، به خودم فرار می‌کنم. مهج. مهج منم، و این جاده، که تمام نمی‌شود. مَهَج، راهی‌ست که آدم در آن، آهسته‌آهسته از خویش رد می‌شود که به تو برسد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
سرما. من در این خیابان، بر این سنگ‌فرش‌ها، قدم می‌زنم‌و آفتابِ ظهر می‌شویدم و امّا_اما من یخ می‌زنم، یخ می‌زنم و کلامم قندیل می‌بندد؛ آدم‌‌ها سردند. نگاه‌ها سردند. فاصله‌ی بین دست‌ها و دستکش‌های حائل شده، سردند. هوای آغوش‌ها و ترانه‌ی صداها سرد است. نگاه‌ها می‌بُرند، چون خونی که روی یخ نقش بندد. راه می‌روم و یخ می‌زنم، قندیل می‌بندم، چون هوا خیلی سرد_سرد است. سرما به رگ‌هایمان می‌دود تا کلاممان می‌رسد، آخ عزیز من! سرما... خیلی زیاد است! هوا خیلی خیلی سرد است، باور کن!
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
چای که در فنجان آرام می‌گرفت، دلِ من می‌بارید. غصّه‌اش را چون قند کنار فنجان می‌نشاند و داغ دلش را جاری می‌کرد. چای که پیش می‌آمد، قلب من می‌نشست. آهسته، کنار لیوان، مردد، آرام. می‌نشست و اشکان داغم را راهی بخارِ چای می‌کرد. امّا نمی‌دانم چه حکمتی بود که... که چای تو که در آن‌سر میز بود، سرد می‌شد. غصّه کم داشتی؟ یا که سایه‌ای بیش نبودی؟ یا نکند کلاً نبودی؟ در خانه‌ی تو نیز، چای آن‌طرف میز، که برای من است، سرد می‌شود ؟ بگذار چایِ من این‌بار سرد شود.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
شنیده‌ای که از بال پروانه، طوفان برخاسته و به خانمان کسانی گرفته شده؟ مژگان تو با من چنین می‌کند. تو پلک می‌زنی‌و من، به آن‌سوی اقیانوس شبِ تو می‌افتم. تو پلک می‌زنی و فکرت طوفان می‌شود و من، بی‌آنکه تلاشی برای فرار کنم، در آن می‌چرخم. می‌چرخم و می‌چرخم و خانه‌ام را می‌کَنی. می‌چرخم و آسمانم را می‌دری. امّا، این طوفان، از مژگان تو بوده. از مژگانِ تو.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
خورشید؟ هاه! خواهش می‌کنم بگذار بخندم. تو چه می‌دانستی از درد من؟ تویی که سر به بالین پرهای قو می‌گذاشتی و با طلوع خورشید، چشم بر جهان می‌گشودی و شباهنگ، می‌خوابیدی؟ تو چه می‌دانستی از منی که مهتاب، وعده‌ی صبحم را می‌داد، امّا در خلوتِ خود مرا به زنجیر می‌بست؟ تو چه می‌دانستی از درد نچشیده و خاطرِ طاقت‌فرسا؟ نمی‌دانستی و چنین، از رنگین‌کمان اشک‌های ابر می‌گفتی.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
ستاره‌ها را می‌چیدم و در چشمانت می‌گذاشتم، اگر که می‌ماندی. تیزی پرهای ستاره مال می‌بود و درخشش آن، برای دیدگان تو. دامانم را پر از ستاره می‌کردم و آنها را تک به تک، در آسمان پایین می‌انداختم که قربانی یک به یکِ آرزوهای تو شوند. نماندی و من هنوز ستاره‌ها را قربانی بودنت می‌کنم‌.