eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
343 دنبال‌کننده
15 عکس
13 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
چای که در فنجان آرام می‌گرفت، دلِ من می‌بارید. غصّه‌اش را چون قند کنار فنجان می‌نشاند و داغ دلش را جاری می‌کرد. چای که پیش می‌آمد، قلب من می‌نشست. آهسته، کنار لیوان، مردد، آرام. می‌نشست و اشکان داغم را راهی بخارِ چای می‌کرد. امّا نمی‌دانم چه حکمتی بود که... که چای تو که در آن‌سر میز بود، سرد می‌شد. غصّه کم داشتی؟ یا که سایه‌ای بیش نبودی؟ یا نکند کلاً نبودی؟ در خانه‌ی تو نیز، چای آن‌طرف میز، که برای من است، سرد می‌شود ؟ بگذار چایِ من این‌بار سرد شود.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
شنیده‌ای که از بال پروانه، طوفان برخاسته و به خانمان کسانی گرفته شده؟ مژگان تو با من چنین می‌کند. تو پلک می‌زنی‌و من، به آن‌سوی اقیانوس شبِ تو می‌افتم. تو پلک می‌زنی و فکرت طوفان می‌شود و من، بی‌آنکه تلاشی برای فرار کنم، در آن می‌چرخم. می‌چرخم و می‌چرخم و خانه‌ام را می‌کَنی. می‌چرخم و آسمانم را می‌دری. امّا، این طوفان، از مژگان تو بوده. از مژگانِ تو.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
خورشید؟ هاه! خواهش می‌کنم بگذار بخندم. تو چه می‌دانستی از درد من؟ تویی که سر به بالین پرهای قو می‌گذاشتی و با طلوع خورشید، چشم بر جهان می‌گشودی و شباهنگ، می‌خوابیدی؟ تو چه می‌دانستی از منی که مهتاب، وعده‌ی صبحم را می‌داد، امّا در خلوتِ خود مرا به زنجیر می‌بست؟ تو چه می‌دانستی از درد نچشیده و خاطرِ طاقت‌فرسا؟ نمی‌دانستی و چنین، از رنگین‌کمان اشک‌های ابر می‌گفتی.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
ستاره‌ها را می‌چیدم و در چشمانت می‌گذاشتم، اگر که می‌ماندی. تیزی پرهای ستاره مال می‌بود و درخشش آن، برای دیدگان تو. دامانم را پر از ستاره می‌کردم و آنها را تک به تک، در آسمان پایین می‌انداختم که قربانی یک به یکِ آرزوهای تو شوند. نماندی و من هنوز ستاره‌ها را قربانی بودنت می‌کنم‌.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
همه از زیباییِ نیلوفر می‌گویند، امّا هیچ‌کس از آن مردابِ غم‌زدهٔ طفلک نمی‌گوید که بر حسب جبر و جغرافیا، چنین تیره و گرفته، دور از گرمای خورشید است. هیچ‌کس از او نمی‌گوید که چنین، از وسعت دریا و زلالی رود جا مانده و جدا شده است. تنها می‌گویند خوشا به حال نیلوفران که پاک می‌مانند! کثیفی مرداب را نمی‌گیرند! آخ، دلتان می‌آید چنین بگویید ؟ طفلک مرداب دور افتاده و جا مانده از اقیانوس... حالا شد کثیفِ لجن‌زار؟ از دست شما آدم‌زاده‌ها!
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
اقیانوس صبح‌ها، خانه‌ی آسمان است، آیینه‌ی چشمان آسمان است و خورشید، پایین می‌آید. امّا شب‌ها... شب‌ها سیاهی تمامش را می‌گیرد. پس کو شوقِ دریاهای به‌هم پیوسته؟ کو نگاه آفتاب و دزخشش ابرها؟ کجاست جنبشِ دلفین‌ها؟ از کِی ما چنین در شب‌های اقیانوس گیر کرده‌ایم ؟
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
امید برای من، ظرفی سفالی، کوچک و فیروزه‌ای بود که اشک‌هایم را در آن می‌ریختم؛ چه می‌دانستم که سفال با اشک نیز، گِل می‌شود؟ چه می‌دانستم ظرف طفلک امیدم، چنین در میان دستانم پایین می‌ریزد ؟
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
گفتم از ترس، می‌ترسم. گفت این‌که آدم بودن است! گفتم از غم، می‌ترسم. گفت نه، چیزی بگو که خاص باشد. چیزی را بگو که قلبت را از تپش وا می‌دارد، چشمانت را گُشاد می‌کند، ارغوانت را می‌کُشد، دستانت را سرد می‌کند. گفتم از رفتنِ تو می‌ترسم. چمی‌دانستم نباید ضعفت را به عزیزترین کَست نیز بگویی؟ زیرا که ضعف را زخم می‌کند و بر پوست رنجورت می‌کوبد. می‌ترسم، از این‌که این زخم دیگر خوب نشود.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
و تو، و غم تو، برای من رشد بود. چنین می‌اندیشم. سحابی را که بنگری، می‌بینی در میانِ غبار نور می‌درخشد. سحابی، جایی‌ست که تاریکی، بذرِ ستاره می‌کارد. تو برای من، در شب‌ها، ستاره می‌کاری. غمت نور ستارگان را دارد و قلبت ترانه‌ی نسیم بهاری را. من از تو آشوب شدم، آشوب در من پیچید، و فکرِ تو؛ سحابی‌ست، آشوبی‌ست که از دلش نظمِ ستارگان متولد می‌شود... خدای مهربان و لطیف من، خدای مبارزِ آهوها. سحابی، جایی‌ست که جهان از غبار، نور می‌سازد. تو سحابی. تو خدایی.
تموم شد. اگه جا موندین، من رو ببخشین و واقعاً شرمنده‌ام، لطفاً لطف کنین‌و لینکتون رو دوباره بدین. بابت حضور روشنتون ممنونم نور چشم‌ها، نمی‌دونید که چه نجات‌دهنده‌ای بودین برای امشب که یقیناً توش جا می‌موندم. ممنونم. امیدوارم دوستشون داشته باشین، متأسفم که اون‌قدر که باید، خوب و لایق حضور شما نبودند. 🤍