آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
به من گفت تبدیلش کن.
شکلش بده، تزیینش کن، کلمهاش کن، نمایش، شعر، داستان، اشک، خشم، خواب. تلاش کردم بجوم آن را، غذا، کلمهاش کنم، داستان بگویم، شعر بسرایم، در قالب اشک جاریاش کنم و خشمگین شوم و یا که در بالینش فرو رفته و بخوابم؛
امٌا غمم درد کشید.
غم کوچک من؛ اشک ریخت، جیغ کشید و آنقدر چنگم زد که هنوز پانسمانهایم خونیست. التماسم کرد، اما من! من بیرحم، بیشتر فشارش دادم و در هرجایی، خواستم آن را بگنجانم. واپسین خشمگین شد، از نفرت انباشته و غولی شد که زیر اقدامش خردم کند.
و عزیزم، چنان هنگام بود که فهمیدم اندوه من، پذیرفتنیست. من آن را میبوسم، موهایش را شانه میزنم و در قلبم برایش جایی میسازم گرم، امن و نرم. زخمهایش را میبندم، آن هیکل غولپیکرش را نوازش میکنم. چون من پشت آن دو چَشم مشکی و خالی، کودکی دیدم، که در تمنای پذیرفته شدن بود، شنیده و دیده شدن.
میدانم غمم کوچک خواهد شد، آرام آرام، تا که جَنین شود و بعد به جهان نیستی بپیوندند، با لبخند، با فهمیدن اینکه بالاخره کسی او را دید، پذیرفت و شنید. قصهی پر غصهی غم من این بود که او تبدیل کردنی نبود. همین.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
یک، دو، سه. سلام. دوستت-دو-دوستت دارم. چه عبارت احمقانهای. مغزم ریشخند میزند و قلبم از خنده، خون میگرید. صبر کن، یک دو سه، من نمیتوانم از تو متنفر شوم.
از این، متنفرم. کلمات در سرم کش میآیند و جیغ میکشند و تار-تار-تار میشوند. تکهتکه میشوند. دستم را در کاسهٔ کلمات فرو میکنم و مشتی بر میدارم، روی صورتت میمالم. کرم سفیدرنگی صورتم را چون گچ نقاشی میکند. بایست، آری، من ضعیفم.
من نمیتوانم از خانهای که در آن خندیدم و با چَشمانم زیبایی دیدم؛ متنفر شوم. تو خانهی من بودی؟ مغزم از قهقهی تمسخر، بیهوش میشود. امّا قلبم خوب بلد است بِگِرید. سرانگشتانم را در خونهایش فرو میکنم، دور چَشمانم میکشم و سپس خطِ لبانم را تا کنار گوشم ادامه میدهم.
من دوستت داشتم. داشتم؟ جیغ میکشم. اشکهایم خونِ دور چَشمانم را آبی میسازد. به آیینه خیره میشوم، دوستت دارم. هیس، هیس. تنفر چه واژهی غریبیست هنگامی که پای تو وسط میآید و من،
چقدر شبیه دلقکها شدهام.
میخندم، میخندم و توپ قرمزی را بر میدارم و بر نوک بینیام فرو میکنم. هاه، نگاهش کن، چه دلقکِ قهاری.
من،
هنوز
دوستت
دارم.
تو فعلهای گذشته را گذاشتی امّا در این جمله، فعل گذشته جایی ندارد.
آیینه را میشکنم.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
پرنده را بپرس از آزادی، پرنده را بپرس از آزادی و او با دو چشم گرد و سیاه خود، خیره خواهد شد به فاصلهی میان میلههای قفس. در قفس را باز و آسمان را ارزانیاش کن، دو قدم میآید و ده قدم عقب میخزد. در آنجا نان رایگان هست؟ نه. در آنجا کرکسها به جانم دندان تیز کردهاند؟ آری. در آنجا... دیوانه! در آنجا آسمان را داری، ابرها را، سرسبزی درخ... پرنده کلام میبُرد و خود، قُفل قفس را میاندازد.
ببخشید، جدیجدی کلماتم تموم شدن. برای دلجویی از کسانی که کلماتم لیاقت نداشتن صرفشون بشن، پیام فوروارد میکنم اینجا ازشون و یه نارنگی هم مهمونشون میکنم زیر درختهای نارنج. ببخشید.
هدایت شده از در امتدادِ یک پایان!
به نام خالق او که منْ
برایش غریبه ای بیش نیستم
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
سلام رزی. ممنون میشم اگه لینک چنلم رو بذاری حقیقتا دیلی نیستش حالت مشاوره طور برای کنکوره و نذرم بوده گفتم اگه کسی نیاز داشت بتونم کمک کنم
https://eitaa.com/growwings
`
🤍
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
یه سوال
چرا بهمون میگی آهوها؟(:
`
سؤال موردعلاقهٔ دوستداشتنی، چه آهوی مهربون و باهوشی. من بر این عقیدهام که آهو نمادِ معصومیت، مطلومیت، و در عین حال آزادگیه. بهنظرم. آهو از شکارچی نمیگریزه؛ از دستی میگریزه که میخواد صاحبش باشه. بعد تو ببین آهو چجوری رفت به دامان امامِ لطافت. و همچنین من یه آهویی دارم که فرار کرده از دستم، اون موقع فهمیدم هرچی بیشتر میدوم، بیشتر شبیه شکارچی میشم و او بیشتر شبیه آزادی. آهوی آزاده.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
میدانی آنکه مغموم شود، به چه روز خواهد افتاد؟ به زانو خواهد افتاد، زیر سایهی غمی بلند قامت. آنقدری بلند که تمامِ دنیا، سایهی او شود. از مادرجان پرسیدم چیست غم ؟ گفت نمیدانم؛ بعضی غمها بهقدری قدیمیاند که دیگر صاحبشان هم یادش نیست از کجا آمدهاند. امّا من خوب تو را یادم است و این تکّههایی که از خودم، در دستانِ خودم جای گذاشتی، شاهد آنند. اقلاً بیا و تکههایم را از زیر اقدام جمع کن لاکردار.
هیس، «مغموم؛ غم، مَأمَنِ او شده بود و او، مأمنِ غم.» حالا گریه کن.