eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
386 دنبال‌کننده
20 عکس
17 ویدیو
0 فایل
🦌`🪽 کلاغ به خانه نرسیده مرد، بال پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
نمی‌دانم عزیزکم، آدم دلگیر بشود، امّا دلش گیرِ هیچ بشر دو پایی نشود.
آهوها باز می‌گَردند.
وای پس تو .... هم بودی که تو دوران اغتشاشات دفاع کردی، میگم از آدم ..... برنمیاد اینطوری .... باشه.
بچه‌ها جدی من خیلی دوستتون دارم، این‌طوری با من ناملایم تا نکنید توی ناشناس. تا صبح فکر می‌کنم نکنه واقعاً کاری کردم یا چیزی گفتم. دوست ندارم کسی رو بلاک کنم یا ریموو کنم. نمیشه انتقادتون رو آروم بهم بگین؟ دل‌خوریتون رو؟ بغضتون از من رو؟ شاید تونستم از دلتون در بیارم. نمی‌دونم.
متأسفانه بیشه هر لحظه ممکنه آتیش بگیره به دست گرگ‌ها، میایید به بیشه‌ی بغلی آهوها رو دوباره گُم نکنم تو تاریکیِ شب و بغض‌و کینه‌ی گرگ‌ها ؟ 🦌` https://t.me/TheDeerShallReturn
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آهوها و‌ گوزن‌های شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمه‌ای بگید و من متنی بنویسم مِن‌بابش ؟ این پیام‌و پیام بالا رو بفرستین خونه‌هاتون تا من خدمتِ والا و روشنتون کلامی ناقابل و کم‌ارزش ارزونی کنم. تا ساعت دوازده می‌نویسم. ☀️
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آبی. گوش کن، هیس. کنار دریا. موج‌ها می‌شکنند و چشمان تو نیز، قطره‌قطره، پایین می‌ریزند. گفتی آبی، اشکان دریاست و افسوس، که اشکانِ من بی‌رنگ است. مُشتی آب بالا آوردم، زخم‌هایم از شوری اشکانِ ابر سوخت. سمتت گرفتم و نشانت دادم، بی‌رنگ. آن هم بی‌رنگ است. گفتم آسمان، دردِ دریا را رنگ بخشیده. گفتم تو نیز آسمانی. گفتم تو، آسمانِ پرواز پرستوهایی. تلخ خندیدی، گوش‌ماهی را میان انگشتانت گرفتی و سپس، کنار گوشم گذاشتی. گوش کن. گوش کن به هق‌هق دریا. این هق‌هق بی‌صدای گوش‌ماهی‌ست و اشک‌های نداشته‌اش، من گوش‌ماهی‌ام. تو امّا گوشَت را نزدیک بیاور. شاید صدای اشک‌هایم را بشنوی؛ اشک‌هایی که دریا داشت و من نداشتم. من برایت دریاها را می‌آورم و آسمان را در آن‌ها کج می‌کنم. من دلِ تنگ گوش‌ماهی را، پر از دریا می‌کنم. گریه نکن فاطمه.
آهوها باز می‌گَردند.
آهوها و‌ گوزن‌های شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمه‌ای بگید و من متنی بنویسم مِن‌بابش ؟ این پ
مرا پس از مرگ، خاکستر کن. آری، از من ققنوس بر نمی‌خیزد امّا مرا به دست باد بسپار. به دست همان بادی که موهایت را چون تارهای سازی می‌نواخت. پس از مرگ خاکسترم کن، پای درختی بریز، نیمی از آن را به دست باد بده. من نمی‌میرم، من، درخت خواهم شد. درخت خواهم شد، قامت بلند خواهم کرد، سپس ارّه‌ارّه‌ام کن، ز من کاغذی بساز، نامه‌ای بنویس و بوسه‌ای بکار. گر باب میل نبود، سازی بساز و بگذار از تو بگویم، از عشق و گلودردِ ناشی از بغض. گر باز باب میل نبود، سیب‌های سرخِ خون‌دل‌شده‌ام را بچین. مرا به دستِ باد بفرست. ماسکت را بزن، شاید به ملاقاتت آمدم. ماسکت را بزن که همیشه، رسمِ معشوق فاصله گرفتن و چشم چرخاندن از عاشق بوده‌است.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
گفتی اگر ماهی بودی، مرا فراموش می‌کردی؟ عشق مرا از یادت، پاک می‌کردی؟ بوسه‌هایت را بین جلبک‌ها، جا می‌گذاشتی؟ خندیدم و گفتم مگر ماهی، فراموشیِ دریا توانش باشد؟ مگر ماهی بی‌آب، زنده می‌ماند؟ گفتم و از دریا به آکواریوم رسیدم. گفتم و تو، مرا، در تُنگی فیروزه‌ای، سر سفره‌ی عیدت گذاشتی. گفتم و مرا جا گذاشتی، سر سفره‌ی عید، بین سوسن‌ها و آیینه‌ها. رفتی. چون خوب می‌دانستی ماهی بی‌دریا می‌میرد. بعد از مرگ، بوی دریا می‌دهم؛ تو امّا خیال می‌کنی بوی عید است. کاش می‌فهمیدی آکواریوم‌و تُنگ و هفت‌تا سین که منتهی بود به سرسبزی بهار، هرچقدر هم زیبا باشد، قبرِ کوچکی‌ست برای یک ماهیِ عاشق. ماهیِ عاشقِ دریا.
آهوها باز می‌گَردند.
آهوها و‌ گوزن‌های شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمه‌ای بگید و من متنی بنویسم مِن‌بابش ؟ این پ
به‌گمانم، بی‌اعتنایی فعلِ تو بود. چندبار به تو گفتم از دردِ ندیدن؟ من هم ندیدم. من هم ندیدم بی‌اعتنایی تو را. چون درد داشت، درد داشت و احساس می‌کردم شیشه‌های شکسته را در گلویم فرو می‌کنی. البت می‌گویند اسمش بغض است، امّا_امّا من خون را می‌بینم که در چشمانم، ناشی از زخم بغض‌ها، جمع می‌شود. من هم چَشم بستم و گفتم ندیده‌ای. امّا بی‌اعتنا، از کنارِ درد نمی‌گذرد؛ آن را می‌بیند و راهش را کج می‌کند. راهش را کج می‌کند تا شیشه‌های شکسته‌ات در اقدامش نرود. سپس گر از او چرایی بخواهی، شفافیتِ شیشه را پای ندیدن می‌زند. گاهی بی‌اعتنایی از نفرت دردناک‌تر است؛ نفرت دست‌کم تو را دیده است. کاش از من متنفر بودی امّا چنین، تلاشم را برای آفریدن رنگین‌کمان، نادیده نمی‌گرفتی. بی‌اعتنا، کسی‌ست که صدای شکستنِ تو را می‌شنود و فقط پنجره را می‌بندد. بی‌اعتنا تویی و کور منم.
آهوها باز می‌گَردند.
بچه‌ها جدی من خیلی دوستتون دارم، این‌طوری با من ناملایم تا نکنید توی ناشناس. تا صبح فکر می‌کنم نکنه
من محبت‌هاتون توی ناشناس رو‌چیدم و توی قلبم کاشتم، من محبت‌هاتون رو مرهم کردم و رو زخمم گذاشتم. متأسفم که اون‌قدر وقت و رمق پاسخ دادن ندارم، و همچنین کلماتم کم‌ارزش و ناتوانند؛ امّا ستاره‌ها رو براتون می‌چینم و بین موهاتون می‌ذارم عزیزهای من، دستامو گره می‌کنم سمت شمع می‌گیرم و نور می‌فرستم براتون. تک به تک حروفتون رو بوسیدم. این‌جا برای من واقعاً ارزشمنده، و می‌دونم هیچ‌جا آهوهای محبتی چون شما وجود نخواهد داشت. اگه این‌جا پرید بدونید خیلی دوستتون دارم و نور چشم‌های این دنیای تیره‌اید.
آهوها باز می‌گَردند.
آهوها و‌ گوزن‌های شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمه‌ای بگید و من متنی بنویسم مِن‌بابش ؟ این پ
برای ققنوس. بیا ای ابتهاج، بیا و قدم بگذار در این خاکستر‌ها. در این خاک‌هایی که حال، تنه‌ی قطع شده‌ی درختان را سفت در آغوش کشیده‌اند. بیا و ببین چگونه آسمان آبی را به دستِ دودها سپرده‌اند، بیا و ببین چگونه گرد و غُبار روی اسمِ قبور سایه افکنده است. ای‌ابتهاج، ببین که چه ارغوان‌هایی کشته‌اند. این‌جا بوی رویا می‌دهد، بوی رویاهای نم‌دارِ مرده‌ای که حتی جنازه‌شان را به سردخانه نرسانده‌اند. ارغوان‌ها کشته‌اند ای ابتهاج، ارغوان‌ها کشته‌اند و به تماشا نیامده‌اند، به کشتن آمده‌اند.
آهوها باز می‌گَردند.
آهوها و‌ گوزن‌های شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمه‌ای بگید و من متنی بنویسم مِن‌بابش ؟ این پ
گورستان مه‌آلود، در میان قبور که راه می‌رویم، خاک‌ها را نم‌دار می‌یابم. اینان از اشکانِ به‌جا مانده از جسم، چنین نم‌دارند؟ روی اسمی دست کشیدی. رویا. متولد ۱۳۸۷. زانو زدم، سر انگشتانم روی حرف «ر» پایین آمدند و به ۸ رسیدند. گفتم این شوخی نیست؟ گفتی اسمش را می‌گویی یا خاک‌های نم‌دار گورستان را؟ گفتم این را می‌جویم که تنها یک اسم کنار این اسامی می‌بینم. چون با هرکدامِ اینان، زندگانی مردند که هنوز بر خاک آرامگاه رویاها اشک می‌ریزند، و چنین است که این‌جا بوی خاکِ اشک‌خورده می‌دهد. گورستان، شهرِ مرده‌ها نیست؛ شهرِ زندگانی‌هایی‌ست که مرده‌ها با خود برده‌اند.
آهوها باز می‌گَردند.
آهوها و‌ گوزن‌های شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمه‌ای بگید و من متنی بنویسم مِن‌بابش ؟ این پ
تکانم داد، محکّم. خشمگین. بیدار شو! بیدار شو دیگر! باز خواب‌زده شدی؟ چشمانم را رویش کشیدم، رنگش پریده بود و در لبه‌ی پشت‌بام دستم را محکم فشار می‌داد، چند قدم عقبم کشید. تلوتلو خوردم، «باز خواب‌زده شدی؟» پلک زدم، یک‌بار، دوبار، پنج‌بار. «چی؟» «گفتم شب-خوا-شب-خواب‌زده شدی دوباره؟ محض رضای خدا! چرا هر سری میایی رو پشت‌بوم؟» کلمات در گوشم پیکسلی می‌شوند و جیغ می‌کشند، جیغی به بلندیِ سکوتِ شب. شب‌زده. «ش-شب‌زده شدم؟» آهی کشید و مرا سمت پله‌ها کشید، «چی میگی. خواب‌زده، شب‌زده چیه دیگه؟» شب در نگاهم تار شد، امّا همراهم از پله‌ها پایین می‌آمد. از قابِ نگاهم بیرون دوید و امّا در قلبم خزید. دستم را بیرون کشیدم، «من خوبم، فقط شب‌زده‌ام.» شب مرا کتک زده. هیس، هیس. حرف نزن. تاریکی بیشتر به درونم خزید، سرد بود، چون سایه‌ای که از نور جا افتاده باشد و به پاهایت چسبیده، قدم به قدم راه بیاید. من را شب کتک زده. محکم، با خاطراتِ تو، در عمق سکوت خود خنده‌ای را حفظ کرده و بین ستاره‌ها پوشانده. ترکه‌اش را از درختِ خاطر تو ساخته. من شب‌زده‌ام؛ شب دست از سرم برنمی‌دارد، چون تو را خوب بلد است. از پله‌ها بالا می‌دوم، لبه‌ی پشت‌بام، چون خواب‌زده‌ای که شب‌زده باشد. زیر ستاره‌ها داد می‌زنم؛ صبح بالا می‌آید، امّا کبودی‌های شب از تن من نمی‌رود. تو نمی‌روی!