نفسهای آخرش هم حتیٰ، شیشههای زندگی را غبارآلود میکرد. گویی که سرنوشتش از نخست، تار دیدن بود. دمو بازدمهای پَس و پیشش، باعث میشد نتواند لحظات واپسینِ احتضار را به چَشم ببیند.
احتضارِ واژهها را.
به تماشای نفس دادنِ واژهها نشست، زانوانش را در آغوش کشید و نفسهایش بخار میشدند و در تمنّای دیده شدن، نگاهها را تار میساختند. نفس میکشید و شیشه تار میشد؛ انگار جهان حتی تحملِ شاهد بودنِ احتضار واژه را هم نداشت. واژهها یکییکی مُردند و شیشهی غمِ حائلشده، به تماشای نفسهای تندِ آدمزاده و واژههایی که تک به تک گردنشان به دار آویخته میشد، نشست.
برای نجات واژهها غم باید میشکست و امّا شیشههایش بسیار تیز بودند. دستانت را به رنگِ اشکو دردِ انار میکشاندند و درد را به چشمانت میرساندند. و این غم بود که بوی او را میداد، پس به تماشای احتضارِ واژهها نشست. با خود میگفت دلتنگی، گاهی تنها راهیست که یک غایب برای حضور پیدا میکند. دلت میخواست بمانی، مگر نه؟
ا ح ت ض ا ر.
کلمه تمام شد؛ لیک احتضار ادامه داشت. احتضارِ او، او، او.
و او، واژههایش را به خاک سپرد؛ بیآنکه سنگی بر گورشان بگذارد. بَل میترسید روزی کسی نامشان را بخواند و دوباره زنده شوند.
و سپس، آخرین واژه که مُرد، سکوت به سخن درآمد؛ و چه بیرحم بود زبانِ سکوت پس از مرگها.
پایان رسید؛ اما هیچچیز تمام نشد. انگار مرگ هم نمیدانست با آنهمه ناتمامی و تکّههای پریشان چه کند.
آهوها باز میگَردند.
نفسهای آخرش هم حتیٰ، شیشههای زندگی را غبارآلود میکرد. گویی که سرنوشتش از نخست، تار دیدن بود. دمو
او رفت و من ماندم؛ من، من، من من من من. ضمیری که از فرطِ تنهایی، جمع نمیشد. کلمهای به نامِ او نمانده بود؛ فقط مکثی بود میانِ دو نفس، که هر بار طولانیتر میشد. و من، تنهاترین ضمیر بودم.
و آه عزیز من! چه کسی گفته بود واژهها نمیمیرند؟ من مرگشان را دیدم؛ در دهانی که باز ماند و هیچ نگفت.
«نمیدونم عشقه یا نه. چون عشق یه خط نازکتر از موئه بین سیاهی مطلق و سفیدی مطلق.»
«چون عشق یه خط نازکتر از خطِ نوره بین سفید شدنِ موهات یا سیاهتر شدنش و زندهتر شدنِ چشمهات.»
آهوها باز میگَردند.
نصیبِ اندک و دریغِ بسیار.
ادراکِ رنج و امتناعِ تسکین.
هدایت شده از درختِ افرا.
صدایِ من خفه شد. میون صدای باد. طوفان. رعد. میون درختها. تاریک. خفته. خموش.