#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت148
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
باهم از اتاق خارج شدیم که صدای دادوبیداد مینو میومد اخمی روی صورتم نشست ، دروباز کن ،
تا درباز شد از اتاق بیرون اومد نفس نفس میزد دستای سارگل دوربازوم حلقه شد فهمیدم ترسیده .
چیه چه مرگته ؟
مینو : تو نمیدونی چیه آره یعنی چی این کارات به چه جرئتی این کارارو میکنی؟
یه دفعه عصبی شدم ، دستای سارگلو از خودم جداکردم عصبی چند قدم رفتم ستمش ، خوب گوشاتو بازکن ببین چی میگم ،
اگر دوباره فکرای احمقانه به سرت بزنه زنده نمیمونی اینو خوب یادت بمونه
مینو : هه تو کی باشی که بخوای منو تهدید کنی!
سیلی تو صورتش زدم ، پاتو از گلیمت دراز تر نکن حرف دهنتو بفهم ، فکرنکن کاری به کارت ندارم ، تازه داره شروع میشه.
هرغلطی خواستی کردی حالام منتظر عواقبش باش حالام گمشو تو اتاق
بعدم بدون توجه با قیافه بهت زده مینو دست سارگلو گرفتم و پایین رفتیم.
سارگل : خیلی باااش بد حرف زدی؟
حقش بود باید حد خودشو بدونه
سارگل : این همه غذا چخبره؟!
بشین قشنگ غذاتو میخوری ، باید تقویت بشی این چنوقت بیمارستان بودی از اون به بعدم غذا نمیخوری.
سارگل : چشم.
لبخندی روی لبم نشست .
فعلا همه چی خوب بود همونجوری که میخواستم داشت پیش میرفت ولی برای مینو باید یه فکری میکردم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت149
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
رفتارای ارباب خیلی عوض شده بود و همین باعث تعجبم بود این همع توجهی که بهم میکرد برام خیلی قابل باور بود ،
حس خوبی داشتم بعد از مرگ مادرم کسی بهم اینجوری توجه نکرده بود.
ارباب : غذاتو خوردی بیا اتاق باهات کاردارم.
چشم
ارباب : چشمت سلامت.
لبخندی روی لبم نشست خیلی تغییر کرده بود سکوت کردم ک چیزی نگفتم ،
بعد از تموم کردن غذام به طبقه بالا رفتم حتما کار مهمی داشت بعد از اینکه اجاره داد وارد اتاق شدم که دیدم روی تخت درازکشیده و ساعدشو روی چشماش گذاشته کاری داشتید باهام؟
ارباب : میخوای درستو ادامه بدی؟
چشمام گرد شد خیلی از حرفش تعجب کردم.
ارباب : چرا خشکت زد؟ سوالم جواب نداشت؟
شکه شدم دوس دارم ادامه بدم تموم کنم.
ارباب : سال آخرت میشه درسته؟
بله ارباب بعدش باید کنکور بدم
ارباب : شهر نمیشه باید جلوی چشم خودم باشی فردا همینجا ثبت نامت میکنم ، واسه کنکورم خودت کمکت میکنم..
از خوشحالی دلم میخواد گریه کنم بهترین خبری بود که شنیدم ، ممنون ارباب
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت150
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
خوشحالیش حالمو خوب میکرد ، ناخوداگاه دستشو گرفتم ،
تعجب کرد اشاره کردم بشینه روی تخت اومد نشست کنارم دوباره اون سردردا اومد سراغم تنها کسی که میتونست حالمو خوب کنه همین دختر بود دستمو برداشتم که از چشمای قرمزم فهمید سرم دردمیکنه ،
جوری بود که چیزی نپرسید خودش حالمو فهمید دستشو روی پیشونیم گذاشت ، چشمامو بستم آرامش خوبی گرفتم این کابوس لعنتی انگار تمومی نداشت و قرار بود تا آخر زندگیم دنبالم باشه.
سارگل : بچه بودم مادرمو از دست دادم خودم شدم خانم خونه همه چیو یاد گرفتم بابام یا نبود هروقتم اگر میومد دعوا میکرد وقتی مادرم رفت خیلی تنها شدم زن مهربونی بود بابا هرچقدر باهاش دعوا میکرد ولی طاقت اینکه ببینه حالش بده رو نداشت میدونستم چقدر دوسش دارم حتی یه موقع هایی بهش حسودیم میشد . میدونید ارباب هرکس تو زندگیش سختی کشیده حالا شاید مال یکی بدتر باشه ولی نباید جازد میدونم این سردرداتون منشاش چیه ولی شما بایدخودتونو بخواید.
چرا با فکر به گذشته انقدر خودتونو عذاب میدید زن خوب یه مرد خوب داره مردم همین طور ولی اگر یه نفر بد بود دلیل نمیشه.
دلیل نمیشه یه نفر دیگه یا بقیه همینجوری باشه قرار نیس کسی با کسی مقایسه بشه.
به اینجا که رسید سکوت کرد.
حرفاش بهم آرامش میداد انگار خودش از همه چی خبر داشت نمیدونم حکمتش چی بود که این دختر وارد زندگی من بشه ،
رو حرفاش فکرکردم شاید واقعا حق با اون بود..
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت151
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
چشماشو بسته بود از صدای نفسش فهمیدم خوابش برده لبخند تلخی زدم میدونستم به سمت راست نمیخوابه نمیدونم چرا ولی دوس داشتم کمکش کنم دلم میخواست حالش خوب بشه یه حس بدی داشتم.
انگار که قرار اتفاق بدی بیفته سعی کردم خودمو آروم کنم.. نفهمیدم کی خوابم برد.
با دادوبیداد و صدایی که از طبقه پایین میومد2تایی از خواب پریدیم صدای خان بود سریع از اتاق خارج شدیم .
مینو : یعنی چی که باید طلاقم بده؟
خان : یعنی همین که شنیدی باید میفهمیدم تو چه موجودی هستی که به پسر من نزدیک میشه ، ارباب دستاشو مشت کرده بود .
فهمیدم خیلی عصبیه دستشو توی دستم گرفتم آروم دم گوشش گفتم آروم باش با خودت اینجوری نکن
ارباب : چخبرته صداتو بیار پایین فکرکردی کی هستی بابا راس میگ اشتباه از خودم بودم .
مینو : هه فکرکردی دست از سرتون برمیدارم،
ارباب : ببرصداتو شهرام اینو ببریدش.
شهرام : چشم ارباب.
مینو داد میزد ولی با حرف آخرش ترس بدی وجودمو گرفت این به این سادگیا بیخیال نمیشد.
خان : نترس دخترم اون از اینجا رفت اتفاقی برات نمیفته.
ارباب : نگران نباش بردنش تهران خونه خودش دیگه همه چی تموم شد.
لبخندی زدم و چیزینگفتم.
خان : حالت بهتره دخترم.
بله خان ، با این حرفم اخمی رو صورتش نشست
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت152
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
خان : بهت گفتم خان نگو همه کاره اینجا الان کنارت ایستاده .
چشم
خان : خب دیگه برید من چند روزی اومدم اینجا شما میخواید تا شب همونجا بمونید.
ارباب : چی..؟
خان : ایرادی داره؟
نه چه ایرادی داره یکم زیادی حرف میزنه یه دفعه آروم دم گوشمگفت.
ارباب : که منچیزی حرف میزنم آرره؟
ریز ریز خندیدم.
ارباب : خب به خودت جنابالی میرسم
چشمکی زدم ، که با قیافه بهت زدش رو به رو شدم . امروز شیطنتم گل کرده بود.
ارباب : برو حاضرشو بریم شهر برای خرید.
بدون اینکه چیزی بگم سمت اتاق رفتم از خدام بود چی از این بهتر مانتو سبز کمرنگی به همراه شومیز سفید و شلوار سفید بیرون آوردم.
و پوشیدم نگاهی تو آیینه به خودم انداختم رنگ مانتوم تضاد قشنگی با چشمام ایجاد کرده بود.
شالمو سرم کردم درکل خوشگل شده بودم بیرون رفتم که دیدم ارباب تیشرت جذب مشکی با شلوار مشکی تنشه ،
همیشه مشکی میپوشید جذاب تر از همیشه شده بود با دیدنم لبخندی روی لبش نشست.
ارباب : تو برو سوار ماشین شو تا من بیام.
باشه چشم ، سوار ماشین شدم حش خوبی داشتم ولی با یادآوری اینکه منو فقط بخاطر بچه میخواد بغض بدی توی گلوم نشست
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت153
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
مریم بانو شما شب شامتونو بخورید معلوم نیست کی برگردیم.
مریم بانو : مراقب خودتون باشید ارباب.
از خونه خارج شدم سوار ماشین شدم احساس کردم از چیزی ناراحته ، سرشو روی شیشه پنجره گذاشته بود سکوت کردم تا شاید خودش حرفی بزنه.
دستشو گرفتم و روی فرمون گذاشتم که برگشت نگاهم کرد عادتم شده بود این دختر چی توی وجودش داشت که آرومم میکرد .
بعد از ساعتا طولانی رسیدیم به سمت مرکز خرید رفتیم امیدوارم بودم اینجوری حالش بهتر بشه رسیریم ماشینو پارک کردم ،
هردو پیاده شدم خوشگل تر از همیشه شده بود مانتوش تضاد قشنگی با چشماش ایجاد کرده بود .
دستشو تو دستم گرفتم میدونستم نگاه خیلیا روشه اخمی روی صورتم نشست دلم نمیخواست کسی جز من نگاهش کنه .
میخوای اول از مانتو شروع کن هرچی دلت خواست بخر.
سارگل : لباس که داشتم
خوشم نمیاد کسی رو حرفم حرفی بزنه ، لبخندی روی لبم نشست مانتو سفید سنگ دوزی شده چشمم رو گرفت باهم به سمت مغازه رفتیم.
که دیدم فروشندش یه پسر جوونه سارگلو بیشتر به خودم نزدیک کردم لباسو بهش گفتم بیاره
*سارگل*
مانتو رو پوشیدم نگاهی کردم آیینه چون کوچیک بود خوب دیده نمیشد.
از اتاق خارج شدم جلوی آیینه قدی وایسادم خیلی تو تنم خوشگل بود ارباب نزدیک شد که فهمیدم اونم خوشش اومده.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت154
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
فروشنده : تو تنتون خیلی خوشگله واقعا.
ارباب : اونوقت شما درباره همه مشتریاتون اینجوری نظر میدید.
نگاهی به ارباب کردم عصبی بود و دستاشو مشت کرده بود لباسو از تنم دراوردم..
فروشنده : .....ن....
ارباب : ببرصداتو کنترل چشاتو داشته باش
دست اربابو گرفتم ترسیدم اتفاقی بیفته سریع از مغازه خارج شدیم ته دلم خوشحال بودم از اینکه اینجوری غیرتی میشه.
ارباب : پسره الدنگ روی چشماش کنترل نداره.
ولش کنید ارباب بریم یه مغاره مانتوش خیلی خوشگلم نبود.
*آرشاویر*
گوشیمو از جیبم دراوردم با تعجب پیامو خوندم ( توی مرکز خرید با خانموتون خوش میگذره زیاد خوشحال نباشید چون موندگار نیست) عصبی بودم باید میفهمیدم کاره کیه الانم همه شک ام روی مینو بود باید برمیگشتیم روستا به بابا میگفتم.
نمیخواستم اتفاقی براش بیفته خرید کردیم که با اصرار سارگل منم یه دست کت و شلوار گرفتم حتی سلیقشم خوب بود.
سارگل : ارباب برمیگردیم روستا؟
شام بخوریم بعد برمیگردیم گفتم درمیایم.
لبخندی روی لبش نشست بعد از خودن شام به سمت روستا حرکت کردیم.
ذهنم درگیر اون پیام بود نگاهی به سارگل کردم خوشحال بود و منن فقط همینو میخواستم دستشو گرفتم که لبخندی زد.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت155
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
تو راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد انگار جفتمون تو دنیای خودمون غرق بودیم نمیدونستیم تهش قرار چی بشه نگران زندگی و آیندم بودم ، بعدش به قول خودش آزادم ولی به چه قیمتی؟
به قیمت این که بعدش بچمو رها کنم کدوم مادری راضی به همچین کاری میشه که من بشم ، کلافه سرمو به شیشه تکیه دادم.
ارباب : به چی فکرمیکنی؟!
به اینکه قراره چه بلایی سرزندگیم بیاد ، اگر بچه پسر بشه چی کدوم نادری دلش میاد از بچش دل بکنه ،
نمیدونم چرا ولی همش منتظر بودم بگه میتونی نری پوزخندی روی لبم نشست عمراً این حرفو بزنه .
ارباب : از اولم قرارمون همین بود توام میری دنبال زندگیت مگه همینو نمیخواستی؟
بغضی توی گلوم نشست دوس نداشتم باهام اینجوری حرف بزنه آره همینو میخواستم.
ارباب : خب پس نگرانیت بی دلیله!
سکوت کردم و دیگه چیزی نگفتم بعد از چند ساعت رسیدیم ساعت 2 نصفه شب بود خیلی خسته بودم تصمیمو گرفتم باید تا میتونستم ازش فاصله میگرفتم.
نمیخواستم روحی بیشتر از این آسیب ببینم کم تو زندگیم اذیت نشده بودم وسیله ها رو برداشتم و به طرف عمارت رفتم ، طبقه بالا نرفتم.
همون اتاقی که طبقه پایین بهن داده بود رفتم لباسمو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم درو قفل کردم
ارباب : سارگل این در کوفتیو باز کن رو اعصاب من نرو.
برو میخوام بخوابم خیلی خستم بعدم چشمامو بستم...
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
اینم ۱۰ تا پارت ظهر براتون گذاشتم
۱۰ تا پارت هم الان سرجمع میشه ۲۰ تا پارت
دیگه غر نزنید😁😁