#سوگند
#پارت۱۷۳
بریم...
تازه از فکرام بیرون اومدم
+ کجا؟
- بریم خونه دیگه مگه خودت نگفتی؟
+ چرا بریم
دوباره با هم راهی شدیم
با این فرق که اون مثل آدم راه میرفت من مثل خنگا این طرف اون طرف میپریدم و
مثلا راه میرفتم ولی اصلش پریدن بود
+ میگم مهراب
- بله؟؟
+ من آقای دکتر صدات کنم یا جنتلمن
- جنتلمن و از کجای خودت در اوردی؟
سر جام وایستادم و به سمتش برگشتم
+ امروز رفتارت جنتلمانه بود بابت همون این اسمو روت گذاشتم
- هر کدوم و دوست داری...میبینم مشکلی باهاشون ندارم
+ باش قاطی پاتی صدات میکنم بره
- من چی صدات کنم؟
+ سوگند خانم
سری تکون داد و گفت
- نه من با ورپریده و وروجک بیشتر راحتم...البته اینام بیشتر بهت میخوره
عصبی اخمام و تو هم کشیدم
+ تو راحتی من ناراحتم
- بدرک مگه مهمه؟
آب یخ و روی من ریخت و رفت کنار ماشینش
بیشعور واقعا خیلی بیشعوره
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۷۴
شعور نداره
انسانیت نداره
گند زد تو احساساتم
صدای رو مخش اومد
- ورپریده بیا دیگه مجسمه شدی؟
قیافه ای به خودم گرفتم که بفهمه ناراحتم و به سمتش رفتم
در عقب و باز کردم و نشستم
خودشم نشست و در و بست
- بازم عقب نشستی؟
+ دوست داشتم حرفیه؟
نگاهی از آینه بهم انداخت
- نه خب
ماشین و روشن کرد و این دفعه آهنگ ملایمی گذاشت و به سمت خونه راه افتاد
تازه یاد مامان بابا افتادم
کمی به جلو خم شدم ولی هنوز ناراحتی و تو صورتم نگه داشتم
+ میگم میتونی بری قبرستون؟
- بی تربیت درست صحبت کن
+ وا مگه چی گفتم؟ میخوام برم پیش مامان بابام
- واو فکر بد کردم
+ منحرفم نمیشه گفت بهت... واقعا که، حالامیری؟
- میرم ولی خودم باید برم بیمارستان عمل دارم
+ مشکلی نیس یکم پول بده خودم برمیگردم خونه
- نه زنگ میزنم راننده بیاد برات
+ چرا خودم میام دیگه
- راننده امن تره حرفی نباشه...
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۷۵
به حرفش گوش دادم و سرجام نشستم
چی میشد منم مثل پولدارا یکم منتظر راننده شخصیم باشم
آدرس جایی رو که میخاستم برم بلد بود خودش تمام مدت خاکسپاری مامان و بابا
خودش کنارمون بود
اون موقع از روی جاهلی کراش داشتم روش
حس میکردم اگر باهاش ازدواج کنم خوشبخت ترین آدم دنیا میشم ولی الان...
هیج حسی ، هیچ تصور و رویایی ندارم
چون شاید واقعا بی عرضه بود و شناخته بودمش
اگر بی عرضه نبود
حداقل اون نمیزاشت دو سال آوارگی بکشم
شاید زیاد نزدیک نبودیم ولی میخواستم ازم مراقبت کنه و نکرد...
چرت بود
تمام خیاالتم چرت بود
سهیل ازم مراقبت نکرد اون که برادرم بود...
چه توقعی از مهراب داشتم
- ورپریده کجایی؟
به خودم اومدم و گفتم
+ همینجا
- پس پیاده شو رسیدی به مقصد رسیدی
به سمتم برگشت
- ورپریده من چرا ناراحته؟
+ کم داری وگرنه میفهمیدی
خندید و حرفی نزد
اینم فقط بلده بخنده
از ماشین پیاده شدم
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۷۶
شیشه رو پایین داد و گفت
- کی راننده رو بفرستم؟ زنگ میزنی؟
+ من گوشی دارم زنگ بزنم؟میگم خنگی
- اوه راست میگی پس میفرستمش منتظرت باشه
با سر باشه ای گفتم و وارد قبرستون شدم
یه مکان خیلی بزرگ بود که اون آخرای قبرستون که یه جای خلوت بود
مامان بابای من خوابیده بودن
آروم از کنار قبر ها گذشتم تا به جایی که میخوام برسم
قبر مامان و باباکنار هم بود
بالای سر قبرشون نشستم و بعد از خوندن فاتحه فقط به دور و بر نگاه میکردم
اینجا خیلی سوت و کور بود و من همیشه عاشق سکوتش بودم
به قبر مامان بابا نگاهی انداختم
+ سفره دلمو باز کنم براتون؟
باد خنکی اومد
کاپشن مهراب و محکمتر به خودم چسبوندم و لب زدم
+ خب اول از همه میگم...
(عصر)
با چشمای اشکی به قبر خانواده ام خیره شدم
+ دیگه درد و دلام تموم شد...دلتون سوخت نه؟ چرا انقد زود سوگندتون و ترک
کردید...؟
کمی سکوت کردم و ادامه دادم
+ یکی یدونه تون الان خدمتکار عمارت مهرابه...
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۷۷
هوا تاریک شده بود و دیگه خودم میترسیدم تو قبرستون باشم ، دستی رو قبر هر دو
کشیدم
+ بقیه حرفام برای بعدا...خداحافظ
احساس میکردم خیلی سبک شدم
انقدر گریه کرده بودم چشمام تار شده بود
از جام بلند شدم و برگشتم که مستقیم رفتم تو بغل یکی...
تند عقب رفتم و به صورتش نگاه کردم
با دیدن قیافه اش رنگم عوض شد
خدا بازم بدبختی ام شروع شد...
آماده فرار بودم که صدای سرد رشیدی تو گوشم پیچید
- کاریت ندارم فقط وایستا
خشکم زد
چقدر تغییر کرده بود
خوبه چند روز دنبال بازی نمیکردیم فقط چقدر عوض شد
به نیکمتی که تو چند قدمیمون بود اشاره کرد
- میشه اونجا بشینیم؟
با اینکه اعتماد به رشیدی خریت محض بود ولی اونکه حالا کاریم نداشت
اگر فرار میکردم خیلی ضایع بود
دستام و تو هم گره کردم و گفتم
+ باشه مشکلی نیس
آروم به سمت نیمکت رفتیم و نشستیم ولی با فاصله
- خوش میگزره؟
+ کجا خوش میگزره؟
- پیش اون پسره
+ بد نیس
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۷۸
پوزخند زد و حرفی نزد
چند دقیقه به سکوت گذشت که گفتم
+ حرف خاصی داری بگی؟
- قول میدی فقط گوش کنی و حرفی نزنی؟
+ آرههه
نگاهی بهم انداخت و بعد چند دقیقه به زمین دوخت
- آدرس خونه اون پسره رو نداشتم بابت همین اینجا منتظرت بودم فکر نمیکردم انقدر
زود بیای...!
+ خب؟
- قرار شد حرف نزنی
دستم و روی دهنم گذاشتم و گفتم
+ اوو یادم رفت
سری تکون داد و شروع کرد به حرف زدن
- قبل از شریک شدن با پدرت ازدواج کرده بودم و یه دخترم داشتم ولی به خاطر یه
مریضی هم زنم و هم دخترم از دنیا رفتن افسرده شدم دیوونه شدم هیچ امیدی
نداشتم که خوب بشم
نفسی گرفت و ادامه داد
- ولی کم کم از جام پا شدم و دنبال کارام شدم
همه تعجب کرده بودن که دارم کار و زندگیمو میچرخونم سعی میکردم زن و بچم و
فراموش کنم و اندکی هم موفق بودم تا با پدرت شریک شده ام میدونی اون موقع چیشد؟
نگاهی بهم کرد
- میدونی چیشد ؟
+ گفتی حرف نزنم
خندید و گفت
- نه جوابم و بده!!
با سر باشه ای گفتم و جوابش و دادم
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۷۷
هوا تاریک شده بود و دیگه خودم میترسیدم تو قبرستون باشم ، دستی رو قبر هر دو
کشیدم
+ بقیه حرفام برای بعدا...خداحافظ
احساس میکردم خیلی سبک شدم
انقدر گریه کرده بودم چشمام تار شده بود
از جام بلند شدم و برگشتم که مستقیم رفتم تو بغل یکی...
تند عقب رفتم و به صورتش نگاه کردم
با دیدن قیافه اش رنگم عوض شد
خدا بازم بدبختی ام شروع شد...
آماده فرار بودم که صدای سرد رشیدی تو گوشم پیچید
- کاریت ندارم فقط وایستا
خشکم زد
چقدر تغییر کرده بود
خوبه چند روز دنبال بازی نمیکردیم فقط چقدر عوض شد
به نیکمتی که تو چند قدمیمون بود اشاره کرد
- میشه اونجا بشینیم؟
با اینکه اعتماد به رشیدی خریت محض بود ولی اونکه حالا کاریم نداشت
اگر فرار میکردم خیلی ضایع بود
دستام و تو هم گره کردم و گفتم
+ باشه مشکلی نیس
آروم به سمت نیمکت رفتیم و نشستیم ولی با فاصله
- خوش میگزره؟
+ کجا خوش میگزره؟
- پیش اون پسره
+ بد نیس
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۷۸
پوزخند زد و حرفی نزد
چند دقیقه به سکوت گذشت که گفتم
+ حرف خاصی داری بگی؟
- قول میدی فقط گوش کنی و حرفی نزنی؟
+ آرههه
نگاهی بهم انداخت و بعد چند دقیقه به زمین دوخت
- آدرس خونه اون پسره رو نداشتم بابت همین اینجا منتظرت بودم فکر نمیکردم انقدر
زود بیای...!
+ خب؟
- قرار شد حرف نزنی
دستم و روی دهنم گذاشتم و گفتم
+ اوو یادم رفت
سری تکون داد و شروع کرد به حرف زدن
- قبل از شریک شدن با پدرت ازدواج کرده بودم و یه دخترم داشتم ولی به خاطر یه
مریضی هم زنم و هم دخترم از دنیا رفتن افسرده شدم دیوونه شدم هیچ امیدی
نداشتم که خوب بشم
نفسی گرفت و ادامه داد
- ولی کم کم از جام پا شدم و دنبال کارام شدم
همه تعجب کرده بودن که دارم کار و زندگیمو میچرخونم سعی میکردم زن و بچم و
فراموش کنم و اندکی هم موفق بودم تا با پدرت شریک شده ام میدونی اون موقع چیشد؟
نگاهی بهم کرد
- میدونی چیشد ؟
+ گفتی حرف نزنم
خندید و گفت
- نه جوابم و بده!!
با سر باشه ای گفتم و جوابش و دادم
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۸۸
+ خب نه من که جای تو نبودم
سری تکون داد
- آره خب پس خودم میگم
آب دهنشو قورت داد
- من تو خونه مراد فرح یه دختر دیدم یه دختر 11 ساله که از همون اول شد
زندگیم...عاشق نگاهش شده بودم نامحسوس دلبری میکرد برام و خودش نمیفهمید
میدونی چی میگم ؟ میدونی اون دختر کی بود؟
اشاره ای به من کرد و با لحنی که میلرزید گفت
- تو بودی سوگند...
با تعجب نگاهش کردم ولی کم کم پوزخند روی لبم نشست
+ که عاشقمی؟
چشماشو به نشونه مثبت بست
از جام بلند شدم و گفتم
+ پس تو عشق من بسوز آقای رشیدی عمرا من زن شما بشم...
راهمو کج کردم و به طرف بیرون قبرستون میرفتم که صدای رشیدی اومد
- سوگند چرا اون پسر و به من ترجیح میدی؟
به سمتش برگشتم
ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد
+ چی میگی من کی رو ترجیح میدم
- همون پسره که پیشش زندگی میکنی
مهراب و میگفت...!!
کاپشنش و به تنم محکم کردم و گفتم
+ چون یدونه اون به صدتای تو می ارزه
- مگه چی بیشتر از من داره؟
+ یه جو معرفت به جای اینکه مثل تو بیوفته دنبالم بهم پناه داد و الانم دارم تو خونش
کار میکنم تا بدهی اش و پس بدم
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۸۹
- چرا شاهزادگی تو خونه من و به کلفتی تو خونه اون ترجیح میدی؟
دیگه جوابی بهش ندادم و پشتم و بهش کردم و به راهم ادامه دادم.
جوابیم نداشتم بدم
صدای دادش اومد
- آخه لعنتی چرااااا؟ چراااا منو نمیخوای قسم به جون کی بخورم دوست دارممممم
میخوام خوشبختت کنمم؟ ها بگو بهم
آب دهنمو و قورت دادم و حرفی نزدم
باورم نمیشد رشیدی عاشقم باشه...!!
یه چیز چرت بود
- سوگند جواب نمیدی ؟ جون زن و بچم که رفتن ولی برام با ارزشن و قسم بخورم
میفهمی؟
سرجام وایستاد م
+ جون اون بنده خدا ها رو تو قبر نلرزون تو که ادعات اینه اونا برات اهمیت دارن!!
چرا عاشق من شدی؟ چرا میخوای با من ازدواج کنی؟
- لعنتی دلم پیشت گیر کرده درک نداری؟؟
آروم زیر لب برو بابایی گفتم و از قبرستون بیرون اومدم
لعنت به مهراب راننده اش کووو؟
نکنه رفته باشه؟
نه خدا جون من چجوری برگردم خونه؟
صدای لرزون و پر از استرس پیرمردی اومد
- دخترم این آقای داخل قبرستون همراه شماست؟
برگشتم به سمتش سرایدار قبرستون بود
+ کدوم آقا؟
- بیا کمک افتاده روی زمین
چشمام از تعجب چهارتا شد و بدو بدو برگشتم داخل قبرستون که جس م بی جون رشیدی
جلوی چشمام ظاهر شد
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۹۰
هو چه مرگش شد این؟
بالاسرش رفتم و تکونش دادم
+ رشیدی چی شدی تو بلند شو
تکونی نخورد
خدا چیشد یعنی؟
صدای پیرمرد اومد
- زنگ زدم آمبولانس بیاد!!
(3 ساعت بعد )
شب شده بود و داخل بیمارستان بودم و در تعجب به سر میبردم
رشیدی رو هم بستری کرده بودند
دکترش که گفت چیز خاصی نیست البته بود ولی میخواست من نفهمم
انقدر باهوشمم!! که فهمیدم داره پنهون کاری میکنه
من بیچاره ام به عنوان همراه بیمار اینجا اسیر شده بودم
مهرابم که فکر نکنم اصلافهمیده باشه من خونه نیستم
هیی
پا روی پا انداختم و برای خودم الکی میخوندم که یه خانم پرستار گل و زیبا وارد اتاق
رشیدی شد و بعد از چند دقیقه بیرون اومد و با مهربونی گفت
- عزیزم بیمارتون بهوش اومده
با ذوق بلند شدم و گفتم
+ پس میتونم برم خونم؟
خندید و گفت
- نه گلم باید یه همراه دیگه هم باشه که اون بمونه و شما بری ولی میتونی بری دیدن
بیمار
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۹۱
+ باش ممنون
پرستار رفت و با پکری دوباره نشستم
حالا همراه از کجا بیارم واسه رشیدی
چه غلطی کردم اومدما
نشد یه روز من مثل آدمای عادی بگزره همش دردسر
چند دقیقه دیگه هم روی صندلی نشستم ولی بالاخره بلند شدم و داخل اتاق رشیدی شدم
با صدای آرومی گفتم
+ خوبی؟
چشماشو باز کرد
- نه
بدرک که نیستی ایشش پرو
ولی نمیشد دیگه این حرفا رو بهش بزنم رسم ادب نبود
+ چرا؟
- سوگند برو بیرون بگو دکتر بیاد
بی اعصاب!!
از اتاقش بیرون اومدم و طبق گفته اش دکترش و داخل اتاقش فرستادم
یه ربع طول کشید که دکترش بیرون اومد
با لبخند گفت
- من میرسونمتون به خونه
واتتت
خونه کی؟
رشیدی یالغوز چی گفته دکتر ممکلت و وادار کرده شوفری من و کنه
کوتاه خندیدم و گفتم
+ خونه کی اونوقت
اشاره ای به در اتاق کرد
♡- - - - - - -‹🌾🌝