𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅𝒖𝒓𝒊𝒏𝒈 𝑾𝒐𝒓𝒅🎧
رمان: (مدرسه ترسناک) پارت12 من صداش زدم کلوریا برگشت نگام کرد گفت چیه؟ گفتم تو که بابات ۴
رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت 13
ما خیلی روی کلوریا گیر کرده بودیم.
که روژا گفت:اون کلوریا دیشبی حتما یکی از آدم های اونا بوده و این دوستمونه.
نیما:خب از کجا مطمئن بشیم؟
کلوریا:بیاین بریم در خونه ما عکس دارم از تولد دیشبمون که خونه مامان بزرگم بودیم
من:تولد کی؟
کلوریا:دختر خالم
راه افتادیم در خونشون،رفت گوشیش اورد و هم عکس نشون داد هم فیلم حتی از مامانش هم پرسید گفت اره دیشب خونه مامان بزرگ بودیم تا صبح.زنگ زد به دختر خالش و اونم گفت اره.
ما تو شُک بودیم
من گفتم:بیا این همه بدبختی داشتیم اینم روش.خب حالا من زود برم ماکت رو درست کنم برا شب که میریم اونجا نقشه رو عملی کنیم.
مانی:نیکااا خری یا خودتو زدی به خری؟
من:خب چیکار کنیم؟تو چشم شما نگاه کنم؟
مانی:خب اگه اون کلوریا کلوریا دیشب نبوده و از آدمای اونا بوده نقشه رو میدونن
من:وای راست میگه.اصلا حواسم نبود.خب چیکار کنیم پس؟
نیما:به نظرم چند روز ول کنیم تا یکم فکر کنیم مغزمون هنگ کردههه
کلوریا:بچه ها یه چیز بگم؟
نیما:باشه برا بعد بزار یکم ذهنون خالی کنیم...
رفتم خونه که روژا زنگم زد...