eitaa logo
𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅𝒖𝒓𝒊𝒏𝒈 𝑾𝒐𝒓𝒅🎧
403 دنبال‌کننده
461 عکس
1.2هزار ویدیو
195 فایل
جایی برای دل های خسته... جایی که میتونید موسیقی رو با تمام وجود درک کنید... به یاد اون شبی،که با گریه موزیک گوش دادیم... 𝒞ℴ𝓂ℯ 𝓉ℴ 𝓊𝓈 𝓉ℴ ℓ𝒾𝓈𝓉ℯ𝓃 𝓉ℴ 𝓂𝓊𝓈𝒾𝒸 -اصکی؟ در شان شما نیست، فقط و فقط با ذکر منبع قابل استفاده است. -فوروارد؟ با کمال میل...
مشاهده در ایتا
دانلود
۱سلام عزیزم ۲ سلامم قشنگم خوبی؟ ۳ . ببینم میشه یا نه ولی چشم
۱ چشم رو چشمم ۲ . ببخشید خونه نبودم اخه . چشم ۳ چشم ۴ چشم
مرسی از کسایی که کویر نکردن
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 هر چند سوگند زندگیم و عوض کرد ولی من بهش بد کردم اگر میالد نبود شاید االنم دلبرم پیشم نبود دستی روی گونه اش کشیدم با صدای زنگ گوشی از تخت جدا شدم و دور تر از سوگند تماس و وصل کردم میالد : سالم مهراب + سالم چیشد؟ - کارای عقدتون تموم شد + کامل تموم شد؟ نمیخوام بازم عقد موقت باشه - آره فردا شناسنامه هاتونم میارم فقط حلقه هاتون؟ + دنبال شر که نیستی میالد؟ سوگند بفهمه االن دیگه جدی زن واقعیم شده معلوم نیس چه بالیی سر خودش بیاره - ولی حلقه نیازه برادر من بعدشم کی میخوای بهش بگی؟ اصال االن نگی فردا بره عاشق یکی دیگه بشه چطور میخوای از عشقش مانعش کنی؟ پس همین االن بگو خودت و راحت کن بزار بفهمه صاحبش تویی + میالد بس کن نمیتونم بگم - خود دانی من حرفام و گفتم فقط به فکر خودتم کالفه دستی بین موهام کشیدم + میگم بهش ولی االن نه...باید یکم دیگه بزرگتر بشه - خود دانی ولی مواظبش باش دیگه بیشتر از قبل حتی نباید بزاری یه پسر دورش پر بزنه 🤍 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 حرفی نزدم دیگه...فقط داشت عذابم میداد - کاری نداری ؟ + نه فقط شناسنامه ها رو فردا خونه آقا جون بیار - چشم رییس + خیلی مسخره ای میالد خداحافظ گوشی رو قطع کردم و پشت پنجره وایستادم تموم شد همچی...سوگند دیگه واسه خودم بود! فقط کاش خودش خبر میداشت کاش میشد مثل همه دخترا برم خواستگاریش و عقدش کنم...با حضور خانواده اش با عشق و خوشحالی شاید اصال دوستم نداشته باشه! اون موقع چه خاکی بریزم سرم کالفه نگاهم تو اتاق چرخوندم که صدای در اومد و باز شد عمه خانم سرش و داخل اورد و آروم گفت - نخوابیدی مهراب؟ سری به نشونه منفی تکون دادم + نه خوابم نبرد - ولی خانمت زود خوابش برد نگاهی به سوگند انداختم ، غرق خواب بود + خسته شده بود امروز زود خوابید 🤍✨ 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 سری تکون داد و گفت - فردا ساعت 5 صبح مهراد و ماهین با خانواده اشون میرسن ایران اومدم بگم خبر داشته باشی دستم و داخل جیبم کردم و با تعجب گفتم + برای چی؟ عمه ریز خندید و گفت -خب خواهر و برادرتم حق دارن انتخاب داداششون بعد این همه سال ببینند فهمیدن فردا مهمونیه زود بلیط گرفتن تا فردا اینجا برسن + به سالمتی برسن ساعت چند گفتید؟ - 5 صبح من تنها میخواستم برم دنبالشون میخوای تو رو هم بیدار کنم با هم بریم؟ + آره عمه ممنون میشم - پس شب بخیر حرفش و زد و رفت...منم روی تخت ولو شدم عجیب بود اصال خوابم نمیومد دست سوگند و تو دستم فشردم و چشمام و بستم تا خوابم ببره 🤍 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝