eitaa logo
𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅𝒖𝒓𝒊𝒏𝒈 𝑾𝒐𝒓𝒅🎧
422 دنبال‌کننده
453 عکس
1.2هزار ویدیو
201 فایل
جایی برای دل های خسته... جایی که میتونید موسیقی رو با تمام وجود درک کنید... به یاد اون شبی،که با گریه موزیک گوش دادیم... 𝒞ℴ𝓂ℯ 𝓉ℴ 𝓊𝓈 𝓉ℴ ℓ𝒾𝓈𝓉ℯ𝓃 𝓉ℴ 𝓂𝓊𝓈𝒾𝒸 -اصکی؟ در شان شما نیست، فقط و فقط با ذکر منبع قابل استفاده است. -فوروارد؟ با کمال میل...
مشاهده در ایتا
دانلود
آیدا در آیینه (@ocbooks).pdf
حجم: 297.4K
📚کتاب: 👤نویسنده:احمد شاملو . . . . . . . . 🪐خلاصه کتاب: کتاب آیدا در آینه، مجموعه ای اشعار نوشته ی احمد شاملو است. شاملو در این مجموعه ی خواندنی، تا حد زیادی از داستان های اسطوره ای و متون کهن برای خلق اشعار خود بهره گرفته و این مفاهیم، هم در زبان و هم در موضوعات شعرهای این کتاب، نمودی ویژه دارند. این شاعر بزرگ ابتدا عناصر و شخصیت های مورد نظر خود را پدید می آورد و سپس در نقش یک راهنما برای آن ها در دنیای شعرش ظاهر می شود. این کتاب را می توان نشان دهنده ی رسیدن شاملو به نوعی از بلوغ در توانایی های ادبی اش در نظر گرفت چرا که او نشان می دهد که به سبک و زبانی مختص به خود دست یافته است. شاملو در کتاب آیدا در آینه، مانند سایر آثار برجسته ی خود، عشق را دستمایه ی آفرینش هنری و خلاق قرار داده است.
دیگر انسان نیست.pdf
حجم: 12.7M
📚کتاب: 👤نویسنده:اوسامو دازای . . . . . . . . 🪐خلاصه کتاب: این داستان زندگی فردی به نام یوزو اوبا است. او در کودکی متوجه می‌شود که درکش از دنیا، با مردم دور و برش بسیار متفاوت است. همین تفاوت او و جامعه اطرافش سبب می‌شود تا او توانایی ابراز خود حقیقی‌اش را از دست بدهد. او نمی‌تواند افکارش را با آنان درمیان بگذارد و بر اساس تجربه درمی‌یابد که اطرافش با آدم‌هایی احاطه شده است که خودخواهی و دورویی ویژگی مشترک همه‌شان است و منافع خودشان، تنها چیزی است که به آن اهمیت می‌دهند.
مغازه‌ی خودکشی @Blue_library.pdf
حجم: 17.8M
📚کتاب: 👤نویسنده: ژان تولی . . . . . . . . 🪐خلاصه کتاب: رمان مغازه خودکشی از درخشان‌ترین آثار فانتزی سیاهی است که در دو دهه گذشته در جهان نوشته شده است. در سراسر کتاب حضور متراکم مرگ وجود دارد و در مقابل تلاش برای ساختن امید به زندگی، نبردی نمادین و مملو از شوخی‌های ظریف را به وجود آورده است که در نهایت قرار است خواننده را میخ‌کوب کند.
بریم برای ادامه ی سوگنددد
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 آخه زنمی... + مهراب پرو نشو ها جدی جدی باورت شده؟ همش بازیه یادت باشه شونه ای باال انداخت - کاش میدونستی! با تعجب لب زدم + چی رو؟ نگاه معنا داری بهم انداخت ولی من هیچی نمیفهمیدم + چی رو کاشکی میفهمیدم؟ - اینکه تو... دست به سینه شدم و منتظر نگاهش کردم + اینکه من چی؟ لبخند خبیثی زد و آروم گفت - اینکه تو خیلی خنگی قبولش داری؟ نفسمو با حرص بیرون دادم و گفتم + صد در صد خنگم وگرنه وقت نازنینم و با تو دیوونه هدر نمیدادم 🤍Soogndman✨ 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 مهراب دستام و گرفت و باال سرم برد سرش و جلو اورد و پیشونی ام و بوسید - من دیوونه نبودم یکی دیوونه ام کرد ولی تو خدادادی خنگی لبخندی روی لبم اومد ، خوشبحال اونی که دیوونه ات کرد کاش منم از این آدما داشتم که دیوونه اشون کنم! از همون اولم شانسم پشتش به خوشبختی بود نگاهی به چشم و ابروش انداختم + هیچوقت از اون دختری که دوسش داری نامی نمیبری و با منی! حس نمیکنی بهش خیانت میکنی؟ خیره تو چشمام شد و جواب نداد! خودمم شوکه شدم از این سوال یهویی ام! مغز منم معیوبه چه سواالیی میاد داخلش و رد میشه - میگم خنگی واقعا راست میگم! وگرنه تا االن از رفتارمم میفهمدی عشقم کیه دستام و ول کرد و تقریبا عصبانی از اتاق خارج شد و در و محکم بست 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 این چرا یهو همچین کرد؛ خودگیر روانی...! انگار من مغز برتر دارم که اقا هر چی گفت باید یه چیزی از داخلش بفهمم و واسش ترجمه کنم از خیر سر نگین چند دست لباس خونگی برام گرفته بود و کنار بقیه خرید ها گذاشته بود یکی از لباس های مناسب و برداشتم و پوشیدم و رفتم پایین همه دور میز بودن جز محیا ، کنار نگی ن نشستم و سالم آرومی دادم عمه مهراب با دیدنم صبح بخیر گفت و شروع کرد به تقویت کردنم تا مبادا برای بچه نداشته ام مشکلی پیش بیاد حس میکردم یه آدم نجسم که بین این همه آدم نشسته و نفسام سنگین شده بود مهراب که اخماش تو هم بود و آروم داشت صبحونه میخورد اینم واسه من شده تف سر باال ، بی دلیل عصبانی میشه و فاز قهر کردن میگیره به زور صبحونه رو خوردم و با هزار سختی به مهراب فهموندم که برگردیم خونه خودش و اونم بعد کلی بی توجهی قبول کرد و آماده شدیم برگردیم سمت خونه مهراب نگین تا دم در بدرقمون کرد و تا آخر گفت از این به بعد زود به زود میاد و ازم مراقبت میکنه و من هی شرمنده تر میشدم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 بعد خداحافظی روی صندلی عقب نشستم و چشمام و بستم مهراب هم گیر نداد و ماشین و روشن کرد و راه افتاد. با سکوت رسیدیم و پیاده شدم مهراب در و برام باز کرد و سرد گفت - من باید برم بیمارستان مواظب خودت باش نگاهی بهش انداختم + قهری مهراب؟ نگاهی بهم انداخت نه مگه بچم قهر کنم؟ آروم و با پوزخند گفتم + آره معلومه که بچه نیستی! برگشت سمتم و لب زد - چیزی گفتی؟ وارد خونه شدم و محکم گفتم + نه چیزی نگفتم پشت سر حرفم هم در و محکم بستم و با صدای روشن شدن ماشین و رفتنش نفس عمیقی کشیدم اصال فازش و درک نمیکنم ، سر از کاراشم در نمیارم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 خسته به سمت در خونه راهی شدم و از پله ها باال رفتم که یهو صدای یه نفر اومد - سالم برگشتم سمت صدا و با تعجب به یوسف تو لباس باغبونی خیره شدم لبخند زد و با خنده گفت - جواب سالم واجبه خانم خانما! دیگه واقعا حوصله این و نداشتم ، خودش و مثل چسب به آدم میچسبوند سیریش بی خاصیت سری تکون دادم و آروم گفتم + سالم فقط به خاطر اینکه جواب سالم واجب بود جواب دادم وگرنه تو روش تفم نمینداختم چند پله باال رفتم که گفت - میگم سوگند...! با تعجب به سمتش برگشتم ، این یهو چرا انقدر راحت شد ؟ خیره به من بود و ادامه حرفش و گفت 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 چرا انقدر دیر میای سرکار؟ نگاهی از نوک پا تا فرق سرم بهم انداخت و اخماش و تو هم کشید - بعد همیشه با این وضع میای سرکار؟ نمیگی آدم غیرتی میشه؟ با تاسف بهش نگاهی انداختم و جوابی بهش ندادم واقعا که جواب ابلهان سکوته راهمو کشیدم و در و باز کردم تا برم داخل که باز با اون صدای حال بهم زنش گفت - من که میدونم دلت من و میخواد ولی بازم خودت و بزن به اون راه که اصال من و نمیبنی ولی اشکال نداره من نازتو میکشم آخرش که ماله خودمی برگشتم سمتش و در و بستم تا اگر سوسن خانم داخله صدامون و نشنوه + ببین آقای محترم به حرمت مادرت حرفی بهت نمیزنم ولی حد خودتو بدون من صاحب دارم! یکم خجالت بکش ابروهاش باال پرید و بعد چند دقیقه با خنده گفت - روشت خیلی قدیمی شده از این حرفا جلوی من نزن من که میدونم تنها و بی کسی اول و آخرش برای منی! شیطونه میگه برم جلو یکی بخوابونم تو دهنش بلکه آدم بشه و حرف دهنش و بفهمه ولی دنبال دردسر نبودم بیخیال ازش گذشتم و داخل خونه شدم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 باورم نمیشد از سوسن خانم همچین پسری تربیت بشه بیشعور و چشم چرون...! با عصبانیت سمت اتاقم رفتم و لباسام و با لباسای قدیمی که ماله خودم بودن عوض کردم آخ که چقدرر دلممم براشوننن تنگ شده بود کوله پشتی که همدمم حساب میشد و روی تخت گذاشتم... دلم برای همچی ام تنگ شده بود ؛ احساس میکردم با اینکه االن سر پناه دارم و تو خطر نیستم در عوضش مثل قبال شاد و سرحال نیستم خودم و روی تخت انداختم و خیره به سقف شدم دلم برای همچی تنگ شده...کاش میشد برگردم به عقب...کاش فقط میشد! اگر میشد دیگه قول میدادم خیلی کارایی رو کردم نکنم و بشم یه دختر خوب و مطیع که انقدر بدبختی نکشم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 از همه مهمتر قدر پدر و مادرم رو هم بیشتر میدونستم ، اون موقع دیگه میدونستم مامان و بابا اونقدر کنارم نیستن تا هوامو داشته باشند همینطور خیره به سقف بودم که با تک سرفه یه نفر روی تخت نشستم خاله سوسن به در تکیه داد بود و من و نگاه میکرد + سالم خاله سوسن سری تکون داد و گفت - سالم...کجا بودی تا االن؟ ای خدا حاال چی بگم بهش! گوشه لبم و گاز گرفتم و آروم گفتم + امروز یکم دیر شد خاله با آقا هماهنگ کردم که... پرید بین حرفم و سرد گفت - من کاری ندارم آماده شو بیا کارات و بکن حرفش و کامل کرد و در و بست و رفت چرا اینجوری رفتار کرد؟! بلند شدم و رفتم طبقه پایین خاله سوسن خیلی واضح رفتار میکرد که از چیزی ناراحته ولی تا من چیزی میگفتم میگفت چیزی نیست و میرفت تا ساعت ۸ کارام و کردم و خاله سوسن با یوسف رفتند 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝