- آره من درو بستم ولی خودمم پشت اون در نشستم گریه کردم ..
چون امیدی به آدم پشت در نداشتم .
- عاشق کساییم ك بهم چیزای گرون میدن :
‹ زمان ، وفاداری ، احترام و صداقت ›
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۸۱
امکان نداشت! یعنی خودش بود
حتی به ثانیه نکشید که چشمام پر از اشک شد و قیافه اش یه دفعه واضح میشد یه دفعه
تار...
ولی مطمئن بودم خودش بود...
داداشم سهیل بود!
به زور زبونم چرخوندم و لب زدم
+ سهیلل!!
منتظر بودم اسمم و صدا بزنه ولی با ضربه محکمی که به سرم خورد اختیارم و از
دست دادم و محکم به زمین خوردم و همچی تاریک شد...!
" مهراب "
دمنوش و روی میز گذاشتم و به میالد که سرش تو گوشیش بود زل زدم
انگار نه انگار که مهمونشم ، بالخره سرش و از گوشیش باال اورد و نگاهی به من
انداخت
- چیه؟! چیزی رو صورتمه؟
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۸۲
سری به نشونه مثبت تکون دادم
+ آره جاهلیت و بیشعوری خیر سرت مهمونتم
گوشیش رو کنارش گذاشت و به جلو خم شد
- اوکی رفیق عزیز من بگو دردت چیه؟
بالخره رفت سر اصل مطلب و راحتم کرد! از اون موقع که اومدم دنبال یه چیز بودم تا
سر حرف و باهاش باز کنم که خودش پیش دستی کرد
دستی به پیشونی ام کشیدم و کالفه لب زدم
+ نمیدونم کلی دوراهی تو ذهنمه که بین همشون موندم
سری تکون داد و گفت
- حتما کسی که همه این دوراهی ها رو تو ذهنت انداخته سوگند خانمه!
با شنیدن اسمش دوباره یادش افتادم ، نگاهی به ساعت روی مچم کردم
+ ساعت از 12 هم گذشتههه
میالد هم مثل من نگاهیی به ساعتش انداخت و گفت
- آره گذشته چطور مگه؟
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۸۳
بیخیال حرف زدن شدم و سریع بلند شدم و کتم و برداشتم
- مهراب کجا میری تازه داشتیم حرف میزدیم؟
+ سوگند خونه تنهاست تا االنم خیلی دیر کردم ممکنه نگران بشه
یه لحظه به حرف آخر خودم شک کردم!
اصال امکانش داشت نگرانم بشه؟
سری تکون دادم و افکار مذخرفم و دور کردم
- مهراب میخوای منم بیام باهات؟
کفشام و پوشیدم و کنار در ایستادم
+ چرا اونوقت؟
لبخند شیطونی زد
- نمیترسی یعنی؟
اخمام و تو هم کشیدم
+ مگه بچه ام بترسم
به در تکیه کرد و پرسشگرانه نگاهم کرد
- میدونی چرا سوگند نمیفهمه دوسش داری؟
+ من مطمئن نیستم دوسش دارم یا نه گاهی یهو یاد این میوفتم که سوگند و امانت دادن!
اون لحظه من هیچ حسی ندارم انقدر نگو که دوسش دارم
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۸۴
میالد دست به سینه شد و گفت
- من درکت نمیکنم واال بهش بگو زنته یه دو سه روز باهاش باش دیدی حس اینکه
امانته و وظیفته ازش مراقبت کنی و از اینجور خرافات ولش کن طالق و برای چی
گذاشتن
عصبانی سرش داد زدم
+ میالد حرف دهنتو بفهم سوگند روحیه اش حساسه در حقش نمیتونم همچین کاری کنم
مگه اینکه از جونم سیره شده باشم
دستی زد و با لبخند گفت
- مهراب تو سوگند و دوست داری و هیچ حسی جز این تو وجودت نیست ، من فقط
امتحانت کردم اگر برات اهمیت نداشت میگفتی آره درست میگی ولی این کارو
نکردی!
دندونام و روی هم فشار دادم
+ خیلی احمقی
خندید و سرشو تکون داد
- میدونم تو برو خونت تا دلبرت از ترس غش و ضعف نکرده
دلبر...!
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۸۵
واژه عجیب و قشنگی بود ، از نظر من خیلیم با سوگند میومد
آروم زیر لب تکرار کردم
+ دلبرر...!
میالد ریز خندید و گفت
- مهراب برو پیش دلبرت تا ُخل نشدی
دستم و دراز کردم و جلوش بردم
+ شب بخیر رفیق
دستم و گرم گرفت
- شب بخیر بد اخالق
ازش جدا شدم و چند تا پله پایین رفتم که صدام زد
- مهراب
به سمتس برگشتم
+ بله؟
- بگم چرا سوگند نمیفهمه دوسش داری؟
+ بگو
دستی تو موهاش کشید و گفت
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۸۶
چون بداخالق و رو مخی ولی میدونم که سوگندم یه حسی بهت تا االن پیدا کرده
مطمئن باش حاال هم برو
نفس عمیقی کشیدم و بدون حرف به سمت پایین رفتم ، حوصله منتظر بودن برای
آسانسور و نداشتم و آهسته از پله ها پایین میرفتم
دلم برای سوگند تنگ شده بود! ولی...از اینکه اون هیچ حسی از من رو درک نمیکرد
دلشکسته ام میکرد و یهو دلم میخواست سرد بشم ولی وقتی فکر میکردم طاقتشو ندارم
نمیتونستم سرد بشم
کاش فقط یکم مغزش درک میکرد که چقدر برام عزیزه!
به خستگی به طبقه پایین رسیدم و سوار ماشین شدم
و از پارکینگ بیرون اومدم و به
سمت خونه حرکت کردم ، با صدای زنگ گوشیم از جیب کتم بیرون اوردمش و به
صفحه اش خیره شدم نگین بود ، این موقع شب چیکار داره آخه؟
تماس و وصل کردم و جواب دادم
+ بله؟
- سالم داداش خوبی؟
+ آره خوبم چیکار داری؟
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۸۷
کجایی تو؟
+ بیرون
- سوگندم پیشته؟
+ نه خونست
- عه...
ابرویی باال انداختم و کنجکاو پرسیدم
+ چیزی شده؟
جوابی نداد ولی صداش اومد که داره با عمه حرف میزنه
نگین : عمه خانم داداش مهراب میگه خونه نیست سوگندم پیشش نیست خونست!
عمه تقریبا با جیغ گفت
- یعنیی چییی؟ پسره بیشعور زن حاملش و تا این موقع شب تنها گذاشته؟ سوگند تلفن
خونه رو جواب نمیده حتما غش کرده از ترس
خنده ریزی کردم ، چه فکری بود عمه میکرد
آخه تا خواستم بگم عمه نگران نباش
صدای بلندش اومد
- مهراب تا ۱۰ دقیقه دیگه خونه باش منم دارم میام
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۸۸
سریع گفتم
+ عمه نیازی نیست
جوابی نداد و فقط صدای بوق آخر تماس ا ومد
سرعتم و بیشتر کردم تا زودتر برسم
رو به روی در ماشین و پارک کردم و پیاده شدم و سریع وارد خونه شدم
با دیدن روشنایی که از خونه میومد دلم یکم آروم گرفت ، نشون میداد خونست
با قدم های بلند خودم و به داخل رسوندم و در باز کردم و بلند گفتم
+ سالم
صدای جوابی نیومد!
در و بستم و وسط خونه رفتم
+ سوگندد! کجایی؟
با فکر اینکه خوابیده خواستم به سمت باال برم که صدای آیفون اومد
برگشتم و در و برای نگین و عمه باز کردم ، کاش نمیومدین این موقع شب! ولی نمیشد
دیگه حاال اومدند
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۸۹
به سمت بالا رفتم ، در اتاق سوگند باز کردم که با اتاق خالیش مواجه شدم.
نفسم بند اومد! کجاست این دختر
بلند گفتم
+ سوگند اذیت نکن من و بگو کجایی؟!
بازم صدایی نیومد ، در اتاق و بستم و خواستم برم بقیه اتاق ها رو بگردم که توجه ام به
سمت کاغذ چسبیده روی در رفت
کاغذ و کندم و تو دستم فشردم
( متن کاغذ )
سالم مهراب...شاید وقتی این نامه رو میخونی من خیلی از اینجا دور باشم و دیگه
نزدیکت نباشم! میخواست م تشکر کنم بابت اینکه بهم جا و پناه دادی و مثل برادر ازم
مراقبت کردی ولی وقتی فکرش و میکنم میبینم من خیلی زیادی پیشت موندم و این
درست نیست خودم قبول دارم که تو زندگیت اضافی ام ولی خب دیگه من تصمیم گرفتم
برم
امیدوارم همیشه خوشبخت باشی و به هر چی که میخوای برسی بازم بابت همه خوبی
هات ممنونم
خداحافظ مهراب...
* * •
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝