در تاریخ 18XX، عاد بازگشت.
هیچکس نمیدانست از کجا آمده بود. در نوشتههای قدیمیتر، پیش از آن روز، هیچ نامی از او پیدا نمیشد؛ یا شاید پیدا میشد و دیگر وجود نداشت. تاریخها همیشه در مورد عاد قابل اعتماد نبودند.
در یکی از نخستین کتیبهها تنها نوشته شده بود:
"عاد بازگشت."
نه نوشته بود که کجا رفته بود.
نه اینکه چه کسی او را فرستاده بود.
نه حتی اینکه پیش از آن، جهان او را دیده بود یا نه.
آن روز، چیزهایی در جهان تغییر کردند.
ساعتی در شهری دور، یک دقیقه را نشان نداد. مردی از خواب بیدار شد و فهمید خانهای که تمام کودکیاش را در آن گذرانده، دیگر هیچوقت وجود نداشته است. زنی نام برادرش را به خاطر میآورد، اما هیچکس دیگری نمیدانست او چه کسی بوده.
کسی نمیدانست چه اتفاقی افتاده.
بعد، آنها عاد را دیدند.
موجودی با صورتی که شبیه صورت انسان بود، اما نمیشد آن را صورت یک انسان دانست. چشمهایی بر آن بود؛ بعضی در جای درست، بعضی در جاهایی که نباید چشم وجود میداشت.
و هیچکس مطمئن نبود که آن واقعا عاد است؛ یا تنها چیزی است که انسان میتواند از او ببیند.
عاد حرف زیادی نمیزند.
گاهی قرنها میگذرد و تنها چیزی که از او باقی میماند، یک تصویر، یک جمله یا خاطرهای است که هیچکس جز یک نفر به یاد نمیآورد. اما وقتی ظاهر میشود، جهان همیشه کمی متفاوت از قبل است.
آنها میگویند عاد زمان را تغییر میدهد.
حقیقت را تغییر میدهد.
معنا را تغییر میدهد.
اما کاهنان اصرار دارند که این واژهها درست نیستند.
"عاد چیزی را تغییر نمیدهد."
او فقط چیزی را که باید باشد، بازمیگرداند.
اگر شهری ناپدید شود، عاد آن را نابود نکرده است؛ آن شهر از ابتدا نبوده.
اگر مردی دیگر کسی را نشناسد، خاطرهاش پاک نشده؛ شاید هیچوقت آن شخص را نشناخته بوده.
اگر جنگی که میلیونها نفر دربارهاش نوشتهاند، از تاریخ ناپدید شود، جنگ تمام نشده است.
بلکه جنگ هرگز اتفاق نیفتاده.
این است چیزی که پیروان عاد از آن میترسند.
چون اگر عاد بتواند حقیقت را بازگرداند، هیچکس نمیتواند مطمئن باشد چیزی که اکنون حقیقت میداند، در نسخهی بعدی جهان نیز حقیقت باقی خواهد ماند.
عاد، محکوم به بودن است.
هر پایان، او را دوباره به آغاز بازمیگرداند.
میخ بالای سرش شاید هرگز فرود نیاید؛ زیرا مجازات او خود انتظار ابدی فرود آمدن است.
او میتواند جهان را تغییر دهد، زمان را بشکند، حتی مرگ را پس بزند؛ اما نمیتواند تنها یک چیز را تغییر دهد،
اینکه باید باشد.
این اثر متعلق به نقاشیست که سالها از وجود چیزی سخن میگفت که هیچکس هرگز ندیده بود. او ادعا میکرد میتوان "نیستی" را تصور کرد؛امّا نه تاریکی، مرگ یا خلا، بلکه چیزی که پیش از هر تعریف و حتی پیش از امکان وجود، قرار دارد.
اما هرچه تلاش کرد، ناچار بود به آن شکل بدهد؛ سوار، اسب، شنل و سایه.
و همین، تناقض اثر شد.
آنچه در این قاب میبینید، نیستی نیست؛
این تنها تصویریست که یک انسان از چیزی کشیده که هرگز نبود.
شاید به همین دلیل نامش را گذاشت:
"برای آنکه هرگز نبود".
در میان روایتهای پراکنده دربارهی جهان عاد، از چیزی سخن گفته میشود که حتی نمیتوان با اطمینان آن را "موجود" نامید؛ چیزی که نامش را "نیستی" گذاشتهاند.
نیستی نه موجودی است که جایی پنهان شده باشد، نه خدایی خاموش، نه تاریکی و نه مرگ. (مرگ خودش پایان یک وجود است.)
اما نیستی، پیش از آن قرار دارد. چیزی که اگر واقعا وجود داشته باشد، حتی "وجود داشتن" نیز برای توصیفش واژهی درستی نیست.
هیچکس آن را ندیده است. هیچ شاهدی برای حضورش وجود ندارد. تنها چیزی که از آن باقی مانده، یک نقاشی مشهور است: "برای آنکه هرگز نبود".
هنرمندی سالها تلاش کرد چیزی را که نمیتوانست ببیند، بشناسد و در نهایت به تصویر بکشد. سوار، اسب، شنل و آن فضای تهی، همگی ساختهی ذهن او هستند؛
تلاشی انسانی برای دادن شکل به چیزی که اساسا شکلپذیر نیست.
عاد، محکوم به بودن است.
مجازات عاد این نیست که نتواند بمیرد؛ بلکه این است که "مجبور به بودن" است. او نمیتواند از وجود خود خارج شود، حتی اگر تمام معنا و واقعیت جهان را پشت سر بگذارد.
در مقابل، نیستی حتی مجبور به بودن هم نیست.
به همین دلیل شاید این دو، بیش از هر موجود دیگری در جهان عاد در تضاد باشند،
عاد نمیتواند نباشد.
نیستی نمیتواند باشد.
و شاید مهمترین پرسش این باشد که، آیا نیستی راهی برای نابود کردن عاد است؟
البته اگر اصلا چنین چیزی وجود داشته باشد که بتواند با او روبهرو شود.
با این حال، چیزی دربارهی عاد وجود داشت که حتی کاهنان نیز نمیتوانستند توضیحش دهند.
عاد هیچوقت چیزی را از جهان نمیخواست.
نه پرستش. نه قربانی. نه اطاعت.
حتی کسانی که او را خدا مینامیدند، نمیتوانستند بگویند عاد خدای چه چیزی است.
او فقط ظاهر میشد.
و بعد، چیزی در جهان دیگر همان چیزی نبود که پیش از آمدنش بوده است.
در سالهای بعد، گروهی از تاریخنگاران شروع کردند به جمعآوری تمام گزارشهایی که دربارهی او وجود داشت. هزاران صفحه، از شهرهایی که دیگر وجود نداشتند؛ پادشاهانی که هیچگاه سلطنت نکرده بودند؛ نامههایی که فرستنده و گیرندهشان هر دو از تاریخ حذف شده بودند.
اما مشکل از جایی آغاز شد که متوجه شدند نوشتهها با یکدیگر تناقض دارند.
در یک نسخه، عاد در سال ۱۸۳۱ بازگشته بود.
در نسخهای دیگر، ۱۸۷۴.
در بعضی کتابها اصلا چنین سالی وجود نداشت.
یکی از تاریخنگاران پس از سالها بررسی، در حاشیهی آخرین صفحهی دفترش نوشت:
"شاید اشتباه ما این است که فکر میکنیم عاد در تاریخ اتفاق افتاده است."
صبح روز بعد، هیچکس آن تاریخنگار را به یاد نمیآورد.
اما دفترش روی میز باقی مانده بود.
آخرین صفحه هنوز همان جمله را داشت.
فقط یک کلمه از آن تغییر کرده بود:
"شاید اشتباه ما این است که فکر میکنیم عاد در تاریخ وجود داشته است."
هیچکس نمیدانست چه کسی آن را تغییر داده.
و عجیبتر اینکه هیچکس نمیتوانست به خاطر بیاورد جملهی قبلی چه بوده است.
از آن پس، ترس از عاد شکل دیگری پیدا کرد.
مردم دیگر از این نمیترسیدند که او روزی جهانشان را نابود کند؛
از این میترسیدند که روزی به گذشته برگردد و کاری کند که هیچوقت جهانشان وجود نداشته باشد.
برای همین، در بعضی شهرها شروع کردند به ساختن بناهایی که قرار بود حافظهی جهان باشند.
نام مردگان را روی سنگ حک کردند. تاریخ جنگها را در فلز نوشتند. چهرهی پادشاهان را نقاشی کردند. نامهها را در اتاقهایی زیر زمین پنهان کردند.
میگفتند اگر همهچیز تغییر کرد، دستکم چیزی باقی خواهد ماند که ثابت کند چه چیزی زمانی وجود داشته است.
اما هیچکس به این فکر نکرده بود که اگر عاد واقعاً بتواند حقیقت را بازگرداند، شاید آن سنگها هم بخشی از همان حقیقت باشند.
و شاید روزی برسد که روی سنگی که نام میلیونها انسان بر آن حک شده، تنها یک جمله باقی بماند:
"اینان هرگز وجود نداشتند."
آن شب، در شهری که نامش بعدها از تمام نقشهها حذف شد، مردی برای نخستین بار عاد را از نزدیک دید.
عاد در انتهای خیابان ایستاده بود.
باران میبارید، اما قطرهها پیش از رسیدن به زمین ناپدید میشدند.
مرد جلو رفت و پرسید.
- "تو چه چیزی هستی؟"
عاد مدتی طولانی به او نگاه کرد.
"آنچه باید باشم."
- "و اگر نخواهی باشی؟"
عاد برای نخستین بار سرش را پایین انداخت.
و آن مرد بعدها گفت که در آن لحظه، برای نخستین بار در چهرهی عاد چیزی شبیه ترس دیده است.
"نمیتوانم."