eitaa logo
The Od.
23 دنبال‌کننده
6 عکس
0 ویدیو
0 فایل
Stories of the Od and the world around it.
مشاهده در ایتا
دانلود
در میان روایت‌های پراکنده درباره‌ی جهان عاد، از چیزی سخن گفته می‌شود که حتی نمی‌توان با اطمینان آن را "موجود" نامید؛ چیزی که نامش را "نیستی" گذاشته‌اند. نیستی نه موجودی است که جایی پنهان شده باشد، نه خدایی خاموش، نه تاریکی و نه مرگ. (مرگ خودش پایان یک وجود است.) اما نیستی، پیش از آن قرار دارد. چیزی که اگر واقعا وجود داشته باشد، حتی "وجود داشتن" نیز برای توصیفش واژه‌ی درستی نیست. هیچ‌کس آن را ندیده است. هیچ شاهدی برای حضورش وجود ندارد. تنها چیزی که از آن باقی مانده، یک نقاشی مشهور است: "برای آنکه هرگز نبود". هنرمندی سال‌ها تلاش کرد چیزی را که نمی‌توانست ببیند، بشناسد و در نهایت به تصویر بکشد. سوار، اسب، شنل و آن فضای تهی، همگی ساخته‌ی ذهن او هستند؛ تلاشی انسانی برای دادن شکل به چیزی که اساسا شکل‌پذیر نیست. ‌ عاد، محکوم به بودن است. مجازات عاد این نیست که نتواند بمیرد؛ بلکه این است که "مجبور به بودن" است. او نمی‌تواند از وجود خود خارج شود، حتی اگر تمام معنا و واقعیت جهان را پشت سر بگذارد. در مقابل، نیستی حتی مجبور به بودن هم نیست. به همین دلیل شاید این دو، بیش از هر موجود دیگری در جهان عاد در تضاد باشند،‌ عاد نمی‌تواند نباشد. نیستی نمی‌تواند باشد. ‌ و شاید مهم‌ترین پرسش این باشد که، آیا نیستی راهی برای نابود کردن عاد است؟ البته اگر اصلا چنین چیزی وجود داشته باشد که بتواند با او روبه‌رو شود.
آنکه هرگز نبود.
با این حال، چیزی درباره‌ی عاد وجود داشت که حتی کاهنان نیز نمی‌توانستند توضیحش دهند. عاد هیچ‌وقت چیزی را از جهان نمی‌خواست. نه پرستش. نه قربانی. نه اطاعت. حتی کسانی که او را خدا می‌نامیدند، نمی‌توانستند بگویند عاد خدای چه چیزی است. او فقط ظاهر می‌شد. و بعد، چیزی در جهان دیگر همان چیزی نبود که پیش از آمدنش بوده است. در سال‌های بعد، گروهی از تاریخ‌نگاران شروع کردند به جمع‌آوری تمام گزارش‌هایی که درباره‌ی او وجود داشت. هزاران صفحه، از شهرهایی که دیگر وجود نداشتند؛ پادشاهانی که هیچ‌گاه سلطنت نکرده بودند؛ نامه‌هایی که فرستنده و گیرنده‌شان هر دو از تاریخ حذف شده بودند. اما مشکل از جایی آغاز شد که متوجه شدند نوشته‌ها با یکدیگر تناقض دارند. در یک نسخه، عاد در سال ۱۸۳۱ بازگشته بود. در نسخه‌ای دیگر، ۱۸۷۴. در بعضی کتاب‌ها اصلا چنین سالی وجود نداشت. یکی از تاریخ‌نگاران پس از سال‌ها بررسی، در حاشیه‌ی آخرین صفحه‌ی دفترش نوشت: "شاید اشتباه ما این است که فکر می‌کنیم عاد در تاریخ اتفاق افتاده است." صبح روز بعد، هیچ‌کس آن تاریخ‌نگار را به یاد نمی‌آورد. اما دفترش روی میز باقی مانده بود. آخرین صفحه هنوز همان جمله را داشت. فقط یک کلمه از آن تغییر کرده بود: "شاید اشتباه ما این است که فکر می‌کنیم عاد در تاریخ وجود داشته است." هیچ‌کس نمی‌دانست چه کسی آن را تغییر داده. و عجیب‌تر اینکه هیچ‌کس نمی‌توانست به خاطر بیاورد جمله‌ی قبلی چه بوده است. از آن پس، ترس از عاد شکل دیگری پیدا کرد. مردم دیگر از این نمی‌ترسیدند که او روزی جهانشان را نابود کند؛ از این می‌ترسیدند که روزی به گذشته برگردد و کاری کند که هیچ‌وقت جهانشان وجود نداشته باشد. برای همین، در بعضی شهرها شروع کردند به ساختن بناهایی که قرار بود حافظه‌ی جهان باشند. نام مردگان را روی سنگ حک کردند. تاریخ جنگ‌ها را در فلز نوشتند. چهره‌ی پادشاهان را نقاشی کردند. نامه‌ها را در اتاق‌هایی زیر زمین پنهان کردند. می‌گفتند اگر همه‌چیز تغییر کرد، دست‌کم چیزی باقی خواهد ماند که ثابت کند چه چیزی زمانی وجود داشته است. اما هیچ‌کس به این فکر نکرده بود که اگر عاد واقعاً بتواند حقیقت را بازگرداند، شاید آن سنگ‌ها هم بخشی از همان حقیقت باشند.
و شاید روزی برسد که روی سنگی که نام میلیون‌ها انسان بر آن حک شده، تنها یک جمله باقی بماند: "اینان هرگز وجود نداشتند." آن شب، در شهری که نامش بعدها از تمام نقشه‌ها حذف شد، مردی برای نخستین بار عاد را از نزدیک دید. عاد در انتهای خیابان ایستاده بود. باران می‌بارید، اما قطره‌ها پیش از رسیدن به زمین ناپدید می‌شدند. مرد جلو رفت و پرسید. - "تو چه چیزی هستی؟" عاد مدتی طولانی به او نگاه کرد. "آنچه باید باشم." - "و اگر نخواهی باشی؟" عاد برای نخستین بار سرش را پایین انداخت. و آن مرد بعدها گفت که در آن لحظه، برای نخستین بار در چهره‌ی عاد چیزی شبیه ترس دیده است. "نمی‌توانم."
هدایت شده از Bebop
مردی ماهیگیر عاشق زنی می‌شود که هر روز در اسکله می‌نشیند، اما هیچ‌وقت به دریا نگاه نمی‌کند. آن‌ها به‌تدریج به یکدیگر عادت می‌کنند. مرد از صیدهایش می‌گوید و زن از چیزهایی که دیگر به یاد نمی‌آورد. زن هیچ‌وقت نمی‌پرسد مرد چه زمانی از صید بازمی‌گردد؛ مرد هم هیچ‌وقت نمی‌پرسد چرا زن از دریا متنفر است. یک روز، زن به او می‌گوید که اگر روزی بازنگشت، قایقش را نسوزاند. مرد دلیلش را می‌پرسد. زن جواب می‌دهد، "چون شاید هنوز جایی برای برگشتن داشته باشم". مرد آن روز حرفش را نمی‌فهمد. چند سال بعد، زن ناپدید می‌شود. مرد تا پایان عمرش به دریا می‌رود، اما دیگر هیچ‌وقت قایقی نمی‌سازد. همان قایق قدیمی‌اش را نگه می‌دارد؛ حتی وقتی دیگر قابل استفاده نیست.
هدایت شده از Bebop
از مجموعه روایت‌های پراکنده درباره عاد؛ نسخه‌ای که اصالت آن هرگز تایید نشد. در میان تمام شهرهایی که نامشان از تاریخ حذف شده است، دربارهٔ یکی از آن‌ها روایت متفاوتی وجود دارد. نه به این دلیل که بزرگ‌تر از دیگر شهرها بود، نه به این دلیل که مردمانش از دیگران شجاع‌تر بودند، و نه حتی به این دلیل که عاد مدت بیشتری در آنجا مانده بود. تفاوت آن شهر در این بود که پیش از ناپدیدشدن، فهمیده بود چه اتفاقی در حال رخ‌دادن است. و تصمیم گرفته بود جلوی آن را بگیرد. نام شهر در نسخه‌های مختلف متفاوت است. در یکی از آن‌ها، شهر را "اِرمان" نامیده‌اند؛ در دیگری، "اِرما" و در نسخه‌ای دیگر، نام شهر از ابتدا با جوهر سیاهی پوشانده شده است که حتی در حاشیه کاغذ نیز نفوذ کرده. هیچ‌کدام از این نام‌ها در نقشه‌های باقی‌مانده پیدا نمی‌شوند. در بعضی نقشه‌ها، جایی که باید شهر قرار داشته باشد، زمینی خالی دیده می‌شود؛ در برخی دیگر، رودخانه‌ای از میان آن می‌گذرد که هیچ‌گاه به دریا نمی‌رسد. قدیمی‌ترین نوشته‌ای که به این شهر نسبت داده شده، با جمله‌ای آغاز می‌شود که نویسنده‌اش احتمالاً هرگز تصور نمی‌کرد روزی مهم‌ترین بخش نوشته‌اش باشد: "ما متوجه شدیم که گذشته، آن‌قدرها هم که تصور می‌کردیم پشت سر ما نیست." در ادامه متن، نویسنده درباره تغییراتی می‌نویسد که ابتدا کوچک و بی‌اهمیت به نظر می‌رسیدند. مردی که به یاد می‌آورد در کودکی خواهری داشته، اما هیچ‌کس دیگری وجود او را تأیید نمی‌کرد. خانه‌ای که اسناد مالیاتی‌اش به دویست سال پیش بازمی‌گشت، در نقشه‌های قدیمی‌تر هیچ اثری نداشت. مجسمه‌ای در میدان مرکزی شهر که مردم از کودکی دیده بودند، ناگهان فاقد هرگونه سابقه ساخت شد. سنگ‌تراشی که ادعا می‌کرد پدرش آن را ساخته، وقتی به کارگاه خانوادگی‌اش بازگشت، متوجه شد که پدرش در تمام مدارک موجود، یک کشاورز بوده است. در ابتدا، هیچ‌کس این اتفاقات را به هم مرتبط نمی‌دانست. مردم همیشه چیزهایی را فراموش می‌کنند. اسناد اشتباه می‌شوند. خانواده‌ها درباره گذشته خود دروغ می‌گویند. تاریخ‌نگاران از یکدیگر نسخه‌برداری می‌کنند و اشتباهاتشان را به نسل‌های بعد می‌سپارند. حتی گاهی شهری وجود دارد که مردمش دیگر نمی‌دانند چرا در مرکز آن مجسمه‌ای ساخته شده است. اما در اِرمان، تعداد این اتفاقات افزایش یافت. چیزی که مردم را نگران کرد، خود ناپدیدشدن نبود. این بود که جهان، پس از هر ناپدیدشدن، طوری رفتار می‌کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. هیچ جای خالی‌ای باقی نمی‌ماند. خانه حذف‌شده نه ویران می‌شد، نه زمین آن خالی می‌ماند؛ بلکه خیابان از ابتدا کوتاه‌تر بود. مردی که خواهرش را به یاد می‌آورد، نه‌تنها نمی‌توانست او را در هیچ سندی پیدا کند، بلکه متوجه می‌شد اتاقی که زمانی متعلق به او بود، در نقشهٔ خانه هرگز وجود نداشته است. مجسمه میدان ناپدید نمی‌شد؛ میدان از ابتدا بدون مجسمه ساخته شده بود. حتی خاطرات نیز با این تغییر سازگار می‌شدند. تنها گاهی، چیزی باقی می‌ماند. یک اندوه بی‌دلیل. احساس تعلق به خانه‌ای که هیچ‌کس نمی‌توانست نشانی‌اش را پیدا کند. ترس از نامی که هیچ‌کس آن را به خاطر نمی‌آورد. مردمی که هنگام عبور از یک خیابان، برای لحظه‌ای کوتاه احساس می‌کردند باید به کسی سلام کنند، اما نمی‌دانستند به چه کسی. و بعد، آن احساس نیز از میان می‌رفت. مگر برای معدودی که نمی‌دانستند چرا هنوز آن را به یاد دارند. نخستین کسی که تلاش کرد این اتفاقات را بررسی کند، تاریخ‌نگاری نبود که نامش در نسخه‌های باقی‌مانده ذکر شده باشد. او کتابدار بود؛ مردی که تمام عمر خود را در اتاق‌های زیرزمینی کتابخانه شهر گذرانده بود و به نظم بیش از هر چیز دیگری اعتماد داشت. برای او، جهان چیزی بود که می‌شد آن را ثبت کرد. اگر پادشاهی سلطنت کرده بود، باید فرمانی از او باقی می‌ماند. اگر جنگی رخ داده بود، باید دست‌کم نام یکی از سربازان در فهرستی نوشته می‌شد. اگر خانه‌ای ساخته شده بود، باید کسی هزینهٔ ساخت آن را پرداخت کرده بود. و اگر چیزی وجود داشت، باید اثری از آن پیدا می‌شد. این باور ساده، تمام زندگی او را ساخته بود. به همین دلیل، وقتی با پرونده‌هایی روبه‌رو شد که محتوایشان با یکدیگر سازگار نبود، تصمیم گرفت به‌جای اعتماد به یکی از آن‌ها، همه را کنار هم قرار دهد. او اسناد مالیاتی، نقشه‌ها، شجره‌نامه‌ها، نامه‌های خصوصی، گزارش‌های قضایی و نسخه‌های قدیمی کتاب‌ها را گردآوری کرد. سپس هر نام، هر تاریخ و هر مکان را با دیگر اسناد مقایسه کرد. نتیجه، مجموعه‌ای از تناقض‌ها بود که هیچ نظم شناخته‌شده‌ای نداشت.
هدایت شده از Bebop
در یک سند، مردی در سالی مشخص صاحب سه فرزند بود. در سند دیگری، همان مرد هرگز ازدواج نکرده بود. اما نکتهٔ عجیب‌تر این بود که هر دو سند از نظر دیگر اطلاعات، کاملا معتبر به نظر می‌رسیدند. امضاها یکسان بودند، کاغذها به دوره خود تعلق داشتند و هیچ نشانه‌ای از جعل وجود نداشت. در یک نسخه، پل سنگی شهر پیش از تأسیس کتابخانه ساخته شده بود. در نسخه‌ای دیگر، کتابخانه هفتاد سال پیش از پل وجود داشت. در نسخه سوم، هیچ‌کدام از این دو بنا وجود نداشتند، اما هزینه تعمیر آن‌ها در حساب‌های شهرداری ثبت شده بود. کتابدار ابتدا تصور کرد که با مجموعه‌ای از خطاهای تاریخی روبه‌رو است. اما وقتی اسناد را دوباره بررسی کرد، تاریخ‌ها تغییر کرده بودند. نه همه آن‌ها. نه به شکلی که بتوان تغییر را به یک عامل مشخص نسبت داد. تنها بعضی از تاریخ‌ها جابه‌جا شده بودند و بعضی از نام‌ها با واژه‌هایی جایگزین شده بودند که در نسخه قبلی وجود نداشتند. او تمام نسخه‌ها را در اتاقی جداگانه نگه داشت و روی در آن نوشت: "هیچ سندی را جایگزین نکنید." روز بعد، یکی از دستیارانش پرسید منظور او از جایگزین‌کردن چیست. دستیار ادعا می‌کرد که این عبارت را نمی‌فهمد و هرگز به یاد نمی‌آورد که چنین دستوری دریافت کرده باشد. کتابدار جمله را از روی در پاک کرد. سپس آن را روی کاغذی نوشت و در صندوقی فلزی گذاشت. در همان شب، صندوق را به خانه برد. آنچه کتابدار در ماه‌های بعد کشف کرد، نه پاسخ، بلکه تغییری در صورت مسئله بود. او دریافت که تناقض‌ها همیشه به گذشته مربوط نیستند. گاهی، اسناد درباره اتفاقاتی اختلاف داشتند که هنوز رخ نداده بودند. در یکی از گزارش‌های ثبت‌شده، قرار بود پل شمالی شهر در زمستان فرو بریزد. گزارش دیگری، که تاریخ نگارش آن چند سال پیش‌تر بود، هزینه بازسازی پل را ثبت کرده بود. در نسخه‌ای سوم، پل هیچ‌وقت ساخته نشده بود و مسیر شمالی شهر از راهی دیگر می‌گذشت. هیچ‌کدام از این اسناد به‌تنهایی عجیب نبودند. ممکن بود پل چند بار بازسازی شده باشد، یا گزارش‌ها درباره پل‌های متفاوتی صحبت کنند. اما نقشه‌ها نشان می‌دادند که همه آن‌ها دقیقا به یک مکان اشاره دارند. کتابدار در حاشیه یکی از اسناد نوشت: "شاید آنچه تغییر می‌کند، خود واقعه نیست. شاید رابطه ما با آن چیزی است که اتفاق افتاده." این جمله در نسخه‌ای که بعدها پیدا شد، به شکل دیگری ثبت شده بود: "شاید آنچه تغییر می‌کند، خود واقعه نیست. شاید رابطه ما با آن چیزی است که قرار است اتفاق بیفتد." و در نسخه‌ای دیگر، جمله چنین بود: "شاید واقعه‌ای وجود ندارد. شاید تنها چیزی که باقی می‌ماند، رابطه ما با آن است." سه جمله، با سه معنای متفاوت. کتابدار هر سه را در یک صفحه نوشت و برای نخستین بار، از ثبت اختلاف‌ها دست کشید. به‌جای آن، شروع کرد به جست‌وجوی الگویی که بتواند توضیح دهد چرا این اختلاف‌ها در حال رخ‌دادن هستند.
هدایت شده از Bebop
او از خود پرسید که اگر اسناد به‌تنهایی قابل اعتماد نیستند، آیا می‌توان به شاهدان اعتماد کرد؟ اگر شاهدان نیز خاطرات متفاوتی داشته باشند، آیا می‌توان به مکان‌ها اعتماد کرد؟ و اگر مکان‌ها هم تغییر کنند، چه چیزی باقی می‌ماند که بتوان آن را مبنای شناخت قرار داد؟ او برای یافتن پاسخ، به سراغ قدیمی‌ترین کتیبه شهر رفت؛ سنگی که در تالار مرکزی نگهداری می‌شد و به‌گفته مردم، پیش از ساخت نخستین خانه در آن محل قرار داشته است. روی کتیبه هیچ نامی نوشته نشده بود. تنها یک جمله وجود داشت: "آنچه بازمی‌گردد، پیش از رفتن نیز همین‌جا نبوده است." کتابدار ساعت‌ها به آن خیره ماند. در هیچ‌یک از کتاب‌های تاریخی، شرحی درباره معنای این جمله پیدا نکرد. هیچ‌کس نمی‌دانست چه کسی آن را نوشته و چرا آن را در مرکز شهر قرار داده است. او دستور داد کتیبه را از تالار خارج کنند و در اتاقی بدون پنجره قرار دهند. آن شب، برای نخستین بار، خواب عاد را دید. در خواب، موجودی در انتهای یک خیابان ایستاده بود. صورتش شبیه صورت انسان بود، اما چشم‌ها در جای درست قرار نداشتند. کتابدار نمی‌توانست تشخیص دهد که موجود به او نگاه می‌کند یا از میان او به چیزی در پشت سرش می‌نگرد. او پرسید: "تو چه چیزی را بازمی‌گردانی؟" موجود پاسخی نداد. کتابدار دوباره پرسید. "آنچه باید باشد، از نظر چه کسی باید باشد؟" این بار، عاد سرش را اندکی خم کرد. کتابدار از خواب بیدار شد. در دفترش، جمله‌ای نوشته شده بود که مطمئن بود پیش از خواب آن را ننوشته است: "پرسش تو بر چیزی بنا شده بود که هنوز وجود نداشت." کتابدار تنها کسی نبود که متوجه تغییرات شده بود. در ماه‌های بعد، گروه کوچکی از شهروندان در اتاق پشتی یک مدرسه قدیمی گرد هم آمدند. هیچ‌کدام از آن‌ها دانشمند یا فیلسوف نبودند. یک پزشک، دو معلم، یک نقشه‌کش، زنی که در بایگانی دادگاه کار می‌کرد و مردی که سال‌ها در کارگاه چاپ کتاب فعالیت داشت، اعضای اصلی گروه بودند. آن‌ها از خانواده‌هایی می‌آمدند که هرکدام چیزی را از دست داده بودند؛ نه لزوماً کسی را، بلکه بخشی از گذشته را که دیگر نمی‌توانستند اثبات کنند. پزشک، بیماری را به یاد می‌آورد که سال‌ها درمانش کرده بود، اما هیچ پرونده‌ای از او باقی نمانده بود. معلم، دانش‌آموزی را به خاطر داشت که هر روز در ردیف آخر می‌نشست، اما کلاس او در هیچ فهرستی بیش از بیست دانش‌آموز نداشت. نقشه‌کش، خیابانی را به یاد می‌آورد که بارها از آن عبور کرده بود، ولی هر نقشه‌ای که می‌کشید، نشان می‌داد مسیر آن خیابان از ابتدا وجود نداشته است. آن‌ها ابتدا تلاش کردند برای یکدیگر شاهد باشند. هرکس خاطره‌ای را تعریف می‌کرد و دیگران آن را می‌نوشتند. سپس نوشته‌ها را امضا می‌کردند و در پوشه‌هایی قرار می‌دادند که تاریخ و محل ثبت شهادت روی آن‌ها درج شده بود. این کار، برای مدتی کوتاه، به آن‌ها آرامش می‌داد. اگر یک نفر چیزی را به یاد می‌آورد، ممکن بود اشتباه کرده باشد. اگر دو نفر آن را به یاد می‌آوردند، شاید هر دو اشتباه کرده بودند. اما اگر ده نفر یک اتفاق را به یاد می‌آوردند و نوشته‌هایشان پیش از هرگونه گفت‌وگو با یکدیگر ثبت شده بود، دیگر نمی‌شد به‌آسانی همه‌چیز را به خطای حافظه نسبت داد. آن‌ها تصور می‌کردند با افزایش تعداد شاهدان، احتمال محو شدن گذشته کاهش می‌یابد. پس شروع کردند به ثبت هرچه بیشتر. از مردم خواستند خاطرات خود را بنویسند. از خانواده‌ها خواستند نام مردگان را ثبت کنند. از نقاشان خواستند چهره کسانی را که دیگر در هیچ عکسی نبودند، بازسازی کنند. در میدان شهر، لوح‌هایی نصب کردند و روی آن‌ها نام اشخاصی را حک کردند که کسی جز چند نفر وجودشان را به یاد نمی‌آورد. شهر کم‌کم به چیزی شبیه یک بایگانی بزرگ تبدیل شد. روی دیوار خانه‌ها تاریخ ساختشان نوشته شد. روی پایه مجسمه‌ها، نام سازندگان حک شد. در کتابخانه، نسخه‌هایی از اسناد را در محفظه‌های جداگانه نگهداری کردند. حتی کودکان را تشویق کردند خاطراتشان را بنویسند؛ به این امید که نوشته‌هایی که در سنین پایین ثبت می‌شوند، کمتر تحت تاثیر فراموشی قرار گیرند. اما در میان اعضای گروه، زنی بود که با این روش مخالف بود. او در دادگاه کار می‌کرد و هر روز با پرونده‌هایی روبه‌رو می‌شد که در آن‌ها چند نفر درباره یک واقعه شهادت می‌دادند، بی‌آنکه بتوانند حقیقت را ثابت کنند. یک شب، وقتی دیگران از موفقیت طرحشان سخن می‌گفتند، پرسید: "گر همه ما یک چیز را به یاد بیاوریم، از کجا می‌فهمیم که آن چیز واقعا اتفاق افتاده است؟" کسی پاسخ نداد. بعد از کمی مکث، زن ادامه داد. "ما داریم خاطراتمان را ثبت می‌کنیم. نه حقیقت را." مرد چاپگر گفت که تفاوتی میان این دو وجود ندارد، دست‌کم تا زمانی که بتوانند نوشته‌ها را حفظ کنند. زن به او نگاه کرد و گفت: "اگر حقیقت عوض شود، نوشته‌ها هم بخشی از همان حقیقت خواهند بود."
هدایت شده از Bebop
این جمله بعدها در یکی از روایت‌ها ثبت شد. اما در نسخه‌ای دیگر، گویندهٔ آن پزشک بود؛ و در نسخه‌ای سوم، هیچ‌کس چنین جمله‌ای نگفته بود. آن‌ها تصمیم گرفتند از ثبت گذشته فراتر بروند. اگر عاد چیزی را که باید باشد بازمی‌گرداند، پس شاید بتوان با ثبت دقیق وضعیت جهان، مانع از تغییر آن شد. اگر هر خیابان، هر خانه، هر انسان و هر اتفاق در مجموعه‌ای از اسناد مستقل ثبت می‌شد، شاید تغییر یک بخش نمی‌توانست همه بخش‌های دیگر را نیز با خود تغییر دهد.
هدایت شده از Bebop
این استدلال، از نظر آن‌ها، منطقی بود. امّا به مرور در جلسات روزانه‌شان، کسانی که قبلاً یکدیگر را به‌خوبی می‌شناختند، شروع کردند به تردید در خاطرات مشترکشان. بعضی‌ها اصرار داشتند که گروه از ابتدا شش عضو داشته است؛ برخی دیگر تعداد اعضا را هفت نفر می‌دانستند. در دفتر حضور و غیاب، هفت امضا وجود داشت، اما یکی از امضاها به نام شخصی بود که هیچ‌کس نمی‌توانست چهره‌اش را به یاد بیاورد. آن‌ها برای نخستین بار متوجه شدند که مسئله فقط از دست دادن اطلاعات نیست. آن‌ها داشتند اعتماد خود را به تجربه مشترک از دست می‌دادند. یک روز، پزشک به جلسه نیامد. دیگران تصور کردند بیمار شده است. یکی از اعضا به خانه‌اش رفت، اما در آنجا خانواده‌ای زندگی می‌کرد که ادعا می‌کرد سال‌هاست در آن خانه ساکن است. آن‌ها پزشک را نمی‌شناختند و هیچ‌گاه به یاد نمی‌آوردند که پزشکی در آنجا زندگی کرده باشد. وقتی مرد به جلسه بازگشت، از دیگران خواست نام پزشک را بگویند. هیچ‌کس نتوانست. او پوشه‌ای را روی میز گذاشت. درون آن، چندین صفحه نوشته وجود داشت که به خط پزشک ثبت شده بود. روی صفحهٔ نخست، نام او نوشته شده بود و در پایین آن، امضایی قرار داشت. اما وقتی اعضای گروه به نوشته‌ها نگاه کردند، چیزی به یاد نیاوردند. نه چهره‌ای، نه صدایی، نه حتی احساسی از آشنایی. آن‌ها اسناد را بررسی کردند. امضاها با یکدیگر مطابقت داشتند. نوشته‌ها از نظر زبانی و موضوعی یکپارچه بودند. حتی در حاشیه چند صفحه، یادداشت‌هایی وجود داشت که به جلسات قبلی اشاره می‌کرد. بااین‌حال، هیچ‌کس نمی‌توانست نویسنده را به خاطر بیاورد. در پایان جلسه، یکی از اعضا پیشنهاد کرد که پرونده را حفظ کنند، حتی اگر دیگر ندانند متعلق به چه کسی است. دیگری پرسید: "اگر نتوانیم به یاد بیاوریم که چه کسی این نوشته‌ها را تهیه کرده، چه چیزی ثابت می‌کند که نویسنده‌ای وجود داشته است؟" این پرسش، بحث را متوقف کرد. آن شب، برای نخستین بار، هیچ‌کس چیزی در دفتر ثبت نکرد. در نسخه‌ای از روایت، تصمیم نهایی گروه در یک جلسه عمومی گرفته شد. آن‌ها به این نتیجه رسیدند که اگر عاد واقعا چیزی را که باید باشد بازمی‌گرداند، پس هیچ سندی به‌تنهایی نمی‌تواند در برابر او مقاومت کند. هر سند، هر خاطره و هر بنایی که ساخته بودند، ممکن بود در نسخه‌ای دیگر از جهان به شکلی متفاوت وجود داشته باشد. اما آن‌ها هنوز یک امکان را در نظر نگرفته بودند. شاید بتوان چیزی را ثبت کرد که نه به‌عنوان بخشی از گذشته، بلکه به‌عنوان یک پرسش باقی بماند. آن‌ها تصمیم گرفتند مجموعه‌ای از اسناد تهیه کنند که در آن، هیچ ادعایی درباره حقیقت مطرح نشود. تنها اختلاف‌ها ثبت شوند. هر روایت در کنار روایت مخالفش قرار گیرد. هیچ‌کدام بر دیگری ترجیح داده نشود. هیچ نتیجه‌ای گرفته نشود و هیچ توضیحی به‌عنوان پاسخ نهایی ارائه نشود. آن‌ها امیدوار بودند که با این کار، از تبدیل‌شدن نوشته‌هایشان به بخشی از یک حقیقت قطعی جلوگیری کنند. در نخستین صفحه مجموعه نوشتند: "ما نمی‌دانیم چه چیزی وجود داشته است. ما تنها می‌دانیم که درباره آن اختلاف داریم." در صفحه دوم نوشتند: "اگر این نوشته‌ها تغییر کنند، ما نمی‌توانیم ثابت کنیم که تغییر کرده‌اند." در صفحه سوم نوشتند: "اگر ما هرگز وجود نداشته‌ایم، این نوشته‌ها را چه کسی نوشته است؟" و در صفحه چهارم، تنها یک جمله باقی گذاشتند: "اگر عاد آنچه را که باید باشد بازمی‌گرداند، آیا می‌توان از او خواست که چیزی را بازنگرداند؟" این پرسش، برخلاف دیگر نوشته‌ها، در تمام نسخه‌های باقی‌مانده یکسان است. اما هیچ‌کس نمی‌داند چرا. آن‌ها برای رساندن پرسش خود به عاد، راهی پیدا نکرده بودند. حتی نمی‌دانستند آیا می‌توان با او سخن گفت، آیا او چیزی را می‌شنود، یا اینکه ظهورش نتیجهٔ تصمیمی است که از محدودهٔ فهم انسان بیرون قرار دارد. بااین‌حال، گروه به این نتیجه رسید که باید تلاش کند. در میدان مرکزی شهر، جایی که کتیبه بی‌نام قرار داشت، گردهم آمدند. نوشته‌هایشان را در اطراف میدان گذاشتند؛ نه به شکل قربانی، نه به‌عنوان نشانه‌ای از پرستش، بلکه به‌عنوان مجموعه‌ای از پرسش‌ها که می‌خواستند پاسخی برایشان پیدا کنند. آن‌ها نام کسانی را خواندند که از یاد رفته بودند. نام خانه‌هایی را که دیگر وجود نداشتند. نام خیابان‌هایی را که نقشه‌ها هرگز نشان نداده بودند. و نام خودشان را. در پایان، کتابدار جلو رفت و پرسشی را که سال‌ها در دفترش نگه داشته بود، با صدای بلند خواند: "اگر آنچه باید باشد، پیش از آنکه ما آن را بشناسیم تعیین شده است، پس چرا ما را با توانایی شناختن آن آفریده‌اند؟" سکوت برقرار شد. هیچ صدایی از آسمان نیامد. زمین نلرزید. نور تغییر نکرد. هیچ‌یک از نشانه‌هایی که مردم معمولا برای حضور موجودی فراتر از خود انتظار دارند، ظاهر نشد.
هدایت شده از Bebop
تنها اتفاقی که افتاد، این بود که صدای کتابدار در پایان جمله، کمی دورتر از جایی شنیده شد که او ایستاده بود. او دوباره پرسش را خواند. این بار، صدای او از انتهای میدان آمد. مردم برگشتند. در انتهای خیابان،به جای کتابدار، موجودی ایستاده بود. صورتش شبیه صورت انسان بود، اما چشم‌ها در جای درست قرار نداشتند. هیچ‌کس نمی‌توانست بگوید چند چشم دارد، زیرا هر بار که نگاه می‌کردند، جای آن‌ها متفاوت به نظر می‌رسید. کسی نامش را بر زبان نیاورد. بااین‌حال، همه می‌دانستند که او را برای چه چیزی فراخوانده‌اند. آنها پرسیدند: "ما می‌خواهیم بدانیم چه چیزی را می‌توان حفظ کرد." عاد پاسخ نداد. ادامه دادند: "اگر ما چیزی را به یاد بیاوریم که نباید وجود داشته باشد، آیا خاطره ما اشتباه است؟" عاد همچنان ساکت بود. "اگر چیزی وجود داشته باشد که تو آن را بازنگردانی، آیا می‌توانیم آن را حفظ کنیم؟" برای لحظه‌ای، مردم تصور کردند که موجود سرش را به سوی آنها چرخانده است. سپس پرسیدند: "و اگر ما چیزی را تغییر دهیم که تو آن را حقیقت می‌دانی، چه اتفاقی می‌افتد؟" در یکی از نسخه‌ها، عاد در این لحظه سخن گفته است. در نسخه‌ای دیگر، او هرگز دهانش را باز نکرده است. اما در هر دو نسخه، پس از این پرسش، مردم شهر به خانه‌های خود بازگشتند و روز بعد، دیگر هیچ‌کس نمی‌توانست به یاد بیاورد که چرا در میدان جمع شده بودند.