در میان روایتهای پراکنده دربارهی جهان عاد، از چیزی سخن گفته میشود که حتی نمیتوان با اطمینان آن را "موجود" نامید؛ چیزی که نامش را "نیستی" گذاشتهاند.
نیستی نه موجودی است که جایی پنهان شده باشد، نه خدایی خاموش، نه تاریکی و نه مرگ. (مرگ خودش پایان یک وجود است.)
اما نیستی، پیش از آن قرار دارد. چیزی که اگر واقعا وجود داشته باشد، حتی "وجود داشتن" نیز برای توصیفش واژهی درستی نیست.
هیچکس آن را ندیده است. هیچ شاهدی برای حضورش وجود ندارد. تنها چیزی که از آن باقی مانده، یک نقاشی مشهور است: "برای آنکه هرگز نبود".
هنرمندی سالها تلاش کرد چیزی را که نمیتوانست ببیند، بشناسد و در نهایت به تصویر بکشد. سوار، اسب، شنل و آن فضای تهی، همگی ساختهی ذهن او هستند؛
تلاشی انسانی برای دادن شکل به چیزی که اساسا شکلپذیر نیست.
عاد، محکوم به بودن است.
مجازات عاد این نیست که نتواند بمیرد؛ بلکه این است که "مجبور به بودن" است. او نمیتواند از وجود خود خارج شود، حتی اگر تمام معنا و واقعیت جهان را پشت سر بگذارد.
در مقابل، نیستی حتی مجبور به بودن هم نیست.
به همین دلیل شاید این دو، بیش از هر موجود دیگری در جهان عاد در تضاد باشند،
عاد نمیتواند نباشد.
نیستی نمیتواند باشد.
و شاید مهمترین پرسش این باشد که، آیا نیستی راهی برای نابود کردن عاد است؟
البته اگر اصلا چنین چیزی وجود داشته باشد که بتواند با او روبهرو شود.
با این حال، چیزی دربارهی عاد وجود داشت که حتی کاهنان نیز نمیتوانستند توضیحش دهند.
عاد هیچوقت چیزی را از جهان نمیخواست.
نه پرستش. نه قربانی. نه اطاعت.
حتی کسانی که او را خدا مینامیدند، نمیتوانستند بگویند عاد خدای چه چیزی است.
او فقط ظاهر میشد.
و بعد، چیزی در جهان دیگر همان چیزی نبود که پیش از آمدنش بوده است.
در سالهای بعد، گروهی از تاریخنگاران شروع کردند به جمعآوری تمام گزارشهایی که دربارهی او وجود داشت. هزاران صفحه، از شهرهایی که دیگر وجود نداشتند؛ پادشاهانی که هیچگاه سلطنت نکرده بودند؛ نامههایی که فرستنده و گیرندهشان هر دو از تاریخ حذف شده بودند.
اما مشکل از جایی آغاز شد که متوجه شدند نوشتهها با یکدیگر تناقض دارند.
در یک نسخه، عاد در سال ۱۸۳۱ بازگشته بود.
در نسخهای دیگر، ۱۸۷۴.
در بعضی کتابها اصلا چنین سالی وجود نداشت.
یکی از تاریخنگاران پس از سالها بررسی، در حاشیهی آخرین صفحهی دفترش نوشت:
"شاید اشتباه ما این است که فکر میکنیم عاد در تاریخ اتفاق افتاده است."
صبح روز بعد، هیچکس آن تاریخنگار را به یاد نمیآورد.
اما دفترش روی میز باقی مانده بود.
آخرین صفحه هنوز همان جمله را داشت.
فقط یک کلمه از آن تغییر کرده بود:
"شاید اشتباه ما این است که فکر میکنیم عاد در تاریخ وجود داشته است."
هیچکس نمیدانست چه کسی آن را تغییر داده.
و عجیبتر اینکه هیچکس نمیتوانست به خاطر بیاورد جملهی قبلی چه بوده است.
از آن پس، ترس از عاد شکل دیگری پیدا کرد.
مردم دیگر از این نمیترسیدند که او روزی جهانشان را نابود کند؛
از این میترسیدند که روزی به گذشته برگردد و کاری کند که هیچوقت جهانشان وجود نداشته باشد.
برای همین، در بعضی شهرها شروع کردند به ساختن بناهایی که قرار بود حافظهی جهان باشند.
نام مردگان را روی سنگ حک کردند. تاریخ جنگها را در فلز نوشتند. چهرهی پادشاهان را نقاشی کردند. نامهها را در اتاقهایی زیر زمین پنهان کردند.
میگفتند اگر همهچیز تغییر کرد، دستکم چیزی باقی خواهد ماند که ثابت کند چه چیزی زمانی وجود داشته است.
اما هیچکس به این فکر نکرده بود که اگر عاد واقعاً بتواند حقیقت را بازگرداند، شاید آن سنگها هم بخشی از همان حقیقت باشند.
و شاید روزی برسد که روی سنگی که نام میلیونها انسان بر آن حک شده، تنها یک جمله باقی بماند:
"اینان هرگز وجود نداشتند."
آن شب، در شهری که نامش بعدها از تمام نقشهها حذف شد، مردی برای نخستین بار عاد را از نزدیک دید.
عاد در انتهای خیابان ایستاده بود.
باران میبارید، اما قطرهها پیش از رسیدن به زمین ناپدید میشدند.
مرد جلو رفت و پرسید.
- "تو چه چیزی هستی؟"
عاد مدتی طولانی به او نگاه کرد.
"آنچه باید باشم."
- "و اگر نخواهی باشی؟"
عاد برای نخستین بار سرش را پایین انداخت.
و آن مرد بعدها گفت که در آن لحظه، برای نخستین بار در چهرهی عاد چیزی شبیه ترس دیده است.
"نمیتوانم."
هدایت شده از Bebop
مردی ماهیگیر عاشق زنی میشود که هر روز در اسکله مینشیند، اما هیچوقت به دریا نگاه نمیکند.
آنها بهتدریج به یکدیگر عادت میکنند. مرد از صیدهایش میگوید و زن از چیزهایی که دیگر به یاد نمیآورد.
زن هیچوقت نمیپرسد مرد چه زمانی از صید بازمیگردد؛ مرد هم هیچوقت نمیپرسد چرا زن از دریا متنفر است.
یک روز، زن به او میگوید که اگر روزی بازنگشت، قایقش را نسوزاند. مرد دلیلش را میپرسد.
زن جواب میدهد،
"چون شاید هنوز جایی برای برگشتن داشته باشم".
مرد آن روز حرفش را نمیفهمد.
چند سال بعد، زن ناپدید میشود. مرد تا پایان عمرش به دریا میرود، اما دیگر هیچوقت قایقی نمیسازد. همان قایق قدیمیاش را نگه میدارد؛
حتی وقتی دیگر قابل استفاده نیست.