ولی زندگی من همهاش یک فصل و یک حالت داشته، مثل اینست که در یک منطقه سردسیر و در تاریک جاودانی گذشته است، در صورتیکه میان تنم همیشه یک شعله میسوزد و مرا مثل شمع آب میکند.
_صادقهدایت
شاید از آنجایی که همهی روابط من با دنیای زندهها بریده شده یادگارهای گذشته جلویم نقش می بندد؛ گذشته، آینده، ساعت، روز، ماه و سال همه برایم یکسان است. مراحل مختلف بچگی، جوانی و پیری برای من جز حرفهای پوچ چیز دیگری نیست.
_صادقهدایت
هر چه قضاوت آنها درباره من سخت بوده باشد، نمی دانند كه من پيشتر خودم را سخت تر قضاوت كردهام. آن ها به من می خندند، نمی دانند كه من بيشتر به آنها میخندم. من از خودم، از همه و از خوانندۀ اين مزخرفها بيزارم.
_صادقهدایت