امروز وسطای ظهر اتفاقهایی برام افتاد که خیلی عصبانی و ناراحت شده بودم؛ ولی بعدش روزم انقدر قشنگ و روشن ادامه پیدا کرد که باعث شد از امروزم فقط خاطرهها و حسهای خوب و درخشان یادم بمونه. عاشق خودمونم که میتونیم روزمونو همینجوری قشنگ و ناز ادامه بدیم و حس ها و تاثیرهای اتفاقات منفی رو "با هم" از خودمون دور بکنیم. بیشترین جملهای هم که همیشه میشنویم اینه: چقدر تو دنیای دوتاییشون غرق هستن. ما همیشه اینطوری بودیم و میمونیم و عاشق این ویژگیمونم؛ حتی اگه باعث بشه کلی سوتی های خنده دار برای خودمون بسازیم.
کافهای که امروز بهش سر زدیم تازه افتتاح شده بود و خیلی حس قشنگی داشت. و یکی از بامزهترین اتفاقات مربوط بهش هم این بود که یه شربت خیلی خنک و دلچسب و یه کیک شکلاتی به مناسب افتتاحشون مهمون شدیم :>.
این فیلم رو امروز خیلی تیکه تیکه و تو شلوغی دیدم. تو ژانر خودش قشنگ بود برام. آهنگ هایی که کرکتر اصلی مینوشت و تو اجراهاش میخوند؛ همشون یه داستانی داشتن و الان که داشتم به همون آهنگها خارج از سریال گوش میدادم؛ میتونستم بگم بخاطر چی و کدوم بخش از داستانشون نوشته بودتش و این هم جالب شد برام و بخاطر همین گفتم اینجا بنویسمش. )