قبل از او عقل فقط منبع تصمیمم بود ،
چشمش آموخت کنم گوش به فرمان دلم .
تا تو را دارم نمیآید به چشمم هیچکس ،
شِرک ممکن نیست از یکتاپرستی مثل ِمن .
آنچنان با یاد نامت بُردهام خود را ز یاد ،
کز فراموشی نمیآید به یادم نام ِخویش .
لبخند تو چیزی شبیه عطر نان است ،
قدری بخند ای خندههایت جان عاشق .
با وفا خواندمت از عمد که تغییر کنی ،
گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن .
ابن ِسینا هم اگر چون شهریار دل میسپارد ،
جای قانون و شفا دیوان ِشعری مینگاشت .
زندگی درد قشنگیست به جز شب هایش ،
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد .
عنصر چشمت مرا با یک نگاه تجزیه کرد ،
مندلیُف را بگویید جدولش تکمیل نیست .
باورم نیست که از خویش غزلساز شدم ،
خندهی گاه به گاه تو مرا شاعر کرد .
چه درد استخوانسوزی میان شعر پیچیدهست ،
تو در هر بیت پنهانی و در هر واژه پیدایی .
خلیج چشمهایت معدن امواج طوفان زاست ،
نفس گیر است شوق صید مروارید در چشمت .