→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²³پارتღ
#محمد
ماشینُ توی پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم..رفتم سمت در شاگرد و برای آراز درُ باز کردم..مردد نگاهم کرد،میترسید بیاد و روبهرو بشه با بچهها..اینکه چه تفکری دربارهاش داشتن..اما من که میدونستم بچه ها الان مشتاق دیدن آرازن و همینطور نگران حالش..براشون مهم نیست که پدرش کی بوده و چیکار کرده..فقط حال آراز براشون مهم بود الان
محمد:پیاده شو دیگه
آراز:بزارید نیام آقا...میرم خونه و فردا صبح نشده میام استعفا میدم
محمد:آراز بیا پایین اعصاب منو خورد نکن..بدو
مردد بود بازم که دستشو گرفتم و آوردم بیرون
محمد:انگار عروسه باید اینجوری پیادهاش کنم
صدای خنده آرومش اومد و باهم همقدم شدیم..به آسانسور که رسیدیم با مِنُ مِن گفت
آراز:چیزه..آقا شما برید من تو ماشین یه چیزی جا گذاشتم زود میام
از ترسش به آسانسور فهمیده بودم..اینکه همیشه به اینجا میرسیدیم بهانه میآورد اونم تکراری...دستشو گرفتم و کشیدم توی آسانسور
محمد:نترس من اینجام..هیچ اتفاقی قرار نیست برات بیفته
خواست مخالفت کنه ولی نذاشتم و دکمه رو زدم...چشمهاشو بسته بود و محکم دستامو بدون اینکه ارادی باشه فشار میداد
به طبقه که رسیدیم دستشو ول کردم و رفتم بیرون اونم زود اومد بیرون و نفسشو غلیظ و محکم داد بیرون
محمد:خب چیشد الان؟دیدی هیچی نشدی
آراز:دست خودم نیست آقا...خیلی میترسم
محمد:سعی کن به ترست غلبه کنی..چندبار با یهنفر سوار بشی کم کم عادت میکنی و میتونی تنها هم بری
آراز:اینبار شما پیشم بودین جرأت کردم بیام وگرنه که ۱۰ نفرم کنارم باشن میترسم
بهش نگاه کردم..خیلی از صبح تا الان تغییر کرده بود..لبخند میزد هرازگاهی..حرف میزد باهام و راحت بود..و این حال در مقایسه با حال روزهای گذشته نماز شکر داشت
از پله ها رفتیم پایین...دوباره بچه ها کنار میز رسول جلسه گذاشته بودن و صدا خندههای ریزشون توی سایت به راحتی شنیده میشد
نزدیک که رفتیم داوود متوجهمون شد و با تعجب و خوشحالی آراز صدا کرد
توجه همه جلبمون شد و با نهایت سرعت خودشونو رسوندن به ما...رسول که همون اول محکم بغلش کرد
رسول:خدا لعنتت نکنه الهی...تو فقط یه بار دیگه حق داری منو سکته بدی..بخدا خودم میکشتم
از بغلش بیرون اومد و دوباره گفت
رسول:حالت خوبه الان؟دیگه چیزیت نیست؟دکتر چی گفت بهت
از این لحن هولزدهاش و نگران خندهام گرفت
محمد:بزار برسه اینجا بعد سرش غر بزن فرمانده
فرشید:راست میگه دیگه حداقل بزار جواب بده
داوود زد به شونه رسول و با خنده گفت
داوود:آقا رسول از صندلی ریاستت پایین اومدیا...چه حسی داری الان؟
با حرفش صدای خندهمون بلند شد...اصلا دلم نمیخواست تذکر بدم بهشون که توی محل کاریم و رعایت کنید، دوست داشتم بخندن و صداشون تو کل فضای اداره پخش بشه
محمد:بچه ها شما برید اتاق من..منم برم یه سر به آقای عبدی بزنم زود میام پیشتون
سعید:چشم آقا
محمد:سعید زیاد به خودت فشار نیاریا
سعید:خوب شدم دیگه آقا...آرپیجی نخورده بودم که
رسول:همون تیر تورو این همه زمین گیر کرد و مارو مجبور کرد که کارهاتو انجام بدیم..خدانکنه تو آرپیجی بخوری اینجوری یه سال میری استراحت
فرشید:استاد یادت رفته خودتم تازه حالت خوب شده اومدی اداره؟یعنی همتون باید ساکت باشید دیگه..منو داوود بدبخت یه روز نرفتیم خونه راحت بخوابیم همش اداره موندیم کار کردیم
سعید:برادر من وظیفهتو انجام دادی دیگه...حالا بهت لطف میکنم حقوق دادن یه وعده شام یا ناهار مهمونتون میکنم به نیمرو
رسول:فقیر نشی آقاداماد...بدبخت زن آینده تو میخواد چیکار کنه با خسیس بازیات
سعید:مشکلمونو شخصی حل میکنیم نیازی نیست تو نگران باشی
به حرفاشون خندیدم بعد رفتم سمت اتاق آقای عبدی...در که زدم و اجازه ورود دادن دیدم آقای شهیدی هم اونجان
با هر دو دست دادم و روی مبل نشستم
عبدی:بهتری محمد؟
محمد:بله آقا الحمدلله دیگه خوب شدم
عبدی:خداروشکر...این پوشه رو بگیر گزارش جلساتی بود که این مدت برای صفایی و پرونده تشکیل داده شده بود..بعدا بخون
محمد:بله آقا حتما میخونم
عبدی:راستشو بخوای این مدت که نبودی فکر میکردم کارا میمونه..فکر میکردم گروهت متکی به خودتن که اگه نباشی میمونن..ولی فهمیدم که اشتباه میکنم..رسول و بچهها خیلی خوب از پس کارا براومدن..کلی تحت فشار بودن ولی بازم بهترین بودن...حال بچهها چطوره الان.از شهیدی شنیدم که رسولم مریض شده بود بهتره؟
محمد:بله آقا..یه کسالت جزئی بود که زود خوب شد...الان همه بچه های تیم حالشون خوبه حتی آراز..الان آوردمش اداره،نمیدونم چه تصمیمی گرفته شده براش ولی هرچی که هست ازش دفاع میکنم تا اینجا پیش خودم باشه
عبدی:نیازی به این کار نیست...رسول قبلا بیگناهی آراز ثابت کرده
محمد:اونو میدونم..ولی مگه نمیخوان بفرستنش بخش دیگه؟
عبدی:نه..رسول نذاشته...محمد این مدت هم خودت هم بچه هات خیلی خسته شدین..نیاز به استراحت چند روزه دارین..مرخصی همه رو خودت بنویس، یک هفتهای کافیه فکر میکنم
محمد:برای بچه ها حتما ولی من تازه برگشتم آقا نیازی نیست به مرخصی
عبدی:بخوای به این فکر کنی بچههام تازه برگشتن...راستی اینم تشویقی رسول بهش بده
برگهای روی میز گذاشتن
بلند شدم هم پوشهرو برداشتم و هم کاغذُ..بازش کردم که حکم ترفیع درجه رو دیدم..آمار لبخند های از ته دلم امروز از دستم در رفته بود انگار..این لبخند چندمی میشد؟
محمد:ممنون آقا
عبدی:خسته نباشی محمد
بعد از تشکر بیرون اومدم و رفتم تو اتاقم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ولی من سرپا بودنمو مدیون رفیق صمیمیم هستم.
تو بدون اینکه خودت بدونی
قلبی رو ترمیم کردی که هیچ نقشی تو شکستنش نداشتی
شاید حرف دل آراز و حتی رسولِ گذشته به محمد...🥲🌻
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
ادتب میشم گسترده🌸'!
آمار. 300+ ُویو فول *
جذبب بالاست🕶💘^^
کاملا [رایگان ]30جذب تضمینی 🐈
جذبامون :)
-@Lavin_me