eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
858 دنبال‌کننده
207 عکس
107 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََََََِِِِِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت پنجاه و چهارم💛 از ماشین پیاده شدم و براشون دست تکون دادم احسان برام دست تکون داد و رفتن نفس عمیق کشیدم نفسام بهتر بود به ساعت نگاه کردم 00:13 فکر کنم تا الان خواب باشن آروم درو باز کردم صدای حرف زدن علیرضا می اومد خنده ای کردم راست می‌گفت من حواسم اصلا به علیرضا نیست شاید کنارش باشم ولی مثل یه مترسکم کنارش نه مثل یه پدری که عاطفه می خواد عاطفه می خواد بشم همون رسول قبل میدونه سخته برام ولی بازم گفت که بشم همون باشه عاطفه خانم..باشه عزیزم اما ظاهرم میشه همون رسول ولی باطنم نه..باطن من هیچ وقت اون رسول نمیشه هیچ وقت درو بستم چند قدم رفتم دیدم فرش انداختن توی حیاط و نشستن علیرضا بدو بدو اومد روی زانو هام نشستم و محکم بغلش کردم علیرضا:چلا دیل اومدی؟ رسول:شرمنده ام ببخشید دیر اومدم نفسم..خوبی بابا؟ علیرضا:آله..بابایی آقاجون و بی بی اومدن رسول:چشمت روشن عزیزم از جام بلند شدم علیرضا هم دستش رو گرفتم رفتم سمت بقیه آروم کفشم رو در آوردم به همه سلام دادم..آقاجون و بی بی هم بغلم کردن دلم براشون لک زده بود کلا یه هفته پیشم نبودن ولی خب بازم دلتنگ شده بودم مهرداد:بیا اینجا رسول:الان رفتم سمت مهرداد محکم بغلم کرد البته در حال خفه کردنم بود برداشته شدن چیزی رو از دستم حس کردم نگاهی به دستم کردم ای وای چسب دستم رو یادم رفت بکنم دم گوشم گفت مهرداد:بعدا توضیح میدی دیگه؟ رسول:اگه سالم موندم چشم! از بغلش اومدم بیرون اخم غلیظی کرد و چسب رو بدون اینکه کسی ببینه انداخت رفت نشستم کنار آقاجون و علیرضا هم اومد روی پاهام نشست در گوشش گفتم رسول:پاهات گلی شده ها خوشگل! علیرضا:بشول رسول:بریم بشورم آروم بغلش کردم و بردم سمت حوض آروم پاهاشو زیر شیر آب گرفتم و دست می کشیدم به کف پاهاش تا تمیز بشه علیرضا:بابایی سلدههه! رسول:الان تموم میشه فدات بشم آبو بستم و علیرضا رو گذاشتم کنار حوض آروم بوسش کردم که همون موقع پاهاشو کرد تو حوض و کلی آب ریخت تو صورت و لباسام صدای خنده همه بلند شد رسول:علیرضاااا! علیرضا:🤣دیل اومدی خب باید خیش می شدی! مهرداد:آخ دایی فدات بشه زلزله! علیرضا:من زیلزله نیشتمممم! مهرداد:نیشتم چیه بچه بگو نیستم! علیرضا:نمیدم! رسول:اذیت نکن بچمو! مهرداد:بیا برو لباساتو عوض کن سرما می خوری اوه اوه مهرداد خیلی عصبی بود با اینکه با لحن شوخی می گفت ولی خب اون چشمایی که می بینم یعنی آقا رسول بیا برو وصیتنامه خودتو بنویس! باشه ای زیر لب گفتم و خواستم برم که بازم علیرضا منو خیس کرد و خندید منم باهاش خندیدم رسول:بیا برو دعا کن که هوا سرده وگرنه مینداختمت تو حوض علیرضا:منو میندازی؟ رسول:نه آخه دلم نمیاد مهرداد:رسول میگم بیا برو لباساتو عوض کن! رسول:چشم چشم رفتم! رفتم تو اتاقم اول از همه رفتم و رو به روی میز نشستم عکس عاطفه رو برداشتم دستی بهش کشیدم رسول:قرار نبود از خودت فقط یه قاب عکس به جا بزاری و بری🥺 مهرداد:فقط قاب عکس؟! برگشتم دیدم مهرداد دست به سینه بالا سرم وایساده هیچی نگفتم و عکس رو گذاشتم سر جاش بلند شدم و یه لباس مشکی دیگه برداشتم کل کمدم شده لباس مشکی اصلا لباس های رنگیم یادم رفته چه شکلی بودن یا اصلا کجان! چه عجیبه زندگیم..زندگیم رو باید کتاب کنن البته هر کی بخونه باورش نمیشه فکر کنم لباسم رو عوض کردم و روی تخت نشستم مهردادم کنارم نشست ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:رفیق همیشه هوای رفیقش رو داره توی سختی ها کنارشه توی شادی ها کنارشه توی غم و غصه کنارشه توی هر شرایطی کنارشه هوای رفیق رو داشته باشین اونا بیشتر از خودتون نگرانتون هستن و به فکرتونن😘❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی 💛 💛پارت پنجاه و پنجم💛 کنارش نشستم و منتظر موندم خودش حرف بزنه چشمم فقط فقط به قاب عکس عاطفه بود رسولم سرش پایین دیگه کلافه شدم داشت اشکم در می یومد چشم از قاب برداشتم ولی هر جایی از این اتاق عکس عاطفه بود یه قطره اشک از چشمم افتاد یاد حرفش افتادم وقتی که اربعین قسمت شده بود برم کربلا عاطفه:داداش میگم نه من نه رسول تا به حال کربلا نرفتیم میشه الان که کنار آقایی بگی رفتن ماهم امضا کنه؟اصلا من مهم نیستم فقط رسول بیاد حرم باشه داداش؟ دوباره یه اشک دیگه رسول:دلِ تو از من پرتره صورتم رو برگردوندم به طرف مخالف رسول و آروم اشک هامو پاک کردم رسول دستش رو گذاشت روی شونم و با رگه هایی از بغض توی گلوش گفت رسول:تو از من بیشتر درد داری داداش ولی همیشه حواست به من بود همیشه کنارم بودی و به حرفام گوش دادی اجازه میدادی بغض توی گلومو پیشت بشکنم ولی خودت داری داغون میشی حواسم بهت نیست اینو میدونم ولی.. مهرداد:قرار بود من ازت راجب یه چیزه دیگه سوال کنم رسول:مهم نیست اون..مهم حال دلته مهرداد دیگه بس بود خسته شدم از نگه داشتن حرفایی که تو دلمه نگه داشتن اون غم بزرگ که تو دلمه لب باز کردم دیگه بس بود باید خالی میشدم به این زمان و خالی شدن احتیاج داشتم خیلی تشنه این بودم که یکی رو پیدا کنم تا باهاش حرف بزنم ولی پیدا نکردم باز اومدم پیش کسی که از من تشنه تره🥺 با فکر کردن به حرفای آخر عاطفه اشک هام روی گونه ام ریخت،ریختو میدونستم دارم نفت میریزم به آتیش قلب رسول ولی،ولی نمیتونستم نگم حالم بده خیلی بد..خدایا شرمنده مهرداد:ثانیه های آخر عمرش بهم گفت مراقب تو باشم..آخرین نفری که دیدش من بودم آخرین نفری که صداشو شنید من بودم رسول خوش به حالت دیر رسیدی..رسول هنوز اون حال بدش جلو چشمامه اون نفس نفس زدنش رو میبینم انگار دوباره هنوز اون صدای گرفته و پر از بغضش که بهم میگفت مراقب علیرضا باشم تو گوشمه رسول عاطفه درد می‌کشید و من کاری نمیکردم رسول بهم گفت بهت بگم شرمنده کادوی سالگردتون رو امسال نمیتونه بده💔 رسول صدای وایسادن اون دستگاه لعنتی که یه خط صاف بود هنوز تو گوشمه رسول شبا اون صدا رو می‌شنوم رسول دلم پره..رسول میترسم رسول بخدا اخم هامو و عصبانی شدنم فقط بخاطر قولم به عاطفه هست نمیخوام شرمنده عاطفه بشم نمیخوام رسول😭 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ حرفای مهرداد مثل شعله ای بود که دوباره قلبمو آتیش میزد از اون قلب سوخته چیزی نمونده ولی بازم میسوزه بازم آتیش داره عاطفه چرا رفتی؟ چرا رفتیو حال داداشت شد این مهردادِ مغروری که هیچ کس اشکشو ندیده رو به این حال انداختی چند تار موی سفید معلومه توی موهای سیاهش مهرداد داغش خیلی داغ تر از منه غمش بیشتر از منه ولی اون هیچی نگفت و گذاشت من خودمو خالی کنم اون شرمنده نشد من شدم آروم بغلش کردم خداروشکر میکردم که همه تو حیاط هستن و کسی صدای شکستن غرور داداشم رو نمیبینه کسی صدای گریه های مهرداد رو نمیشنوه صدام در نمی یومد لب باز میکردم تا حرف بزنم ولی هیچ صدایی بیرون نمی اومد انگار لال شدم..اشک هام صورتمو خیس کرده بود راه نفسم انگار داشت باز می‌شد انگار هر قطره اشکی که می‌ریختم راه نفس کشیدن منم باز می‌شد و دوباره تلاش برای حرف زدن و موفق بیرون اومدن از این مرحله💔 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:نزارید کسی صدای شکستن غرورتون رو بشنوه شکستن غرور خیلی بده انگار آدم کل ابروش رفته،بدتر از اون😔 ولی تنها کسی که میتونه توی هرجا و هر مکان و هر ساعت آرومت کنه...خودت بدون کیه💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت پنجاه و ششم💛 بغل کسی که از بچگی کنارم بود و هوا داشت بودم بغل کسی که آرامش داشت هق هق های گریه ام تبدیل شده بود به آروم آروم گریه کردن رسول:داداشم بسه دیگه دورت بگردم! آروم از بغلش بیرون اومدم صورت اونم خیس اشک بود با دستام آروم اشک هاشو پاک کردم بعدش هم با آستین دستم صورت خودم رو رسول آروم خندید و گفت رسول:این عادتت رو ترک کنی کل محله رو شیرینی میدم! مهرداد:😂 که توام می دونی هیچ وقت ترک بشو نیست! رسول:صد البته! خواستم چیزی بگم که در با شدت باز شد و صدای بدی ایجاد کرد بعدش هم علیرضا با اخم وارد اتاق شد و خودش رو پرت کرد روی تخت رسول:چی شده دورت بگردم؟! علیرضا:دایی کاملان همش منو اَدییَت میتونه! مهرداد:چرا کامران اذیتت می کنه؟!چیکار می کنه؟! علیرضا:میده من دکتل بشم! مهرداد:کامران میگه دکتر بشی؟!آخه چرا؟! علیرضا:من دوست ندالم دکتل بشم ولی دایی کاملان میگه باید بشی مهرداد:اون باهات شوخی کرده خوشگلم..حالا چرا ناراحتی؟! علیرضا:من می خوام مشل عمو محمد بشم مهرداد:عمو محمد رو خیلی دوست داری؟ علیرضا:اوهوم دوست دالم زیااااد! رسول:تو نفسِ؟! علیرضا:بابا لسولم!😍 رسول:تو خوشگلِ؟! علیرضا:بابا لسولم!😍 رسول:آخ بابا فدای ذوق کردنت بشه! کامران:دکتر خانواده چطوره؟! علیرضا:عهههه نموخوام!😫 مهرداد:اذیتش نکن کامران! کامران:دارم باهاش شوخی می کنم بابا! رسول:این یکم سر شغل حساسه کامران:ها بفرما اینم رفت پلیس شد ای خدا من چه گناهی کردم که از پلیس بودن خوشم نمیاد؟! رسول:چون عقل نداری برادر! کامران:ناراحت نشیا..پلیسی شغلیه که من خیلی دوست داشتم بهش برسم ولی نشد..الان هر کی پلیس میشه حسودی می کنم! رسول:تابلوئه😂..ولی جای دیگه نگو کامران:اولین باره فقط دارم اینجا میگم مهرداد:اینو راست گفت خدایی! علیرضا:بابایییییی رسول:جان دلم؟ علیرضا:خوابم میاد کامران:امشبم پیشم می خوابی؟ علیرضا:من با تو قهلم! کامران:قهر نکن جان من؟! علیرضا:فلدا بلام بشتنی میخلی؟! کامران:همه چیز واست می خرم تو اصلا جون بخواه کیه که نده نفس دایی؟! علیرضا:نخیلم من نفش بابا لسولم! کامران:تو فقط نفس بابا رسولی؟!پس من چی؟! علیرضا:نه! همه:😂 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ علیرضا خوابش میومد آروم بلندش کردم و شروع به راه رفتن کردم تا بخوابه قرار شده بود خانم ها برن خونه آقاجون و مردها هم که اینجا مهرداد و کامران تشک ها رو پهن کردن به علیرضا نگاه کردم که آروم خواب بود یکم دیگه هم راه رفتم و آروم لالالالا می گفتم تا خوابش سنگین بشه بابا حسن اومد کنارم و ازم گرفتش و گذاشت توی جاش کامران هم که زود کنارش دراز کشید و مشغول بازی رو انگشت های کوچیکش شد مهرداد:بیا اینجا رسول مهرداد رفت تو آشپزخونه منم دنبالش رفتم برگشت سمتم و با قیافه حق به جانبی گفت مهرداد:حالت بد شده بود؟ رسول:یه کوچولو مهرداد:الان زنگ می زنم به محمد کوچولو بودنش ثابت میشه؟! رسول:بابا ساعت ۱ صبحه بنده خدا خوابه! بعدم محمد اصلا نمیدونه محـ... مهرداد:پس کی میدونه؟! رسول:تو نمی شناسی ول کن تو رو خدا مهرداد؟! مهرداد:دکتر چی گفت؟ببین خودت میدونی اگه بهم دروغ بگی چیکارت می کنم پس بهتره حرف بزنی تا اون روی سگم بالا نیومده! رسول:از اتاق بازجویی ترسناک‌تر اینجاست! مهرداد:صحبت های دکتر؟!🤨 رسول:فقط یکم نفسم تنگ شده بود و فشارم افتاده بود همین مهرداد:به چشمام نگاه کن رسول:بفرما!😳خوب شد؟ مهرداد:آفرین حالا برو..راستی دفعه بعد حالت بد بشه و بهم نگی خونت واسم حلاله رسول:با غول چراغ جادو دارم زندگی می کنم! مهرداد:چی گفتی؟! رسول:هیچی! مهرداد:شب بخیر رسول:شب بخیر بعد از خوردن یه لیوان آب رفتم و کنار علیرضا خوابیدم کامران که سرش کنار سر علیرضا بود خوابش هم برده بود پتوی کامران و علیرضا رو درست کردم و خودمم توی جام دراز کشیدم دوباره شب و دلتنگی و بی‌خوابی هام شروع شد🙃 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:امیدوارم تو زندگی همه کسانی باشن ک با تمام وجود نگران شما باشن نزارن آب تو دلتون تکون بخوره زندگی تون پر از نگاه خدا و مثل دریا.........آروووووم🥺🤍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت پنجاه و هفتم💛 امروز یکم سرم درد می کرد زود اومده بودم خونه پرونده بدجور پیچیده بود و به هر کی می‌خوردیم از یه جورایی وصل می شد به مقامات بالا دیگه کلافه ام کرده بود بهمون مجوز هیچی رو نمی دادن نه مجوز شنود نه مجوز دستگیری خدا رو شکر اونقدری مدرک داریم که دستگیری رو شروع کنیم ولی خب مجوز گرفتن خودش کار به اتمام رسوندن یه پرونده رو داره یه مسکن خوردم و روی کاناپه دراز کشیدم دستم رو گذاشتم روی سرم و چشم هامو بستم داشت کم کم خوابم می‌گرفت که صدای زنگ در بلند شد فکر کردم احسانِ ولی اون کلید داره و الانم نباید بیاد خونه کلافه بلند شدم و آیفون رو برداشتم محسن:بله؟! _سلام پست آوردم محسن:الان میام آیفون رو گذاشتم و رفتم پایین محسن:سلام پستچی:سلام وقتتون بخیر..آقای محسن موحد؟ محسن:بله پستچی:یه بسته دارین بفرمایید... محسن:ممنون..از طرف کی؟! پستچی:فرستنده ناشناسِ ولی دریافت کننده شما هستید..اینجا رو امضا کنید لطفا... محسن:بله... امضا زدم و در خونه رو بستم به پاکت توی دستم نگاه کردم فقط مشخصات دریافت کننده معلوم بود که اونم من بودم! رفتم بالا و پاکت رو باز کردم یه نامه داخل پاکت بود بازش کردم و مشغول خوندن شدم ناشناس:سلام آقای موحد میدونم الان هزار تا سوال توی ذهنتون اومده که من کی هستم به موقع اش متوجه میشید من یه آشنام که شما نمی شناسی ولی من چرا! باید یه حرفایی رو بهتون بزنم و خودمو از عذاب وجدان نجات بدم میدونم شاید حرفام رو باور نکنید و سر قرار نیاید ولی خب التماستون می کنم به آدرسی که پشت همین برگه نوشته شده بیاین روز و ساعتش هم هست می خوام راجع به چندین سال پیش باهاتون صحبت کنم اگه حرفم رو باور ندارین لطفا داخل پاکت رو ببینید حتما سر قرار میاین خدانگهدار پشت برگه رو دیدم آدرس یه کافه توی تهران بود تازه متوجه سنگینی پاکت توی دستم شدم داخل پاکت رو دیدم یه انگشتر بود برداشتمش با دیدنش هنگ کردم! این امکان نداره این...اینکه زیر پاهام انگار خالی شده بود با زانو خوردم زمین این انگشتر اینجا چیکار می کنه؟! ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ (فعلا ناشناس بمونه تا بعد) دیگه وقتش بود خسته شدم از همه چیز از این زندگی خسته کننده تنها دلم می خواست کارِ ناتمامم رو به پایان برسونم و تموم بشه به الوین گفتم که نامه رو با انگشتر رو ببره و بده به آقای موحد حتی اگه این کار به بازداشت شدنم یا به مرگم ختم بشه بازم باید برم سر قرار دیگه بسه این راز لعنتی رو این همه مدته توی سینه ام نگه داشتم این راز زندگیمو به آتیش کشید ولی حقم بوده خیلی وقته دارم چوب اون کارم رو می خورم بسه،دیگه دردم اومده برای سه روز دیگه ساعت ۴ ظهر قرار گذاشتم این سه روز باید فکر کنم چی بهش بگم البته من چند ساله دارم به این موضوع فکر می کنم! رفتم توی اتاقم و جلوی آینه نشستم قاب عکسمون رو برداشتم و گفتم شرمنده دیگه نمیتونم طاقت بیارم دیگه وقتشه...! ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ بابا گفته بود زود میاد اداره ولی الان ساعت ۱۰ شبه و نیومده به گوشیش هم زنگ زدم جواب نداد نگرانش شدم از بچه ها خداحافظی کردم و رفتم پارکینگ ماشینو بابا برده بود و رسول بهم موتورش رو داد سوار شدم و راه افتادم سمت خونه فقط گاز می دادم تا زودتر برسم دلم شور می زد انقدر که تند رفتم سر ۱۰ دیقه رسیدم موتور رو کناری گذاشتم ماشین بابا رو توی پارکینگ دیدم سریع دویدم آسانسور طبقه بالا بود و آنقدر دلم شور می زد که منتظر نموندم و با پله ها رفتم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:حرفی دارین؟! من ندارم والله! شما دارین بسم الله!🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت پنجاه و هشتم💛 در خونه رو باز کردم همه جا تاریک بود دستم رو بردم سمت پریز و برق رو روشن کردم بابا پای مبل نشسته بود چند قدم جلو رفتم احسان:بابا؟ محسن:سلام احسان:سلام چیزی شده؟! چرا اینجا نشستین؟! اصلا چرا جواب موبایلتون رو نمیدید؟! مردم و زنده شدم! محسن:احسان؟ احسان:جانم؟ محسن:اینو می شناسی؟! یه انگشتر جلوم گرفت بهش نگاه کردم خیلی قشنگ بود احسان:چقدر قشنگه! محسن:می شناسیش؟! تازه برام یه آشنایی خاصی داشت! انگار جایی دیدمش احسان:یکم آشناست! محسن:توی عکس دیدی که دست مرضیه بود احسان:آره این انگشتر مامانه! کلک نگفته بودی پیداش کردی؟! محسن:... بابا بدون هیچ حرفی پاشد رفت تو اتاقش چرا اینجوری بود؟! مگه چی گفتم؟! از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم لباسم رو عوض کردم و رفتم توی آشپزخونه از دیشب غذا مونده بود گرمش کردم و رفتم تا بابا رو صدا کنم آروم در زدم و وارد شدم روی تخت دراز کشیده بود کنارش نشستم و گفتم احسان:بابا؟ محسن:بله؟ احسان:سرت درد می کنه بازم؟ محسن:نه بابا احسان:پس بیا بریم شام بخور از صبح هیچی نخوردی ضعف می کنی پاشو قربونت برم محسن:تو بخور پسرم من میل ندارم! احسان:بابا چیزی شده که نمیگی؟! محسن:نه احسان جان احسان:من بابامو دیگه نشناسم که احسان نیستم! محسن:گفتم که عزیز من چیزی نشده فقط سرم درد می کنه می خوام بخوابم احسان:مسکن بیارم؟ محسن:خوردم احسان:پس اگه کارم داشتین صدام کنید محسن:شب بخیر بابا چشم هاشو بست میدونم یه چیزی شده و نمی خواد بهم بگه پتوی روش رو مرتب کردم و اومدم بیرون در اتاق رو یکم باز گذاشتم و رفتم آشپزخونه خودمم اشتهایی نداشتم به غذا همونجوری غذا رو گذاشتم تو یخچال خوابم میومد و می خواستم بخوابم اول یه سر به بابا زدم دیدم خوابه تازه دارم موهای سفید بابام رو می بینم! این همه سال بدون مامان پیر شد! بمیرم واسه دل شکسته اش! رفتم تو اتاق خودم و ولو شدم روی تخت انقدر که من تو خواب تکون می خورم بابا مجبور شد واسم یه تخت دونفره گرفت تا یه وقت نیفتم پایین امیرحسینم که همیشه خدا وقتی میاد تو اتاقم مسخره کردنش شروع میشه! دلم خیلی براش تنگ شده بود الان دو هفته ای میشه نه دیدمش و نه حتی صداشو شنیدم! نامرد یه زنگم نمیزنه بگه مرده ای زنده ای؟! بزار فقط بیای تو ، من میدونم و تو! ساعتم رو از دستم در آوردم و گذاشتم روی میز چشمم افتاد به قاب عکس خانواده موحد وقتی من سه سالم بود و امیرحسین هفت سالش همون موقعی که قرار بود یه داداش کوچیک دیگه هم به خانواده موحد اضافه بشه ولی نشد! دلم برای مامان خیلی تنگ شده بود خیلی دوست داشتم الان کنارم بود و بغلش می کردم عطر تنشو بو می کشیدم دوست داشتم صداش کنم و با جانم جواب بگیرم! ولی دیگه این آرزو ها شده حسرت پس نباید آرزو باشه! قطره اشکی از چشمم افتاد مامان دلم خیلی برات تنگ شده من باهات زیاد خاطره نساختم که باهاشون الان زندگی کنم مامان دلم خونه به روی خودم نمیارم می خندم تا بابا بخنده تا داداش امیرحسین بخنده خنده هام همش الکیه مامان چرا زود رفتی از پیشم؟! ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:همه ما یه آرزو داریم که الان شده برامون حسرت!💔ولی ما هنوزم اسمش رو میگیم آرزو چون تنها دلخوشی قلبمونه!🥺
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی 💛 💛پارت پنجاه و نهم💛 نمیدونم چقدر خوابیدم که بیدار شدم به دور و بَرم نگاه کردم برقا خاموش بود آروم از جام بلند شدم و گوشیم رو برداشتم حال اینکه برم برق رو روشن کنم نداشتم ساعت ۳:۵۸ دیقه بود چشمم افتاد روی میز اون انگشتر نمیدونستم خوشحال باشم..ناراحت باشم..کنجکاو باشم..تعجب کنم..نمیدونم چه حسی داشته باشم این انگشتر هدیه من به مرضیه بود که خیلی دوستش داشت همون موقعی که فهمیدم قراره برای سومین بار پدر بشم براش خریدم مرضیه میگفت میخواد این انگشتر رو بده به پسرمون پسری که هنوز پا به دنیا نذاشته از دنیا رفت این انگشتر هم با رفتن مرضیه انگار آب شد رفت تو دل زمین خیلی دنبالش گشتم شاید این انگشتر میتونست یکم دلم رو آروم کنه چون مرضیه خیلی دوستش داشت اما الان برام جای سوال بود که من این همه دنبالش گشتم و پیداش نکردم حالا چرا دست این ناشناسه؟ دوباره آدرس و ساعت محل قرار رو خوندم خدایا چیکار کنم برم؟یا نه از جام بلند شدم و رفتم بیرون اول وضو گرفتم و قرآن رو برداشتم و شروع به خوندن کردم چند صفحه خوندم میتونم بگم آرامشی بود که بهم تزریق میشد و من نیاز به این آرامش داشتم صدای مؤذن مسجد اومد بلند شدم و سجاده رو پهن کردم نمازم رو خوندم و بعد از گفتن تسبیحات حضرت زهرا(س) بلند شدم رفتم اتاق احسان دلم نمی اومد بیدارش کنم امروز خسته شده بود و کلی ازش کار کشیدم ولی خب نمازش مهمتر بود کنارش نشستم و آروم پتو رو از روش برداشتم به موهاش دست میکشیدم و صداش می‌کردم محسن:احسان بابا..احسان جان پاشو عزیز بابا نمازه تکونی خورد و باز دوباره خوابید محسن:احسان بابا احسان:بابا مگه تو سرت درد نمی‌کرد خب بیا برو بخواب دیگه محسن:پاشو ببینم سردرد منم شد بهانه احسان:بابااااااا محسن:ساکت احسان عه همسایه ها بیدار میشن پاشو نمازتو بخون ببینم احسان:باش پتو رو کشید روی خودش و منم پتو رو کنار کشیدم کلافه شد و بلند شد قشنگ معلوم بود خوابش می یاد هی چشم هاش می افتاد روی هم لبخندی زدم..من با وجود اینا موندم همون محسن امیرحسین و احسان همه وجود منن بدون یکی از اینا نفسم قطع میشه الان امیرحسین کنارم نیست نگرانشم انگار نصف وجودم نیست ولی وجود احسان این دلتنگی زیاد خودش رو نشون نمیده محسن:پاشو دورت بگردم..پاشو نمازتو بخون بعد یه ساعت بخواب احسان:میشه نریم اداره محسن:پاشو آب بزنی به صورتت خوابت میپره پاشو احسان جان هنوز روی تخت نشسته بود و چشم هاش بسته بود فکر کنم نشسته خوابش برده بود چون می‌خواست بیفته که گرفتمش تو بغلم آروم آروم دست میکشیدم به سرش محسن:پاشو دیگه پسرم نمازتو بخون بعد بخواب احسان:میشه دیر بریم؟ محسن:باشه عزیز دل بابا دیر میریم تا بخوابی از بغلم بیرون اومد و با هر زوری بود پاشد رفت وضو گرفت خدایا نه من نه مرضیه خوابمون سنگین نبود چرا این امیرحسین و احسان انقدر خوابشون سنگینه بلند شدم و رفتم بیرون دیدم داره صورتشو خشک میکنه محسن:خب نمازتو بخون بریم اداره احسان:بابا فراموشی نگرفتماااا خودت گفتی دیر میریم و میخوابیم محسن:اینجور حرفا رو خوب متوجه میشی احسان:باباااا محسن:تو تا این همسایه هارو نفرستی اینجا ول کن نیستی احسان:همسایه هم مشکله ها محسن:مشکل نیست شما اگه یکی از خواب ناز بیدارت بکنه چیکار میکنی؟ احسان:با کمال احترام جرش میدم محسن:نمازت غذا نشه احسان خان احسان ببخشیدی گفت و نمازش رو شروع کرد خوابم نمی‌برد و بیکار بودم از همه مهمتر باید میرفتم حموم گوشیم رو برداشتم و به محمد گفتم ما یکم دیرتر میایم و بعدش هم گوشی رو کنار گذاشتم و رفتم حموم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:پدر همیشه سنگین ترین پست رو به دوش میکشه قدر پدرهاتون رو بدونید اون دنیا به شفاعت پدرت نیاز داری🙃❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی 💛 💛پارت شصتم💛 مهمونامون رفتن و شب منو علیرضا و بی بی و آقاجون تنها بودیم البته این از نظر من تنهاییه نماز صبح رو که خوندم علیرضا رو آروم بغل کردم و بردم بیرون آقاجون همون موقع از خونه اومد بیرون آقاجون:فکر کردم خواب موندی تو دلم گفتم خواب کجا بود پدر من رسول:نه بیدار بودم فقط نمازم طول کشید آقاجون:بده من علیرضا رو برو خدا پشت و پنهانت باشه پسرم رسول:مرسی آقاجون‌‌..خدافظ آقاجون:خدا به همرات سوار موتورم شدم و راه افتادم سمت سایت خیلی زود بود ولی تحمل خونه برام سخت بود خیلی سخت راه کج کردم و رفتم خیابون گردی خیلی وقته بود نرفته بودم خیابون گردی اون خیابون برام حکم جهنم رو داشت ولی خب جایی که عاطفه آخرین بار اونجا بود رو نمیتونم ول کنم هر دفعه میرم اونجا حالم بد میشه ولی خب نرم میمیرم گاز دادم و با سرعت رفتم اون خیابون اون خیابون نحس که تمام زندگی منو گرفت خیلی مسخرست که یه مرد انقدر افسرده باشه برای یه حادثه که اتفاقی بوده ولی واسه من یه حادثه جدید نبود دلم میخواست زمان وایسه و هیچکس منو نبینه نه صدای منو بشنوه تا هر چقدر جون دارم داد بزنم گریه کنم.. دلم می‌خواست فقط داد بزنم میگن تنها جایی که میتونی خودتو سبک کنی هیئتِ درست گفتن ولی داد نمیشه کشید یعنی میشه ها من نمیتونم چون صدامو میشنون دلم میخواد جایی برم که جز خدا و عاطفه صدامو نشنون خدا همیشه آرومم میکنه حتی اسمش عاطفه هم باید بدونه بعد از رفتنش چه به روزم آورده باید بدونه منی که هیچ کس تابه حال اشک هامو ندیده الان همه دیدن باید بدونه که همه چیز من بود و حاضرم به خاطرش از همه چیزم بزنم فقط برای یه لحظه دیدنش..صداشو بشنوم حتی اگه یه کلمه بگه من غرورم رفت من انگشت نمای در و همسایه شدم میدونی عاطفه بعضی ها میگن که از قصد دیر اومدم اونا نمیدونن شغلم چیه اونا فقط میدونن که من یه معلم ساده ام ولی تو میدونی من کارم چی بود تو حلالم کن عزیزم باشه؟ دیگه صدام در اومد از ته گلوم با بغضی که توش بود شروع به حرف زدن کردم یه چیزی هم میدونی عاطفه؟ خجالت میکشم از اینکه من دلیل نگرانی خیلی هام عاطفه رفتی و با رفتنت نابودم کردی آخه مگه چندسال باهم زندگی کردیم؟ ۴ سال فقط زمان زیادیه؟ نه بخدا این زمان کمه مگه ما باهم وقتی قرار بود علیرضا به دنیا بیاد هی نقشه نمی‌کشیدیم که کدوم مدرسه ثبت نامش کنیم چه وسایلی براش بخریم ما حتی روی ازدواجش هم فکر کردیم یادته؟ وقتی میرفتیم توی حیاط تو حامله بودی و به عطر من ویار داشتی تهدید میکردی که اگه اون عطر رو بزنم از خونه پرتم میکنی بیرون اشکام راه خودشون رو پیدا کردن مثل ولگردا فقط توی خیابون با موتور چرخ میزدم کلاه راه نفسم رو تنگ کرده بود از سرم برداشتم خیابونا خلوت بود و زود رسیدم به محلی که بهترینم رو ازم گرفت کنار خیابون وایسادم و از موتور پیاده شدم دقیق رفتم وسط جاده رو زانو هام نشستم و آروم دست میکشیدم به آسفالت رسول:خوش به حالتون که عاطفه آخرین لحظه روی شما ها افتاده بود اما خیلی نامردین سرش بدجور ضربه خورده بود مثل دیوونه ها داشتم با آسفالت کف خیابون حرف میزدم رسول:خیلی احمقم نه؟یا دیوونه آره عاطفه منو دیوونه خودش کرد و رفت این به ولای علی عادلانه نیست عاطفه توی بهشت باشه و من توی جهنم روی زمین روی کره ماه خدایا سرنوشت من همینجوری قراره با غم و غصه تموم بشه؟ دیگه بسته امتحان خدا جونم خستم دیگه جون ندارم دیگه نا ندارم دلم یه خواب میخواد طولانی مدت شاید باورتون نشه ولی به مگس ها حسودیم میشه اونا پاییز و زمستون میرن توی خواب و تا هوا گرم بشه میخوابن منم از این خواب ها میخوام ولی نه با اومدن فصل گرما بیدار بشم یا فصل سرما یه خواب میخوام که هیچ وقت بیدار نشم آرزوم شده برم زیر خاک های سرد این زمین آرزو هم نیستا،هدفه خستم از این زندگی کسل کننده دارم کفر میگم میدونم ولی قلبم آتیش میگیره وقتی حرف نمیزنم صدای بوق زدن ماشین اومد دوست نداشتم برم دوست داشتم همینجا که عاطفه جون داد جون بدم برگشتم و نگاهی به ماشین کردم ماشین داشت با سرعت زیادی می اومد طرفم اروم پاشدم و خاموشی💔 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:بعضی از آدما خستن از این سرنوشتی که دارن ولی باید دونست که وقتی همیشه یکی هست که هواتو داره،کنارته نباید خسته شد باید انرژی گرفت و به جنگ این سرنوشت رفت باید دونست که این سرنوشته که آدم رو بزرگ میکنه..مرد میکنه..شیر زن میکنه حواست به سرنوشتت باشه🙃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی 💛 💛پارت شصت و یکم💛 ساعت ۹ جلسه داشتیم و الان ساعت۸ و نیم بود این محسن هم از وقتی اومده بود سرش روی میز بود از پشت میز بلند شدم و رفتم روبه روش نشستم محمد:باز سرت درد میکنه؟ سرش رو آورد بالا و نفس عمیقی کشید و گفت محسن:نه محمد:چیزی شده؟ محسن:این نامه رو بخون محمد برگه رو ازش گرفتم و شروع به خوندن کردم محمد:میشناسیش؟ محسن:محمد من از کجا بشناسمش آخه محمد:توی پاکت چی بود حالا محسن:این انگشتر محمد:این واسه کیه؟ محسن:اینو ۲۷ سال پیش واسه مرضیه گرفتم و قرار بود وقتی بچم به دنیا بیاد اینو بدیم بهش ولی خب هم مرضیه رفت هم اون بچه محمد:خب این انگشتر دست.. محسن:نمی‌دونم محمد..نمیدونم چرا این انگشتر دست این فرد ناشناسه محمد میترسم محمد:واسه چی میترسی آخه محسن:نمی‌دونم یه حس ترس دارم..محمد من خیلی دنیال این انگشتر گشتم ولی نبود الان اینجا چیکار می‌کرد آخه محمد:شاید این انگشتر یکی مثل اون انگشترِ هست که تو واسه خانمت گرفتی محسن:داخل انگشتر رو ببین..روی سنگش اسم امام حسین(ع) ذکر شده مرضیه میگفت اینو میخوام بدم به بچم میگفت میخوام خوده آقا نگهدار بچم باشه محمد:خدارحمتشون کنه..حالا میخوای چیکار کنی؟ محسن:موندم محمد، نمیدونم چیکار کنم محمد:میخوای باهات بیام؟ محسن:میای؟ محمد:معلومه محسن:ممنونم محمد:وظیفست..پاشو پاشو که بریم جلسه محسن:بریم باهم وارد اتاق کنفرانس شدیم محسن رفت نشست و منم پایه مانیتور منتظر بچه ها بودم چند دیقه گذشت تا در زده شد و بچه ها اومدن خواستم شروع کنم که داوود گفت داوود:آقا رسول هنوز نیومده ها محمد:خب برین صداش کنید سعید:نه یعنی هنوز نیومده اداره محمد:نیومده؟ فرشید:نه آقا به گوشیش هم زنگ زدیم خاموش بود داوود:میخواید به حاج آقا زنگ بزنم؟ محمد:نیازی نیست احسان:خب خط سفیدش رو بگیرین سعید:خاموش بود اونم محسن:شاید کاری داشته محمد:رسول کاری باشه اطلاع میده و مرخصی میگیره درضمن هر کاری هم که داشته باشه تا الان دیگه باید می‌رسید در زده شد و علی نفس نفس زنان وارد شد داوود و سعید و فرشید ترسیدن و بلند شدن فرشید:چیشده علی؟ نفس نفس میزد و نمیتونست حرف بزنه محسن یکم آب براش ریخت و گرفت سمتش محسن:بیا اینو بخور یکم که بهتر شدی حرف بزن یه نفس آبو سرکشید و گفت علی:الان بچه ها گشت زنگ زدن گفتن توی یکی از خیابون های تهران موتور رسول پیدا شده داوود:پس خودش کجاست علی:صبر کن خب ادامه حرفم رو بگم فرشید:خب بگو علی:یکی حوالی ساعت۵ زنگ میزنه به آگاهی و گزارش و یه تصادف رو میده دقیقا تو همین خیابون که موتور رسول شناسایی شده فرشاد:چرا زنگ زده به آگاهی؟ فرشاد راست می‌گفت چرا؟ سوالی برگشتم و به علی نگاه کردم که خودش فهمید و سرش رو پایین انداخت و گفت علی:چون دیده یه ماشین با سرعت زیاد زده به یه پسر جوون..بعدش هم پسره رو انداخته تو ماشین و بردنش داوود:ر‌‌.ر‌س‌ول که نیست؟ علی:دوربین هارو چک کردم همه تصاویر اون ساعت پاک شده هکرشون خیلی حرفه ای بوده نتونستم بفهمم اون کسی که بردن کیه..ولی ولی میگفتن گوشی رسول وسط خیابون شکسته افتاده داوود:یعنی چییییییی محمد:آروم باش داوود:داداشم نیست میگین آروم باشم فرشید زود رفت بیرون سعید چشم هاشو بست داوود نشست و شروع به گریه کرد محمد:فرشاد برو کنار فرشید فرشاد:چشم محمد:داوود گریه نکن هنوز معلوم نیست شک داشتم به حرفی که خودم زدم علی جوری گفت گفت که تا تهش رو خودمون بریم گفتن این حرفا برای علی هم سخته هر کی نباشه اونو رسول باهم فامیل هستن محسن:داوود جان گریه نکن انشالله که رسول نبوده..محمد من میرم آگاهی محمد:صبرکن منم میام ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:جدی این اشک چی داره که انقدر حال آدم رو توی زمان های درد و سختی خوب میکنه🙃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی 💛 💛پارت شصت و دوم💛 محمد زیاد حالش خوب نبود و نگران رسول بود خودم پشت فرمون نشستم و روندم سمت آگاهی که علی آدرس داده بود محسن:آروم باش محمد محمد:محسن اگه اتفاقی براش بیفته چی؟ من جواب پدر و مادرش رو چی بدم آخه محسن:انشالله که چیزیش نمیشه تو آروم باش دیگه چیزی نگفتیم جز صدای آروم ذکر گفتن محمد این سکوت ماشین رو میشکست نیم ساعت گذشت که رسیدیم وارد آگاهی شدیم و بعد نشون دادن کارت شناسایی مارو راهنمایی کردن دفتر سرهنگ سرهنگ:خوش اومدین..درخدمتم محمد:حدودای ساعت ۵ صبح امروز یکی با شما تماس میگیره و گزارش تصادف میده سرهنگ:همون که بعد از زدن پسره رو با خودشون میبرن؟ محمد:بله همون سرهنگ:خب؟ محسن:میخوایم بدونیم کی باهاتون تماس گرفته سرهنگ:کسی که باهامون تماس گرفته همین‌جاست یعنی اینجا کار میکنی یکی از نیروهامون هست فقط میتونم بپرسم چرا شما اینارو میدونید؟ محمد:چون اون کسی که دزدیدن یکی از همکارای ماست سرهنگ:بله متاسفم محسن:میشه با نیروتون حرف بزنیم؟ سرهنگ:الان میگم بیان تلفن رو برداشت و تماس گرفت و خواست تا بیاد چند دیقه گذشت تا در زده شد و یه پسره تقریبا ۳۰،۳۱ ساله وارد شد محمد همون لحظه که وارد شد بدون هیچ حرفی شروع کرد ازش سوال پرسیدن محمد:تو اونجا چیکار میکردی؟ حسن:سلام آقا..من داشتم از ماموریت برمیگشتم که دیدم یه پسر وسط خیابون نشسته بود فکر کردم مشکلی پیش اومده خواستم برم سمتش که افتادم توی جوب خواستم دربیام که دیدم پسره بلند شد و یه ماشین هم با سرعت زیاد زد به پسره یکی از ماشین پیاده شد و یکی هم با موتور پشت سرش اومد و وایساد دوتایی اون پسره رو انداختن توی ماشین رفتن محمد:پلاک ماشین رو برداشتی؟ حسن:بله دادم به همکارا تا بررسی کنن ولی ماشین سرقتی بوده و زیر پل پیداش کردیم محمد:حال پسره خیلی بد بود؟ حسن:اونجور که ماشین بهش زد فکرکنم جاییش شکسته باشه چون تکونش هم دادن خطرناکه محمد نشست روی صندلی و با دستاش،سرش رو گرفت حسن:مشکلی پیش اومده؟ سرهنگ:بعدا توضیح میدم سرهنگ یه لیوان آب ریخت سرهنگ:بخورید تا آروم بشید محمد:ممنون سرهنگ:نگران نباشید بررسی می‌کنیم و بهتون اطلاع میدیم محمد:پرونده رو خودمون بررسی می‌کنیم سرهنگ:ولی این یه آدم ربایی هست و خودمون باید بررسی کنیم محسن:می‌بخشید ولی این آدم ربایی به پرونده و اداره ما مربوط میشه، لطفا سرهنگ:باش،فقط از روند پرونده لطفا به ماهم گزارش بدین محسن:حتما ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆☆ توی اتاقم نشسته بودم و داشتم استراحت می‌کردم که گوشیم زنگ خورد کلافه برداشتم و جواب دادم (همه مکالمه ها به زبان انگلیسی هست) ساموئل:چیه؟ رادوین:کارتون انجام شد..پسره رو آوردیم ساموئل:کجاست؟بعد از سه روز خبر میدن؟ رادوین:جایی که دستور داده بودین..معذرت میخوام آقا.. فقط.. ساموئل:فقط چی؟ رادوین:زیاد حالش خوب نیست ساموئل:چیییییی..مگه من نگفتم زنده میخوامش😡 رادوین:قربان نادر مست کرده بود و با ماشین زده بهش ساموئل:چرا دوتا بی عرضه رو دادن به من اخهههه..حالش چقدر بده؟ رادوین:قربان نیاز به دکتر داره حالش خیلی بده ساموئل:لعنت بهتوووون به اون نادر بگو خودم با دستای خودم میکشمت اگه بلایی سرش بیاد...یکی رو پیدا کن تا بیاد رادوین:دکتر داریم آقا ساموئل:نه، رادوین؟ رادوین:بله؟ ساموئل:ببرش خراسان رادوین:خراسان،؟؟ ساموئل:چیزه عجیبی گفتم؟همون که ایرانی ها بهش میگن مشهد رادوین:بله فهمیدم ولی حالش ساموئل:من نمیدونم این گندیه که خودتون زدید فقط تهران نمونه و ببریدش رادوین:چشم آقا گوشی رو قطع کردم و سیگارم رو برداشتم و روشن کردم تنها این سیگار میتونست آرومم کنه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:امام رضا حواسش به زوارش هست🥲🥲
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی 💛 💛پارت شصت و دوم💛 الان سه روزه رسول نیست و همه چیز به هم ریخته حال بچه ها خوب نیست داوود که همش گریه میکنه سعیدم که کلا پایه سیستمه و حرفی نمیزنه فرشیدم که این چند روز خیلی کلافه بود و زیاد غذا نمی‌خورد این سه روز علی سایبری کلا پشت سیستم رسول بود و سعی می‌کرد پیداش کنه ولی... آقامحمد مثل یه کوه بود برای بچه هاش با اینکه خودش حالش بده ولی بچه ها رو آروم می‌کنه و حواسش به اینکه چیزی خوردن یا نه بود محمدامین و احسانم داشتن به علی کمک میکردن تازه بچه ها فهمیده بودن احسان و آقامحسن پدر و پسر هستن ولی انقدر حالشون بد بود که اصلا به این چیزا اهمیت نمی‌دادن کنار فرشید بودم توی نمازخونه بعد از نمازش به دیوار تکه داده بود و آروم اشک می‌ریخت فرشاد:قربونت برم گریه نکن پیدا میشه بخدا فرشید:چی میگی فرشاد اون افسره میگفت بدجور ماشین بهش خورده😭 فرشاد:گریه نکن داداش رسول میاد صحیح و سالم میاد کنارتون ولی وقتی بیاد و شمارو اینجوری ببینه که ناراحت میشه دورت بگردم گریه نکن داداشم فرشید:فرشاد داداشم درد داره معلوم نیست اون عوضیا چه بلایی سرش بیارن اگه..اگه..اگه زبونم لال بکشن.. فرشاد:نزن از این حرفا فرشید رسول حالش خوبه دیگه چیزی نگفت و سرش رو گذاشت روی پاهاش و گریه اش شدت گرفت هیچی نگفتم تا گریه کنه شاید یکم آروم شد💔 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ حالم خیلی بد بود حال بچه هارو که میبینم بدتر میشم قلبم آتیش میگیره وقتی اون میز بدونه رسولِ خیلی سخته فرمانده بودن آخه من چرا باید بشم فرمانده من نمیتونم نبود رسول رو باور کنم دلم برای ایول گفتنش تنگ شده برای وقت دنیا گرفتنش دلم میخواستم گریه کنم ولی نمیتونم بچه ها بغض منو ببینن حالشون بد میشه الان من باید آرومشون کنم ولی منو کی آروم کنه آخه توی اتاقم بودم و سرم روی میز بود یادم افتاد امروز محسن قرار داره بنده خدا این چند روز اصلا خواب و خوراک نداشت و کلا از این آگاهی میرفت به اون آگاهی بلند شدم و رفتم پایین بازم صحنه ای که این سه روز دارم میبینم زیر لب زمزمه کردم:خدایا خودت به دادمون برس رفتم سمت احسان و گفتم محمد:احسان جان احسان:جانم آقا؟ محمد:چیزی پیدا کردین؟ احسان:شرمنده😔 محمد:سرتو بگیر بالا دشمنت شرمنده باشه..محسن کجاست؟ احسان:رفتن پیش آقای عبدی محمد:باشه ممنون رفتم بالا که همون موقع دیدم محسن از اتاق آقای عبدی خارج شد محسن:خوبی؟ محمد:آره بابا خوبم😊..بریم؟ محسن:کجا؟ محمد:امروز قرار داری محسن:ولش کن محمد محمد:یعنی چی ولش کن مسئله به این مهمی رو مگه میشه ول کرد محسن:الان مسئله مهم رسوله محمد:بله درست ولی این مورد مربوط میشه گذشته جنابعالی و باید بری. محسن:محمد توکه غریبه نیستی یه حس ترس دارم محمد:تا خدا هست ترس معنی نداره بریم محسن:باش با محسن سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم سمت آدرس کافه نه اون حرف می‌زد نه من ماشین تو سکوت بود کل فکر و ذکرم شده بود رسول دیروز مجبور شدم و به حاج آقا همه چیز رو گفتم بنده خدا خیلی حالش بد شد دیروز علیرضا منو دیده بود همش میگفت بابا رسول کجاست من چه جوابی داشتم که بدم آخه حاج خانم هم که بهش چیزی نگفتیم چشم هام تار شد نه نه نباید بریزی چند بار پلک زدم تا چشم هام واضح شد و تونستم اشک هامو مهار کنم ترافیک بود و ما یک ساعت توی راه بودیم بلاخره رسیدیم استرس رو میتونستم تو صورت محسن ببینم دست گذاشتم روی شونه اش گفتم محمد:نگران نباش داداشم خودم کنارتم محسن:مرسی🙃 از ماشین پیاده شدیم و به سمت کافه قدم برداشتیم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:حس یک فرمانده یا یه برادر بزرگ رو ما کوچیک تر ها درک نمی‌کنیم اونا خیلی درد دارن و به روشون نمیارن اونا بخاطر ما کوچکتر ها که مثل کوه پشتمون باشن درد بزرگی رو تحمل میکنن قدرشون رو بدونید💔🙃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ(ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی 💛 💛پارت شصت و سوم💛 وارد کافه شدیم هیچ کس نبود جز یه خانم که نشسته بود و یه آقا که بالا سرش وایساده بود انگار بادیگارد بود خانمه با ورود ما از جاش بلند شد و به سمتمون اومد خیلی آشنا بود ولی نمیدونستم کجا دیدمش سمانه:سلام خوش اومدین محسن:سلام محمد:سلام سمانه:من شمارو میشناسم آقای موحد فقط ایشون؟ به محمد اشاره کرد محسن:برادرمه سمانه:ولی برادر شما این شکلی نیست محسن:شما برادر منو میشناسین؟ سمانه:نه تنها برادرتون بلکه همه چیز زندگیتون رو میدونم محسن:شما کی هستین؟ از وقتی وارد اینجا شدم قیافتون برام خیلی آشناست.. سمانه:بفرمایید بشینید توضیح میدم با محمد رفتیم و نشستیم اون خانم هم روبه رومون نشست سمانه:چی میل دارین؟ محسن:ما خیلی کار داریم و واسه این حرفا هم نیومدیم اینجا سمانه:شما دوست آقای موحد هستین دیگه؟آقامحمد محمد:شما منو از کجا می‌شناسید؟ سمانه:من پزشک همسرتون بودم آقای موحد ۲۷ سال پیش شما قرار بود پسرتون به دنیا بیاد ولی من گفتم فوت کردن هر دو تازه یادم اومد این خانم بدترین خبر عمرم رو بهم داد بغض داشتم حرفی نزدم و فقط سر تکون دادم سمانه:حرفایی که میخوام بزنم واقعیته و ازتون خواهش میکنم تا آخر حرفام سکوت کنید محسن:باشه سمانه:من ۳۰ سال پیش پزشک بخش زنان شدم با رفیقم اسما اون پرستار بود و من دکتر یه روز توی خونه دعوتش کردم بیاد یه بچه داشتم که ۴ سالش بود میخواستم برم خرید و به اسما گفتم کنار دخترم باشه تا برگردم خرید کردنم یک ساعت طول کشید و وقتی برگشتم دیدم..دیدم که همه مردم جمع شدن دم در خونم و ماشین پلیس و ماشین آتش نشانی اونجان از پنجره خونم آتیش میزد بیرون اون لحظه انگار قلبم نمیزد و افتادم ولی همسایه ها اومدن و کمک کردن بلند بشم بعد یکیشون گفت که اسما و فائزه دخترم بیرون اومدن خداروشکر اسما برای جون دخترم رفته بود توی آتیش و سوخته بود پاهاش، برای همین بردنش بیمارستان وقتی رفتم اونجا دیدم حالش خوبه اگه اسما نبود فائزه من مرده بود بهش مدیون بودم سه سال بعدش اسما بهم میگه که بچه دار نمیشه و مادرشوهرش هم فهمیده که یه مشکلی هست و میخواست طلاقشون بده حال اسما خیلی بد بود به هر دری میزد تا یه راهی برای بچه دار شدنش پیدا کنه ولی.... همون روز که همسرتون فوت میکنن اسما از پیش دکتر برگشته بود و بهش گفته بودن بچه دار نمیشه اون عاشق صالح بود و خیلی دوستش داشت برای جدا نشدن از هم خیلی کارا کردن ولی حرف دکترا فقط یه جمله بود..بچه دار نمیشی وقتی برگشت بیمارستان همسرتون حالش بد میشه و فورا باید عمل میشد وسط عمل حال همسرتون خیلی بد شد به اینجای حرفش که رسید سرش رو انداخت پایین ضربان قلبم رفته بود بالا انگار میخواست از سینه ام بزنه بیرون منتظر حرفش موندم ولی هیچی نمیگفت انگار گریه اش گرفته بود کلافه بودم و محمد این کلافگی منو فهمید آروم دستم رو گرفت و فشار داد سمانه:وسط عمل حال همسرتون خیلی بد شد ولی پسرتون به دنیا اومد..یعنی پسرتون زنده موند ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:گذشته آدم ها خیلی چیزهای جالبی داره شاید خیلی ها از گذشته هاشون خبر ندارن ولی بعضی ها فقط یه اتفاق رو خبر ندارن و بلاخره میفهمن ولی امان از روزی که خبردار بشن💔🤗
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت شصت و چهارم💛 سمانه:وسط عمل حال همسرتون خیلی بد شد ولی پسرتون به دنیا اومد..یعنی پسرتون زنده موند با حرفش قشنگ هنگ موندم یعنی چی...؟! پسرم زنده موند؟! ولی اون که بهم گفت مرده! زبونم بند اومده بود و ضربان قلبم به شدت رفته بود بالا آروم از لبه میز گرفتم و با صدای گرفته ای گفتم: محسن:د.دوباره.ب‌بگو؟! سمانه:آروم باشید لطفا همه چیزو بهتون توضیح میدم..یه لیوان آب بیار الوین! الوین:چشم خانم اون مرده رفت و با یه لیوان آب برگشت گذاشت جلوم یه قلوپ با زور خوردم سمانه:حالتون خوبه؟! محسن:میشه ادامه حرفاتون رو بگین؟! سمانه:وقتی بچه شما به دنیا اومد مادرش از دنیا رفت اسماء اون بچه رو بغل کرده بود همه پرسنل رفته بودن بیرون و فقط من و اسماء اونجا بودیم با بچه شما اسماء بهم گفت که می خواد بچه رو بزرگ بکنه! می گفت مادرش که فوت کرده پدرش که شما باشین نمی‌تونید ازش مراقبت کنید! حالم داشت بد می شد! خدایا یعنی بچم زنده بوده و نمی دونستم؟! دلم می خواست الان یه تیر خالی کنم تو سر زنه که بهم دروغ گفت! سرم گیج می رفت اخم کرده بودم و دستمو مشت کرده بودم و هر لحظه هم سفیدی دستم بیشتر می‌شد! سمانه:می گفت باید جبران کنم! من به اون مدیون بودم! اولش مخالفت کردم و اومدم بیرون اما وقتی خواستم به شما بگم چهره اسماء اومد جلو چشمم ناخواسته بهتون دروغ گفتم و متاسفم! محسن:ا.ال‌‌ان؟! صدام در نمیومد! حالم خیلی بد بود خیلی دلم می خواست همین الان بمیرم! با هر زوری بود گفتم محسن:ب‌چ‌م؟! سمانه:آروم باشید لطفا! کنترل حرفام از دستم خارج شده بود! محکم زدم روی میزو گفتم محسن:بچمممممم؟! سمانه:اون..اون الان یه جایی توی همین شهر داره زندگی می کنه! محسن:کجاست؟! سمانه:آدرس میدم! محمد:اون انگشتر چی؟! سمانه:وقتی که اسماء بچه رو برد پنج سالی رفتن تبریز زندگی کردن بعد از اون من رفتم تبریز دیدن اسماء خودش گفته بود برم وقتی رفتم اونجا انگشتر رو بهم داد تا یه جایی چال بکنم خودش دلش رو نداشت من اون انگشتر رو تا این موقع نگه داشتم و هر جا که شما و پسرتون می‌رفتید سایه به سایه دنبالتون بودم محسن:چرا.چرا زودتر...؟! سمانه:من خارج بودم بخاطر یه مسائلی زودتر نمی تونستم! محمد:خب اون پسر الان کجاست؟!آدرسش رو دارین؟! سمانه:بفرمایید! برگه ای جلوم گذاشت که محمد برداشت دیدم که رنگ صورتش پرید! بیشتر نگران شدم و آروم لب زدم محسن:محمد؟! محمد:این.این آدرس درسته؟! سمانه:می‌دونم شوکه شدین ولی این آدرس پسرتونه! ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:💔💔💔💔💔💔