(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت شصت و دوم💛
#محسن
محمد زیاد حالش خوب نبود و نگران رسول بود
خودم پشت فرمون نشستم و روندم سمت آگاهی که علی آدرس داده بود
محسن:آروم باش محمد
محمد:محسن اگه اتفاقی براش بیفته چی؟
من جواب پدر و مادرش رو چی بدم آخه
محسن:انشالله که چیزیش نمیشه تو آروم باش
دیگه چیزی نگفتیم جز صدای آروم ذکر گفتن محمد این سکوت ماشین رو میشکست
نیم ساعت گذشت که رسیدیم
وارد آگاهی شدیم و بعد نشون دادن کارت شناسایی مارو راهنمایی کردن دفتر سرهنگ
سرهنگ:خوش اومدین..درخدمتم
محمد:حدودای ساعت ۵ صبح امروز یکی با شما تماس میگیره و گزارش تصادف میده
سرهنگ:همون که بعد از زدن پسره رو با خودشون میبرن؟
محمد:بله همون
سرهنگ:خب؟
محسن:میخوایم بدونیم کی باهاتون تماس گرفته
سرهنگ:کسی که باهامون تماس گرفته همینجاست یعنی اینجا کار میکنی یکی از نیروهامون هست فقط میتونم بپرسم چرا شما اینارو میدونید؟
محمد:چون اون کسی که دزدیدن یکی از همکارای ماست
سرهنگ:بله متاسفم
محسن:میشه با نیروتون حرف بزنیم؟
سرهنگ:الان میگم بیان
تلفن رو برداشت و تماس گرفت و خواست تا بیاد
چند دیقه گذشت تا در زده شد و یه پسره تقریبا ۳۰،۳۱ ساله وارد شد
محمد همون لحظه که وارد شد بدون هیچ حرفی شروع کرد ازش سوال پرسیدن
محمد:تو اونجا چیکار میکردی؟
حسن:سلام آقا..من داشتم از ماموریت برمیگشتم که دیدم یه پسر وسط خیابون نشسته بود فکر کردم مشکلی پیش اومده خواستم برم سمتش که افتادم توی جوب خواستم دربیام که دیدم پسره بلند شد و یه ماشین هم با سرعت زیاد زد به پسره
یکی از ماشین پیاده شد و یکی هم با موتور پشت سرش اومد و وایساد دوتایی اون پسره رو انداختن توی ماشین رفتن
محمد:پلاک ماشین رو برداشتی؟
حسن:بله دادم به همکارا تا بررسی کنن ولی ماشین سرقتی بوده و زیر پل پیداش کردیم
محمد:حال پسره خیلی بد بود؟
حسن:اونجور که ماشین بهش زد فکرکنم جاییش شکسته باشه چون تکونش هم دادن خطرناکه
محمد نشست روی صندلی و با دستاش،سرش رو گرفت
حسن:مشکلی پیش اومده؟
سرهنگ:بعدا توضیح میدم
سرهنگ یه لیوان آب ریخت
سرهنگ:بخورید تا آروم بشید
محمد:ممنون
سرهنگ:نگران نباشید بررسی میکنیم و بهتون اطلاع میدیم
محمد:پرونده رو خودمون بررسی میکنیم
سرهنگ:ولی این یه آدم ربایی هست و خودمون باید بررسی کنیم
محسن:میبخشید ولی این آدم ربایی به پرونده و اداره ما مربوط میشه، لطفا
سرهنگ:باش،فقط از روند پرونده لطفا به ماهم گزارش بدین
محسن:حتما
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#ساموئل_اسکات
#سه_روز_بعد
توی اتاقم نشسته بودم و داشتم استراحت میکردم که گوشیم زنگ خورد
کلافه برداشتم و جواب دادم
(همه مکالمه ها به زبان انگلیسی هست)
ساموئل:چیه؟
رادوین:کارتون انجام شد..پسره رو آوردیم
ساموئل:کجاست؟بعد از سه روز خبر میدن؟
رادوین:جایی که دستور داده بودین..معذرت میخوام آقا.. فقط..
ساموئل:فقط چی؟
رادوین:زیاد حالش خوب نیست
ساموئل:چیییییی..مگه من نگفتم زنده میخوامش😡
رادوین:قربان نادر مست کرده بود و با ماشین زده بهش
ساموئل:چرا دوتا بی عرضه رو دادن به من اخهههه..حالش چقدر بده؟
رادوین:قربان نیاز به دکتر داره حالش خیلی بده
ساموئل:لعنت بهتوووون به اون نادر بگو خودم با دستای خودم میکشمت اگه بلایی سرش بیاد...یکی رو پیدا کن تا بیاد
رادوین:دکتر داریم آقا
ساموئل:نه، رادوین؟
رادوین:بله؟
ساموئل:ببرش خراسان
رادوین:خراسان،؟؟
ساموئل:چیزه عجیبی گفتم؟همون که ایرانی ها بهش میگن مشهد
رادوین:بله فهمیدم ولی حالش
ساموئل:من نمیدونم این گندیه که خودتون زدید
فقط تهران نمونه و ببریدش
رادوین:چشم آقا
گوشی رو قطع کردم و سیگارم رو برداشتم و روشن کردم
تنها این سیگار میتونست آرومم کنه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:امام رضا حواسش به زوارش هست🥲🥲
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت شصت و دوم💛
#فرشاد
الان سه روزه رسول نیست و همه چیز به هم ریخته
حال بچه ها خوب نیست
داوود که همش گریه میکنه
سعیدم که کلا پایه سیستمه و حرفی نمیزنه
فرشیدم که این چند روز خیلی کلافه بود و زیاد غذا نمیخورد
این سه روز علی سایبری کلا پشت سیستم رسول بود و سعی میکرد پیداش کنه
ولی...
آقامحمد مثل یه کوه بود برای بچه هاش
با اینکه خودش حالش بده ولی بچه ها رو آروم میکنه و حواسش به اینکه چیزی خوردن یا نه بود
محمدامین و احسانم داشتن به علی کمک میکردن
تازه بچه ها فهمیده بودن احسان و آقامحسن پدر و پسر هستن ولی انقدر حالشون بد بود که اصلا به این چیزا اهمیت نمیدادن
کنار فرشید بودم توی نمازخونه
بعد از نمازش به دیوار تکه داده بود و آروم اشک میریخت
فرشاد:قربونت برم گریه نکن پیدا میشه بخدا
فرشید:چی میگی فرشاد اون افسره میگفت بدجور ماشین بهش خورده😭
فرشاد:گریه نکن داداش رسول میاد صحیح و سالم میاد کنارتون ولی وقتی بیاد و شمارو اینجوری ببینه که ناراحت میشه دورت بگردم گریه نکن داداشم
فرشید:فرشاد داداشم درد داره معلوم نیست اون عوضیا چه بلایی سرش بیارن اگه..اگه..اگه زبونم لال بکشن..
فرشاد:نزن از این حرفا فرشید رسول حالش خوبه
دیگه چیزی نگفت و سرش رو گذاشت روی پاهاش و گریه اش شدت گرفت
هیچی نگفتم تا گریه کنه شاید یکم آروم شد💔
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محمد
حالم خیلی بد بود
حال بچه هارو که میبینم بدتر میشم
قلبم آتیش میگیره وقتی اون میز بدونه رسولِ
خیلی سخته فرمانده بودن
آخه من چرا باید بشم فرمانده
من نمیتونم نبود رسول رو باور کنم
دلم برای ایول گفتنش تنگ شده
برای وقت دنیا گرفتنش
دلم میخواستم گریه کنم ولی نمیتونم
بچه ها بغض منو ببینن حالشون بد میشه
الان من باید آرومشون کنم ولی منو کی آروم کنه آخه
توی اتاقم بودم و سرم روی میز بود
یادم افتاد امروز محسن قرار داره
بنده خدا این چند روز اصلا خواب و خوراک نداشت و کلا از این آگاهی میرفت به اون آگاهی
بلند شدم و رفتم پایین
بازم صحنه ای که این سه روز دارم میبینم
زیر لب زمزمه کردم:خدایا خودت به دادمون برس
رفتم سمت احسان و گفتم
محمد:احسان جان
احسان:جانم آقا؟
محمد:چیزی پیدا کردین؟
احسان:شرمنده😔
محمد:سرتو بگیر بالا دشمنت شرمنده باشه..محسن کجاست؟
احسان:رفتن پیش آقای عبدی
محمد:باشه ممنون
رفتم بالا که همون موقع دیدم محسن از اتاق آقای عبدی خارج شد
محسن:خوبی؟
محمد:آره بابا خوبم😊..بریم؟
محسن:کجا؟
محمد:امروز قرار داری
محسن:ولش کن محمد
محمد:یعنی چی ولش کن مسئله به این مهمی رو مگه میشه ول کرد
محسن:الان مسئله مهم رسوله
محمد:بله درست ولی این مورد مربوط میشه گذشته جنابعالی و باید بری.
محسن:محمد توکه غریبه نیستی یه حس ترس دارم
محمد:تا خدا هست ترس معنی نداره بریم
محسن:باش
با محسن سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم سمت آدرس کافه
نه اون حرف میزد نه من
ماشین تو سکوت بود
کل فکر و ذکرم شده بود رسول
دیروز مجبور شدم و به حاج آقا همه چیز رو گفتم بنده خدا خیلی حالش بد شد
دیروز علیرضا منو دیده بود همش میگفت بابا رسول کجاست من چه جوابی داشتم که بدم آخه
حاج خانم هم که بهش چیزی نگفتیم
چشم هام تار شد
نه نه نباید بریزی چند بار پلک زدم تا چشم هام واضح شد و تونستم اشک هامو مهار کنم
ترافیک بود و ما یک ساعت توی راه بودیم
بلاخره رسیدیم استرس رو میتونستم تو صورت محسن ببینم دست گذاشتم روی شونه اش گفتم
محمد:نگران نباش داداشم خودم کنارتم
محسن:مرسی🙃
از ماشین پیاده شدیم و به سمت کافه قدم برداشتیم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:حس یک فرمانده یا یه برادر بزرگ رو ما کوچیک تر ها درک نمیکنیم
اونا خیلی درد دارن و به روشون نمیارن
اونا بخاطر ما کوچکتر ها که مثل کوه پشتمون باشن درد بزرگی رو تحمل میکنن
قدرشون رو بدونید💔🙃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ(ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت شصت و سوم💛
#محسن
وارد کافه شدیم هیچ کس نبود جز یه خانم که نشسته بود و یه آقا که بالا سرش وایساده بود
انگار بادیگارد بود
خانمه با ورود ما از جاش بلند شد و به سمتمون اومد
خیلی آشنا بود ولی نمیدونستم کجا دیدمش
سمانه:سلام خوش اومدین
محسن:سلام
محمد:سلام
سمانه:من شمارو میشناسم آقای موحد فقط ایشون؟
به محمد اشاره کرد
محسن:برادرمه
سمانه:ولی برادر شما این شکلی نیست
محسن:شما برادر منو میشناسین؟
سمانه:نه تنها برادرتون بلکه همه چیز زندگیتون رو میدونم
محسن:شما کی هستین؟
از وقتی وارد اینجا شدم قیافتون برام خیلی آشناست..
سمانه:بفرمایید بشینید توضیح میدم
با محمد رفتیم و نشستیم اون خانم هم روبه رومون نشست
سمانه:چی میل دارین؟
محسن:ما خیلی کار داریم و واسه این حرفا هم نیومدیم اینجا
سمانه:شما دوست آقای موحد هستین دیگه؟آقامحمد
محمد:شما منو از کجا میشناسید؟
سمانه:من پزشک همسرتون بودم آقای موحد
۲۷ سال پیش شما قرار بود پسرتون به دنیا بیاد ولی من گفتم فوت کردن هر دو
تازه یادم اومد این خانم بدترین خبر عمرم رو بهم داد بغض داشتم حرفی نزدم و فقط سر تکون دادم
سمانه:حرفایی که میخوام بزنم واقعیته و ازتون خواهش میکنم تا آخر حرفام سکوت کنید
محسن:باشه
سمانه:من ۳۰ سال پیش پزشک بخش زنان شدم با رفیقم اسما اون پرستار بود و من دکتر
یه روز توی خونه دعوتش کردم بیاد
یه بچه داشتم که ۴ سالش بود
میخواستم برم خرید و به اسما گفتم کنار دخترم باشه تا برگردم
خرید کردنم یک ساعت طول کشید و وقتی برگشتم دیدم..دیدم که همه مردم جمع شدن دم در خونم و ماشین پلیس و ماشین آتش نشانی اونجان
از پنجره خونم آتیش میزد بیرون
اون لحظه انگار قلبم نمیزد و افتادم
ولی همسایه ها اومدن و کمک کردن بلند بشم
بعد یکیشون گفت که اسما و فائزه دخترم بیرون اومدن خداروشکر
اسما برای جون دخترم رفته بود توی آتیش و سوخته بود پاهاش، برای همین بردنش بیمارستان
وقتی رفتم اونجا دیدم حالش خوبه
اگه اسما نبود فائزه من مرده بود
بهش مدیون بودم
سه سال بعدش اسما بهم میگه که بچه دار نمیشه و مادرشوهرش هم فهمیده که یه مشکلی هست و میخواست طلاقشون بده حال اسما خیلی بد بود به هر دری میزد تا یه راهی برای بچه دار شدنش پیدا کنه ولی....
همون روز که همسرتون فوت میکنن اسما از پیش دکتر برگشته بود و بهش گفته بودن بچه دار نمیشه
اون عاشق صالح بود و خیلی دوستش داشت
برای جدا نشدن از هم خیلی کارا کردن ولی حرف دکترا فقط یه جمله بود..بچه دار نمیشی
وقتی برگشت بیمارستان
همسرتون حالش بد میشه و فورا باید عمل میشد
وسط عمل حال همسرتون خیلی بد شد
به اینجای حرفش که رسید سرش رو انداخت پایین
ضربان قلبم رفته بود بالا
انگار میخواست از سینه ام بزنه بیرون
منتظر حرفش موندم ولی هیچی نمیگفت
انگار گریه اش گرفته بود
کلافه بودم و محمد این کلافگی منو فهمید آروم دستم رو گرفت و فشار داد
سمانه:وسط عمل حال همسرتون خیلی بد شد ولی پسرتون به دنیا اومد..یعنی پسرتون زنده موند
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:گذشته آدم ها خیلی چیزهای جالبی داره
شاید خیلی ها از گذشته هاشون خبر ندارن
ولی بعضی ها فقط یه اتفاق رو خبر ندارن و بلاخره میفهمن
ولی امان از روزی که خبردار بشن💔🤗
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت شصت و چهارم💛
#محسن
سمانه:وسط عمل حال همسرتون خیلی بد شد ولی پسرتون به دنیا اومد..یعنی پسرتون زنده موند
با حرفش قشنگ هنگ موندم
یعنی چی...؟!
پسرم زنده موند؟!
ولی اون که بهم گفت مرده!
زبونم بند اومده بود و ضربان قلبم به شدت رفته بود بالا
آروم از لبه میز گرفتم و با صدای گرفته ای گفتم:
محسن:د.دوباره.ببگو؟!
سمانه:آروم باشید لطفا همه چیزو بهتون توضیح میدم..یه لیوان آب بیار الوین!
الوین:چشم خانم
اون مرده رفت و با یه لیوان آب برگشت
گذاشت جلوم یه قلوپ با زور خوردم
سمانه:حالتون خوبه؟!
محسن:میشه ادامه حرفاتون رو بگین؟!
سمانه:وقتی بچه شما به دنیا اومد مادرش از دنیا رفت اسماء اون بچه رو بغل کرده بود
همه پرسنل رفته بودن بیرون و فقط من و اسماء اونجا بودیم با بچه شما
اسماء بهم گفت که می خواد بچه رو بزرگ بکنه!
می گفت مادرش که فوت کرده پدرش که شما باشین نمیتونید ازش مراقبت کنید!
حالم داشت بد می شد!
خدایا یعنی بچم زنده بوده و نمی دونستم؟!
دلم می خواست الان یه تیر خالی کنم تو سر زنه که بهم دروغ گفت!
سرم گیج می رفت اخم کرده بودم و دستمو مشت کرده بودم و هر لحظه هم سفیدی دستم بیشتر میشد!
سمانه:می گفت باید جبران کنم!
من به اون مدیون بودم!
اولش مخالفت کردم و اومدم بیرون اما وقتی خواستم به شما بگم چهره اسماء اومد جلو چشمم ناخواسته بهتون دروغ گفتم و متاسفم!
محسن:ا.الان؟!
صدام در نمیومد!
حالم خیلی بد بود خیلی دلم می خواست همین الان بمیرم!
با هر زوری بود گفتم
محسن:بچم؟!
سمانه:آروم باشید لطفا!
کنترل حرفام از دستم خارج شده بود!
محکم زدم روی میزو گفتم
محسن:بچمممممم؟!
سمانه:اون..اون الان یه جایی توی همین شهر داره زندگی می کنه!
محسن:کجاست؟!
سمانه:آدرس میدم!
محمد:اون انگشتر چی؟!
سمانه:وقتی که اسماء بچه رو برد
پنج سالی رفتن تبریز زندگی کردن
بعد از اون من رفتم تبریز دیدن اسماء
خودش گفته بود برم
وقتی رفتم اونجا انگشتر رو بهم داد تا یه جایی چال بکنم خودش دلش رو نداشت
من اون انگشتر رو تا این موقع نگه داشتم و هر جا که شما و پسرتون میرفتید
سایه به سایه دنبالتون بودم
محسن:چرا.چرا زودتر...؟!
سمانه:من خارج بودم بخاطر یه مسائلی زودتر نمی تونستم!
محمد:خب اون پسر الان کجاست؟!آدرسش رو دارین؟!
سمانه:بفرمایید!
برگه ای جلوم گذاشت که محمد برداشت
دیدم که رنگ صورتش پرید!
بیشتر نگران شدم و آروم لب زدم
محسن:محمد؟!
محمد:این.این آدرس درسته؟!
سمانه:میدونم شوکه شدین ولی این آدرس پسرتونه!
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:💔💔💔💔💔💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت شصت و پنجم💛
#محمد
با هر حرفی که از دهن اون خانم بیرون اومد هنگ میکردم
بمیرم واسه محسن
میدونستم حالش خیلی بده و نمیتونه حرف بزنه
خودم سوال میپرسیدم
خانمه یه برگه جلوم گذاشت برداشتم و خوندم
اینکه.اینکه آدرس خونه رسول بود
یعنی چی
باور نکرده بودم و سوال پرسیدم
باید مطمئن میشدم
شک داشتم که این آدرس درسته
مادر و پدر رسول که چند سال پیش فوت کردن
پس این چیه
محمد:این آدرس درست نیست
محسن:چچیه؟
محمد:صبر کن..لطفا جواب بدین این آدرس درسته؟
سمانه:این درسته ، دوست شماست؟
محمد:بله الانم جواب میخوام
خانمه برگشت سمت محسن و گفت
سمانه:اسم بچه شما رسوله
هم من هم محسن بی حرکت فقط داشتیم بهش نگاه میکردیم
محسن زود به خودش اومد و برگه رو از دستم گرفتم
محسن:دروغه..دورغهههههههه
سمانه:آروم باشید لطفا
محسن پاشد رفت بیرون
منم پاشدم برم که گفت
سمانه:این آدرس و شماره تلفن منه
ازم شکایت کردین لازم میشه
بدون حرفی اومدم بیرون که دیدم محسن کنار ماشین افتاده
زود رفتم سمتش
محمد:محسن حالت خوبه؟
هیچی نگفت اشک هاش پشت سر هم میریخت
حالش خیلی بد بود
از بازوش گرفتم و بلند کردمش و در ماشین رو باز کردم
محمد:بشین تا بیام
رفتم و از سوپری زود یه آب خریدم و برگشتم
محمد:خوبی؟محسن جان؟
چیزی نگفت
دوباره یکم بهش آب دادم خورد
نشستم پشت فرمون و راه افتادم
خودم هنوز باور نکرده بودم که رسول پسر محسنه
اصلا با عقل جور در نمیاد
نگاهی به محسن کردم سرش رو تکیه داده بود به شیشه و گریه میکرد
فقط خدا میدونست چی تو دل محسن میگذره
فقط خدا
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
خدایا چقدر باید شرمنده بشم
من هنوز شرمنده بچه هام هستم
بعد دوباره یه شرمندگی دیگه؟
خدایا یعنی رسول پسر منه؟
رسول همون پسری که این همه مدت فکر میکردم مرده؟
حالم خیلی بد بود حالم از خودم بهم میخوره
حالم از این روزگار بهم میخوره
الان رسول من کجاست
الان جگرگوشهام دست اون عوضیاست و داره درد میکشه
چرا من نمیتونم کاری بکنم
الان رسولم رو میخوام خدا
میخوام بغلش کنم
میخوام پسرم صداش کنم
میخوام جواب بابا گفتنش رو با جانم جواب بدم
خدایا یه وقت ناامیدم نکنی
من دق میکنما
من طاقت ندارم خدایا
فقط میخواستم گریه کنم تا یکم از آشوب دلم کم بشه
من الان جواب احسان و چی بدم خدا
جواب امیرحسین و مهدی رو چی بدم
جواب زینب رو چی بدم خدایا😭
اشک هام روی گونه سرازیر شده بود
انگار مسابقه گذاشتن برای اول پایین ریختن
هعی خدایا مراقب پسری که واسه اولین بار به عنوان پسرم میخوام ببینمش باش
نزار این چشم هام حسرت به دل بمونن
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:کل دنیا رو حاضرم بدم ولی نبینم و نشنوم که پدری شرمنده بچه هاش بشه💔🥺
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََََََِِِِِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت شصت و ششم💛
#محمد
رسیدیم سایت ، از اون موقع تا به الان محسن فقط داشت گریه می کرد
گوشه ای ماشین رو پارک کردم و برگشتم سمت محسن
محمد: چرا گریه می کنی؟هنوز هیچی معلوم نیست
محسن:محمد اگه راست باشه چی؟
محمد من طاقت ندارم
محمد رسول الان دست اون..😭
محمد:بسه داداش پاک کن اشکاتو
محسن:من جواب احسانو الان چی بدم آخه؟
محمد:خودم باهاشون حرف می زنم،تو فقط آروم باش
محسن:مرسی داداش🥺
محمد:وظیفست!
بیا بریم تو یه آب بزن به صورتت بعد بریم پیش بچه ها
محسن:باشه
از ماشین پیاده شدیم
محسن اول رفت یه آب به صورتش زد و برگشت
چشم هاش یکم خون افتاده بود!
رفتیم پیش بچه ها
با چیزی که دیدم نگران به محسن نگاه کردم
داوود سرش روی میز بود داشت گریه می کرد اونم بلند!
فرشید بغل فرشاد بود و شونه هاش می لرزید!
احسان و محمدامین هم بغض کرده بودن!
علی سرش روی میز بود
سعید هم که کلافه داشت راه میرفت
زود رفتم کنارشون
محمد:چی شده؟
برگشتن و بهم نگاه کردن
گریه شون شدت گرفت!
محمد:چی شده میگم؟!
علی:بیاین توضیح میدم!🥺
رفتیم پیش علی و منتظر بهش نگاه کردیم
محمد:توضیح بده!
علی:دیشب متوجه شدم که ساموئل یه گوشی دیگه داره که با اون به بچه هاش دسترسی داره!
هر کاری کردم نتونستم از طریق موبایل ساموئل به صداها دسترسی پیدا کنم
برای همین از موبایل رادوین تونستم که صداشون رو داشته باشم
به اینجای که رسید بغض کرد و نتوتست حرف بزنه!
محسن نگرانی از چهره اش معلوم بود!
تردید داشتم از حرفی که میخوام بزنم ولی...!
محمد:درباره رسوله؟
سر تکون داد
محسن حالش بدتر از قبل شده بود
محمد:چی؟
علی:این مکالمه واسه دیشبه
تازه تونستم هکش کنم آقا!😭
سرش رو گذاشت روی میز و شونه هاش میلرزید
خودم صدا رو پلی کردم...
با هر حرفی که میزدن جون از تنم میرفت
رسول داداشمه!❤️
رسول رفیقمه!❤️
نه نه..رسولِ من حالش خوبه!
رسول من کم نمیاره هیچ وقت!
صوت وقتی تموم شد،دیدم محسن افتاد!
اشک هاش روی گونه اش میریخت و بدتر آتیشم میزد!
احسان زود اومد کنارم
احسان:بابا..بابا حالت خوبه؟
محسن بدتر گریه میکرد، الان چی بگم به احسان؟
به بچه ها چی بگم؟
آروم جلو رفتم و محسن رو بغل کردم
دست به کمرش میکشیدم و آرومش میکردم
ولی کی منو آروم کنه؟!
محسن الان فهمیده اونی که گرفتن و الان درد داره پسرشه!
میتونه راحت گریه کنه!
کسی کاری باهاش نداره چون پدره!
ولی من چی؟!
من فرمانده ام!
هر جا هم که برادر باشم اینجا فرمانده ام!
اینجا نباید کم بیارم ولی نمیتونم خدایا!
جز خودت کسی از دلم خبر نداره!
رسول چیزیش بشه من می میرم خدایا!
اشکم داشت می ریخت ولی نه ، نباید بریزه!
من نباید کم بیارم!
اگه این اشک رو بچه ها ببینن همه چیز تموم میشه!
به قول داداش رسولم...
من تو زمان های سختی باید مثل کوه باشم برای بچه ها...اگه بغضم رو ببینن حالشون بدتر میشه!
من نباید جا بزنم ؛ هیچ وقت!
من باید همون محمد همیشگی باشم ؛ همون محمد!
محمد:محسن جان آروم باش!
محسن:محمد رسولم درد داره بعد میگی آروم باشم؟!😭محمد بچم حالش بده!
محمد اذیتش می کنن من طاقت ندارم!😭
احسان:بابا!😳
محمد:توضیح میدم اول برو یه لیوان آب بیار!
احسان:ولی...!
محمد:احسان زود باش!
احسان زود رفت تا آب بیاره
محمدامین کنارم بود
محسنو از بغلم در آوردم و رو به محمدامین گفتم
محمد:کمک کن ببریمش بالا
محمدامین:چشم آقا!
محسن رو بردیم بالا تو نمازخونه
محسن:می خوای بهشون بگی؟!
محمد:آره!
محسن:ولی هنوز مطمئن...
محمد:حتی اگه یک درصد هم احتمال اینو داشته باشه باید بگیم...!تو نگران نباش ، وقتی پیدا شد آزمایش می گیریم ازتون و میفهمیم درسته یا نه...؟!حالا اون اشکاتو پاک کن!
محسن:باشه!
احسان:بفرمائید!
آبو از احسان گرفتم و دادم به محسن ، تشکر آرومی کرد و سرش رو انداخت پایین...خیره شد به لیوان آب
برگشتم و به احسان و محمدامین گفتم
محمد:برین با بچه ها بیاین تو اتاقم ، کارتون دارم!
احسان:پس بابا...
محمد:نگران نباش ، حالش خوبه ؛ یکم استراحت کنه بهترم میشه... زود باشین!
احسان و محمدامین:چشم آقا!
بچه ها رفتن ، منم رفتم تو اتاقم
از قفسه ، قرآن کوچیکی برداشتم و شانسی یه صفحه آوردم...💙سوره الرحمن💙
ایستاده شروع به خوندن کردم...
یک صفحه اش رو خونده بودم که صدای در اومد و بچه ها وارد اتاقم شدن
قرآن رو بستم و گذاشتم سر جاش
به بچه ها گفتم بشینن و خودمم روی صندلی کنار فرشاد نشستم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:قبول دارین زندگی خیلی عجیبه؟!🙃🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت شصت و هفتم💛
#رادوین
به دستور ساموئل دیشب راه افتادیم سمت خراسان
حال این پسره خوب نبود
دیروز بهوش اومد ولی یه لحظه از نادر قافل شدم باز پسره رو گرفته به زیر لگد و آنقدر زده بودش که بیهوش شده
هنوز بهوش نیومده بود نمیدونستم چیکار کنم
ای نادر خدا لعنتت کنه ببین چه بلایی سرش آورده
سرش که شکسته بود
زانوی راستش هم زخم شده بود
کل بدنش خاکی و خونی بود بعید بدونم بیشتر از چند روز زنده بمونه دیروز وقتی بهوش اومد کتف چپش رو گرفته بود تا اومدم بهش دست بزنم آخش رفت هوا به گمونم در رفته باشه کتفش
یک ساعتی میشد رسیده بودیم
حالت تهوع گرفته بودم بخاطر اینکه با کامیون از تهران تا اینجا اومده بودیم
یه قرص ضد تهوع خوردم و رفتم افتادم روی مبل
نادر:حالا با این پسره چیکار کنیم؟
رادوین:چیکار کنیم؟کاره دیگه ای هم مونده که نیاری سر این بدبخت
نادر:حقش بود
رادوین:خفه شو نادر خفه شو فقط..الان همه چیزو ساموئل از چشم من ميبينه
نادر:برو بابا زنده بودن این جوجه چه ارزشی داره اخه
رادوین:خفه شو نادر خفه شو..اگه بمیره ساموئل دوتامون رو زنده به گور میکنه
نادر:حالا مگه این یارو کی هست؟
رادوین:این یه ماموره
نادر:مامور چی؟
رادوین:من چه بدونم ولی میدونم که این خیلی اطلاعات داره راجب ما میشه گفت پرونده ما دست اینِ
نادر:مگه ما پرونده داریم؟
رادوین:گفتم اگه
نادر:ولی من نشنیدم...
رادوین:بسته دیگه سرمو خوردی..من که حالم بده توام که تو مخم رژه میری همش
گمشو برو یه دکتر پیدا کن بیاد اینو ببینه
نادر:من حالا دکتر از کدوم گوری پیدا کنم
رادوین:بیا از سر قبر عمه من پیدا کن..دکتر رو از کجا پیدا میکنن زودباش
نادر:حالا من اگه پیداش کردم و آوردمش اینجا نمیخواد بگه شما کی هستین این پسره چرا وضعش اینِ؟؟
رادوین:نادر واسه اونم یه فکری دارم فقط تو الان از جلو چشمم برو..فقطططط بروووووو
نادر:خب وحشی چرا داد میزنی میرم الان
رادوین:نه صبر کن یه لحظه
نادر:چته؟
رادوین:بیا کمک کن پسره رو ببریم تو اتاق
نادر:انبار خوبه جاش
رادوین:الاغ میخوای دکتر بیاری بالا سرش بعد انبار؟یالا بیا ببینم
رفتم سمت انباری توی خونه
خونه تقریبا بزرگی بود با یه حیاط دوبرابر بزرگتر
میتونم بگم یه ویلا بود
در انبار رو نادر باز کرد وارد شدم
دیدم پسره بسته شده به یه صندلی اونم با طناب
دیگه قشنگ دود از گوشام بیرون میاومد
حرارت بدنم بالا رفته بود
برگشتم سمت نادر و یه سیلی محکم بهش زدم
نادر:آخخخ...روانی چتههه..هار شدی
رادوین:چرا با طناب بستیش؟خیلی حالش خوبه😡
نادر:اگه بهوش بیاد چی اسکلِ...
با سیلی دومی که بهش زدم حرفش ناقص موند
بدون هیچ حرفی رفتم سمت پسره و طناب رو باز کردم
طناب رو چند بار دور سینه اش بسته بود ای بمیری نادر
وقتی بازش کردم نزدیک بود بیفته که گرفتمش
بدنش داغ بود دست گذاشتم روی پیشونیش،تب داشت
رنگ صورتش هم خیلی پریده بود
به نادر نگاه کردم که داشت با اخم نگاه میکرد
منم اخم کردم و با صدای عصبی گفتم
رادوین:هوی چرا وایستادی به تماشا..تن لَشِتو تکون بده بیا ببریمش تو اتاق
نادر:بمیره من راحت شم
رادوین:تو کی میمیری من راحت بشم..زود بااااش😡
اومد و کمک کرد بندازمش رو کولم
سعی میکردم زیاد به دستش فشار نیاد تا آسیب دیدگی کتفش بیشتر بشه
بردمش توی یکی از اتاقا روی تخت درازش کردم
رادوین:زودتر دکتر رو بیار حالش خوب نیست
نادر:خب حالا تو چرا واسش نگرانی
برگشتم سمتش و چینی روی آبروی هام دادم و با داد گفتم
رادوین:گمشو برو میگم😡
نادر:یکی از یکی وحشی تر
اینو گفت و رفت
منم رفتم تو آشپزخونه و یه لگن آب برداشتم تیکه های یخ رو انداختم تو آب یه دستمال و با یه حوله برداشتم رفتم سمت اتاق
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:شاید ظاهر انسان ها با باطنشون فرق داشته باشه
هیچ وقت از روی ظاهر کسی رو قضاوت نکنید🙃🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت شصت و هشتم💛
#رادوین
دکمه لباسش رو باز کرد یکم کبود شده بود بدنش
ای خدا لعنتت کنه نادر
حوله رو خیس کردم و آروم گذاشتم روی شکمش
با سردی آب کم کم بهوش اومد و آه و ناله اش شروع شد
دندوناش از لرز به هم میخوردن
وای من الان کدومو بچسبم؟ لرزش رو یا تبش؟
تب مهمتر از همه چیز بود
اگه یکم تبش میرفت بالا ممکنه تشنج کنه و حالش بدتر بشه
اون یکی دستمال زخیم رو خیس کردم و گذاشتم روی پیشونیش
زیر لب چیزی زمزمه میکرد ولی نمیتونستم بفهمم چی میگه یکم نزدیکش شدم و گوشام رو آروم بردم سمت دهنش
داشت همش اسم عاطفه رو میگفت
این دیگه کیه؟
هی دستمال رو برمیداشتم و دوباره خیس میکردم و میذاشتم روی پیشونیش
حوله روی شکمش هم تند تند توی آب میکردم
تبش پایین نمی اومد و هذیون میگفت
نمیدونم چرا نگرانش بودم
واقعا چرا انقدر سلامتیش برام مهم شده نمیدونم چرا
ولی از اینکه خودم یه ایرانی هستم و بعد با چشم هام میبینم که یه ایرانی رو میزنن و نمیتونم کاری بکنم خجالت میکشیدم
از اینکه با این عوضیا کار میکنم بدم میومد
حالم به هم میخوره از همشون ولی حیف که دستم بسته اس
نمیتونم کاری بکنم هیچ کار..من الان واسه اونام
انگار تو قفس گیر افتادم
فقط آرزوم شده مرگ
بمیرم و راحت بشم از این همه گناه
میدونم خدا هیچ وقت توبه منو قبول نمیکنه ولی بازم دوست دارم بمیرم تا بیشتر از این گناه نکنم
با صدای ناله پسره از فکر اومدم بیرون
رادوین:حالت خوبه؟صدای منو میشنوی؟
ولی هیچی نمیگفت نیمه هوشیار بود و فقط ناله میکرد
چیکار کنم من حالا
یک ساعتی از رفتن نادر میگذشت و هیچ خبری ازش نبود
ای بمیری خب بیا دیگه این مُرد
صدای در اومد و بعدش هم صدای نادر
نادر:بفرما دکتر از این طرف
نگاهی به پسره کردم که خیلی درد داشت
رفتم بیرون از اتاق
نادر با یه دکتر میانسال بود
دکتر:سلام
رادوین:سلام
دکتر:بیمارِتون کجاست؟
نادر:داخل اتاقه بفرمایید دکتر
دکتر وارد اتاق شد و منم پشت سرش وارد شدم
رفت سمتش و مشغول معاینه شد
بعد از چند دیقه دستگاه فشار رو از دستاش باز کرد و گوشی رو پایین آورد و گفت
دکتر:چه بلایی سرش اوردین
نادر خواست چیزی بگه که با پاهام زدم به پاش و لال شد
رادوین:برادر من رفته بود بیرون ولی چند نفر بهش حمله کردن نامردا زدنش
دکتر:برادرتون حالش خیلی بده باید حتما بستری بشه
رادوین:آخه هنوز دنبالشن
دکتر:برادرتون فراریه؟
رادوین:نه آقای دکتر برادر من تابه حال پاش به کلانتری هم باز نشده
دکتره دیگه چیزی نگفت و مشغول وصل کردن سرم بهش بود
هنوز ناله میکرد وای چه سوتی دادم خدا کنه نفهمیده باشه
چیزی توی سرم زد که پسره رو خوابوند
خداروشکر که خوابید وگرنه درد میکشید
دکتر زخمش رو پانسمان کرد و از کیفش یه برگه برداشت و دارو هاشو نوشت
بعد از اون مُهر کرد و نسخه رو داد بهم
دکتر:سر ساعت بدین بخوره...غذا هم فقط بهش مایعات بدین..دستگاه اکسیژن هم براش حتما تهیه کنید درست نمیتونه نفس بکشه..تبش هم دارو زدم تا چند ساعت دیگه قطع میشه نگران نباشید
رادوین:ممنون دکتر
دکتر وسایلش رو جمع کرد و رفتن بیرون با نادر
منم رفتم و نشستم کنار پسره
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خیلی بده هم وطنت رو جلوی چشمات بزنن
جلوی چشمات درد بکشه و نتونی هیچ کاری کنی😪
خدا بُکُشَتِمون ولی این روز رو نبینیم🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت شصت و نهم💛
#محسن
توی نمازخونه یه گوشه نشسته بودم هیچ کس نبود و خداروشکر برق ها هم خاموش بود
راحت یه دل سیر گریه کردم دیگه اشکی واسم نمونده بود
فقط زیر لب داشتم ذکر میگفتم
فکرای منفی به ذهنم هجوم آورده بودن
اگه دروغ باشه چی؟
اگه رسول پسرم نباشه چی؟
اگه همه اون حرفای خانمه راست نباشه چی؟
فقط اگه بود که تو ذهنم میاومد
صدای قدم اومد
حال برگشتن نداشتم که ببینم کیه
چند ثانیه فقط صدای قدم می اومد بعدش احسان روبه روم با چشمای خیس نشست
فقط زوم بودم به چشم هاش
احسان:ببابا.. شوخی بود..ممگه نه؟🥺
محسن:نه بابا..انشالله که شوخی نبوده
احسان:بابا یعنی اون کسی که آرزوم بود ببینمش الان..😭
بغلش کردم اشک هاش قلبم رو به درد می اورد ولی الان فقط گریه حالمون رو خوب میکرد
احسان بغلم فقط گریه میکرد
احسان:بابا بگو خیال نیست..بگو که خواب نیستم بابا بگووو
محسن:دورت بگردم بابا..خواب نیستی
گریه هاش بیشتر شد
محکم به خودم چسبوندم
یکم که گریه کرد و آروم شد
سرش رو گذاشت روی پاهام منم دست میکشیدم به سرش
احسان:بابا
محسن:جانم
احسان:یعنی من داداش بزرگه رسولم؟
محسن:آره دورت بگردم
احسان:بابا
محسن:جان دل بابا؟
احسان:یعنی میشه کنار هم یعنی رسولم باشه زندگی کنیم؟
محسن:اگه خدا بخواد چرا که نه
احسان:بابا
محسن:جان؟
احسان:رسول حالش خوبه دیگه..نه؟
محسن:باید حالش خوب باشه
احسان:بابا
محسن:جانم نفس بابا
احسان:میشه بخوابم؟
محسن:بخواب قربونت برم..بخواب بابا جان..بخواب
دیگه چیزی نگفت
سکوت بود نمازخونه..سکوتی که خیلی بهش احتیاج داشتم
هنوز باور کردن اینکه پسرم زندست و میتونم پدر سه تا پسر باشم..سه تا شیر مرد باشم برام سخته ولی خب دیگه به قول احسان کارگردان خداست اون باید بگه فیلم چطوری باشه و چقدر خوبه که یه قسمت فیلم هم لبخند آورد به لبم
بعد از ۲۷ سال یه بار از ته دلم خندیدم،خوشحال شدم،ذوق کردم
خدایا تا آخر عمرم نوکرتم🌱
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#فرشاد
باور کردن همچین چیزی واقعا برام سخت بود البته همه بچه ها..فرشید که همش داشت خودشو نیشگون میگرفت تا مطمئن بشه خواب نیست
داوود:بسته فرشید من به جای تو دردم گرفت
فرشید:باور نمیکنم..آقا یکی بیاد جوری بزنه تو صورتم که خون دماغ بشم تا مطمئن بشم خواب نیست
محمدامین:چرا دوست داری خواب باشه؟
فرشید:دوست ندارم ولی باور کردنش واسم سخته..اصلا احسان کجا رفت؟
فرشاد:حالش خوب نبود رفت نمازخونه پیش آقامحسن
همون لحظه آقامحسن اومد پایین
همه یه سلام دادیم و با یه سلام کم جون و آروم جواب گرفتیم
آقامحسن رفت تو اتاق آقامحمد
فرشید:نه فکر کنم واقعیه
سعید:فرشاد یه دونه میزنی تو دهن داداشت یا بزنم؟
فرشاد:فرشید میشه خفه شی؟
فرشید:هوووی دوسال ولت کردم عوضی شدیا..بی ادب
فرشاد:چه ربطی داشت؟
فرشید:خیلی
علی با عصبانیت از صندلی بلند شد
جوری که صندلی افتاد و صدای بدی ایجاد کرد
به سمتمون اومد و گفت
علی:چه خبره؟معرکه گرفتین؟
حال یه ساعت پیشتون یادتون رفت؟
الان رسول معلوم نیست کجاست
حالش چطوره
هنوز نفس میکشه یا نه
بعد اینجا جلسه گرفتین که راسته یا دروغ؟
خب کمک نمیکنید لااقل عذابم ندید بیشتر، این جلسه هاتون رو ببرید بیرون منو سگ نکنید
اون عوضیای بی همه چیز آدم نیستن داداشتون دست اون بی ناموس افتاده بعد انقدر ریلکسیییننننن 😡
علی خیلی عصبی بود و حرفاش همش با داد بود جوری که آقامحمد و آقامحسن زود اومدن پایین
علی همه رو کنار زد رفت بیرون
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:میگن زمانی که عصبی هستی یه جوری خودتو خالی کن
حتی شده سر بهترین رفیقات داد بزنی ولی نزار غمباد بشه تو سینه ات🙃💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت هفتادم💛
#محمد
توی اتاقم بودم و سرم روی میز بود
گوشیم زنگ خورد
برداشتم دیدم شماره عطیه روی گوشی نمایان شده
لبخندی زدم و تماس رو وصل کردم
محمد:سلام عطیه خانمِ گل و گلاب!
عطیه:سلام آقامحمد همیشه کار داره!
محمد:تیکه میندازی؟!
عطیه:نه آقا محمد من جرأت نمی کنم با تیکه حرف بزنم!
محمد:😂خوبه!
عطیه:میگم فرمانده قصد نداری بیای خونه؟!والله ما هم دلمون تنگ شد!
محمد:برای کی دلت تنگ شد؟!
عطیه:برای شوهر خودم نه فرمانده!
محمد:😂
صدای در اومد و بعدش هم محسن اومد
فهمید که دارم با تلفن حرف می زنم بدون حرف نشست رو صندلی
محمد:چشم دلتنگی شما رو هم برطرف می کنه همسرتون!
عطیه:چه عالی!😍
محمد:چه خبر؟خودت خوبی؟عزیز خوبه؟
عطیه:بله ما هم به خوبی شما خوبیم!
محمد:میگم عطیه مطمئنم کار خیلی مهمی داری که این موقع بهم زنگ زدی!
عطیه:نه فقط میگم میشه زود بیای خونه؟!
محمد:زود بیام خونه؟!چرا؟!
عطیه:هم کارت دارم و هم اینکه دلم برات تنگ شده!
محمد:میدونم شرمنده ام! چند روزه یه اتفاقاتی افتاد که نتونستم...!
خواستم ادامه حرفم رو بزنم که صدای داد و بیداد علی بلند شد!
محسن بهم نگاه کرد و زود بلند شد منم همین جوری که بلند می شدم و پشت محسن می رفتم به عطیه گفتم
محمد:عطیه بعدا بهت زنگ می زنم! خداحافظ
عطیه:به سلامت!
گوشی رو قطع کردم و رفتیم پایین همون موقع علی همه رو کنار زد رفت بیرون
برگشتم سمت بچه ها
محمد:چی شده؟!
چیزی نگفتن و سرشون رو انداختن پایین
محسن:خب حالا برین سر کارتون علی هم یکم هواش عوض شد میاد...برین بچه ها!
بچه ها رفتن سر کارشون منم برگشتم سمت محسن
محمد:خوبی تو؟!
محسن:تا معنی خوب بودن چی باشه؟!🥺
محمد:معنی خوب بودن یعنی اینکه باید خوب باشی...!باید قوی باشی تا بتونی پسرت رو پیدا کنی...مگه نه؟!
محسن:اوهوم!😔
محمد:احسان کجاست؟
محسن:اون خوابید
محمد:الان؟!
محسن:احسان وقتی حالش بده باید بخوابه ؛ عادتشه...نخوابه مریض میشه!
محمد:آها...میگم من امشب یه سر برم خونه ، هستی تو؟
محسن:آره برو
محمد:باشه کارامو انجام که دادم میرم...
محسن:نه محمد برو پیش خانواده ت...من و بچه ها هستیم
محمد:آخه هنوز ساعت ۷ غروبه!
محسن:برو میگم عههه...!من که حال ندارم اینم تو مخم رژه میره!
خنده ای کردم و دهنم و به گوشاش نزدیک کردم و گفتم
محمد:انقدر بی اعصاب نباش دیگه پدر استاد رسول
محسنم با این حرفم لبخندی زد و آروم به کمرم فشار آورد
محسن:بیا برو محمد بیا برو!
محمد:باشه پس من رفتم..خداحافظ
محسن:خداحافظ
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رادوین
ساموئل گفته بود می خواد بیاد اینجا ؛ نادر رفت دنبالش فرودگاه
پسره هنوز خواب بود
می دونستم اگه ساموئل بیاد هیچی نمی خواد بده بخوره
واسه همین وقتی که نادر رفت ، منم از بیرون سفارش یه سوپ رو دادم که برام آوردن
یکم گرمش کردم و ریختم تو ظرف
با یه لیوان آب و قرصی که دکتر تجویز کرده بود رفتم تو اتاق
کنارش نشستم ، سرمش تموم شده بود ، آروم از دستش بیرون کشیدم ولی خون اومد
کم خونی شدیدی داشت پس
آروم یه پنبه برداشتم و خون روی دستش رو پاک کردم
این نادر عوضی هم نرفت یه کپسول اکسیژن بگیره ، همین یه بسته قرص رو با زور گرفت!
دستم رو بردم و جلوی بینیش قرار دادم ؛ خدا رو شکر می تونست نفس بکشه
پتو رو از روش برداشتم و صداش کردم
رادوین:آقا...آقا...؟!
به خاطر آرامبخش خوابش سنگین بود خیلی صداش کردم ولی بیدار نشد
یکم از آب لیوان رو ریختم روی دستم و پاشیدم رو صورتش
آروم آروم چشم هاشو باز کرد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:رفیق اونیه که تو درد ها کنارت باشه
تو سختی ها هواتو داشته باشه
نه اینکه فقط توی زمان شادی باشه
اون دوست به درد نمیخوره حواست باشه🤗❤️🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت هفتاد و یکم💛
#دکترِرسول
از خونه اومدم بیرون ، خیلی مشکوک بودن!
موقعی که اون پسره نادر(قبلا اسمش رو بهش گفته بود)خواست حرف بزنه ، اون یکی ، زد به پاهاش که مثلا من نبینم!
حال اون جوون اصلا خوب نبود و نمی تونستم بی تفاوت باشم به عنوان یه پزشک
سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت کلانتری...
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
با سردی چیزی روی صورتم ، چشم هامو باز کردم...
همه وجودم درد می کرد مخصوصا کتفم!
یکم که تاری چشمام بهتر شد دیدم یه پسر جوون کنارم نشسته بود
رادوین:حالت خوبه؟!
جون حرف زدن نداشتم و فقط به یه سر تکون دادن اکتفا کردم
پسره بلند شد و کمکم کرد بلند شم
یه لحظه کتفم تیر کشید که آخ بلندی گفتم!😫
رادوین:چی شد؟!حالت خوبه؟!
رسول:خوبم!🥺
یکم که درد دستم آروم شد ، به اطرافم نگاه کردم ؛ اینجا دیگه کجاست؟! اصلا این پسره کیه؟!
انگار خودش فهمید و اومد کنارم نشست
قیافه اش خیلی برام آشنا بود ولی الان هیچی یادم نمی اومد
رادوین:دکتر می گفت باید چند روز فقط مایعات بخوری ، واسه همین برات سوپ گرفتم ، بیا بخور
قاشق رو به طرفم گرفت تا بخورم ، ولی صورتم رو سمت مخالف چرخوندم
رادوین:یکم بخور
رسول:کجام؟!
رادوین:اینجا...!خب پس خوب گوش بده ببین چی میگم بهت...من رادوینم...رادوین رستگار!
تازه یادم اومد این دست راست ساموئله!
رسول:تو...؟!
رادوین:هیس...🤫هیچی نگو بزار من حرف بزنم...خودت خوب میدونی که ساموئل کیه؟! پس هر چی گفت باهاش دهن به دهن نشو!
شما ایرانی ها رو خوب می شناسم ، این اخلاق رو دارین که باید جواب بدین حتما...☝️🏻ولی تو نده! حالت خوب نیست ، یه بلایی سرت میاره!
رسول:چرا...اینا رو...به من...میگی؟!
رادوین:تو به این کاری نداشته باش...!فقط لطفا جوابش رو نده! حالا بیا غذاتو بخور!
رسول:نمی..خورم!
رادوین:باید بخوری!
رسول:گفتم نمیخورم!
رادوین:ببین من دوست ندارم آسیبی بهت بزنم ، ولی اگه یه وقت دیدی ساموئل بهم دستور داد که بزنمت...شرمنده ام!
خواستم حرف بزنم که صدای بسته شدن در اومد
رادوین:ای واای...!😨ببین باید بیهوشت کنم خب؟!
نذاشت حرفی بزنم و آمپولی بهم زد و خاموشی🖤
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#رادوین
انقدر بدنش ضعیف بود که زود از حال رفت
ظرف سوپ رو زیر تخت گذاشتم و بسته قرص هم داخل جیبم...
زود پتو رو انداختم روش و آمپولی هم که بهش زدم رو از پنجره انداختم بیرون
صدای نادر اومد که داشت می گفت تو این اتاقه...
دستام می لرزید!
وای خدا من چیکار کنم؟!😥
یه نگاه به کل اتاق کردم که یه وقت گاف نداده باشم ؛ هیچی نبود
رفتم از در بیرون
رادوین:سلام آقا
ساموئل:پسره کجاست؟
رادوین:تو اتاق
ساموئل منو کنار زد و رفت داخل
همین که رفت ، صدای دادش بلند شد و اومد سمت ما
ساموئل:چیکار کردین باهاااش...؟!نادر مگه نگفتی حالش خوبه و تا الان به هوش اومده...؟!هاااا؟!😡
نادر:آقا خیلی وقته...
با سیلی که ساموئل بهش زد ، خفه شد!
آخ! حال کردم...!🤤 دستت درد نکنه...! خوب شد بیهوشش کردما!
تو دلم عروسی بود! ولی اخم کرده بودم و ساکت گوشه ای ایستاده بودم
داشتم زدن نادر رو توسط ساموئل می دیدم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:هنوز آدم های با ایمان و مهربون و دلسوز تو دنیا هست!
خیلی هم زیادن این افراد😊🌷
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت هفتاد و دوم💛
#علیسایبری
یکم که حالم بهتر شد برگشتم داخل
رسول برام حکم برادر رو داشت
از همه چیز مهمتر اگه رسول چیزیش بشه جواب خاله و مهرداد رو باید بدم
بچه ها مشغول به کار بودن
رفتم سمتشون اجازه هیچ حرفی رو ندادم و ازشون معذرت خوای کردم
به سمت سیستم قدم برداشتم و روی صندلی نشستم
حال نداشتم..رسول نیست انگار کل بچه های سایت نیست
ولی اگه رسول باشه اینجا هیچ وقت بیصدا نمیمونه
بعد از مرگ عاطفه شکست و شکستنش رو همه ما با چشم هامون دیدیم
و باید بگم که خداروشکر آقامحسن تازه رسولو پیدا کرد..خوب شد زودتر نفهمید که اگه میفهمید اونم شاهد آب شدن رسول بود البته رسول تا آخر عمرش همین رسول باقی میمونه ولی ته دلم روشنه
اما با اومدن آقامحسن و احسان به زندگی رسول...امیدوارم که رسول تغییر کنه
شاید یکم حالش بهتر بشه
خداکنه که خوب بشه و اون لباس عزا رو در بیاره بیشتر نگران علیرضا بودم اون بچه چه گناهی کرده آخه
دستم رفت روی کیبورد
همینجوری بی حوصله داشتم کار میکردم که حامد اومد
حامد:علی علی
علی:جانم..چیشده؟
حامد:اینو ببین
یکم کنار رفتم تا راحت بتونه کارش رو بکنه
چند ثانیه گذشت که روی مانیتور تصویری اورد
یه بلیت بود
یکم که دقت کردم دیدم بلیت رفت ساموئل به خراسانِ
علی:این چطوری رفت که ما نفهمیدیم
محسن:چیشده بچه ها؟
برگشتم دیدم آقامحسن پشت سرم ایستاده
زود بلند شدم و حامد هم مشغول توضیح دادن شد
حامد:آقا این بلیت برای ساموئل اسکات هست که رفته خراسان
یه لحظه به آقامحسن نگاه کردم
آشفتگی چهره اش معلوم بود
محسن:کی رفته؟
حامد:ظهر آقا
آقامحسن بدون حرفی رفت بالا
روی صندلی افتادم
حامد:پیدا میشه نگران نباش علی
علی:اگه چیزیش بشه چی
حامد:توکل کن به خدا
علی:هست
حامد:چی هست؟
علی:آی کیو میگی توکل کن به خدا میگم هست یعنی اینکه...
حامد:اوکی اوکی گرفتم
حامد رفت
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
رفتم بالا
خدایا بسته دیگه..دلم میخواد الان پسرمو بغل کنم نه اینکه همش خبری بشنوم که چهار ستون بدنم بلرزه
رفتم تو اتاق محمد نرفته بود خونه منو که دید گفت
محمد:چیشده؟
محسن:مگه نرفته بود؟
محمد:آها یه کاری داشتم برگشتم..چیزی شده؟
محسن:ساموئل رفته مشهد محمد..رفته پیش رسولم
نشستم روی صندلی و سرم رو گذاشتم روی میز
اشک هام دوباره راه خودشون رو پیدا کردن
چیکار میکردم..
چرا این دوری تموم نمیشه
الان چندروزه نیست..دلم براش تنگ شده
خدایا من تابه حال به چشم یه پدر بهش نگاه نکردم
خدایا فقط نزاری حسرت یه لحظه دیدن جیگر گوشه ام بمونه تو دلم
اونوقت من میمیرم خدایا💔
محمد:برمیگردم
سر بلند کردم دیدم داره با عجله میره بیرون
همین که از کنارم رد شد دستش رو گرفتم
محسن:کجا میری؟
محمد:برو آماده شو..به بچه ها هم بگو زودتر آماده بشن میریم خراسان
محسن:چی میگی
محمد:محسن وقت طلف نکن
محسن:محمد اجازه نمیدن
محمد:ببین الان فقط جون رسول برام مهمه..جون برادرم نه کسه دیگه ای...واسم مهم نیست مجوز رفتن رو میدن یا نه..شده پا بزارم رو قانون این کارو میکنم و میرم
نتونستم چیزی بگم دستش رو ول کردم و زود از اتاق خارج شد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خیلی قشنگه بخاطر کسی که دوست داری همه کار بکنی
حتی قانون شکنی
و این یعنی ته ته خوشبختی😉❤️🌱