بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁵⁸♡
#امیرحسین
رسول زود گفت باشه و قطع کرد کار داشت
با علیرضا سوار ماشین شدیم
توی نشان آدرس باغ وحش رو آوردم
راه افتادیم،تو راه براش خوراکی هم خریدم آوردم دادم بهش
امیرحسین:بیا خوشگلم خوراکی بخور تا برسیم
علیرضا:عمو من روزهام،نمیخولم
امیرحسین:ای خدا،یعنی همش کاری میکنی که من فدات بشم،چشم،ولی شما چون سحری نخوردی میتونی هروقت گشنه شدی یه چیزی بخوری
علیرضا:خب من تازه صبحونه خولدم
امیرحسین:عمو گفتم که هروقت گشنه شدی،ولی خب بعد از تفریح باغوحشمون میریم که واست جایزه بخرم چون روزه گرفتی
علیرضا:چی میخلی بلام؟
امیرحسین:اوووم واست از اون کامیون بزرگا بگیرم؟
علیرضا:نه من تفنگ بزرگ میخوام
امیرحسین:باش واست تفنگ میخرم
علیرضا:آخ جون،عمو رفتیم میخوام برم شیر ببینم
امیرحسین:باشه شیرم میبینیم
ضبطُ روشن کردم یه دستم روی فرمون بود یه دستم تکیه به شیشه سرمو نگه داشتم
امروز دوست نداشتم که روز علیرضا رو خراب کنم،میخواستم خودمو خوب نشون بدم که دلتنگیش برای عمو کمتر بشه
خداروشکر امروز خیابون ها باهام یار بود خلوت بود زود گاز دادم تا برسیم
یک ساعتی توی راه بودیم علیرضام کلی خسته شده بود
علیرضا:عمو
امیرحسین:جونم؟
علیرضا:وقتی لوزه باشی میشه آب خورد؟
امیرحسین:آره عمو گفتم که چون شما کوچولویی و خدا خیلی شما رو دوست داره اجازه میده بخوری
علیرضا:خب تشنمه
امیرحسین:بیا این آبمیوه رو بخور فعلا رسیدیم آب میخرم واست،یکم گرمه
علیرضا:اشکال نداره
وقتی رسیدیم بلیت خریدم وارد شدیم
از همون اول گیر داده بود بریم سمت شیر
وقتی شیر رو دید ترسید پشتم قایم شد
علیرضا:عمو نخوله منو؟
امیرحسین:خوشگلم تو قفسِ کاری نمیکنه،میخوای بریم میمون ببینیم؟
علیرضا:آره
دستشو گرفتم رفتم سمت میمون ها،اونجا با حرکتشون کلی میخندید
گوشیم زنگ خورد دیدم کمیلِ
خواستم جواب ندم ولی گفتم شاید کار واجب داشته باشه
امیرحسین:سلام جونم
کمیل:سلام کجایی؟
امیرحسین:ممنون حال من خوبه،شما خوبی؟
کمیل:کجایی؟
امیرحسین:چیکار داری خب
حسینی:امیرحسین چرا مقاومت میکنی واسه گفتن؟بگو کجایی دیگه
با صدای عصبی سرگرد هنگ کردم
امیرحسین:با علیرضا اومدم باغ وحش
حسینی:زود لوکیشن بفرست واسم،هیج جایی نمیری امیرحسین،همین الان میری میشینی تو ماشین کسی اومد سمتت سریع میری فهمیدی؟
امیرحسین:اتفاقی افتاده؟
حسینی:فهمیدیییی
امیرحسین:بله رئیس فهمیدم
حسینی:مراقب خودتون باشید
امیرحسین:چشم
تماس قطع شد هاج و واج مونده بودم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:¿¿¿¿¿¿
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁵⁹♡
#امیرحسین
بزور علیرضا رو راضی کردم دوباره میارمش رفتیم سوار ماشین شدیم
البته که تو راه گریه میکرد که بمونیم آخرم بغلش کردم آوردمش تو ماشین
امیرحسین:علیرضا عمو گفتم که دوباره میارمت،الان باید اینجا بمونیم خب
علیرضا:من هنوز هیچی ندیده بودم،بلیم دوباره
امیرحسین:چشم میارمت فقط یکم صبر کن اینجا باش؟اصلا میخوای فیلم سینمایی دانلود کنم ببینی؟
علیرضا:باهات قهلم ولم تن
درهارو قفل کردم فکرم مشغول صدای عصبی سرگرد شد،نکنه اتفاقی افتاده باشه؟
دلشوره بدی گرفته بود زود گوشیمو درآوردم شماره عمادُ گرفتم بعد از چند بوق برداشت
عماد:جانم؟
امیرحسین:عماد عموم خوبه؟
عماد:سلام امیرحسین جان
امیرحسین:سلام،بگو هیچ اتفاقی براش نیفتاده؟
عماد:نگران نباش،هیچی نشده
امیرحسین:مطمئن
عماد:آره مطمئن،تو خوبی؟چته
امیرحسین:آره،ببخشید مزاحم کارت شدم
عماد:خواهش میکنم،مراقب خودت باش،نگران عموت هم نباش حواسمون هست بهش
امیرحسین:ممنون خداحافظ
خیالم بابت عمو راحت شد همش ساعتو نگاه میکردم تا شاید یکم بگذره تا بیان
ولی خب ما اومدنی خلوت بود یک ساعت طول کشید دیگه الان ببین چی میشه غروب هم هست
امیرحسین:با من هنوز قهری؟
علیرضا:اره،خب بریم تو دیگه،چی میشه مگه
امیرحسین:آخه عمو رئیسم بهم گفت تو ماشین بشینیم وگرنه دعوام میکنه
علیرضا:اَه
دست به سینه شد و اخم کرد بعدم روشو کرد سمت شیشه
امیرحسین:قهر نکن باهام دیگه،میارمت دوباره باش؟
علیرضا:دوست ندارم دیگه،اگه عمو مهدی بود تورو میزد منم میآورد اینجا دوباره
امیرحسین:خب عمو الان نیست،منم که گفتم قول میدم میارمت اینجا دوباره اصلا بابا رسولم میاریم خوبه؟یا آفرینُ بیاریم خب
علیرضا:من دیگه با تو نمیام اصلا هیچجا
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یکم دعوا عمو و برادر زاده ببینید😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁶⁰♡
#امیرحسین
یک ساعتی تو ماشین بودیم
گوشیم دست علیرضا بود داشت بازی میکرد
منم با انگشتام به فرمون ضربه میزدم
علیرضا تو دنیای بچگانهاش غرق شده بود و میخندید، و من حسرت میخوردم به حالش
چیمیشد هیچوقت بزرگ نمیشدیم و پا نمیذاشتیم تو دنیای آدم بزرگا،همینجوری با کوچیک ترین دغدغه ها که واسه بچه ها بزرگترینِ زندگی میکردیم
با صدای ضربه به شیشه برگشتم سرگرد بود
زود پیاده شدم
امیرحسین:سلام چیشده؟
حسینی:علیک سلام،تو کلانتری میگم بهت،بیا کنار خودم رانندگی میکنم
وا یعنی چی من یه ساعت از استرس مردم و زنده شدم بعد دوباره میگه باید صبر کنم،واقعا اخلاق سرگردُ نمیفهمم
امیرحسین:خب الان بگید
حسینی:خودم پشت فرمون میشینم بیا کنار
هوف،خدایا الان دارم میفهمم بدتر از عمو هم هست
سرگرد نشست پشت فرمون
علیرضا هم رفت پشت گوشیمم برد داشت کارتون میدید،کاپشنمُ تا زدم گذاشتم زیر سرش
خودمم نشستم
امیرحسین:پس ماشین خودتون چی
حسینی:با اسنپ اومدم
علیرضا:عمو پلیسِ
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#حسینی
با صدای علیرضا برگشتم عقب
حسینی:جانم؟
علیرضا:چلا به عمو گفتی نباید بریم حیوون ببینیم؟خب من دلم میخواست اونجا بمونم
حسینی:عمو جون ببخشید اینبار،یه کاری پیش اومد مجبور بودم
علیرضا:الان کجا میلیم؟
حسینی:میریم کلانتری
علیرضا:آخ جون،پس کلاهتو میدی به من؟
حسینی:نیاوردمش که عمو،رسیدیم چشم یادم بنداز بدم بهت باش؟
علیرضا:باش،عمو این تموم شد بیا بلام بزن موش و گربه نگاه کنم
امیرحسین:باشه عمو بده بیارم برات.....بیا
حسینی:کسی نیومد کنارتون؟
امیرحسین:نه، میشه بگید؟نگرانم خب؟چیزی شده
حسینی:سوژه موقع انتقال فرار کرده
امیرحسین:چییی؟خانی فرار کرد؟واسه چی
حسینی:واسه چی که معلومه،بچه ها دارن ردشو میزنن
امیرحسین:مگه بهش ردیاب وصل نبود؟
حسینی:رو لباسش ردیاب کار گذاشته بودن،اونم بچه ها تو سطل آشغال پیداش کردن
امیرحسین:الان یعنی پرونده...
حسینی:الان یعنی پرونده سختتر شده،رفتیم سر خونه اول،باید دوباره پیداش کنیم که اینبار کارمون سختترِ
امیرحسین:اون بدون خانمش و دخترش جایی نمیره
حسینی:بچه ها مراقبشون هستن،تا الان که نرفته سراغشون
امیرحسین:اگه نره یعنی تموم
حسینی:پیداش که میکنیم در اون شکی نیست،
امیرحسین:ولی زمان پیداشدنش مهمه
حسینی:یه مدت مراقب خودت باش
سکوت تو ماشین حاکم شد،نگاهی بهش کردم سرشو تکیه داده بود به صندلی و چشم بسته بود
دستشم روی معدهاش بود ساعتمو نگاه کردم دو ساعتی مونده بود به اذان،و خوب میدونستم لجباز تر از اینحرفاست که بهش بگم روزهتو باز کن
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:وقتی یکی ازم سوال میکنه بهترین سال های زندگیت؟
میگم بچگی بدون دغدغه های بزرگ و سنگین🥲🫀
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
ایام شهادت مولامون،آقا امیرالمؤمنین علی ع بهتون تسلیت میگم🖤🕯
شبهای قدر التماس دعای فراوون دارم ازتون
حلال کنید لطفا
یاعلی
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁶¹♡
#رسول
جلسهای که برای عملیات داشتیم تموم شد
آقا محمد یه سری نکات رو بهمون گوشزد کرد
و بعد اومدیم بیرون
باید تموم میکردیم دیگه،این پرونده بدجور تو مخم داشت رژه میرفت،البته که شباهت زیاد اون دختر با عاطفه تو مخم بود
سعی کردم بهش فکر نکنم و یا وقتی که میومد تو ذهنم تفاوت هاشون رو به ذهن بیارم تا شاید از سرم افتاد
سوژه اصلی قرار بود پروازش امشب برسه
چون فهمیدیم همه سوژه ها قراره فردا شب به مهمونی برن و جمع هستن دستگیری رو شروع میکنیم
اینجوری ریسک فرار هم کمتر میشه
اول بلیت پرواز سوژه رو بررسی کردم
بعد از اون رفتم سراغ دانیال و کاوه شنودشونُ روشن کردم
چیز خواستی نمیگفتند
همون کلکل های همیشگیشون رو داشتن
لیوان چایی رو برداشتم یکم ازش خوردم
ساعت ۹ شب بود،حوصله نداشتم برم خونه خواستم اضافه کاری وایسم
تو خونه انگار خاک مرده ریختن،هیچکس نیست یا اگه هم بود همه میرفتن تو لاک خودشون بیمارستانم که عماد هست نمیشه رفت
پس بهترین جا همین سایتِ،خودمو سرگرم کار میکنم تا حواسم پرت بشه
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#حسینی
رسیدیم کلانتری زود رفتم تو اتاقم
جلسهام با سرهنگ هم یادم رفته بود باید میرفتم پیشش
برگه هارو گذاشتم لای پرونده و خواستم برم بیرون که در آروم زده شد
حسینی:بله
در باز شد علیرضا اومد
علیرضا:عمو
حسینی:جونم؟
علیرضا:قَلال بود کلاهتو بدی من
حسینی:ای به چشم،بیا عمو فقط برو تو استراحتگاه بیرون نیا باش؟
علیرضا:باش
کلاهُ گذاشتم رو سرش یکم بزرگ بود براش
بوسهای به لپش زدم و گفتم
حسینی:چه بهت میاد عمو
علیرضا:دستت دلد نتنه
حسینی:خواهش میکنم،خب دیگه برو منم کار دارم
علیرضا:آخه من اینجا لو بلد نیشتم
حسینی:خب برو به عموت بگو دیگه
علیرضا: تنها بمونم؟
حسینی:نه،برو پیش عموت بمون نمیخواد تنها بمونی
علیرضا:باش،راشتی عمو باید منو بعدا ببلی باغوحش
حسینی:اونم به چشم،حالا من عجله دارم برم؟
علیرضا:اوهوم،خدافظی
حسینی:خداحافظ
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:.......؟
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰم❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁶²♡
#رسول
ساعت ۱۱ بود با بچهها نشسته بودیم تو نمازخونه حرف میزدیم
البته که بیشتر شبیه غر زدن بود تا حرف زدن
رسول:سعید بسه دیگه برادر دهنت خشک شد
سعید:رسول سر دلم مونده باید خالی کنم خودمو،اَه اَه میخوان بیان بیان،ولی مهمونا میان شروع میکنن به سوالاشون،سعید جان چرا زن نمیگیری؟سنت داره میره بالا،کارت چیه؟کجا کار میکنی؟بیا واسه پسر ماهم کار جور کن،چرا کم خونه میای،چرا مستقل نمیشی،چرا..
داوود:سعید بسه😂تخم کمتر خوردی؟
سعید:خسته شدم از سوالاشون
فرشید:باور کن ما بیشتر از تو خسته شدیم الان
داوود:راست میگه،بچه ها نظرتونِ برین یکم بچرخیم؟
سعید:کجا؟
فرشید:آره بریم حوصلم سر رفته
داوود:حالا یه خرابشدهای میریم دیگه،رسول بریم؟
رسول:حوصله ندارم واقعا،شما برین
سعید:لوس نشو پاشو بریم یکم حال و هوات عوض بشه
عماد:نمیاد چرا اذیتش میکنید
برگشتیم سمت در که دیدیم عماد وایساده اونجا
بچه ها سلام کردن و اونم اومد نشست کنارمون
عماد:علیک سلام استاد
رسول:سلام،واسه چی اومدی؟
عماد:وا مگه منو استخدام کردین بادیگارد عموت بشم؟؟ والا
رسول:هارهار خندیدم
عماد:ولی فکر کنم یه چی شده ها
رسول:چی؟
عماد:نمیدونم همون سرگرد حسینیِ اومد بعد از رفتنش چندتا سرباز اومد البته که خودش باهام حرف زد گفت باید بمونن و فقط خودت و دکتراش برن پیشش،قابل اعتماد باشه و اینجور حرفا
سعید:خب شاید برای پروندهشونِ خواستن امنیتشو ببرن بالا
رسول:حالش خوبه
همینطوری که ضربه میزد به بالشت تا بخوابه گفت
عماد:همونطوریِ
رسول:ضریبهوشیاریش رو چنده؟
عماد:فقط اونو بلد شدی؟
رسول:آره
عماد:روی ۶
رسول:پایین اومده که
عماد:مگه دست منه که ببرمش بالا یا پایین؟؟
داوود:حالا بالا بره یا پایین بیاد یعنی چی
عماد:اطلاعات پزشکیتونُ ببرید بالا لطفا
رسول:اگه روی ۸ پایین تر باشه یعنی کما عمیق،اگه بین ۹تا ۱۲ باشه یعنی متوسط
عماد:آفرین یاد گرفتی،ولی اینم برو حتما یادبگیر که بین ۱۳ تا ۱۵ میشه خفیف و بهوش میاد
رسول:الان گفتی رو ۶،به چه کارم میاد برم یاد بگیریم؟اگه اومد رو ۸ اونموقع یاد میگیرم
عماد:من بدتر از وضعیت عموت دیدم که بهوش اومده
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یه نشونه واسه امیدواری؟🙃
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁶³♡
#رسول
رسول:بعد از چند وقت؟
عماد:۳ماه
رسول:هنوز ۲۰ روز نشده،بیا خونمون رو ببین
عماد:وقتی بهوش اومد میام خونتون رو میبینم
پتو رو کشید روی سرش و به پهلو شد،بعد ادامه داد
عماد:من که مطمئنم خدا بد نمیخواد برامون... حالام بگیرید بخوابید فردا شب قدرِ نمیتونید بیدار بمونید
داوود:چقدر زود گذشت
سعید:آره...بگیرید بخوابید بچهها
بچه ها هر کدوم سمتی خوابیدن،منم فقط پتو رو انداختم رو پام
خوابم نمیومد،ولی خیلی خسته بودم
قرآن دم دستم نبود برای همین با گوشیم چند صفحهای قرآن خوندن بلکه آروم بشم
گوشی رو که خاموش کردم صدای آروم عماد اومد
عماد:چرا نمیخوابی
رسول:خوابم نمیاد
صداشو ارومتر کرد و گفت
عماد:قرصتو بخور
رسول:نیاوردمش
عماد:تو بهداری هست،الان واست میارم
رسول:نمیخواد بشین
عماد:نمیتونی که نخوابی،الان میام
عماد پاشد رفت بیرون بعد از چند دقیقه اومد با لیوان آب گذاشت کنارم،ورق قرصُ نیاورده بود فقط یدونه آورد
رسول:وا خب شاید من الان نخوام بخورم با ورق میاوردی کثیف نشه
عماد:خواستم بچهها نفهمن،کوفت کن دیگه،زود باش میخوام بخوابم
قرصو گذاشتم تو دهنم یکم آب خوردم که باز عماد اخم کردم و من مجبور شدم تا آخر لیوان بخورم
یعنی من همیشه باید تو تمام قسمت های زندگیم از اخم یکی بترسم،مهرداد،محمد،عمو مهدی،عماد و البته بابا
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#امیرحسین
بچه ها داشتن دنبال خانی میگشتن منم سر شیفت بودم به شکایت ها میرسیدم
راستش خودم دیگه دلم نمیخواست تو این پرونده باشم،خسته شدم
بدجور خودمو با کار مشغول کرده بودم
الانم یه اکیپ که تو پارتی گرفتهبودن جلوم وایساده و التماس میکردن به خانوادههاشون چیزی نگیم و البته بینش صدا بالا می رفت که کی مقصرِ
امیرحسین:بسه آقا،خانم تموم کن...بسه دیگههه
همهشون ساکت شدن
امیرحسین:کلانتریِ ها،دعواهاتون باید قبلتر صورت میگرفت
خانم:جناب سرهنگ بخدا که من بیتقصیرم این دوستم منو اغفال کرد که بیا بریم فقط یه مهمونی سادهاس
دوستش:عه عه من گفتم بیا؟خوبه خودت با کله اومدی منو دعوت کرده بودن زار زدی که منم میام
امیرحسین:خانما لطفا سکوت کنید،به خانوادههاتون تماس گرفته شده الان میان
و حالا میایم سراغ شما آقا پسرا،خجالت نمیکشید؟پرونده دارین اینجا،یکی دو بار هم نبوده،من الان با شما چیکار کنم خودتون بگید؟....مردم آزاری که داشتین،چند بار هم تو پارک موقع خرید جنس گرفتنتون،دو بار هم که تو پارتی با این یکی شد سهبار
پسر:جوونی باید بکنیم دیگه
امیرحسین:عاقبت راهی که انتخاب کردی متاسفانه به اینجا ختم میشه...محمودی
محمودی:بله قربان
امیرحسین:همهشون بازداشتگاه
محمودی:بله..راهبیفت
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ولی اون آدم هایی که برامون اخم و تَخم میکنن بهترین همدم واسه روز های بیکسیِ🫀
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁶⁴♡
#رسول(شبعملیات)
صدا ها و تصویر ها واضح بود و بچههام توی موقعیت منتظر اومدن سوژه اصلی بودن
شنود سوژه هم علی،داشت
صدای موزیک خیلی زیاد بود صحبت ها رو خوب نداشتم بااین حال ولی نمیشد کاری کرد
سعی کردم متمرکز روی صحبت هاشون باشم و صدای موسیقی رو نادیده بگیرم
یکم تونستم صحبت هاشون رو بشنوم از یه سفر به امارات و دیدار با یه عرب داشتن میگفتن ولی اسمی ازش نمیبردن
یهو صدای موسیقی بالا رفت جوری که دیگه اصلا صحبت هارو نمیشد تشخیص داد تصاویر هم اونقدر واضح نبود که بتونم لبخونی کنم
رسول:لعنت بهت
با محمد ارتباط گرفتم
رسول:آقامحمد
محمد:میشنوم رسول
رسول:صدا دیگه ندارم،صدای موسیقی خیلی زیاده
محمد:باشه رسول،همه هستن؟
رسول:فقط سوژه اصلی نیست
محمد:از خونه دراومده؟؟
رسول:چند لحظه آقا.....نه هنوز داره حاضر میشه
محمد:رسول مراقبش باشا،هرکار غیر عادی کرد بهم بگو
رسول:چشم آقا
دوربین های خونهشو آوردم و حواسمو دادم بهش
چند دقیقه گذشت که از خونه زد بیرون
شنود تلفنشُ روشن کردم
هیچی نمیگفت،دوتا از بچههامون هم دنبالش بودن
یکم که گذشت مسیرشُ عوض کرد
سریع با محمد ارتباط گرفتم
رسول:آقامحمد سوژه مسیرشو عوض کرد
محمد:مگه قرار نبود بیاد جشنِ
رسول:آره گفته بود که میره اونجا،الان تغییر مسیر داده،از راهی هم داره میره که به لوکیشن جشن نمیخوره
محمد:رسول آژانس گرفته ببین آدرس کجا رو داده
رسول:چند لحظه....اصلا آدرس مراسم رو نداده،الان آدرسی که داده میفرستم براتون
محمد:این آدرس که خونه اون خانمست،کمند
رسول:بله آدرس اونجاست،چیکار کنم الان
محمد:با بچه ها میریم اونجا،این یه تله بوده که اون خانم تنها بشه بتونه اونو ببره باخودش،تو مکالمههاشون هم که شنیدی چند باری از رفتن حرف زده بود
رسول:پس بقیه سوژهها چی میشه؟
محمد:الان دستگیری شروع میشه،رسول تو حواست به سوژه باشه فقط
رسول:چشم آقا
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یکم پارت های عملیاتی بخونید بد نمیشه😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍