بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁶⁴♡
#رسول(شبعملیات)
صدا ها و تصویر ها واضح بود و بچههام توی موقعیت منتظر اومدن سوژه اصلی بودن
شنود سوژه هم علی،داشت
صدای موزیک خیلی زیاد بود صحبت ها رو خوب نداشتم بااین حال ولی نمیشد کاری کرد
سعی کردم متمرکز روی صحبت هاشون باشم و صدای موسیقی رو نادیده بگیرم
یکم تونستم صحبت هاشون رو بشنوم از یه سفر به امارات و دیدار با یه عرب داشتن میگفتن ولی اسمی ازش نمیبردن
یهو صدای موسیقی بالا رفت جوری که دیگه اصلا صحبت هارو نمیشد تشخیص داد تصاویر هم اونقدر واضح نبود که بتونم لبخونی کنم
رسول:لعنت بهت
با محمد ارتباط گرفتم
رسول:آقامحمد
محمد:میشنوم رسول
رسول:صدا دیگه ندارم،صدای موسیقی خیلی زیاده
محمد:باشه رسول،همه هستن؟
رسول:فقط سوژه اصلی نیست
محمد:از خونه دراومده؟؟
رسول:چند لحظه آقا.....نه هنوز داره حاضر میشه
محمد:رسول مراقبش باشا،هرکار غیر عادی کرد بهم بگو
رسول:چشم آقا
دوربین های خونهشو آوردم و حواسمو دادم بهش
چند دقیقه گذشت که از خونه زد بیرون
شنود تلفنشُ روشن کردم
هیچی نمیگفت،دوتا از بچههامون هم دنبالش بودن
یکم که گذشت مسیرشُ عوض کرد
سریع با محمد ارتباط گرفتم
رسول:آقامحمد سوژه مسیرشو عوض کرد
محمد:مگه قرار نبود بیاد جشنِ
رسول:آره گفته بود که میره اونجا،الان تغییر مسیر داده،از راهی هم داره میره که به لوکیشن جشن نمیخوره
محمد:رسول آژانس گرفته ببین آدرس کجا رو داده
رسول:چند لحظه....اصلا آدرس مراسم رو نداده،الان آدرسی که داده میفرستم براتون
محمد:این آدرس که خونه اون خانمست،کمند
رسول:بله آدرس اونجاست،چیکار کنم الان
محمد:با بچه ها میریم اونجا،این یه تله بوده که اون خانم تنها بشه بتونه اونو ببره باخودش،تو مکالمههاشون هم که شنیدی چند باری از رفتن حرف زده بود
رسول:پس بقیه سوژهها چی میشه؟
محمد:الان دستگیری شروع میشه،رسول تو حواست به سوژه باشه فقط
رسول:چشم آقا
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یکم پارت های عملیاتی بخونید بد نمیشه😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁶⁵♡
#محمد
سعید و داوود با دو تیم عملیاتی رو گذاشتم برای دستگیری افراد توی مهمونی
خودم و فرشید رفتیم سمت آدرس
از ما خیلی دور بود واسه همین با موتور رفتم که اگه ترافیک هم بود بتونم تا یه جایی خودمو برسونم
نیم ساعت طول کشید که برسم، دور تا دور آپارتمان مسکونی بود
محمد:رسول سوژه رسیده؟
رسول:بله آقا داخله
محمد:فرشید من میرم داخل رسیدید سریع بیاید بالا
فرشید:چشم آقا
رفتم داخل،نگهبان اومد جلو و گفت
نگهبان:سلام،بفرمایید
محمد:سلام پدر جان(کارت شناساییمو نشون دادم)با خانم کمند مرادی کار دارم هستن؟
نگهبان:بله ولی باید اول بهشون خبر بدم
محمد:کارتمو نشونتون دادم پدرجان نباید بهشون بگید،لطفا شماهم اگه بچه های ما اومدن بزارید ورود کنن و مزاحم کارشون نشید
نگهبان:چشم
محمد:ممنون،فقط طبقه چندمه؟
نگهبان:۱۷
محمد:دوربین هارو خاموش کنید لطفا
نگهبان:چشم
یه دستی به شونه نگهبان زدم و زود رفتم سمت آسانسور،طبقه ۱۷ رو زدم
محمد:فرشید کجایید؟
فرشید:سر خیابونیم آقا رسیدیم
محمد:نگهبان توجیه شده یکی از بچه هارو بزار پیشش و بقیهتون پخش بشید تو واحد ها،پشتبوم،پارکینگ،همه جا نیرو بزار فرشید،بعدم با بابک بیاید طبقه ۱۷
فرشید:چشم آقا
معلوم بود کدوم واحد برای اون خانم هست چون اون یکی واحد درش قفل شده بود
سریع به چشمی درب یه چسب زدم که دیده نشه
صدای مبهمی میومد
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#رسول
آنتن اون منطقه رو قطع کردم تا با کسی درارتباط نباشن، سعیدو داوود وارد عمل شدن
درگیری شده بود و چون همه جا دوربین بود و میتونستم ببینم کجا فرار میکنن به بچهها میگفتم
خانم فهیمی هم فرستادیم برای دستگیری خانم ها
سریع همه دستگیر شدن و فرستاده شدن به اداره
سعید:رسول به بچههای پاکسازی بگو بیان
رسول:باش،شماهم برگردید اداره
هدفونُ از گوشم درآوردم
رسول:چه خبر علی؟
علی:دارن باهم بحث میکنن،بیا
پاشدم رفتم سمتش یکی از هدفون هارو گذاشتم رو گوشم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:........¿
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁶⁶♡
#رسول
پاشدم رفتم سمتش یکی از هدفون هارو گذاشتم رو گوشم
کمند:سامیار میگم نمیام،زوره مگه؟
سامیار:بامن نیای که با دانیال جونت باشی؟بهت میگم پیش من باشی جات امن ترِ
کمند:اصلا دوست ندارم تو جای امن زندگی کنم،نه به کمک تو احتیاج دارم نه هر کس دیگهای
سامیار:کمند لج نکن،بلیت گرفتم بیا بریم،الان سر دانیال و کاوه با مراسم گرمه ما راحت میتونیم بریم،خواهش میکنم کمند
کمند:آخه بهتوچه زندگی من،شدی نخود آش،بابا من دانیال رو دوست دارم میخوام کنار اون بمونم
سامیار:دیوونه اون تورو نمیخواد
کمند:میخواد،بهتوهم ارتباطی نداره رابطه ما
سامیار:پیش دانیال موندن خطر داره،ممکن پلیس اونو بگیره،لج نکن بیا بریم... چمدونت کو؟
کمند:میگم نمیام تو میگی چمدون؟اگه دانیال تو خطر باشه تو هم صددرصد تو خطری،اون همه کارهارو بمب هارو به دستور تو انجام میداد... سامیار گوش بده ببین چی میگم حتی اگه دانیال رو هم پلیس بگیره،اعدام کنه بازم کنارش میمونم،این خیال خام هم از سرت بیرون کن که باهات میام.. الانم از خونهام برو بیرون وگرنه زنگ میزنم به دانیال
هدفون از روی گوشم درآوردم
رسول:کجا میخواد بره؟
علی:نمیدونم،مگه تو پرواز های امشبُ چک نکردی؟
رسول:چرا ولی سامیار بلیت نداشت
علی:هویت جعلی داره حتما،برو بگرد شاید همراه داشته باشه
رسول:تو برو مراقب بچهها باش،من حواسم به سامیار و این خانمِ هست بلیت هام چک میکنم
علی:خیله خب بیا
علی رفت پای سیستم من و من نشستم جای اون،هدفون رو گذاشتم تا به صدای اونا گوش بدم در همین حال هم لیست پروازهای امشب رو چک میکردم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#امیرحسین
پتو رو کشیدم رو علیرضا،کلاه سرگرد رو برداشتم و اومدم بیرون
کمیل:چرا اومدی پس؟
امیرحسین:علیرضا خوابید حوصلم سر رفت اومدم بیرون،تو نمیری خونه؟
کمیل:کار دارم
امیرحسین:از خانی چه خبر
کمیل:سرگرد داره از زیردستاش بازجویی میکنه،دوتا آدرس دادن که بچههامون رفتن ولی اونجا نبود
امیرحسین:فکر نکنم کسی بدونه،اونقدر احمق نیست تنها مکان سفیدشو زیردستاش بدونن
حسینی:ولی برادرش میدونه
هردوتامون برگشتیم و احترام گذاشتیم
کمیل:یعنی یوسف آدرس خانی رو داد؟
حسینی:هنوز ازش بازجویی نشده که،ولی مطمئنم اون از جاش خبر داره... علیرضا کجاست؟
امیرحسین:خوابه آقا..راستی بفرمایید کلاهتون
حسینی:ممنون... به رسول زنگ بزن بیاد بچهشو ببره خودتم که اینجا هستی
امیرحسین:زنگ زدم جواب نداد فکر کنم سرش شلوغه،حالا پیش خودم هست دیگه
حسینی:خیله خب،بچه ها من برم دیگه،اگه کاری داشتید بهم خبر بدین حتما،نگاه به ساعت نکنید
کمیل:چشم آقا
حسینی:پس مراقب خودتون باشید،خداحافظ
کمیل:خدانگهدار
امیرحسین:بسلامت
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ولی واقعا از اخم و عصبانیت سرگرد حسینی خوشم میاد🥲😅
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁶⁷♡
#امیرحسین
سرگرد که رفت نشستم روی صندلی
بیشتر بچه ها رفته بودن جز اونایی که شیفت بودن یا کار مهمی داشتن
امیرحسین:دلم میخواد برم بیرون
کمیل:خواهشا دلت نخواد
امیرحسین:آخه شب قدرِ هیج جا نریم؟
کمیل:شرایط میگه که نه نریم،تو نمازخونه پیش علیرضا باش،منم میرم تو اتاقم
امیرحسین:خب بیا پیشم دیگه
کمیل:کارم خیلی طول میکشه،بعدم میخوام تنها باشم،همینطوری که تو دوست داری تنها باشی
امیرحسین:خیلی خوبه یه رفیق باشه که درکت کنه،آفرین آفرین
کمیل:تیکه بود؟
امیرحسین:نه به جان خودم،جدی گفتم،خاک تو سرت نمیشه ازت تعریف کردا
کمیل:باشه بابا بیا منو بزن... بعدم کیه که قدر بدونه
امیرحسین:دیگه زیادی پرو شدی به کارت برس،درضمن امشب فقط واسه من دعا کن باشه؟
کمیل:یکی میخواد واسه من دعا کنه امیر
امیرحسین:من اگه امشب تورو حلال کردم،بیشعور صد بار گفتم بهم بگو امیرحسین
کمیل:باشه حالا،برو امیرحسین بزار به کارام برسم
امیرحسین:بفرمایید قربان
از کمیل جدا شدم رفتم وضو گرفتم
بعدم از تو اتاق عمو قرآنشُ برداشتم رفتم نمازخونه
دیگه برقُ روشن نکردم با چراغ گوشیم اعمال شب نوزدهم رو خوندم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#رسول
رسول:علی بیا
علی:جانم
رسول:ببین من همه پرواز هارو چک کردم
هیچ چیز مشکوکی نبود خب،فقط پرواز امارات دوتا بلیت بود به اسم سامیار لطیفی و عاطفه سوزنی
علی:پرواز چه ساعتیِ؟
رسول:دو ساعت دیگه،من فکر میکنم این دوتا بلیت برای اونا باشه
علی:اگه نباشه؟
رسول:توی صحبت های دونفر از سوژه ها تو مهمونی امشب اسم از امارات بردن خب اینام میخوان برن اونجا دیگه
علی:امیدوارم،حالا اینارو ولش کن بیا برو پشت سیستم من باید برم سایبری
رسول:دمت گرم
زود رفتم پشت سیستم،سامیار میخواست بیاد بیرون
رسول:محمد سوژه داره میاد بیرون
محمد:خیله خب....رسول فعلا اینجا نباید دستگیری شروع بشه،قطعا میره دوباره خونهاش چون چمدون همراهش نیست
رسول:چرا همونجا دستگیرش نمیکنید؟
محمد:ریسکش زیاده،به خانم خسروی بگو بیاد برای دستگیری این خانمِ
رسول:چشم آقا
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:آخ جون دستگیری 😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁶⁸♡
#محمد
همینطوری که حدس میزدم دوباره رفت خونه البته قیافهاش پریشون بود
خانم خسروی بعد از دستگیری خانم کمند مرادی منتقل شدن به اداره
سوژه رفت تو خونه سریع وارد شدیم
ولی همینکه مارو دید از کمرش اسحلهشو درآورد و سمتتون شلیک کرد
سریع پشت در و ستون ها پناه گرفتیم
باید زنده دستگیر میشد،سعی میکردم به زیر پاش شلیک کنم چون تمرکز هم نداشت کارمون راحتتر بود
سرمو یکم بیرون آوردم دیدم داره با گوشیش ور میره و شلیک میکنه
از پشت ستون اومدم و به دستش شلیک کردم خورد به گوشیش و افتاد یه وری
به فرشید اشاره زدم از پشت بهش نزدیک بشه و من حواسشُ پرت میکنم تا بتونه دستگیرش کنه
دوباره شروع کرد به تیراندازی
صدای جیغ و داد از بیرون میومد یه لحظه حواسم پرت خانم و دختری شد که داشتن میرفتن طبقه پایین با عجله و سوزش بدی تو کتف راستی حس کردم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#امیرحسین
پتوی علیرضارو مرتب کردم
رفتم تو اتاقم،ورق قرص رو برداشتم خوردم
ساعت ۳ بود،میگن امشب سرنوشت یکسال ادمو مینويسن،نمیدونم چی برام نوشتن ولی من فقط امشب یه چی از خدا خواستم،نمیدونم بهم میده یانه،نمیدونم سلامتی عمومهدی رو میده یانه،ولی دیگه سپردم به خودش،هرچی اون بگه،اگه بگه میخواد ببرتش،راضیام به رضای خودش،اگه بگه میمونه بازم راضیام به رضای خودش،هرچی خدا بگه
کنار کلانتری حسینه بود که اونجا برنامه داشتن که تموم شده بود و مردم میرفتن به خونههاشون ولی هنوز صدای مداحی میومد
هنوز بوی چایی صلواتی و اسپند میومد،
دراتاق زده شد و کمیل اومد
کمیل:چرا نخوابیدی؟
امیرحسین:بریم بیرون باهم؟
کمیل:کجا؟بچه خوابه
امیرحسین:جای دوری نمیریم،همین بغل،دلم چایی صلواتی خواست
کمیل:باش بریم،فقط برم به صدرا بگم بره پیش علیرضا شیفتِ
امیرحسین:بیدار نمیشه ها
کمیل:بچه داری نکردی نمیدونی،بیدار میشه
زود بیا بیرون پس
امیرحسین:انگار خودش چندتا داره یدونه داریا
کمیل:تو همونم نداری،مهم اینه
امیرحسین:لباس عوض کنم میام
کمیل:منتظرم
زود لباسمو عوض کردم رفتم بیرون
از بچهها چند نفر مونده بودن،سرگرد حسینی هم که نبود
با کمیل همقدم شدیم سمت ایستگاه،حال و هواش خیلی قشنگ بود،انگار تو روزای محرم دارم نفس میکشم
کمیل:برو اونجا رو جدول بشین برم بگیرم
امیرحسین:باش
سمتی که اشاره زده بود رفتم و نشستم،روبهروی ایستگاه بود،کمیل با دوتا چایی اومد
کمیل:بیا اینم قند و خرما
امیرحسین:دستت درد نکنه
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ولی اون لحظهای که فکر میکنی محرم اومده و ذوق میکنی؟خیلی قشنگه
تو ذهنت صدای دسته ها و سینه زنی ها میاد،بوی خوش چایی صلواتی،بوی دود غلیظ اسپند که اشکمون رو درمیآورد،دعواها که کدوم هیئت بریم، این تصورات تو ذهن هم حال آدمو خوب میکنه🥲❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁶⁹♡
#امیرحسین
امیرحسین:دستت درد نکنه
کمیل:نوش جونت،چیزی خوردی راستی؟
امیرحسین:آره سنگ خوردم
کمیل:بیمزه
امیرحسین:جدی میگم بيسکوئيت هایی که تو اتاقم بودن انقدر سفت بود انگار داری سنگ میخوری،با آب بزور دوتا خوردم
کمیل:حالا سحری میخوری جبران میشه
لیوان چایی رو دست گرفتم بو کردمش
نمیدونم این چایی صلواتی هیئت چی داره که آدم مستش میشه،هم خوشمزهاس هم خوشبو
مداحی که از آقا امیرالمؤمنین ع خونده میشد تموم شد و مداحی بعدیُ پلی کردن
که اونم "خوشبختی یعنی" بود
آروم آروم چایی رو تو سکوت خوردیم ولی دیگه بلند نشدیم بریم همونجا نشسته بودیم و به روبهرو نگاه میکردیم
حالا این تیکه مداحی که میگفت" خوشبختی یعنی تو کشورت امام رضا داری،غریبی و یه آشنا داری خوشحالی،خوشبختی یعنی،وقتی که از زمونه دلگیری تو حرم امام رضا میری خوشحالی،شاه و سلطانم نوکرتم امام رضا جانم🫀🥺)پلی شد
اشک روی صورتم ریخت،چقدر دلم هوای امام رضا رو کرده،دلم میخواست الان کنارش بودم و بغلم میکرد،از غمهای دلم براش میگفتم اونم میگفت درست میشه،اینکه غصه خوردن نداره،الان دلم اینو میخواد
دلم میخواد برم و محکم ضریح بابارضامو بغل کنم گریه کنم و اون اشکامو پاک کنه
کمیل:خوبی امیر؟
سرمو انداختم پایین و اشکمو پاک کردم
امیرحسین:اوهوم،خیلی وقت بود این مداحی رو گوش نکرده بودم دلم بدجور هوای مشهدُ کرده
کمیل:بلیتم الان پیدا نمیشه وگرنه برات میگرفتم
امیرحسین:اگه پیدا میشد هم سرگرد نمیذاشت
کمیل:جدی بزار ببینم بلیت هست
امیرحسین:آخه دیوانه الان ۱۹ ماه رمضونی بلیت گیر میاد؟اونم مشهد؟
کمیل:شاید شد،بعدم فقط میخوام ببینم
امیرحسین:باشه بابا انقدر ببین تا جونت دربیاد
کمیل:تو دو دیقه خفه شو
امیرحسین:باش بابا
دوباره گوش سپردم به مداحی قشنگ حالمو خوب میکرد،روحم جلا پیدا میکرد
کمیل:آه،بفرما خر خدا،بهت میگم بلیت پیدا میشه میگی نه،واسه دو ساعت دیگه بلیت هست
امیرحسین:جدی میگی؟
کمیل:بخدا،تازه کنسل شده،بگیرم برات؟
امیرحسین:وا،جدی جدی برم؟
کمیل:نه برای ارواح عمهام سه ساعت دارم دنبال بلیت میگردم
امیرحسین:دو دقیقه نشدا
کمیل:دهنتو ببند،گرفتم واست
امیرحسین:دیوونه نگیر سرگرد نمیزاره
کمیل:اجازه میگیرم ازش صبر کن بلیت بگیرم الان یکی میگیره اینم میپره ها
امیرحسین:خب بزار اول به سرگرد خبر بدیم بعد
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:شاید این فقط رمان باشه
ولی بعضی از پاراگرافها حرف های ناگفته خودمه،آره،منم دلم میخواد الان مشهد بودم،بابا رضا بغلم میکرد و آروم میشدم
بهش میگفتم ممنونم به این دلتنگی پایان دادی و واسه اولین بار منو بغل کردی🫀🥺
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁷⁰♡
#امیرحسین
کمیل:یعنی ها برو نماز شکر بخون واسه داشتن رفیقی مثل من،بفرما سرگردم گفت باش ولی مراقب خودت باش
امیرحسین:دست شما درد نکنه،وظیفهات بود
کمیل:خیلی بیشعوری امیر
امیرحسین:😐
کمیل:باشه بابا چشم بازارو کور کردی با اسمت
امیرحسین:تو هر وقت برا من گوشی خریدی اونموقع ازت تشکر میکنم،نه اینکه نماز شکر بخونم،تو آخه شکر کردن داری
کمیل:امیرحسین بلیتُ لغو میکنما،بعدم خیلی سریع اقدام به واریز پول بلیت کن
امیرحسین:باشه بابا خسیس،حالا خوبه یه بار حساب کرده ها
کمیل:ببین انقدر که تو و سجاد از من خوردید که دهناتون نه یعنی دهنتو ببند
امیرحسین:چی خوردیم؟
کمیل:تو دوران دبیرستان هرروز کی پول ساندویچ میداد؟حالا اینو ولش،دو سال پیش رفتیم شمال سه تایی کی ویلا رو حساب کرد؟دونگاتونو دادید؟نه، حالا اینم ولش کن رفته بودیم اون پاساژ تو و سجاد هر کدومتون یه کتونی برداشتید قیمتش چند شد؟رفتیم قشم کی پول هتلُ حساب کرد؟رفتید بازار واسه این خرید کن واسه اون خرید کن کی حساب کرد؟تو کل زندگیتون من شدم مادرخرج؟پس دهن منو باز نکن
امیرحسین:تموم شد؟تاثیر گذار بود
کمیل:عوضی
تا خواستم یه چی بگم دیدم یکی داره صدامون میکنه،یکم دورمون رو نگاه کردیم کسی نبود بعد با صدای طرف بالا رو نگاه کردیم دیدم صدرا،علیرضا بغل کنار پنجرهاس
صدرا:امیرحسین گَلدا،اوشاق دوروب دو
امیرحسین:صدرا جان ترجمه میدونی که نمیفهمیم،ای جونم گریه نکن عمو الان میام
صدرا:دارم میگم بیا دیگه،بچه بیدار شده
امیرحسین:اومدیم
کمیل:بفرما امیرخان بهت میگم بیدار میشه میگی نه
امیرحسین:شما بچه داری بلد بودی بفرما
کمیل:امشب کتک لازمی،گمشو بچه داره گریه میکنه،زودم آماده شو برو فرودگاه
همینطوری که داشتیم میرفتم کلانتری گفتم
امیرحسین:میرسونی دیگه؟نه؟
کمیل:گمشو
امیرحسین:رفیق شدی واسه چی پس؟
کمیل:رفیق شدم که راننده تو بشم؟برو تو
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:وای بازم لازمه بگم دلم دانلود یه رفیق میخواد مثل کمیل؟😢🥺
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁷¹♡
#رسول
گوشیو روی میز پرت کردمُ سرمو گذاشتم رو میز
چند دقیقه بعد دستی رو شونم نشست که بلند شدم
علی:چیشد؟خبری نشد از محمد؟
رسول:نه داوود گفت عملش تموم نشده
علی:نگران نباش من حواسم هست میخوای تو برو بیمارستان
رسول:نه کارمو تموم کنم میرم،الان هیچکاری نمیتونم بکنم اونجا،حداقل اینجا کارمو تموم کنم
علی:دیشبم نخوابیدی
رسول:عادت کردم اذیت نمیشم
علی:خیله خب،من هستم تو اداره اگه کاری داشتی زنگ بزن بهم
رسول:باش،دمت گرم خیلی زحمت دادم بهت امشب
علی:کار همیشگی شماست
رسول:رو دادم پرو شدی
علی:از دست تو،خدافظ
رسول:خدافظ
دوباره گوشیم زنگ خورد زود برداشتم دیدم داوودِ
رسول:چیشد داوود؟
داوود:عملش تموم شد بردنش ریکاوری
رسول:خوبه حالش؟
داوود:آره عماد گفت خوبه
رسول:آقای عبدی رسید؟
داوود:آره چند دقیقهای میشه رسیده
رسول:خیله خب،بهوش اومد بگید بهم،کارام تموم بشه میام
داوود:کجا بابا،الان عماد داره مخ مارو میخوره چه برسه تو بیای،داریم میای ماهم یه ساعت دیگه
رسول:باش،کاری بود زنگ بزن
داوود:باشه رسول،فعلا
رسول:خدافظ
به ساعتم نگاه کردم
۷ صبح بود،زود کارهای نصفهموندهام رو تموم کردم البته که این خیلی زود من شد یک ساعت
رفتم نمازخونه یکم دراز بکشم دیدم بچههام اومدن
رسول:سلام چیشد؟
سعید همینطور که دراز میکشید و پاهاشو گذاشت رو دیوار گفت
سعید:علیک سلام،چی میخواستی بشه بهوش اومد عماد گفت شما برید دیگه
داوود:تموم شد کارا؟
رسول:آره،میخواید برم پیشش بمونم؟
داوود:حوصلهی عماد و محمدُ داری برو
رسول:اونکه معلومه نه،نامرد نمیزاره برم عمومُ ببینم چه برسه بمونم
سعید:خوبه خودتم میدونی،وای بچه ها منو تا به اطلاع ثانوی بیدار نمیکنید
داوود:فرشید خوابیدی؟
سعید:خروپفش رفته بالا دوساعته نمیبینی
رسول:خیله خب ولش کنید بگیرید بخوابید
داوود:توام بیا بخواب
رسول:قصدم همین بود ولی برم یه سر به آقاجون و بیبی بزنم همونجاهم میخوابم
سعید:سلام برسون
رسول:باش،خدافظ
از اداره اومدم بیرون حوصله رانندگی نداشتم
تا مترو پیاده رفتم
♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:¿¿¿¿¿¿¿
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍