(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََََََِِِِِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت شصت و ششم💛
#محمد
رسیدیم سایت ، از اون موقع تا به الان محسن فقط داشت گریه می کرد
گوشه ای ماشین رو پارک کردم و برگشتم سمت محسن
محمد: چرا گریه می کنی؟هنوز هیچی معلوم نیست
محسن:محمد اگه راست باشه چی؟
محمد من طاقت ندارم
محمد رسول الان دست اون..😭
محمد:بسه داداش پاک کن اشکاتو
محسن:من جواب احسانو الان چی بدم آخه؟
محمد:خودم باهاشون حرف می زنم،تو فقط آروم باش
محسن:مرسی داداش🥺
محمد:وظیفست!
بیا بریم تو یه آب بزن به صورتت بعد بریم پیش بچه ها
محسن:باشه
از ماشین پیاده شدیم
محسن اول رفت یه آب به صورتش زد و برگشت
چشم هاش یکم خون افتاده بود!
رفتیم پیش بچه ها
با چیزی که دیدم نگران به محسن نگاه کردم
داوود سرش روی میز بود داشت گریه می کرد اونم بلند!
فرشید بغل فرشاد بود و شونه هاش می لرزید!
احسان و محمدامین هم بغض کرده بودن!
علی سرش روی میز بود
سعید هم که کلافه داشت راه میرفت
زود رفتم کنارشون
محمد:چی شده؟
برگشتن و بهم نگاه کردن
گریه شون شدت گرفت!
محمد:چی شده میگم؟!
علی:بیاین توضیح میدم!🥺
رفتیم پیش علی و منتظر بهش نگاه کردیم
محمد:توضیح بده!
علی:دیشب متوجه شدم که ساموئل یه گوشی دیگه داره که با اون به بچه هاش دسترسی داره!
هر کاری کردم نتونستم از طریق موبایل ساموئل به صداها دسترسی پیدا کنم
برای همین از موبایل رادوین تونستم که صداشون رو داشته باشم
به اینجای که رسید بغض کرد و نتوتست حرف بزنه!
محسن نگرانی از چهره اش معلوم بود!
تردید داشتم از حرفی که میخوام بزنم ولی...!
محمد:درباره رسوله؟
سر تکون داد
محسن حالش بدتر از قبل شده بود
محمد:چی؟
علی:این مکالمه واسه دیشبه
تازه تونستم هکش کنم آقا!😭
سرش رو گذاشت روی میز و شونه هاش میلرزید
خودم صدا رو پلی کردم...
با هر حرفی که میزدن جون از تنم میرفت
رسول داداشمه!❤️
رسول رفیقمه!❤️
نه نه..رسولِ من حالش خوبه!
رسول من کم نمیاره هیچ وقت!
صوت وقتی تموم شد،دیدم محسن افتاد!
اشک هاش روی گونه اش میریخت و بدتر آتیشم میزد!
احسان زود اومد کنارم
احسان:بابا..بابا حالت خوبه؟
محسن بدتر گریه میکرد، الان چی بگم به احسان؟
به بچه ها چی بگم؟
آروم جلو رفتم و محسن رو بغل کردم
دست به کمرش میکشیدم و آرومش میکردم
ولی کی منو آروم کنه؟!
محسن الان فهمیده اونی که گرفتن و الان درد داره پسرشه!
میتونه راحت گریه کنه!
کسی کاری باهاش نداره چون پدره!
ولی من چی؟!
من فرمانده ام!
هر جا هم که برادر باشم اینجا فرمانده ام!
اینجا نباید کم بیارم ولی نمیتونم خدایا!
جز خودت کسی از دلم خبر نداره!
رسول چیزیش بشه من می میرم خدایا!
اشکم داشت می ریخت ولی نه ، نباید بریزه!
من نباید کم بیارم!
اگه این اشک رو بچه ها ببینن همه چیز تموم میشه!
به قول داداش رسولم...
من تو زمان های سختی باید مثل کوه باشم برای بچه ها...اگه بغضم رو ببینن حالشون بدتر میشه!
من نباید جا بزنم ؛ هیچ وقت!
من باید همون محمد همیشگی باشم ؛ همون محمد!
محمد:محسن جان آروم باش!
محسن:محمد رسولم درد داره بعد میگی آروم باشم؟!😭محمد بچم حالش بده!
محمد اذیتش می کنن من طاقت ندارم!😭
احسان:بابا!😳
محمد:توضیح میدم اول برو یه لیوان آب بیار!
احسان:ولی...!
محمد:احسان زود باش!
احسان زود رفت تا آب بیاره
محمدامین کنارم بود
محسنو از بغلم در آوردم و رو به محمدامین گفتم
محمد:کمک کن ببریمش بالا
محمدامین:چشم آقا!
محسن رو بردیم بالا تو نمازخونه
محسن:می خوای بهشون بگی؟!
محمد:آره!
محسن:ولی هنوز مطمئن...
محمد:حتی اگه یک درصد هم احتمال اینو داشته باشه باید بگیم...!تو نگران نباش ، وقتی پیدا شد آزمایش می گیریم ازتون و میفهمیم درسته یا نه...؟!حالا اون اشکاتو پاک کن!
محسن:باشه!
احسان:بفرمائید!
آبو از احسان گرفتم و دادم به محسن ، تشکر آرومی کرد و سرش رو انداخت پایین...خیره شد به لیوان آب
برگشتم و به احسان و محمدامین گفتم
محمد:برین با بچه ها بیاین تو اتاقم ، کارتون دارم!
احسان:پس بابا...
محمد:نگران نباش ، حالش خوبه ؛ یکم استراحت کنه بهترم میشه... زود باشین!
احسان و محمدامین:چشم آقا!
بچه ها رفتن ، منم رفتم تو اتاقم
از قفسه ، قرآن کوچیکی برداشتم و شانسی یه صفحه آوردم...💙سوره الرحمن💙
ایستاده شروع به خوندن کردم...
یک صفحه اش رو خونده بودم که صدای در اومد و بچه ها وارد اتاقم شدن
قرآن رو بستم و گذاشتم سر جاش
به بچه ها گفتم بشینن و خودمم روی صندلی کنار فرشاد نشستم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:قبول دارین زندگی خیلی عجیبه؟!🙃🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت شصت و هفتم💛
#رادوین
به دستور ساموئل دیشب راه افتادیم سمت خراسان
حال این پسره خوب نبود
دیروز بهوش اومد ولی یه لحظه از نادر قافل شدم باز پسره رو گرفته به زیر لگد و آنقدر زده بودش که بیهوش شده
هنوز بهوش نیومده بود نمیدونستم چیکار کنم
ای نادر خدا لعنتت کنه ببین چه بلایی سرش آورده
سرش که شکسته بود
زانوی راستش هم زخم شده بود
کل بدنش خاکی و خونی بود بعید بدونم بیشتر از چند روز زنده بمونه دیروز وقتی بهوش اومد کتف چپش رو گرفته بود تا اومدم بهش دست بزنم آخش رفت هوا به گمونم در رفته باشه کتفش
یک ساعتی میشد رسیده بودیم
حالت تهوع گرفته بودم بخاطر اینکه با کامیون از تهران تا اینجا اومده بودیم
یه قرص ضد تهوع خوردم و رفتم افتادم روی مبل
نادر:حالا با این پسره چیکار کنیم؟
رادوین:چیکار کنیم؟کاره دیگه ای هم مونده که نیاری سر این بدبخت
نادر:حقش بود
رادوین:خفه شو نادر خفه شو فقط..الان همه چیزو ساموئل از چشم من ميبينه
نادر:برو بابا زنده بودن این جوجه چه ارزشی داره اخه
رادوین:خفه شو نادر خفه شو..اگه بمیره ساموئل دوتامون رو زنده به گور میکنه
نادر:حالا مگه این یارو کی هست؟
رادوین:این یه ماموره
نادر:مامور چی؟
رادوین:من چه بدونم ولی میدونم که این خیلی اطلاعات داره راجب ما میشه گفت پرونده ما دست اینِ
نادر:مگه ما پرونده داریم؟
رادوین:گفتم اگه
نادر:ولی من نشنیدم...
رادوین:بسته دیگه سرمو خوردی..من که حالم بده توام که تو مخم رژه میری همش
گمشو برو یه دکتر پیدا کن بیاد اینو ببینه
نادر:من حالا دکتر از کدوم گوری پیدا کنم
رادوین:بیا از سر قبر عمه من پیدا کن..دکتر رو از کجا پیدا میکنن زودباش
نادر:حالا من اگه پیداش کردم و آوردمش اینجا نمیخواد بگه شما کی هستین این پسره چرا وضعش اینِ؟؟
رادوین:نادر واسه اونم یه فکری دارم فقط تو الان از جلو چشمم برو..فقطططط بروووووو
نادر:خب وحشی چرا داد میزنی میرم الان
رادوین:نه صبر کن یه لحظه
نادر:چته؟
رادوین:بیا کمک کن پسره رو ببریم تو اتاق
نادر:انبار خوبه جاش
رادوین:الاغ میخوای دکتر بیاری بالا سرش بعد انبار؟یالا بیا ببینم
رفتم سمت انباری توی خونه
خونه تقریبا بزرگی بود با یه حیاط دوبرابر بزرگتر
میتونم بگم یه ویلا بود
در انبار رو نادر باز کرد وارد شدم
دیدم پسره بسته شده به یه صندلی اونم با طناب
دیگه قشنگ دود از گوشام بیرون میاومد
حرارت بدنم بالا رفته بود
برگشتم سمت نادر و یه سیلی محکم بهش زدم
نادر:آخخخ...روانی چتههه..هار شدی
رادوین:چرا با طناب بستیش؟خیلی حالش خوبه😡
نادر:اگه بهوش بیاد چی اسکلِ...
با سیلی دومی که بهش زدم حرفش ناقص موند
بدون هیچ حرفی رفتم سمت پسره و طناب رو باز کردم
طناب رو چند بار دور سینه اش بسته بود ای بمیری نادر
وقتی بازش کردم نزدیک بود بیفته که گرفتمش
بدنش داغ بود دست گذاشتم روی پیشونیش،تب داشت
رنگ صورتش هم خیلی پریده بود
به نادر نگاه کردم که داشت با اخم نگاه میکرد
منم اخم کردم و با صدای عصبی گفتم
رادوین:هوی چرا وایستادی به تماشا..تن لَشِتو تکون بده بیا ببریمش تو اتاق
نادر:بمیره من راحت شم
رادوین:تو کی میمیری من راحت بشم..زود بااااش😡
اومد و کمک کرد بندازمش رو کولم
سعی میکردم زیاد به دستش فشار نیاد تا آسیب دیدگی کتفش بیشتر بشه
بردمش توی یکی از اتاقا روی تخت درازش کردم
رادوین:زودتر دکتر رو بیار حالش خوب نیست
نادر:خب حالا تو چرا واسش نگرانی
برگشتم سمتش و چینی روی آبروی هام دادم و با داد گفتم
رادوین:گمشو برو میگم😡
نادر:یکی از یکی وحشی تر
اینو گفت و رفت
منم رفتم تو آشپزخونه و یه لگن آب برداشتم تیکه های یخ رو انداختم تو آب یه دستمال و با یه حوله برداشتم رفتم سمت اتاق
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:شاید ظاهر انسان ها با باطنشون فرق داشته باشه
هیچ وقت از روی ظاهر کسی رو قضاوت نکنید🙃🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت شصت و هشتم💛
#رادوین
دکمه لباسش رو باز کرد یکم کبود شده بود بدنش
ای خدا لعنتت کنه نادر
حوله رو خیس کردم و آروم گذاشتم روی شکمش
با سردی آب کم کم بهوش اومد و آه و ناله اش شروع شد
دندوناش از لرز به هم میخوردن
وای من الان کدومو بچسبم؟ لرزش رو یا تبش؟
تب مهمتر از همه چیز بود
اگه یکم تبش میرفت بالا ممکنه تشنج کنه و حالش بدتر بشه
اون یکی دستمال زخیم رو خیس کردم و گذاشتم روی پیشونیش
زیر لب چیزی زمزمه میکرد ولی نمیتونستم بفهمم چی میگه یکم نزدیکش شدم و گوشام رو آروم بردم سمت دهنش
داشت همش اسم عاطفه رو میگفت
این دیگه کیه؟
هی دستمال رو برمیداشتم و دوباره خیس میکردم و میذاشتم روی پیشونیش
حوله روی شکمش هم تند تند توی آب میکردم
تبش پایین نمی اومد و هذیون میگفت
نمیدونم چرا نگرانش بودم
واقعا چرا انقدر سلامتیش برام مهم شده نمیدونم چرا
ولی از اینکه خودم یه ایرانی هستم و بعد با چشم هام میبینم که یه ایرانی رو میزنن و نمیتونم کاری بکنم خجالت میکشیدم
از اینکه با این عوضیا کار میکنم بدم میومد
حالم به هم میخوره از همشون ولی حیف که دستم بسته اس
نمیتونم کاری بکنم هیچ کار..من الان واسه اونام
انگار تو قفس گیر افتادم
فقط آرزوم شده مرگ
بمیرم و راحت بشم از این همه گناه
میدونم خدا هیچ وقت توبه منو قبول نمیکنه ولی بازم دوست دارم بمیرم تا بیشتر از این گناه نکنم
با صدای ناله پسره از فکر اومدم بیرون
رادوین:حالت خوبه؟صدای منو میشنوی؟
ولی هیچی نمیگفت نیمه هوشیار بود و فقط ناله میکرد
چیکار کنم من حالا
یک ساعتی از رفتن نادر میگذشت و هیچ خبری ازش نبود
ای بمیری خب بیا دیگه این مُرد
صدای در اومد و بعدش هم صدای نادر
نادر:بفرما دکتر از این طرف
نگاهی به پسره کردم که خیلی درد داشت
رفتم بیرون از اتاق
نادر با یه دکتر میانسال بود
دکتر:سلام
رادوین:سلام
دکتر:بیمارِتون کجاست؟
نادر:داخل اتاقه بفرمایید دکتر
دکتر وارد اتاق شد و منم پشت سرش وارد شدم
رفت سمتش و مشغول معاینه شد
بعد از چند دیقه دستگاه فشار رو از دستاش باز کرد و گوشی رو پایین آورد و گفت
دکتر:چه بلایی سرش اوردین
نادر خواست چیزی بگه که با پاهام زدم به پاش و لال شد
رادوین:برادر من رفته بود بیرون ولی چند نفر بهش حمله کردن نامردا زدنش
دکتر:برادرتون حالش خیلی بده باید حتما بستری بشه
رادوین:آخه هنوز دنبالشن
دکتر:برادرتون فراریه؟
رادوین:نه آقای دکتر برادر من تابه حال پاش به کلانتری هم باز نشده
دکتره دیگه چیزی نگفت و مشغول وصل کردن سرم بهش بود
هنوز ناله میکرد وای چه سوتی دادم خدا کنه نفهمیده باشه
چیزی توی سرم زد که پسره رو خوابوند
خداروشکر که خوابید وگرنه درد میکشید
دکتر زخمش رو پانسمان کرد و از کیفش یه برگه برداشت و دارو هاشو نوشت
بعد از اون مُهر کرد و نسخه رو داد بهم
دکتر:سر ساعت بدین بخوره...غذا هم فقط بهش مایعات بدین..دستگاه اکسیژن هم براش حتما تهیه کنید درست نمیتونه نفس بکشه..تبش هم دارو زدم تا چند ساعت دیگه قطع میشه نگران نباشید
رادوین:ممنون دکتر
دکتر وسایلش رو جمع کرد و رفتن بیرون با نادر
منم رفتم و نشستم کنار پسره
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خیلی بده هم وطنت رو جلوی چشمات بزنن
جلوی چشمات درد بکشه و نتونی هیچ کاری کنی😪
خدا بُکُشَتِمون ولی این روز رو نبینیم🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت شصت و نهم💛
#محسن
توی نمازخونه یه گوشه نشسته بودم هیچ کس نبود و خداروشکر برق ها هم خاموش بود
راحت یه دل سیر گریه کردم دیگه اشکی واسم نمونده بود
فقط زیر لب داشتم ذکر میگفتم
فکرای منفی به ذهنم هجوم آورده بودن
اگه دروغ باشه چی؟
اگه رسول پسرم نباشه چی؟
اگه همه اون حرفای خانمه راست نباشه چی؟
فقط اگه بود که تو ذهنم میاومد
صدای قدم اومد
حال برگشتن نداشتم که ببینم کیه
چند ثانیه فقط صدای قدم می اومد بعدش احسان روبه روم با چشمای خیس نشست
فقط زوم بودم به چشم هاش
احسان:ببابا.. شوخی بود..ممگه نه؟🥺
محسن:نه بابا..انشالله که شوخی نبوده
احسان:بابا یعنی اون کسی که آرزوم بود ببینمش الان..😭
بغلش کردم اشک هاش قلبم رو به درد می اورد ولی الان فقط گریه حالمون رو خوب میکرد
احسان بغلم فقط گریه میکرد
احسان:بابا بگو خیال نیست..بگو که خواب نیستم بابا بگووو
محسن:دورت بگردم بابا..خواب نیستی
گریه هاش بیشتر شد
محکم به خودم چسبوندم
یکم که گریه کرد و آروم شد
سرش رو گذاشت روی پاهام منم دست میکشیدم به سرش
احسان:بابا
محسن:جانم
احسان:یعنی من داداش بزرگه رسولم؟
محسن:آره دورت بگردم
احسان:بابا
محسن:جان دل بابا؟
احسان:یعنی میشه کنار هم یعنی رسولم باشه زندگی کنیم؟
محسن:اگه خدا بخواد چرا که نه
احسان:بابا
محسن:جان؟
احسان:رسول حالش خوبه دیگه..نه؟
محسن:باید حالش خوب باشه
احسان:بابا
محسن:جانم نفس بابا
احسان:میشه بخوابم؟
محسن:بخواب قربونت برم..بخواب بابا جان..بخواب
دیگه چیزی نگفت
سکوت بود نمازخونه..سکوتی که خیلی بهش احتیاج داشتم
هنوز باور کردن اینکه پسرم زندست و میتونم پدر سه تا پسر باشم..سه تا شیر مرد باشم برام سخته ولی خب دیگه به قول احسان کارگردان خداست اون باید بگه فیلم چطوری باشه و چقدر خوبه که یه قسمت فیلم هم لبخند آورد به لبم
بعد از ۲۷ سال یه بار از ته دلم خندیدم،خوشحال شدم،ذوق کردم
خدایا تا آخر عمرم نوکرتم🌱
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#فرشاد
باور کردن همچین چیزی واقعا برام سخت بود البته همه بچه ها..فرشید که همش داشت خودشو نیشگون میگرفت تا مطمئن بشه خواب نیست
داوود:بسته فرشید من به جای تو دردم گرفت
فرشید:باور نمیکنم..آقا یکی بیاد جوری بزنه تو صورتم که خون دماغ بشم تا مطمئن بشم خواب نیست
محمدامین:چرا دوست داری خواب باشه؟
فرشید:دوست ندارم ولی باور کردنش واسم سخته..اصلا احسان کجا رفت؟
فرشاد:حالش خوب نبود رفت نمازخونه پیش آقامحسن
همون لحظه آقامحسن اومد پایین
همه یه سلام دادیم و با یه سلام کم جون و آروم جواب گرفتیم
آقامحسن رفت تو اتاق آقامحمد
فرشید:نه فکر کنم واقعیه
سعید:فرشاد یه دونه میزنی تو دهن داداشت یا بزنم؟
فرشاد:فرشید میشه خفه شی؟
فرشید:هوووی دوسال ولت کردم عوضی شدیا..بی ادب
فرشاد:چه ربطی داشت؟
فرشید:خیلی
علی با عصبانیت از صندلی بلند شد
جوری که صندلی افتاد و صدای بدی ایجاد کرد
به سمتمون اومد و گفت
علی:چه خبره؟معرکه گرفتین؟
حال یه ساعت پیشتون یادتون رفت؟
الان رسول معلوم نیست کجاست
حالش چطوره
هنوز نفس میکشه یا نه
بعد اینجا جلسه گرفتین که راسته یا دروغ؟
خب کمک نمیکنید لااقل عذابم ندید بیشتر، این جلسه هاتون رو ببرید بیرون منو سگ نکنید
اون عوضیای بی همه چیز آدم نیستن داداشتون دست اون بی ناموس افتاده بعد انقدر ریلکسیییننننن 😡
علی خیلی عصبی بود و حرفاش همش با داد بود جوری که آقامحمد و آقامحسن زود اومدن پایین
علی همه رو کنار زد رفت بیرون
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:میگن زمانی که عصبی هستی یه جوری خودتو خالی کن
حتی شده سر بهترین رفیقات داد بزنی ولی نزار غمباد بشه تو سینه ات🙃💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت هفتادم💛
#محمد
توی اتاقم بودم و سرم روی میز بود
گوشیم زنگ خورد
برداشتم دیدم شماره عطیه روی گوشی نمایان شده
لبخندی زدم و تماس رو وصل کردم
محمد:سلام عطیه خانمِ گل و گلاب!
عطیه:سلام آقامحمد همیشه کار داره!
محمد:تیکه میندازی؟!
عطیه:نه آقا محمد من جرأت نمی کنم با تیکه حرف بزنم!
محمد:😂خوبه!
عطیه:میگم فرمانده قصد نداری بیای خونه؟!والله ما هم دلمون تنگ شد!
محمد:برای کی دلت تنگ شد؟!
عطیه:برای شوهر خودم نه فرمانده!
محمد:😂
صدای در اومد و بعدش هم محسن اومد
فهمید که دارم با تلفن حرف می زنم بدون حرف نشست رو صندلی
محمد:چشم دلتنگی شما رو هم برطرف می کنه همسرتون!
عطیه:چه عالی!😍
محمد:چه خبر؟خودت خوبی؟عزیز خوبه؟
عطیه:بله ما هم به خوبی شما خوبیم!
محمد:میگم عطیه مطمئنم کار خیلی مهمی داری که این موقع بهم زنگ زدی!
عطیه:نه فقط میگم میشه زود بیای خونه؟!
محمد:زود بیام خونه؟!چرا؟!
عطیه:هم کارت دارم و هم اینکه دلم برات تنگ شده!
محمد:میدونم شرمنده ام! چند روزه یه اتفاقاتی افتاد که نتونستم...!
خواستم ادامه حرفم رو بزنم که صدای داد و بیداد علی بلند شد!
محسن بهم نگاه کرد و زود بلند شد منم همین جوری که بلند می شدم و پشت محسن می رفتم به عطیه گفتم
محمد:عطیه بعدا بهت زنگ می زنم! خداحافظ
عطیه:به سلامت!
گوشی رو قطع کردم و رفتیم پایین همون موقع علی همه رو کنار زد رفت بیرون
برگشتم سمت بچه ها
محمد:چی شده؟!
چیزی نگفتن و سرشون رو انداختن پایین
محسن:خب حالا برین سر کارتون علی هم یکم هواش عوض شد میاد...برین بچه ها!
بچه ها رفتن سر کارشون منم برگشتم سمت محسن
محمد:خوبی تو؟!
محسن:تا معنی خوب بودن چی باشه؟!🥺
محمد:معنی خوب بودن یعنی اینکه باید خوب باشی...!باید قوی باشی تا بتونی پسرت رو پیدا کنی...مگه نه؟!
محسن:اوهوم!😔
محمد:احسان کجاست؟
محسن:اون خوابید
محمد:الان؟!
محسن:احسان وقتی حالش بده باید بخوابه ؛ عادتشه...نخوابه مریض میشه!
محمد:آها...میگم من امشب یه سر برم خونه ، هستی تو؟
محسن:آره برو
محمد:باشه کارامو انجام که دادم میرم...
محسن:نه محمد برو پیش خانواده ت...من و بچه ها هستیم
محمد:آخه هنوز ساعت ۷ غروبه!
محسن:برو میگم عههه...!من که حال ندارم اینم تو مخم رژه میره!
خنده ای کردم و دهنم و به گوشاش نزدیک کردم و گفتم
محمد:انقدر بی اعصاب نباش دیگه پدر استاد رسول
محسنم با این حرفم لبخندی زد و آروم به کمرم فشار آورد
محسن:بیا برو محمد بیا برو!
محمد:باشه پس من رفتم..خداحافظ
محسن:خداحافظ
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رادوین
ساموئل گفته بود می خواد بیاد اینجا ؛ نادر رفت دنبالش فرودگاه
پسره هنوز خواب بود
می دونستم اگه ساموئل بیاد هیچی نمی خواد بده بخوره
واسه همین وقتی که نادر رفت ، منم از بیرون سفارش یه سوپ رو دادم که برام آوردن
یکم گرمش کردم و ریختم تو ظرف
با یه لیوان آب و قرصی که دکتر تجویز کرده بود رفتم تو اتاق
کنارش نشستم ، سرمش تموم شده بود ، آروم از دستش بیرون کشیدم ولی خون اومد
کم خونی شدیدی داشت پس
آروم یه پنبه برداشتم و خون روی دستش رو پاک کردم
این نادر عوضی هم نرفت یه کپسول اکسیژن بگیره ، همین یه بسته قرص رو با زور گرفت!
دستم رو بردم و جلوی بینیش قرار دادم ؛ خدا رو شکر می تونست نفس بکشه
پتو رو از روش برداشتم و صداش کردم
رادوین:آقا...آقا...؟!
به خاطر آرامبخش خوابش سنگین بود خیلی صداش کردم ولی بیدار نشد
یکم از آب لیوان رو ریختم روی دستم و پاشیدم رو صورتش
آروم آروم چشم هاشو باز کرد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:رفیق اونیه که تو درد ها کنارت باشه
تو سختی ها هواتو داشته باشه
نه اینکه فقط توی زمان شادی باشه
اون دوست به درد نمیخوره حواست باشه🤗❤️🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت هفتاد و یکم💛
#دکترِرسول
از خونه اومدم بیرون ، خیلی مشکوک بودن!
موقعی که اون پسره نادر(قبلا اسمش رو بهش گفته بود)خواست حرف بزنه ، اون یکی ، زد به پاهاش که مثلا من نبینم!
حال اون جوون اصلا خوب نبود و نمی تونستم بی تفاوت باشم به عنوان یه پزشک
سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت کلانتری...
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
با سردی چیزی روی صورتم ، چشم هامو باز کردم...
همه وجودم درد می کرد مخصوصا کتفم!
یکم که تاری چشمام بهتر شد دیدم یه پسر جوون کنارم نشسته بود
رادوین:حالت خوبه؟!
جون حرف زدن نداشتم و فقط به یه سر تکون دادن اکتفا کردم
پسره بلند شد و کمکم کرد بلند شم
یه لحظه کتفم تیر کشید که آخ بلندی گفتم!😫
رادوین:چی شد؟!حالت خوبه؟!
رسول:خوبم!🥺
یکم که درد دستم آروم شد ، به اطرافم نگاه کردم ؛ اینجا دیگه کجاست؟! اصلا این پسره کیه؟!
انگار خودش فهمید و اومد کنارم نشست
قیافه اش خیلی برام آشنا بود ولی الان هیچی یادم نمی اومد
رادوین:دکتر می گفت باید چند روز فقط مایعات بخوری ، واسه همین برات سوپ گرفتم ، بیا بخور
قاشق رو به طرفم گرفت تا بخورم ، ولی صورتم رو سمت مخالف چرخوندم
رادوین:یکم بخور
رسول:کجام؟!
رادوین:اینجا...!خب پس خوب گوش بده ببین چی میگم بهت...من رادوینم...رادوین رستگار!
تازه یادم اومد این دست راست ساموئله!
رسول:تو...؟!
رادوین:هیس...🤫هیچی نگو بزار من حرف بزنم...خودت خوب میدونی که ساموئل کیه؟! پس هر چی گفت باهاش دهن به دهن نشو!
شما ایرانی ها رو خوب می شناسم ، این اخلاق رو دارین که باید جواب بدین حتما...☝️🏻ولی تو نده! حالت خوب نیست ، یه بلایی سرت میاره!
رسول:چرا...اینا رو...به من...میگی؟!
رادوین:تو به این کاری نداشته باش...!فقط لطفا جوابش رو نده! حالا بیا غذاتو بخور!
رسول:نمی..خورم!
رادوین:باید بخوری!
رسول:گفتم نمیخورم!
رادوین:ببین من دوست ندارم آسیبی بهت بزنم ، ولی اگه یه وقت دیدی ساموئل بهم دستور داد که بزنمت...شرمنده ام!
خواستم حرف بزنم که صدای بسته شدن در اومد
رادوین:ای واای...!😨ببین باید بیهوشت کنم خب؟!
نذاشت حرفی بزنم و آمپولی بهم زد و خاموشی🖤
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#رادوین
انقدر بدنش ضعیف بود که زود از حال رفت
ظرف سوپ رو زیر تخت گذاشتم و بسته قرص هم داخل جیبم...
زود پتو رو انداختم روش و آمپولی هم که بهش زدم رو از پنجره انداختم بیرون
صدای نادر اومد که داشت می گفت تو این اتاقه...
دستام می لرزید!
وای خدا من چیکار کنم؟!😥
یه نگاه به کل اتاق کردم که یه وقت گاف نداده باشم ؛ هیچی نبود
رفتم از در بیرون
رادوین:سلام آقا
ساموئل:پسره کجاست؟
رادوین:تو اتاق
ساموئل منو کنار زد و رفت داخل
همین که رفت ، صدای دادش بلند شد و اومد سمت ما
ساموئل:چیکار کردین باهاااش...؟!نادر مگه نگفتی حالش خوبه و تا الان به هوش اومده...؟!هاااا؟!😡
نادر:آقا خیلی وقته...
با سیلی که ساموئل بهش زد ، خفه شد!
آخ! حال کردم...!🤤 دستت درد نکنه...! خوب شد بیهوشش کردما!
تو دلم عروسی بود! ولی اخم کرده بودم و ساکت گوشه ای ایستاده بودم
داشتم زدن نادر رو توسط ساموئل می دیدم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:هنوز آدم های با ایمان و مهربون و دلسوز تو دنیا هست!
خیلی هم زیادن این افراد😊🌷
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت هفتاد و دوم💛
#علیسایبری
یکم که حالم بهتر شد برگشتم داخل
رسول برام حکم برادر رو داشت
از همه چیز مهمتر اگه رسول چیزیش بشه جواب خاله و مهرداد رو باید بدم
بچه ها مشغول به کار بودن
رفتم سمتشون اجازه هیچ حرفی رو ندادم و ازشون معذرت خوای کردم
به سمت سیستم قدم برداشتم و روی صندلی نشستم
حال نداشتم..رسول نیست انگار کل بچه های سایت نیست
ولی اگه رسول باشه اینجا هیچ وقت بیصدا نمیمونه
بعد از مرگ عاطفه شکست و شکستنش رو همه ما با چشم هامون دیدیم
و باید بگم که خداروشکر آقامحسن تازه رسولو پیدا کرد..خوب شد زودتر نفهمید که اگه میفهمید اونم شاهد آب شدن رسول بود البته رسول تا آخر عمرش همین رسول باقی میمونه ولی ته دلم روشنه
اما با اومدن آقامحسن و احسان به زندگی رسول...امیدوارم که رسول تغییر کنه
شاید یکم حالش بهتر بشه
خداکنه که خوب بشه و اون لباس عزا رو در بیاره بیشتر نگران علیرضا بودم اون بچه چه گناهی کرده آخه
دستم رفت روی کیبورد
همینجوری بی حوصله داشتم کار میکردم که حامد اومد
حامد:علی علی
علی:جانم..چیشده؟
حامد:اینو ببین
یکم کنار رفتم تا راحت بتونه کارش رو بکنه
چند ثانیه گذشت که روی مانیتور تصویری اورد
یه بلیت بود
یکم که دقت کردم دیدم بلیت رفت ساموئل به خراسانِ
علی:این چطوری رفت که ما نفهمیدیم
محسن:چیشده بچه ها؟
برگشتم دیدم آقامحسن پشت سرم ایستاده
زود بلند شدم و حامد هم مشغول توضیح دادن شد
حامد:آقا این بلیت برای ساموئل اسکات هست که رفته خراسان
یه لحظه به آقامحسن نگاه کردم
آشفتگی چهره اش معلوم بود
محسن:کی رفته؟
حامد:ظهر آقا
آقامحسن بدون حرفی رفت بالا
روی صندلی افتادم
حامد:پیدا میشه نگران نباش علی
علی:اگه چیزیش بشه چی
حامد:توکل کن به خدا
علی:هست
حامد:چی هست؟
علی:آی کیو میگی توکل کن به خدا میگم هست یعنی اینکه...
حامد:اوکی اوکی گرفتم
حامد رفت
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
رفتم بالا
خدایا بسته دیگه..دلم میخواد الان پسرمو بغل کنم نه اینکه همش خبری بشنوم که چهار ستون بدنم بلرزه
رفتم تو اتاق محمد نرفته بود خونه منو که دید گفت
محمد:چیشده؟
محسن:مگه نرفته بود؟
محمد:آها یه کاری داشتم برگشتم..چیزی شده؟
محسن:ساموئل رفته مشهد محمد..رفته پیش رسولم
نشستم روی صندلی و سرم رو گذاشتم روی میز
اشک هام دوباره راه خودشون رو پیدا کردن
چیکار میکردم..
چرا این دوری تموم نمیشه
الان چندروزه نیست..دلم براش تنگ شده
خدایا من تابه حال به چشم یه پدر بهش نگاه نکردم
خدایا فقط نزاری حسرت یه لحظه دیدن جیگر گوشه ام بمونه تو دلم
اونوقت من میمیرم خدایا💔
محمد:برمیگردم
سر بلند کردم دیدم داره با عجله میره بیرون
همین که از کنارم رد شد دستش رو گرفتم
محسن:کجا میری؟
محمد:برو آماده شو..به بچه ها هم بگو زودتر آماده بشن میریم خراسان
محسن:چی میگی
محمد:محسن وقت طلف نکن
محسن:محمد اجازه نمیدن
محمد:ببین الان فقط جون رسول برام مهمه..جون برادرم نه کسه دیگه ای...واسم مهم نیست مجوز رفتن رو میدن یا نه..شده پا بزارم رو قانون این کارو میکنم و میرم
نتونستم چیزی بگم دستش رو ول کردم و زود از اتاق خارج شد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خیلی قشنگه بخاطر کسی که دوست داری همه کار بکنی
حتی قانون شکنی
و این یعنی ته ته خوشبختی😉❤️🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت هفتاد و سوم 💛
#محمد
خسته شده بودم
دیگه جا زدم
دیگه نمیتونم تحمل کنم این دوریُ
درسته که محسن پدر رسوله و الان بیشتر از همه ما غم داره ولی اونم واسم مهم نیست
الان فقط رسول واسم مهم بود
سلامتی رسول مهم بود نه چیزه دیگه ای
با اخم همیشگی در اتاق آقای عبدی رو زدم و وارد شدم
محمد:سلام آقا
عبدی:سلام محمد..چه خبر؟
محمد:آقا خبر که زیاده ولی الان واسه چیزه دیگه ای اومدم
عبدی:برای چی؟؟
محمد:میخوام با کل تیم برم خراسان برای نجات رسول
عبدی:پیدا شده؟
محمد:نه آقا ولی نمیتونم اینجا بشینم و دست رو دست بزارم
الان ساموئل پیش رسول توی خراسانه
عبدی:ولی محمد رفتن شما ممکنه اونا خبردار بشن و آسیبی به رسول بزنن
محمد:نمیتونم ریسک کنم آقا..باید برم..خواهش میکنم اجازه بدین
عبدی:با کل تیمت؟؟
محمد:و همینطور تیم محسن..
آقا سوژه اصلی ما الان تو خراسانه و ما هیچ دسترسی به ساموئل و نیرو هاش نداریم
باید بریم و مهمتر از اون باید برای نجات رسول بریم
عبدی:بسیار خب هماهنگ میکنم که برین
محمد:ممنون آقا
از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق خودم
محسن بازم حالت همیشگی رو داشت
یه چشمش اشک بود یه چشمش خون
خدایا اتفاقی برای رسول بیفته محسن میمیره
خدایا من میمیرم
بچه ها میمیرن..خودت نگهدار رسولمون باش
نزدیک شدم و دست گذاشتم روی شونه اش
سرش رو بلند کرد و گفت
محسن:چیشد،؟
محمد:آقای عبدی گفتن مجوز رو میگیرن
یه لیوان آب براش ریختم و گرفتم جلوش
محمد:یکم بخور..بیا این دستمال هم بگیر و اشکات رو پاک کن ببین چشمات خون افتادن
محسن:مهم نیست
محمد:حالت خوبه محسن؟
محسن:محمد دلشوره دارم..اگه نتونم رسولمو ببینم چی
محمد:میبینی داداش از خدا بخواه پسرتو بهت میده
محسن:پس کی میده؟پس کی میتونم رسولمو ببینم
محمد:محسن جان خدا خودش هوای بنده هاشو داره
خدا خودش میدونه چی تو دلت میگذره پس نگران نباش..تو رسولو سپردی به بخدا این همه سال با اینکه نمیدونستی ولی خدا هوای بچتو داشت این روزها هم میگذره
خدا بازم هوای تو و رسولو داره
دیگه غصه نخوری داداشا
اینجوری دوست داری رسول تورو ببینه؟ دوست داری برای اولین بار که میخواد باباشو ببینه اینجوری ببینه؟
محسن:یعنی میبینه؟
محمد:معلومه که میبینه خدا میخواد یکم درد فراق رو بکشی
محسن:نمیتونم تحمل کنم محمد نمیتونم
محمد:خدا کمکت میکنه
در اتاق زده شد و آقای عبدی وارد شدن
محسن زود بلند شد و اشک هاشو پاک کرد
محسن:سلام آقا
عبدی:علیک سلام..خوبی محسن جان؟
محسن:بله آقا خوبم..فقط مجوز..
عبدی:زودتر حرکت کنید
برگه ای جلوی محسن گرفت
محسن لبخندی زد و گرفت
محسن:ممنون آقا
عبدی:مواظب خودتون باشید..به علی هم میگم هواتون رو داشته باشه
محمد:چشم آقا..ممنون
عبدی:براتون بلیت هم هماهنگ کردم تا یک ساعت دیگه فرودگاه باشین
محمد:چشم
آقای عبدی رفتن بیرون
محمد:اینم یه نشونه
محسن با تعجب بهم نگاه کرد و گفت
محسن:نشونه؟
محمد:نزدیک شدنت به رسول
لبخندی زد ولی چشم هاش پر شد از اشک
زدم روی شونه اش و از اتاق خارج شدم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:هیچ فراقی به پایه فراق حضرت یعقوب نمیرسه..
چندروز چیزی نیست
چند سال فراق چیزی نیست
فکرشو بکن حالا🙃💔
خدا دوست نداره بنده اش ناراحت بشه
دلش بشکنه
آرزو به دل بمونه
همه چیزو بسپار به خودش😇🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت هفتاد و چهارم💛
#رسول
آروم چشم باز کردم اینجا دیگه کجا بود
سرم درد میکرد
اینجا با جای قبلی خیلی فرق میکرد
اصلا فرق چیه..این انباره اون اتاق
خیلی تشنه بودم ولی نای حرف زدن نداشتم
دلم برای بچه ها تنگ شده بود و از اون مهمتر
واسه جیگر گوشه ام
واسه علیرضام
خدایا یعنی الان چیکار میکنه
بازم شبا گریه میکنه منو نبینه
چقدر دلم برای خنده هاش تنگ شده
یعنی میشه یه بار دیگه علیرضا رو ببینم؟
خدا هم مونده با کدوم ساز من جلو بره
یه بار میگم بمیرم یه بار میگم بچمو ببینم
فکر کنم الان خدا میگه هر غلطی دوست داری بکن تو آدم نیستی
از خیال خودم خنده ام گرفت
تکونی خوردم که باعث تیر کشیدن کتفم شد
لبم رو گاز گرفتم که صدام در نیاد
کل بدنم درد میکرد
آروم بلند شدم و گوشه ی دیوار تکه دادم
اتاق تاریک بود
فقط یه دریچه خیلی کوچیک بود که میشد فهمید الان روزِ یا شب
نمیدونستم ساعت چنده
فقط فهمیدم که شبه
آروم دست سالمم روی زمین کشیدم و نیت کردم
آروم روی صورتم کشیدم و بعد از اون روی دست هام
جون پاشدن نبود اصلا نمیتونستم خودمو تکون بدم
دست سالمم رو بردم سمت گوشام و نیت کردم برا نماز
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محمد
از پله های هواپیما پایین اومدیم
بچه هامون توی خراسان اومده بودن دنبالمون
با هم دست دادیم و سوار ماشین ها شدیم
منو محسن و احمد توی یه ماشین بودیم
محمد:خب چه خبر؟
احمد:مکان ساموئل پیدا شده فقط..
محسن:فقط چی
احمد:رسول اونجا نبوده
محمد:مطمئنی؟
احمد:راستش امروز یکی به آگاهی میره و گزارش اینکه یه پسر بدحال رو توی خونه نگه داشتن رو داد
البته گفت که اونا مشکوک بودن
پلیس میره اونجا رو میگرده و هیچ کس رو پیدا نمیکنه ولی..
محمد:چرا نصفه حرف میزنی احمد درست بگو ببینم چیشده
احمد:امروز یه نفر به اسم نادر میره دنبال یه پزشک
خب ما به همشون اشراف کامل داریم و دنبالش رفتیم
نادر پزشک رو برد داخل یه ویلا
که بعد از یک ساعت اون پزشک از ویلا اومد بیرون و رفت سمت آگاهی
اونجا خودمو زود رسوندم و باهاش حرف زدم
میگفت که یه پسر جوون بود که حالش اصلا خوب نبود خب منظورش رسول بود چون عکسش رو نشون دادم تایید کرد
میگفت که نادر و رادوین بهش گفتن رسول برادرمونه و دشمن داره و اونا این بلا رو سرش آوردن
محسن:یعنی تو اون ویلا نبودن؟
احمد:نه آقا
محمد:مگه تو نگفتی که اشراف کامل داشتین
احمد:آقا دوساعت پیش یکی از بچه ها فرستادم
که مثلا پیک موتوری بوده و آدرس رو اشتباه دادن ولی هر چقدر در زده کسی درو باز نکرد
ماهم با مأمورای آگاهی هماهنگ کردیم و اونا رفتن و کل خونه گشتن
وقتی دیدیم کسی نیست خب ماهم وارد شدیم همه جارو گشتیم ولی نبودن
محمد:در پشتی داشته؟
احمد:بله آقا
محمد:و شماهم نمیدونستید؟
احمد:شرمنده آقا
دیگه حرفی نزدیم
به محسن نگاه کردم سرش رو تکه داده بود به شیشه
امام رضا..
ما الان زوار شماییم آقا
خودت هوامون رو داشته باش
هوای ای پدر و پسر رو داشته باش
نزار نوکرت دوباره کمرش خم بشه آقا💔
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خیلی قشنگه..خیلی
به رسول حسودیم میشه
شاید رمان باشه..شاید خیال منه نویسنده باشه
ولی بازم بهش حسودی میکنم🌱
فکرشو بکن چشم باز کنی و توی شهر آقا باشی
خیلی قشنگه آقا اینجوری تورو بطلبه
آقاجان به نوکرایی که نیومدن هم یه نگاه بکن💔💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت هفتاد و پنجم💛
#محسن
#دو.روز.بعد
بسه دیگه خسته شدم!😖
از صدای گریه احسان خسته شدم!
از شرمندگی بچه ها وقتی که میخوان بگن پیداش نکردیم خسته شدم!
از این دوری خسته شدم!
از این دلتنگی خسته شدم!
از خونه زدم بیرون به صدا کردنای محمدم توجه نکردم!
آروم آروم قدم می زدم
نزدیک حرم بودیم واسه همین میشد گنبد رو دید😍
یکم که راه رفتم ، گوشه خیابون ایستادم...
دستم رو گذاشتم روی سینه ام و سلام دادم به آقا❤️
پاهام دیگه جون نداشت ولی باید می رفتم!
باید می رفتم پیش آقا!
آروم آروم قدم برمیداشتم
بعد از بازرسی وارد حیاط حرم شدم
چشمم افتاد به گنبد...🥺
تار شدن چشمام باعث شد نتونم درست ببینم
آروم آروم رفتم و نشستم یه گوشه...
خیلی شلوغ بود!
زیر لب شروع کردم به حرف زدن...
محسن:سلام آقا...!چه قشنگه این همه زائر دارین!
این همه عاشق دارین!
آقا جان میدونم بی معرفتم!😞
میدونم فقط تو زمان گرفتاریم میام اینجا!
ولی جز تو پناهی ندارم آقا!
میدونم گناهکارم ولی تو پناهم بده!
آقاجان پسرمو بعد از ۲۷ سال دیدم! البته هنوز به عنوان پسرم ندیدمش ؛ ولی فهمیدم که یه پسر دیگه هم دارم!
آقا خیلی نوکرتم...!هوای پسرمو داشتی!
پسرم،شیرمردی شده واسه خودش!
میدونید آقا من ۲۷ سال پیش شرمنده شدم!
شرمنده بچه هام...!امام رضا نزار الانم شرمنده بشم!
آقا،احسان چیزی نمیخوره میگه داداشم الان معلوم نیست سیره یا گرسنه؟!
آقا،نزار دوباره شرمنده احسان بشم!
آقا،رسولم الان درد داره و من هیچ کاری نمیتونم بکنم!💔
امام رضا درمون دردی،بیا و درمون درد منم باش!
منم درد دارم...!درد دوری دارم!💘
درد دلتنگی دارم آقا!🥀
اشک هام روی گونه ام ریخت!😭
انگشتر مرضیه که توی دستم بود رو درآوردم
آره آقا من ضعیف شدم!
دوری از رسولم،ضعیفم کرده!
آقا من رسولمو از تو میخوام!
آقا بچمو به خودت سپردم! آقا بزار من یه بار دیگه بچمو ببینم!
آقا بزار من یه بار،فقط یه بار "پسرم" صداش کنم؛آرزو به دل نمونم آقا!😭
صورتمو با دستام گرفتم...
دیگه اشک نمی ریختم؛
بلند گریه می کردم!😭
آخه پیش امام رضا گریه نکنم،کجا گریه کنم؟!
پیش آقا خودمو خالی نکنم،پیش کی خالی کنم؟!
آقا التماست می کنم بچمو بهم برگردون!😣
قلبم داد می زد!💔
آقا بچمو بهم برگردون!😣
امام رضا امیدم به شماست فقط!
بلند شدم و رفتم داخل حرم...
کنار ضریح آقا...😇
سرمو چسبوندم به ضریح و گریه کردم!😭
محسن:امام رضا بچمو بهم برگردون! التماست می کنم آقا!
جون منو بگیر؛ولی بچم چیزیش نشه!😭
گوشیم زنگ خورد،ولی حال جواب دادن نبود!
اصلا نگاه نکردم ببینم کیه پشت خط؟!
اومدم بیرون و دوباره گوشه ای نشستم تو حیاط...
چشمم فقط به پرچم روی گنبد بود...!💚🥺
دوباره گوشیم زنگ خورد...
دیدم محمده؛قطع کردم!
اینجا محل آرامشه...💗محل گرفتن شفاست!
امام رضا به داد دلم برس!💔
صدای گوشیم بلند شد؛دلم می خواست همین الان این گوشی رو بزنم و بشکنم، راحت بشم!😤
جواب دادم...
محسن:بله محمد...؟!ولم کن دیگه! بزار یکم تنها باشم!😢
محمد:محسن زود بیا!
محسن:چیزی شده؟!
محمد:موقعیت رسولو پیدا کردیم؛زود باش بیا!
دیگه چیزی نشنیدم...!
گوشی رو قطع کردم و نگاهی به حرم کردم...
محسن:ممنونم آقا...!😍ممنونم امام رضا جان...!😘ممنونم💛
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:مگه میشه از امام رضا یه چیزی بخوای و بهت نده؟!🙃🌱
تو هر گرفتاری...
تو هر مشکل زندگیت...
برو دم در امام رضا...🤗
دست خالی بر نمی گردی،قول میدم بهت!😇☝️🏻🌷
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت هفتاد و ششم 💛
#رادوین
روبه روی ساموئل وایسادم
دیگه نمیتونم بهش اجازه بدم هر کاری دوست داره بکنه
نگاهی به رسول کردم
این چند روز هر بلایی خواسته سرش آورده
دیگه نمیزارم
ساموئل:برو کنار😡
کنترلم رو از دست دادم و فریاد زدم
رادوین:نمیرم کنار..زوره؟
بسه به خودت بیا
بسه انقدر کتکش زدی هر بلایی خواستی سرش اوردی و هیچی بهت نگفتم ولی دیگه نمیزارم دست بهش بزنید
اون همه اطلاعات که فرستادی واسه سازمان چیشد؟ اصلا بهت محل دادن؟ اصلا یه حالتو پرسیدن؟اصلا بهت گفتن که چی کم داری؟چی لازم دارییی؟بهت محل سگم ندادن پس واسه چی هنوز داری براشون اطلاعات میفرستی و مثل یه سگ براشون کار میکنی
بسه با اون همه حرفای مزخرفت مغزمُ شست و شو دادی..دیگه نمیزارم حتی یه خط از اطلاعات این کشور رو واسه اون حروم زاده ها بفرستی..
با سیلی که بهم خورد حرفم نصفه موند
ساموئل:خفه شو رادوین فقط خفه شو..من به شما دوتا پول میدم پس زر اضافه نزن..از این حرفا هم نزن که به تو اصلا نمیاد..خودت یه پات لب طناب دارِ بدبخت
رادوین:مرگ شرف داره تا برای تو کثافت کار کرد
ساموئل:نادر انقدر بزنش که خون بالا بیاره😤
نادر از پشت زد به زانو ها افتادم زمین
شروع کرد به زدن
آخ چقدر درد داره
این پسر چطوری تونسته زیر کتک زدنای این نادر خر دووم بیاره
نفس کم آورده بودم
خدایا میدونم بنده گناهکارتم ولی..
با ضربه ای که خورد تو سرم چشمام سیاهی رفت
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
بند بند وجودم درد میکرد
این دوروز خوب ازم پذیرایی کردن
از دیشب کتفم بدجور درد میکرد
ساموئل با پاهاش محکم زد به کتفم
البته قصدش این بود که جا بندازه ولی زد بدترش کرد ناکس
ساموئل و نادر و رادوین اومدن داخل
وای خدا دوباره؟
دیگه طاقت ندارم من
ساموئل خواست سمت بیاد که رادوین جلوش وایساد
تعجب کردم واسه چی؟
شروع کرد به داد زدن
ساموئل و نادر هر لحظه عصبی تر میشدن ولی خنده من روی لب هام کش میومد
هنوزم کسایی هستن که به خودشون بیان
نادر تا نفس داشت رادوین رو زد
الهی بیهوش شد
بعد از رادوین اومد سمت من و شروع کرد زدن
کتفم دردش بیشتر میشد
هیچ کاری نمیتونستم بکنم جز اینکه خدارو صدا بزنم
بعد از چند دیقه فکر کنم خسته شده بود ولم کرد و رفت بیرون
صدای قفل شدن در اومد
آروم آروم خودمو کشیدم سمت رادوین
زدم روی صورتش ولی چشم باز نکرد
سرش خونریزی داشت
چیکار کنم آخه خدایا
بلند شدم و نشستم بالا سرش
با دست سالمم کتفم رو نگه داشتم
جون نداشتم نفس کشیدن برام سخت بود
این ساموئل عوضی همش میاد اینجا و سیگار میکشه و دودش خفم میکرد
حالام که نفسم تنگ شده
چشمام سیاهی میرفت
خدایا یکم بهم جون بده خواهش میکنم
نتونستم خودمو نشسته نگه دارم و افتادم
دیگه تمومه نه؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:شهادت...مرگ
میدونی چه تفاوتی داره؟
وقتی بمیری هیچ کس طرفت نمیاد تا زیر تابوت رو بگیره
ولی وقتی شهید بشی واسه نزدیک شدن به تابوت سر میشکنن🙃🌱
حواست باشه