بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁷⁰♡
#امیرحسین
کمیل:یعنی ها برو نماز شکر بخون واسه داشتن رفیقی مثل من،بفرما سرگردم گفت باش ولی مراقب خودت باش
امیرحسین:دست شما درد نکنه،وظیفهات بود
کمیل:خیلی بیشعوری امیر
امیرحسین:😐
کمیل:باشه بابا چشم بازارو کور کردی با اسمت
امیرحسین:تو هر وقت برا من گوشی خریدی اونموقع ازت تشکر میکنم،نه اینکه نماز شکر بخونم،تو آخه شکر کردن داری
کمیل:امیرحسین بلیتُ لغو میکنما،بعدم خیلی سریع اقدام به واریز پول بلیت کن
امیرحسین:باشه بابا خسیس،حالا خوبه یه بار حساب کرده ها
کمیل:ببین انقدر که تو و سجاد از من خوردید که دهناتون نه یعنی دهنتو ببند
امیرحسین:چی خوردیم؟
کمیل:تو دوران دبیرستان هرروز کی پول ساندویچ میداد؟حالا اینو ولش،دو سال پیش رفتیم شمال سه تایی کی ویلا رو حساب کرد؟دونگاتونو دادید؟نه، حالا اینم ولش کن رفته بودیم اون پاساژ تو و سجاد هر کدومتون یه کتونی برداشتید قیمتش چند شد؟رفتیم قشم کی پول هتلُ حساب کرد؟رفتید بازار واسه این خرید کن واسه اون خرید کن کی حساب کرد؟تو کل زندگیتون من شدم مادرخرج؟پس دهن منو باز نکن
امیرحسین:تموم شد؟تاثیر گذار بود
کمیل:عوضی
تا خواستم یه چی بگم دیدم یکی داره صدامون میکنه،یکم دورمون رو نگاه کردیم کسی نبود بعد با صدای طرف بالا رو نگاه کردیم دیدم صدرا،علیرضا بغل کنار پنجرهاس
صدرا:امیرحسین گَلدا،اوشاق دوروب دو
امیرحسین:صدرا جان ترجمه میدونی که نمیفهمیم،ای جونم گریه نکن عمو الان میام
صدرا:دارم میگم بیا دیگه،بچه بیدار شده
امیرحسین:اومدیم
کمیل:بفرما امیرخان بهت میگم بیدار میشه میگی نه
امیرحسین:شما بچه داری بلد بودی بفرما
کمیل:امشب کتک لازمی،گمشو بچه داره گریه میکنه،زودم آماده شو برو فرودگاه
همینطوری که داشتیم میرفتم کلانتری گفتم
امیرحسین:میرسونی دیگه؟نه؟
کمیل:گمشو
امیرحسین:رفیق شدی واسه چی پس؟
کمیل:رفیق شدم که راننده تو بشم؟برو تو
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:وای بازم لازمه بگم دلم دانلود یه رفیق میخواد مثل کمیل؟😢🥺
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁷¹♡
#رسول
گوشیو روی میز پرت کردمُ سرمو گذاشتم رو میز
چند دقیقه بعد دستی رو شونم نشست که بلند شدم
علی:چیشد؟خبری نشد از محمد؟
رسول:نه داوود گفت عملش تموم نشده
علی:نگران نباش من حواسم هست میخوای تو برو بیمارستان
رسول:نه کارمو تموم کنم میرم،الان هیچکاری نمیتونم بکنم اونجا،حداقل اینجا کارمو تموم کنم
علی:دیشبم نخوابیدی
رسول:عادت کردم اذیت نمیشم
علی:خیله خب،من هستم تو اداره اگه کاری داشتی زنگ بزن بهم
رسول:باش،دمت گرم خیلی زحمت دادم بهت امشب
علی:کار همیشگی شماست
رسول:رو دادم پرو شدی
علی:از دست تو،خدافظ
رسول:خدافظ
دوباره گوشیم زنگ خورد زود برداشتم دیدم داوودِ
رسول:چیشد داوود؟
داوود:عملش تموم شد بردنش ریکاوری
رسول:خوبه حالش؟
داوود:آره عماد گفت خوبه
رسول:آقای عبدی رسید؟
داوود:آره چند دقیقهای میشه رسیده
رسول:خیله خب،بهوش اومد بگید بهم،کارام تموم بشه میام
داوود:کجا بابا،الان عماد داره مخ مارو میخوره چه برسه تو بیای،داریم میای ماهم یه ساعت دیگه
رسول:باش،کاری بود زنگ بزن
داوود:باشه رسول،فعلا
رسول:خدافظ
به ساعتم نگاه کردم
۷ صبح بود،زود کارهای نصفهموندهام رو تموم کردم البته که این خیلی زود من شد یک ساعت
رفتم نمازخونه یکم دراز بکشم دیدم بچههام اومدن
رسول:سلام چیشد؟
سعید همینطور که دراز میکشید و پاهاشو گذاشت رو دیوار گفت
سعید:علیک سلام،چی میخواستی بشه بهوش اومد عماد گفت شما برید دیگه
داوود:تموم شد کارا؟
رسول:آره،میخواید برم پیشش بمونم؟
داوود:حوصلهی عماد و محمدُ داری برو
رسول:اونکه معلومه نه،نامرد نمیزاره برم عمومُ ببینم چه برسه بمونم
سعید:خوبه خودتم میدونی،وای بچه ها منو تا به اطلاع ثانوی بیدار نمیکنید
داوود:فرشید خوابیدی؟
سعید:خروپفش رفته بالا دوساعته نمیبینی
رسول:خیله خب ولش کنید بگیرید بخوابید
داوود:توام بیا بخواب
رسول:قصدم همین بود ولی برم یه سر به آقاجون و بیبی بزنم همونجاهم میخوابم
سعید:سلام برسون
رسول:باش،خدافظ
از اداره اومدم بیرون حوصله رانندگی نداشتم
تا مترو پیاده رفتم
♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:¿¿¿¿¿¿¿
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁷²♡
#رسول
در خونه رو که زدم آقا جون باز کرد
همینکه دیدمش رفتم تو بغلش
انقدر این روزا به این بغل احتیاج داشتم که فقط خدا میدونست
آقاجون:سلام باباجان خوشاومدی
رسول:سلام آقاجون
از بغلش بیرون اومدم و رفتیم تو،بیبی هم بغل کردم
یکم نشستیم حرف زدیم،از حال عمو پرسیدن،ناراحت بودن چرا علیرضا رو نیاوردم دلیل قانع کننده آوردم و بیخیال شدن
بیبی:میخوای یکم بری بخوابی مادر؟خستهای
رسول:خسته نیستم قربونت برم
آقاجون:خب اگه خسته نیستی پاشو بریم حیاط کمک من کن
رسول:چشم
بیبی:حاجآقا بچم خستهاس
رسول:اشکال نداره خسته نیستم،بریم آقا جون
آقاجون یه یاعلی گفت بلند شد منم به تبعیت از اون بلند شدم رفتیم بیرون
خواستم برم سمت ته حیاط که شاخه خشک هارو جمع کنم با صدای آقاجون متوقف شدم
رسول:جونم؟
آقاجون:من یه چی گفتم،تو چرا جدی گرفتی؟چشم غره بیبیتو ندیدی؟بیا بریم خونهات باهم حرف بزنیم
رسول:از دست شما
رفتیم نشستیم یه گوشه،یعنی حس میکنم آقاجون ذهن آدمو میخونه،وقتی نیاز به تنهایی دارم تنهام میزاره تا با خودم خلوت کنم،وقتی نیاز به صحبت کردن دارم خودش میاد باهام حرف میزنه و آرومم میکنه
آقاجون:چیشده بابا؟رسول قبلی نیستی دیگه
رسول:چی مثل قبلِ که رسولم بشه مثل قبل؟
آقاجون:بهت گفتم اگه سختترین مشکلات رو داشتی ناشکری نکن،شروع کردی باز؟
رسول:ناشکری نیست آقاجون،واقعیتِ هیچی مثل قبل نیست،حس میکنم قدم نحسی داشتم پا گذاشتم تو اون خونه،از یه طرف علیرضا و صحبت نکردنش،حال بد امیرحسین و الانم که عمو،قبل از همه هم حال بد و فکر و خیال زیاد بخاطر وضعیت من،از وقتی رفتم کنارشون کم خندیدن،کم خوشگذرونی کردن
آقاجون:دیگه کی جز تو نحسِ؟هیچکی
رسول هیچکس نحس آفریده نمیشه،طرز فکر خودته که فکر میکنی با یه امتحان سادهی خدا بخاطر صبرت، میگی نحس،بعدم خانوادهات راضیان،اونا حاضرن سختترین مشکلات رو پشت سر بزارن ولی همه کنار هم باشید پس از این فکرا نکن باباجان،اونا این سبک زندگی رو قبول دارن
رسول:آقاجون شماکه غریبه نیستی،میترسم،میترسم دوباره اون لباس عزا ولم نکنه،عماد نمیزاره ببینمش ولی اول از همه علائم حیاتیشو به من میگه،خستم دیگه
آقاجون:همه ما که رفتنی هستیم بابا،نگران نباش به سرنوشتی که خدا واست رقم زده اعتماد داشته باش❤️
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:خدا به اندازه صبر هر کسی بهش سختی میده
فکر کنم، مارو خیلی دست بالا گرفته
ولی خب راه حل تمام سختی هارو هم داده،خودش و سرنوشتی که برامون رقم میزنه
رفیق! به خدا اعتماد کن،بد بندههاشو نمیخواد🥲
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁷³♡
#احسان
از بیمارستان دراومدم
اصلا حس و حال هیچکسو نداشتم
سوار موتورم شدم روندم سمت بهشت زهرا،امروز سالگرد مامان بود،اصلا یادمون رفت که صبح بریم سر مزارش
بین راه براش گل خریدم و یه آب مدنی هم گرفتم
وقتی رسیدم دیدم سنگ مزارش شسته شده و چند تا شاخه گل رز هم روی سنگ بود
نشستم رو زمین و دست کشیدم رو اسم بزرگ مادر که حکاکی شده،یه فاتحه هم فرستادم
احسان:بابا حواسش بیشتر از ما جمع بود که اومده پیشت،سلام مامان شرمنده دیر اومدم،این روزا حال و حوصله هیچیُ نداریم،اصلا روزا سخت میگذره،دیدی غروب جمعه وقتی هوا ابری میشه چطوریه؟کل روزهای هفتهما اونجوری شده مامان،عمو حالش بده، بابا و داداش و عمه خوب نیستن،همه چی ریخته بههم،مامان عمو الان ۱۶ روز و ۶ ساعتُ ۷ دقیقهاس که تو کماست،این روزا انقدر وقت آزاد دارم میشینم زمان میگیرم ببینم چقدر خوابیده،مامان همه خسته شدن،گفتیم قراره با اومدن رسول و علیرضا روزهای خوبی رو بگذرونیم،ولی اصلا خوشنمیگذره مامان،عمو اصلا عین خیالش هم نیست که بهمون خوش نمیگذره،فقط خوابیده،ما محکم وایسادیم،من بابا امیرحسین،هیچ کدوم نذاشتیم اشکمون بریزه تا عمو ناراحت نشه،بعد عمو به جای اینکه بیدار بشه سطح هوشیاریش پایین تر میاد
صورتمو گرفتم به اشکام اجازه دادم بریزن
احسان:مامان امروز دکترش میگفت دیگه نمیشه کاری کرد،مامان میگفت که فقط معجزه باید رخ بده تا بهوش بیاد،میگفت خیلی وخیمه حالش،چیکار کنیم؟امیرحسین پیام داد گفت که رفته مشهد زود برمیگرده،خوشبهحالش امام رضا دید که چقدر حالش بده اونو طلبید منم دلم الان بغل امام رضا رو میخواد،مامان دلم میخواد برم پیش امام رضا انقدر زار بزنم که از دستم خسته بشه بگه باشه عموت بیدار میشه
محسن:خب از همینجا زار بزن تا از دستت خسته بشه
سرمو بلند کردم دیدم بابا روبهروم نشسته،اشکامو پاک کردم و سلام دادم
محسن:علیک سلام،امسال زودتر از من اومدیا
احسان:مگه شما...وا پس کی قبل از من اومده بود که قشنگ سنگ مزارُ شسته بود گل هم گرفته بود
محسن:نمیدونم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یادت باشه امام رضا ع حکم پدر واقعی مارو داره،حکم چیه پدرمونِ
هرموقع خواستی خودتو لوس کنی برو پیش بابا رضا،جواب میده حتما🫀💖
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁷⁴♡
#احسان
محسن:نمیدونم
بابا زیر لب فاتحه فرستاد و گل هایی که گرفته بود روی سنگ پرپر میکرد،بعد بسته شکلات که گرفته بود باز کرد گذاشت رو سنگ قبر
بعد از اینکه کارش تموم شد اومد کنار نشست و مثل من پاهاشو بغل کرد و نگام کرد
محسن:خب زار بزن دیگه
احسان:آخه چی بگم بهش؟من همیشه موقعای که گرفتارم یادم میفته امام رضایی هم دارم،یه بار بعد از خندیدنم ازش تشکر نکردم،دیگه روم نمیشه
محسن:ولی اون مهربونه،میبخشه دوست نداره بچههاش غصه بخورن پس نگران نباش مهدی بهوش میاد
احسان:اگه نیومد چی
محسن:نیومد چه بهتر،از دست غرغرهاش راحت میشیم
میدونستم شوخی میکنه،چون وقتی داشت میگفت، اشکی که بزور نگه داشته بود که از چشمش نیفته بهم چشمک زد
محسن:اگه سرنوشت مهدی به اینجا ختم میشه باید شکر کرد،حداقل عاقبتبخیر میشه،چرا ناراحت باشیم آخه وقتی همه قراره برن
احسان:ولی زوده هنوز
محسن:زمانش دست منو تو نیست
احسان:بابا مگه نمیگن اگه تو سختی ها سیل صلوات راه بندازی مشکلت حل میشه؟باور کن همش دارم صلوات میفرستم،فکر کنم روزی ۵،۶ هزارتا،تا الان فرستادم،خب با این تعداد هم سیل راه میفته دیگه،پس چرا چیزی نمیشه
محسن:یادمه سر ازدواج با مادرت،وقتی پدرش مخالفت کرد همش غر میزد چرا اینهمه از خدا خواستم تورو بهم بده نمیده،بهش یه چی گفتم که تا آخرین لحظه عمرش یادش نرفت و همش بهم میگفت
احسان:چی گفتی بهش مگه؟
محسن:این دیگه شخصیه
احسان:وا،بابا منو دست انداختی؟میخوای نصیحت کنی،یه تیکه میگی اصل کاریو نمیگی؟
محسن:😂چقدر تو کم طاقتی بچه،بهش گفتم اگه اعتقاد محکم داشته باشی هرچی بخوای بهش میرسی،واقعا اینطوری میشه
احسان:یعنی چی؟
محسن:یعنی اینکه تو اگه واقعا از ته دل مطمئنی که با صلوات فرستادن عموت بهوش میاد پس میاد،ولی زیاد مطمئن نیستی،شک داری،از این بهبعد با اعتقاد محکم صلوات بفرست
احسان:یعنی بهوش میاد؟
محسن:امیدوارم،پاشو بریم بیمارستان ببینیمش
با اینکه تازه از اونجا اومده بودم ولی بازم دوست داشتم برم کنارش،سری از روی رضایت تکون دادم و باباهم بلند شد،دستشو سمتم دراز کرد با کمکش بلند شدم
چون بابا با اسنپ اومده بود سوئیچ موتورو ازم گرفت خودش نشست،البته که چه بهتر حال و حوصله رانندگی نداشتم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:شاید بعضی وقتها زبون بتونه به راحتی دروغ بگه ولی چشم ها نه
حرف دل رو چشمها میزنه،دلِ آدم هیچ وقت دروغ نمیگه❤️🥲
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁷⁵♡
#رسول
بعد از نماز ظهر بچه ها رفتن سر کار خودشون منم از آقای عبدی مرخصی گرفتم که برم پیشش محمد،ماشین سعیدُ گرفتم روندم سمت بیمارستان،باز امروز سحری نخورده بودم مطمئنم دیگه بدنم نمیکشه،
ماشینُ که پارک کردم زنگ زدم به عماد و اتاق محمدُ ازش پرسیدم
میدونستم که دوست نداره الان چیزی براش ببریم پس هیچی نگرفتم رفتم سمت بخش
در اتاقُ زدم،دیدم نشسته داره قرآن میخونه
رسول:قبول باشه
محمد:سلام
رسول:سلام،بهترید؟
محمد:الحمدلله خوبم،چیشد؟
رسول:نگران نباشید همه کارها انجام شد،آقای شهیدی بازجویی رو شروع کردن،همه چی رو رواله
محمد:خداروشکر،بیا بشین اذیت نشی
رسول:چشم.درد ندارین آقا؟
محمد:عماد تا الان دوتا مسکن زده بهم نمیفهمم زیاد
رسول:به خانوادهتون خبر بدم؟
محمد:نه نمیخوام نگران بشن
رسول:خب بگید ببینم اسم واسه دخترتون انتخاب کردین؟
محمد:دیگه مادرش باید اسم انتخاب کنه براش من چیکارم
رسول:پدرشی،آقامحمد انقدر بَدَم میاد پدرُ آدم حساب نمیکنن سر اسم
محمد:اها یعنی تورو آدم حساب نکرد عاطفه خانم؟
رسول:نه
محمد:رسول🤨
رسول:باور کن نه،رفتیم پیش آقاجون بعد گفت رسول نمیزاره من اسم انتخاب کنم و اینجور حرفا،اخلاق آقاجونم که اطلاع دارین،عروس دوست گفت باید عاطفه انتخاب کنه
محمد:خب مگه الان ناراضی هستی واسه اسم پسرت؟
رسول:نه
محمد:خب پس سکوت کن
رسول:الان محترمانه گفتید دهنتو ببند؟
محمد:معلوم بود؟
رسول:خیلی،راستی ببخشید دست خالی اومدما،چون از اخلاق خوبتون خبر دارم هیچی نگرفتم،گفتم شب براتون میگیرم
محمد:از کیتابه حال با کنایه صحبت میکنی؟دارم برات
رسول:😂
محمد:از مهدی چهخبر؟
رسول:آخرین باری که با عماد حرف زدم گفت...
در اتاق زده شد و عماد اومد داخل
عماد:سلام آقا،سلام رسول
رسول:سلام چطوری
محمد:سلام،چه حلال زاده
عماد:داشتید غیبتمُ میکردین؟
محمد:نه بابا،حال مهدی چطوره؟
عماد همینطور که دستگاه فشار رو میبست به دست محمد نگاهی بهم کرد و گفت
عماد:نمیدونم
رسول:یعنی چی که نمیدونی
محمد:عماد چیشده؟
دستگاه فشار رو جدا کرد و رو تخت نشست
عماد:سطح هوشیاریش پایینتر اومده،دیگه دست من نیست هیچی،فقط یه معجزه لازم داره
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:شاید ندونیم ولی زندگی کردن تو این دنیا خیلی کوتاهه🥲💔
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁷⁶♡
#محمد
عماد که این حرفو زد سرشو انداخت پایین
به رسول نگاه کردم چشماش پر شد،دستاش میلرزیدن،سخت نبود فهمیدن اینکه الان به چی داره فکر میکنه،غم دوباره،عزا و لباس عزا،دوباره گریه
محمد:خوبی رسول
سرشو گذاشت رو تخت
عماد خواست بره سمتش که نذاشتم
دست گذاشتم رو شونهاش
محمد:نشنیدی عماد گفت معجزه میتونه مهدی رو خوب کنه؟
با صدایی که دورگه شده بود گفت
رسول:معجزه خدا واسه من نیست،سهم من نیست
محمد:چرا هست،رسول باور کن هست
رسول:نیست،بازم دوباره اون لحظه های نحس میخواد واسم اتفاق بیفته
بعد از گفتن این حرف زود بلند شد رفت بیرون
عماد:فکر کنم نباید بهش میگفتم
محمد:بالاخره که میفهمید..الان چیمیشه پس
عماد:همه دکترا ازش ناامید شدن ولی دکتر صمدی می گفت احتمال خوب شدنش هست
محمد:چنددرصد؟
عماد: ۲۰ درصد
محمد:به محسن گفتی
عماد:همه میدونن
محمد:ای خدا،این بچه تازه یکم حالش خوب شده بود
عماد:بهوش میاد،شما باهاش حرف بزن،الان میرم پیداش میکنم میارمش،یکم امید بده بهش باور کنید من مریض های بدتر از آقامهدی دیدم که الان خوب شدن و دارن زندگی میکنن
محمد:نه عماد بزار یکم تنها باشه
عماد:آخه تا کی؟باور کن میترسم دوباره مریضیش برگرده،اصلا الان...
محمد:کدوم مریضی؟
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#عماد
خاک بر گورم شد،فکر کنم الان دیگه رسول واسه خالی کردن دقدلیش منو میکشه
مونده بودم این گندی که زده بودم چطوری جمعش کنم
عماد:نه منظورم از مریضی اینکه... چیزه
محمد:عماد درست حرف بزن ببینم چی میگی، کدوم مریضی
عماد:باور کن چیزی نیست محمد،یکم ضعیف شده بدنش
محمد:عماد منو نفهم فرض نکن،زود بگو ببینم رسول چشه؟
عماد:حالا آقا من اون قسمتُ از دهنم دراومد،شما جدی نگیر
محمد:عماد یا میگی یا میرم از رسول میپرسم
عماد:آقا گیر نده دیگه خواهشا
محمد:عماااد
عماد:به جان خودم..
محمد:قسم دروغ نخور،عماد میگی یا بلند بشم؟
عماد:ای خدا،لعنت به دهنی که بیموقع باز میشه میدونی آقا
محمد:تو آدم بشو نیستی برو کنار
داشت بلند میشد که نذاشتم
عماد:باشه میگم بشینید حالتون اونقدر خوب نیست که بلند بشید از جاتون
محمد:خب
عماد:آخه قول دادم نگم
محمد:برو کنار عماد
عماد:خیله خب میگم
محمد:منتظرم
عماد:بعد از قضیه طاها و اون اتفاقاتی که تو اداره افتاد یکم حال روحیش بههَم خورد...
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:سخته...خدایی سخته
سخته که فکر کنی اونقدر از خدا دور شدی که نمیتونی سهم داشتن معجزهشو داشته باشی🙃💔
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍