بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁷⁶♡
#محمد
عماد که این حرفو زد سرشو انداخت پایین
به رسول نگاه کردم چشماش پر شد،دستاش میلرزیدن،سخت نبود فهمیدن اینکه الان به چی داره فکر میکنه،غم دوباره،عزا و لباس عزا،دوباره گریه
محمد:خوبی رسول
سرشو گذاشت رو تخت
عماد خواست بره سمتش که نذاشتم
دست گذاشتم رو شونهاش
محمد:نشنیدی عماد گفت معجزه میتونه مهدی رو خوب کنه؟
با صدایی که دورگه شده بود گفت
رسول:معجزه خدا واسه من نیست،سهم من نیست
محمد:چرا هست،رسول باور کن هست
رسول:نیست،بازم دوباره اون لحظه های نحس میخواد واسم اتفاق بیفته
بعد از گفتن این حرف زود بلند شد رفت بیرون
عماد:فکر کنم نباید بهش میگفتم
محمد:بالاخره که میفهمید..الان چیمیشه پس
عماد:همه دکترا ازش ناامید شدن ولی دکتر صمدی می گفت احتمال خوب شدنش هست
محمد:چنددرصد؟
عماد: ۲۰ درصد
محمد:به محسن گفتی
عماد:همه میدونن
محمد:ای خدا،این بچه تازه یکم حالش خوب شده بود
عماد:بهوش میاد،شما باهاش حرف بزن،الان میرم پیداش میکنم میارمش،یکم امید بده بهش باور کنید من مریض های بدتر از آقامهدی دیدم که الان خوب شدن و دارن زندگی میکنن
محمد:نه عماد بزار یکم تنها باشه
عماد:آخه تا کی؟باور کن میترسم دوباره مریضیش برگرده،اصلا الان...
محمد:کدوم مریضی؟
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#عماد
خاک بر گورم شد،فکر کنم الان دیگه رسول واسه خالی کردن دقدلیش منو میکشه
مونده بودم این گندی که زده بودم چطوری جمعش کنم
عماد:نه منظورم از مریضی اینکه... چیزه
محمد:عماد درست حرف بزن ببینم چی میگی، کدوم مریضی
عماد:باور کن چیزی نیست محمد،یکم ضعیف شده بدنش
محمد:عماد منو نفهم فرض نکن،زود بگو ببینم رسول چشه؟
عماد:حالا آقا من اون قسمتُ از دهنم دراومد،شما جدی نگیر
محمد:عماد یا میگی یا میرم از رسول میپرسم
عماد:آقا گیر نده دیگه خواهشا
محمد:عماااد
عماد:به جان خودم..
محمد:قسم دروغ نخور،عماد میگی یا بلند بشم؟
عماد:ای خدا،لعنت به دهنی که بیموقع باز میشه میدونی آقا
محمد:تو آدم بشو نیستی برو کنار
داشت بلند میشد که نذاشتم
عماد:باشه میگم بشینید حالتون اونقدر خوب نیست که بلند بشید از جاتون
محمد:خب
عماد:آخه قول دادم نگم
محمد:برو کنار عماد
عماد:خیله خب میگم
محمد:منتظرم
عماد:بعد از قضیه طاها و اون اتفاقاتی که تو اداره افتاد یکم حال روحیش بههَم خورد...
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:سخته...خدایی سخته
سخته که فکر کنی اونقدر از خدا دور شدی که نمیتونی سهم داشتن معجزهشو داشته باشی🙃💔
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁷⁷♡
#رسول
از پشت شیشه نگاهش میکردم،اصلا دلم نمیخواست باور کنم قرار نیست دوباره صداشو بشنوم،یا دیگه قرار نیست بِهمون گیر بده تا تنبیهمون کنه
از دکتر اجازه گرفتم که برم ببینمش(فقط عماد دکترش نیستا،چندتا دیگه هستن)
کنارش نشستم،ريش و موهاش بلند شده بود
رسول:عمو چقدر ریش بلند بهت میاد،ولی موهات نه،خیلی نامرتبه(با دست یکم موهاشو مرتب کردم)حالا شد،بهوش که اومدی نمیزارم ریشتو کوتاه کنی،البته که شما زورت از ما بیشتره،قبل از اومدن به اینجا رفتم بهشت زهرا،سالگرد مامان بود،و البته تولد من،عمو دروغ چرا فکر نمیکردم اولین سال تولدم که پیش شما هستم اینجوری باشه،هیچکس یادش نباشه،شما اینجا باشی،من غصه داشته باشم،کلا فکر نمیکردم اینطوری باشه،گِله ندارم از بابا و داداشا که بهم تبریک نگفتن خدا شاهده از این ناراحت نیستم،فقط.. اصلا هیچی....عمو از این حرفا بگذریم،خوب داری خوشمیگذرونی یه نمیگی چند نفر تو این دنیا منتظرن برم از دلواپسی دربیارمشون،آره قبول دارم که همه قراره برن ولی میشه تو بخوای که برگردی حداقل بخاطر منی که تازه پیداتون کردم،مگه اون شب که حالم خراب بود،نمیگفتی آدم هرچقدر که درد داشته باشه نباید گریه کنه؟خب الان شدی دلیل اشکهام،پاشو قول میدم خوب بشم،عمو دو هفته دیگه سالگرد عاطفهاس،باور کن جون ندارم دیگه،شما اومدید شدید یه تکیهگاه برام که وایسادم دارم زندگی میکنم،باور کن دلم نمیخواد حتی به لباس مشکیهام فکر کنم چه برسه به اینکه دوباره به تن کنم،عمو اصلا منو هیچ نگاه به موهای سفید بابا محسن نمیکنی؟به معده درد امیرحسین چی؟به گودی زیر چشمای عمه زینب چی؟به غصه خوردن احسان،به دلتنگی علیرضا،نگرانی علی و حامد چی؟اینا مهم نیستن؟اینا دلیل نیست که برگردی؟میگن کسی که تو کماست صداهایاطراف و حتی تصویر هم داره،خب درک کن دیگه باشه؟
دستاشو تو دستم گرفتم و بوسهای زدم روش
رسول:نکنه یهوقت تنهامون بزاری خودت که دیدی حال و روزمو،نکنه بریا،بری دوباره همینِ وضعیتم،مگه نگفتی کمکت میکنم تا خوب بشی،خب پاشو کمکم کن،نشو دلیل حال خرابم،پاشوبه داداش فکر کن،به بابا محسن و عمه زینب که انقدر دوستت دارن فکر کن
دوباره دستم رفت سمت موهاش و دست میکشیدم بهش
رسول:عمو یادمه بچه که بودم با مهرداد و سهیل حرف میزدیم سهیل گفت که من خیلی خوشحالم چون خواهر و برادر ندارم،بعد مهرداد شروع کرد به تعریف از برادری کردن و خواهر داشتن،منم که مثل سهیل میگفتم اینجوری همه به من توجه میکنن دوست دارم تنها باشم،ولی مهرداد بخاطر اینکه ازمون خیلی بزرگتر بود گفت که آره شما یه شانس آوردید که تو خونه همش جنگ و دعوا ندارید،مقایسه شدن ندارید، غم از دست دادن خواهر و برادر نمیبینید،بعد من بهش گفتم تو برادر بزرگتری هیچ غمی نمیبینی،اونموقع فکر میکردم که بزرگتر ها زودتر از همه میمیرن
،گفتم چونکه بزرگی دیگه غم کامران و عاطفه رو نمیبینی،ولی مهرداد غم خواهر کوچیکشو دید،عمو نزار بابا و عمه غم داداش کوچیکشون رو ببینن باشه
صدای ضربه زدن شیشه اومد
سرمو بلند کردم دکتر بود که به ساعتش اشاره میکرد
لب زدم که الان،بلند شدم رو سر عمو بوسه زدم
رسول:خیلی دوستت دارم عمو،تو بهترین عموی دنیایی❤️
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بهترین عموی دنیا....!🥲🫀
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁷⁸♡
#علی
ظهر حامدُ بیدار کردم که بره سرکار،چون علیرضا بیدار بود گیر داد که میخواد باهاش بره،دیشب بخاطر شب قدر تا سحر بیدار موندیم بعد از سحر هم خوابمون نبرد دیگه ساعتای ۹ خوابیدم
با اینکه خواب حامد مثل احسان سنگینِ ولی خیلی زود بیدار شد،این مدت هیچکس یه خواب خوب نداشته،فقط دوست داشتیم دایی بیدار بشه ما بتونیم با خیال راحت بخوابیم
آماده شدم رفتم بیرون
زینب:کی برمیگردی مادر؟
علی:چطور؟
زینب:یه سر منو ببری بیمارستانی
علی:آخه قربونت برم بری اونجا چیکار؟فقط خودتو اذیت میکنی
زینب:دلم تنگ شده براش...نمیخواد مادر تو بیای خودم با تاکسی میرم
رفتم کنارش نشستم و گفتم
علی:بخدا بخاطر خودت میگم از دستم ناراحت نشو،دوست ندارم ببینم هی گریه میکنی،بخاطر ما میری تو اتاق کنار سجادهات گریه میکنی بعدم فکر میکنی نمیفهمم؟؟ مامان خانم وقتی کنار دیوار میشینی حواست باشه من میشنوم، ولی چشم نوکرتم هستم، زود میام باهم میریم
زینب:کار داری خودم میرما
علی:شما مهم تری برام،اگه یه وقت یادم رفت بهم زنگ بزنیا
زینب:باشه مادر مراقب خودت باش
بوسهای به دستش زدم و چشمی گفتم
علی:خب مامان من برم،برام دعا کنیا یادت نره خدافظ
زینب:باشه مادر خدا پشت و پناهت
زود کفش پوشیدم رفتم بیرون،سوار ماشین شدم روندم سمت اداره
وسط راه حامد بهم زنگ زد،وصل کردم گذاشتم رو بلندگو
علی:جونم حامد
حامد:سلام کجایی
علی:سلام،تو راه دارم میرم اداره
حامد:اها،علی من عصری میرم بیمارستان مامانم میبرم تو به کارت برس
علی:تو از کجا فهمیدی
حامد:میخواستم برم خودم،بعد زنگ زدم به مامان اونم ببرم گفت تو قول دادی ببریش
علی:اها دستت درد نکنه ببرش بعد زیاد نزار بمونهها،حالش همینجوری بد هست اذیت نشه
حامد:حواسم هست
علی:حامد چقدر سرو صدا زیاده
حامد:باشگاه خب شلوغ میشه همیشه دیگه،بعدم آهنگ گذاشتن اعصابم خورده
علی:خب تو برو تو دفترت بشین اذیت نشی
حامد:نشستم دیگه،در خراب شده همینجوری بازه صدا میاد،واسه همین به کیارش(دوست و همکارش)گفتم زودتر بیاد جای من،من برگردم
علی:بزار یه ساعت بشه رفتی بعد برگرد خونه
حامد:حوصله ندارم علی
علی:خونه که بدتره
حامد:نمیرم خونه که میخوام یه چرخی بزنم تو شهر بعد برم مامانُ برسونم بیمارستان،راستی علیرضا رو چیکار کنم؟
علی:ببر بده به مهرداد به رسول زنگ میزنم الان
حامد:شاید خواب باشن
علی:همه مثل ما نیستن که،مهرداد الان خونهاس،بهش خودم خبر میدم،علیرضا چیکار میکنه؟
حامد:هیچی این ورزشکارهارو دیده سیس ورزش برداشته
علی:حامد مواظبش باش چیزی نیفته...
حامد:خاک بر سرم علیرضا عمو چیشد
صدا خیلی بد میومد همش خشخش و آهنگ
علی:حامد چیشد؟
حامد:ببخشید عمو گریه نکن هیچی نشد...بهت که گفتم اینا سنگینِ دست نزن
تماس قطع شد
علی:یعنی خاک تو سرت حامد
زود دور زدم رفتم سمت باشگاه،نزدیکش بودم 5 دقیقهای رسیدم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:آدما نیاز به یه خواب با آرامش دارن
شاید واسه همینِ بعضیها خوابشون سبکه🥲
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁷⁹♡
#علی
رسیدم رفتم بالا
کیارش:سلام علی جان خوبی
علی:سلام،حامد کو کیارش؟
کیارش:تازه رسیدم من، چیزی شده
علی:فکر کنم علیرضا یه چیزیش شده بیا بریم
همینطوری که داشتیم میرفتیم گفت
کیارش:وا علیرضا کیه
علی:نوهداییم..حامد چیشده؟
حامد:هیچی بابا یه کوچولو پاش قرمز شده
رفتم کنار علیرضا نشستم که داشت گریه میکرد
علی:خوبی عمو؟
علیرضا:عمو علی،پام درد میکنه😭
گرفتم تو بغل،خیلی بد زخم شده بود
علی:من قربونت برم گریه نکن عمو الان میریم درمانگاه خوب میشی
حامد:عمو یه لحظه پاتو تکون بده
علیرضا:نمیخوام
علی:باشه عمو
علیرضا:بابا لسول
علی:بیا بریم باهم بیمارستان اونجا بابا هم میگم بیاد
کیارش:علی جان بیا این آبو بده بهش،بچه هلاک شد...حامد چیشد بهش آخه
حامد:بابا داشتم تو دفتر با علی حرف میزدم تلفنی نگو علیرضا رفته سراغ دمبل،اونم سنگین بعد افتاد رو پاش
علی:نمیتونستی یه چی بدی به بهش سرگرم بشه نره سراغ وسایل
حامد:چیکار کنم خب،براش پشمک خریدم نخورد گفت میخواد بره ببینه
کیارش:حالا بحث نکنید،عمو جون میشه ببینم پات چیشده
علیرضا:نه،بابا لسول بیاد😭
کیارش:گریه نکن خوشگلم الان بابات میاد،من پاهاتو ببندم خون نیاد اونم بیاد باش
علیرضا:نه
علی:الان زنگ میزنم بهش عمو،اصلا حامد به رسول زنگ بزن بگو بیاد
با اشاره بهش گفتم الکی زنگ بزنه که علیرضا راضی بشه پاهاشو ببندیم
حامد:الان....الو رسول کجایی
کیارش آروم آروم پاهاشو با باند بست
حامد:اره هیچی نشده علیرضا یه کوچولو پاهاش زخم شده فقط
علی:عمو جون بریم؟
علیرضا:بریم پیش بابا رسول
علی:باشه بریم...حامد آماده شو بریم
حامد:اومدم
علی:با ماشین من میریم تو نمیخواد بیاری
حامد:باش
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:؟؟؟
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁸⁰♡
#علی
رفتیم سمت همون بیمارستان که دایی بستری بود
دکتر گفت برید از پاهاش عکس بگیرید
خدا خدا میکردم نشکسته باشه که دیگه اونموقع بدبختیم
منتظر نشستیم که عکس رو بدن
حامد:نمیگی بهش؟
منظورش رسول بود ولی دوست نداشتم نگرانش کنم
علی:نه،گوشیتو بده من گوشیم تو ماشین مونده
حامد:بیا،بده من علیرضا رو تو پات درد نگیره
علیرضا رو دادم حامد، بلند شدم رفتم تو حیاط زنگ زدم به دایی
محسن:جانم
علی:سلام دایی علیام
محسن:سلام علی جان،رسیدی اداره؟
علی:راستش نه،شما کجایید؟
محسن:با احسان اومدیم بیمارستان
علی:اها دایی علیرضا تو باشگاه حامداینا پاش آسیب دیده
محسن:برای چی؟چیشده
علی:دمبل سنگین برداشته افتاده رو پاش
محسن:چیزیش شده؟
علی:یکم پاش زخم شده ولی دکتر گفت عکس بگیرید منتظریم تا بدن
محسن:کدوم بیمارستان تا بیام
علی:همینجاییم،پشت بیمارستان شما بیاید
محسن:خیله خب اومدیم
تماسُ که قطع کردم حامد اومد گفت که عکسُ دادن باهم رفتیم پیش دکتر
دکترم عکسُ دید گفت پاهاش شکسته باید گچ گرفته بشه،تا اینو گفت علیرضا شروع کرد به گریه کردن
علی:حامد ببرش بیرون الان میام
حامد که رفت دکتر عکسُ داد بهم
علی:تا چند وقت پاهاش باید تو گچ بمونه؟
دکتر:شکستگی زیاد جدی نیست،یه ترک سطحیِ ولی خب برای بچه درد داره،یه مسکن براش مینويسم بهش بدین بخوره،سه هفته پاش تو گچ باشه خوب میشه بعد بیارید برای اطمینان دوباره عکس گرفته بشه که کامل خوب شده باشه
علی:بله خیلی ممنون
از اتاق اومدم بیرون رفتم سمت حیاط یکم گشتم دیدم نشستن رو صندلی دایی و احسانم اومدن
علی:سلام دایی،سلام احسان
محسن:سلام دایی جان
احسان:سلام،چیشد
علی:یه لحظه، خوشگلم گریه نکن دیگه،اونسری که منم پاهامو گچ گرفته بودن دیدی چیزیم نشد؟الان حالم خوبه خوبه؟بعد اصلا دکتر گفت این چیزیش نشده فقط یه کوچولو ترک برداشته اونم زود خوب میشه
محسن:آره دیگه بابا گریه نکن
احسان:علیرضا بعد رو گچ پاهات میتونی نقاشی های خوشگل بکشی
علی:راست میگه،به منم اجازه میدی نقاشی بکشم؟
علیرضا:بابالسول😭
رفت بغل دایی و دوباره گریه کرد
علی:زنگ بزنم بهش؟
محسن:پیش ما بود یه ربع پیش بهش زنگ زدن با عجله رفت کار داره نگرانش نکنیم
حامد:بیاید نوبت گرفتم برای گچ پاش
محسن:علیرضا،بابا بیا بریم زود خوب میشی
علی:آره بعد اصلا انقدر حال میده،وقتی یه کی یه چی خواست میگی پام درد میکنه ولت میکنن دیگه😂
حامد:اینا برا ما خوبه،بچه چه میفهمه اینارو
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:👀
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁸¹♡
#احسان
به هر زوری بود پای علیرضا رو گچ گرفتن
انقدر گریه کرد که تو بغل بابا خوابید
محسن:احسان سوئیچُ بده من برم خونه،بچه اذیت نشه دیگه
علی:دایی من میام باهاتون،حامد و احسانم با هم میان
حامد:من برم دایی رو ببینم میام
احسان:باهم میریم،فعلا خدافظ
محسن:زیاد نمونیدا
حامد:چشم،فقط علی مامانو بیار
علی:راضیش میکنم نیاد ولی اگه از پسش برنیومدم مجبورم بیارمش
حامد:خیله خب خدافظ
با حامد رفتیم سمت بخشی که عمو بستریِ
یه ربع مونده به اذان با اینکه دیگه ملاقات ممنوعه ولی این کارت شناساییمون خیلی به درد میخوره البته که این کلک ها دیگه جواب نمیده و همه مارو میشناسن
بهمون اجازه ندادن اعصابمو خورد کرده بودن
احسان:ای بابا،خانم پرستار یه لحظه میریم از پشت شیشه میبینیم برمیگردیم دیگه
پرستار:آقا شما همین الان داخل بودید نمیشه وارد شد که
حامد:حداقل من برم زود برگردم
همینجوری داشتیم بحث میکردیم که یه صدای بوق مانندی اومد چندتا دکتر و پرستار رفتن داخل
بعد از اوناهم عماد
زود بازوی عمادُ گرفتم
احسان:چیشده،عموم چیزیش شده
عماد:دستمو ول کن احسان،میگم بهتون،برای عموت داریم میریم،ول کن دیگه
یه تنه بهم زد و با عجله رفت
پرستار:آقا بیاید کنار لطفا
از در بخش فاصله گرفتم،حالم دست خودم نبود،همش نگران بودم و حرفای دکتر میومد تو ذهنم،امیدی بهش نیست،امیدی ندارم،این واژه امید تو مخم رژه میرفت،
یه لحظه چشمام سیاهی رفت خواستم بیفتم که حامد منو گرفت
حامد:خوبی احسان چیشد؟
همونجا گوشه دیوار سر خوردم،سرمو با دستام گرفتم،خدایا اگه بیان بگن رفته چی؟
حامد:احسان خوبی داداش؟بیا بریم بیرون یکم هوا بخوری
صدای حامد میلرزید،دیگه داشت اشکم درمیومد
یه چنددقیقهای گذشت و هیچ خبری نشد
انقدر استرس کشیدم که پرستاره اومد
پرستار:حالتون خوبه آقا
فقط سر تکون دادم
پرستار:رنگتون خیلی پریده روزهاید؟
دوباره سر تکون دادم
پرستار:یه چند دقیقهای دیگه براتون آبقند میارم تا روزهتون درست بشه
حامد:خانم الان این نیاز به آب قند نداره فقط میخواد ببینه حال..
در بخش مراقبت های ویژه باز شد و یه پرستار سریع رفت
خب خبرت دو دقیقه وایسا بهمون جواب بده بعد گازشو بگیر برو
اون پرستاره هم فهمید حال و حوصله نداریم رفت
حامد بر خلاف من همش راه می رفت و دست میکشیدم به صورتش
چشمامو بسته بودم و فقط صلوات میفرستادم
تازه مفهموم اینکه میگن دلم مثل سیروسرکه میجوشه چیه،یه طوری قلبم به سینه میزد که گفتم الانه که سینهام شکاف بخوره
با کمک دیوار بلند شدم تا حداقل از لای در ببینم چه خبره،همینکه بلند شدم اون پرستار با دستگاه الکتروشوک رفت داخل
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:این صحبتم رو خواهرانه میگم
توی بدترین شرایط زندگیت،حتی اگه زندگیت به مو بند شده بود بازم خدارو صدا بزن
خدا ناممکن زندگیتو،ممکن میکنه رفیق
تو،تو بدترین شرایط هم حتی اگه کسیُ نداری،ولی خدا رو داری،کسی که دنیا زیر دستشه🥲🫀
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁸²♡
#احسان
الان چیشد؟یعنی چی آخه
ما که یه ساعت پیش کنارش بودیم،یعنی دیدار آخرمون اون بود؟
نه نه،اون قول داده بود تنهامون نزاره،قول داده بود مراقبمون باشه،نمیتونه انقدر زود بره
دوباره سر خوردم،سرم بخاطر ضعفی که داشتم گیج میرفت
حامد:احسان خوبی؟رنگت شده رنگ دیوار پاشو بریم بیرون داداش پاشو
لرزش صدای حامد اذیتم میکرد
الان کی میخواد به بابا زنگ بزنه؟عمه زینب چی؟عمو به حال بده خواهرش نگاه نکرد؟
حامد:احسان توروخدا پاشو بریم بیرون
نه نه،نمیتونه بره به این زودیا،عمو نامرد نیست که حال بد امیرحسین و رسولُ ببینه و بره،نامرد نیست نمیره،نباید بره
اصلا من به حرف بابا گوش دادم با باور قلبی صلوات فرستادم باید بهوش بیاد نه اینکه بمیره
همش صداش میومد تو گوشم،انگار کنارم داشت حرف میزد،
خیلی جلوی خودمو گرفته بودم نزنم زیر گریه
صدای تو مخ اون دستگاه هنوز میومد
حامد هیچی نمیگفت سرشو انداخته بود پایین،ولی زمزمهاش میومد که قابل فهم نبود
صدای اذان گوشیم بلند شد
چشمامو بستم،خدایا میگن موقع اذان،وقت استجابت دعاست،چه دعایی بکنم عمو بیدار بشه،اصلا بیدار نشه، دوباره عماد بیاد بگه تو کماست ولی ضربانش قطع نشه خواهش میکنم خدایا
گوشی حامد زنگ خورد
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#حامد
حال احسان نگرانم میکرد
ولی از یه طرف صدای اون دستگاه و همهمهای که از داخل بخش میومد تو اعصاب بود
گوشیم زنگ خورد علی بود
خدایا اینو کجای دلم بزارم
یکم از احسان فاصله گرفتم تماسُ وصل کردم
باید میگفتم برگردن
حامد:علی
علی:حامد ببین کارتم پیش تو نمونده؟نیست
حامد:علی برگردید
صدام اونقدری لرز داشت که علی رو بترسونه
علی:کجا برگردیم حامد؟...دایی خوبه دیگه؟
حامد:علی نمیدونم برگردید فقط ،توروخدا
علی:باش
تماسُ قطع کرد زود رفتم برای احسان یه لیوان آب آوردم کنارش نشستم
حامد:بیا اینو بخور،نترس هیچی نمیشه
لیوانُ پس زد و سرشو گرفت
از جام بلند شدم آبو خالی کردم تو سطل و شروع کردم به قدم زدن
از استرس انقدر قولنج های دستمو شکسته بودم که انگشتام درد میکرد
روبه اون پرستار کردمُ و گفتم
حامد:میشه برید داخل ببینید چیشد
پرستار:نمیتونم برم آقا،نگران نباشید
پوفی کشیدم و دوباره به قدم زدنم ادامه دادم
فکر کنم ۱۰ دقیقه بیشتر شد که صدای علی اومد
علی:چیشده حامد
برگشتم دیدم با دایی محسن داره میاد
چند قدم رفتم جلوتر
محسن:حامد،دایی چیشده
خودمو انداختم تو بغلش،اشکم دراومده بود
محسن:دقم دادی چیشده؟
دایی از بازوهام گرفت و اشکم و پاک کرد
محسن:چیشده؟
حامد:دارن احیاش میکنن
محسن:یاخدا
علی:ججدی میگی؟
حامد:یک ربع میشه
دایی زود رفت سمت احسان
علی:حامد دروغ میگی؟
حامد:بخدا نه
علی:بدبخت شدیم حامد
حامد:وای علی جان مامان فکرای بد نکن برمیگرده
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:برمیگرده...🥲💔
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://harfeto.timefriend.net/17485411324382
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍