eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
862 دنبال‌کننده
204 عکس
108 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی 💛 💛پارت شصت و نهم💛 توی نمازخونه یه گوشه نشسته بودم هیچ کس نبود و خداروشکر برق ها هم خاموش بود راحت یه دل سیر گریه کردم دیگه اشکی واسم نمونده بود فقط زیر لب داشتم ذکر میگفتم فکرای منفی به ذهنم هجوم آورده بودن اگه دروغ باشه چی؟ اگه رسول پسرم نباشه چی؟ اگه همه اون حرفای خانمه راست نباشه چی؟ فقط اگه بود که تو ذهنم می‌اومد صدای قدم اومد حال برگشتن نداشتم که ببینم کیه چند ثانیه فقط صدای قدم می اومد بعدش احسان روبه روم با چشمای خیس نشست فقط زوم بودم به چشم هاش احسان:ب‌بابا.. شوخی بود..م‌مگه‌ نه؟🥺 محسن:نه بابا..انشالله که شوخی نبوده احسان:بابا یعنی اون کسی که آرزوم بود ببینمش الان..😭 بغلش کردم اشک هاش قلبم رو به درد می اورد ولی الان فقط گریه حالمون رو خوب می‌کرد احسان بغلم فقط گریه میکرد احسان:بابا بگو خیال نیست..بگو که خواب نیستم بابا بگووو محسن:دورت بگردم بابا..خواب نیستی گریه هاش بیشتر شد محکم به خودم چسبوندم یکم که گریه کرد و آروم شد سرش رو گذاشت روی پاهام منم دست میکشیدم به سرش احسان:بابا محسن:جانم احسان:یعنی من داداش بزرگه رسولم؟ محسن:آره دورت بگردم احسان:بابا محسن:جان دل بابا؟ احسان:یعنی میشه کنار هم یعنی رسولم باشه زندگی کنیم؟ محسن:اگه خدا بخواد چرا که نه احسان:بابا محسن:جان؟ احسان:رسول حالش خوبه دیگه..نه؟ محسن:باید حالش خوب باشه احسان:بابا محسن:جانم نفس بابا احسان:میشه بخوابم؟ محسن:بخواب قربونت برم..بخواب بابا جان..بخواب دیگه چیزی نگفت سکوت بود نمازخونه..سکوتی که خیلی بهش احتیاج داشتم هنوز باور کردن اینکه پسرم زندست و میتونم پدر سه تا پسر باشم..سه تا شیر مرد باشم برام سخته ولی خب دیگه به قول احسان کارگردان خداست اون باید بگه فیلم چطوری باشه و چقدر خوبه که یه قسمت فیلم هم لبخند آورد به لبم بعد از ۲۷ سال یه بار از ته دلم خندیدم،خوشحال شدم،ذوق کردم خدایا تا آخر عمرم نوکرتم🌱 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆☆ باور کردن همچین چیزی واقعا برام سخت بود البته همه بچه ها..فرشید که همش داشت خودشو نیشگون می‌گرفت تا مطمئن بشه خواب نیست داوود:بسته فرشید من به جای تو دردم گرفت فرشید:باور نمیکنم..آقا یکی بیاد جوری بزنه تو صورتم که خون دماغ بشم تا مطمئن بشم خواب نیست محمدامین:چرا دوست داری خواب باشه؟ فرشید:دوست ندارم ولی باور کردنش واسم سخته..اصلا احسان کجا رفت؟ فرشاد:حالش خوب نبود رفت نمازخونه پیش آقامحسن همون لحظه آقامحسن اومد پایین همه یه سلام دادیم و با یه سلام کم جون و آروم جواب گرفتیم آقامحسن رفت تو اتاق آقامحمد فرشید:نه فکر کنم واقعیه سعید:فرشاد یه دونه میزنی تو دهن داداشت یا بزنم؟ فرشاد:فرشید میشه خفه شی؟ فرشید:هوووی دوسال ولت کردم عوضی شدیا..بی ادب فرشاد:چه ربطی داشت؟ فرشید:خیلی علی با عصبانیت از صندلی بلند شد جوری که صندلی افتاد و صدای بدی ایجاد کرد به سمتمون اومد و گفت علی:چه خبره؟معرکه گرفتین؟ حال یه ساعت پیشتون یادتون رفت؟ الان رسول معلوم نیست کجاست حالش چطوره هنوز نفس میکشه یا نه بعد اینجا جلسه گرفتین که راسته یا دروغ؟ خب کمک نمی‌کنید لااقل عذابم ندید بیشتر، این جلسه هاتون رو ببرید بیرون منو سگ نکنید اون عوضیای بی همه چیز آدم نیستن داداشتون دست اون بی ناموس افتاده بعد انقدر ریلکسیییننننن 😡 علی خیلی عصبی بود و حرفاش همش با داد بود جوری که آقامحمد و آقامحسن زود اومدن پایین علی همه رو کنار زد رفت بیرون ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:میگن زمانی که عصبی هستی یه جوری خودتو خالی کن حتی شده سر بهترین رفیقات داد بزنی ولی نزار غمباد بشه تو سینه ات🙃💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت هفتادم💛 توی اتاقم بودم و سرم روی میز بود گوشیم زنگ خورد برداشتم دیدم شماره عطیه روی گوشی نمایان شده لبخندی زدم و تماس رو وصل کردم محمد:سلام عطیه خانمِ گل و گلاب! عطیه:سلام آقامحمد همیشه کار داره! محمد:تیکه میندازی؟! عطیه:نه آقا محمد من جرأت نمی کنم با تیکه حرف بزنم! محمد:😂خوبه! عطیه:میگم فرمانده قصد نداری بیای خونه؟!والله ما هم دلمون تنگ شد! محمد:برای کی دلت تنگ شد؟! عطیه:برای شوهر خودم نه فرمانده! محمد:😂 صدای در اومد و بعدش هم محسن اومد فهمید که دارم با تلفن حرف می زنم بدون حرف نشست رو صندلی محمد:چشم دلتنگی شما رو هم برطرف می کنه همسرتون! عطیه:چه عالی!😍 محمد:چه خبر؟خودت خوبی؟عزیز خوبه؟ عطیه:بله ما هم به خوبی شما خوبیم! محمد:میگم عطیه مطمئنم کار خیلی مهمی داری که این موقع بهم زنگ زدی! عطیه:نه فقط میگم میشه زود بیای خونه؟! محمد:زود بیام خونه؟!چرا؟! عطیه:هم کارت دارم و هم اینکه دلم برات تنگ شده! محمد:می‌دونم شرمنده ام! چند روزه یه اتفاقاتی افتاد که نتونستم...! خواستم ادامه حرفم رو بزنم که صدای داد و بیداد علی بلند شد! محسن بهم نگاه کرد و زود بلند شد منم همین جوری که بلند می شدم و پشت محسن می رفتم به عطیه گفتم محمد:عطیه بعدا بهت زنگ می زنم! خداحافظ عطیه:به سلامت! گوشی رو قطع کردم و رفتیم پایین همون موقع علی همه رو کنار زد رفت بیرون برگشتم سمت بچه ها محمد:چی شده؟! چیزی نگفتن و سرشون رو انداختن پایین محسن:خب حالا برین سر کارتون علی هم یکم هواش عوض شد میاد...برین بچه ها! بچه ها رفتن سر کارشون منم برگشتم سمت محسن محمد:خوبی تو؟! محسن:تا معنی خوب بودن چی باشه؟!🥺 محمد:معنی خوب بودن یعنی اینکه باید خوب باشی...!باید قوی باشی تا بتونی پسرت رو پیدا کنی...مگه نه؟! محسن:اوهوم!😔 محمد:احسان کجاست؟ محسن:اون خوابید محمد:الان؟! محسن:احسان وقتی حالش بده باید بخوابه ؛ عادتشه...نخوابه مریض میشه! محمد:آها...میگم من امشب یه سر برم خونه ، هستی تو؟ محسن:آره برو محمد:باشه کارامو انجام که دادم میرم... محسن:نه محمد برو پیش خانواده ت...من و بچه ها هستیم محمد:آخه هنوز ساعت ۷ غروبه! محسن:برو میگم عههه...!من که حال ندارم اینم تو مخم رژه میره! خنده ای کردم و دهنم و به گوشاش نزدیک کردم و گفتم محمد:انقدر بی اعصاب نباش دیگه پدر استاد رسول محسنم با این حرفم لبخندی زد و آروم به کمرم فشار آورد محسن:بیا برو محمد بیا برو! محمد:باشه پس من رفتم..خداحافظ محسن:خداحافظ ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ ساموئل گفته بود می خواد بیاد اینجا ؛ نادر رفت دنبالش فرودگاه پسره هنوز خواب بود می دونستم اگه ساموئل بیاد هیچی نمی خواد بده بخوره واسه همین وقتی که نادر رفت ، منم از بیرون سفارش یه سوپ رو دادم که برام آوردن یکم گرمش کردم و ریختم تو ظرف با یه لیوان آب و قرصی که دکتر تجویز کرده بود رفتم تو اتاق کنارش نشستم ، سرمش تموم شده بود ، آروم از دستش بیرون کشیدم ولی خون اومد کم خونی شدیدی داشت پس آروم یه پنبه برداشتم و خون روی دستش رو پاک کردم این نادر عوضی هم نرفت یه کپسول اکسیژن بگیره ، همین یه بسته قرص رو با زور گرفت! دستم رو بردم و جلوی بینیش قرار دادم ؛ خدا رو شکر می تونست نفس بکشه پتو رو از روش برداشتم و صداش کردم رادوین:آقا...آقا...؟! به خاطر آرامبخش خوابش سنگین بود خیلی صداش کردم ولی بیدار نشد یکم از آب لیوان رو ریختم روی دستم و پاشیدم رو صورتش آروم آروم چشم هاشو باز کرد ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:رفیق اونیه که تو درد ها کنارت باشه تو سختی ها هواتو داشته باشه نه اینکه فقط توی زمان شادی باشه اون دوست به درد نمیخوره حواست باشه🤗❤️🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت هفتاد و یکم💛 از خونه اومدم بیرون ، خیلی مشکوک بودن! موقعی که اون پسره نادر(قبلا اسمش رو بهش گفته بود)خواست حرف بزنه ، اون یکی ، زد به پاهاش که مثلا من نبینم! حال اون جوون اصلا خوب نبود و نمی تونستم بی تفاوت باشم به عنوان یه پزشک سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت کلانتری... ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆☆ با سردی چیزی روی صورتم ، چشم هامو باز کردم... همه وجودم درد می کرد مخصوصا کتفم! یکم که تاری چشمام بهتر شد دیدم یه پسر جوون کنارم نشسته بود رادوین:حالت خوبه؟! جون حرف زدن نداشتم و فقط به یه سر تکون دادن اکتفا کردم پسره بلند شد و کمکم کرد بلند شم یه لحظه کتفم تیر کشید که آخ بلندی گفتم!😫 رادوین:چی شد؟!حالت خوبه؟! رسول:خ‌و‌ب‌م!🥺 یکم که درد دستم آروم شد ، به اطرافم نگاه کردم ؛ اینجا دیگه کجاست؟! اصلا این پسره کیه؟! انگار خودش فهمید و اومد کنارم نشست قیافه اش خیلی برام آشنا بود ولی الان هیچی یادم نمی اومد رادوین:دکتر می گفت باید چند روز فقط مایعات بخوری ، واسه همین برات سوپ گرفتم ، بیا بخور قاشق رو به طرفم گرفت تا بخورم ، ولی صورتم رو سمت مخالف چرخوندم رادوین:یکم بخور رسول:ک‌جام؟! رادوین:اینجا...!خب پس خوب گوش بده ببین چی میگم بهت...من رادوینم...رادوین رستگار! تازه یادم اومد این دست راست ساموئله! رسول:تو...؟! رادوین:هیس...🤫هیچی نگو بزار من حرف بزنم...خودت خوب میدونی که ساموئل کیه؟! پس هر چی گفت باهاش دهن به دهن نشو! شما ایرانی ها رو خوب می شناسم ، این اخلاق رو دارین که باید جواب بدین حتما...☝️🏻ولی تو نده! حالت خوب نیست ، یه بلایی سرت میاره! رسول:چرا...اینا رو...به من...میگی؟! رادوین:تو به این کاری نداشته باش...!فقط لطفا جوابش رو نده! حالا بیا غذاتو بخور! رسول:نمی..خورم! رادوین:باید بخوری! رسول:گفتم نمی‌خورم! رادوین:ببین من دوست ندارم آسیبی بهت بزنم ، ولی اگه یه وقت دیدی ساموئل بهم دستور داد که بزنمت‌...شرمنده ام! خواستم حرف بزنم که صدای بسته شدن در اومد رادوین:ای واای...!😨ببین باید بیهوشت کنم خب؟! نذاشت حرفی بزنم و آمپولی بهم زد و خاموشی🖤 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆☆ انقدر بدنش ضعیف بود که زود از حال رفت ظرف سوپ رو زیر تخت گذاشتم و بسته قرص هم داخل جیبم... زود پتو رو انداختم روش و آمپولی هم که بهش زدم رو از پنجره انداختم بیرون صدای نادر اومد که داشت می گفت تو این اتاقه... دستام می لرزید! وای خدا من چیکار کنم؟!😥 یه نگاه به کل اتاق کردم که یه وقت گاف نداده باشم ؛ هیچی نبود رفتم از در بیرون رادوین:سلام آقا ساموئل:پسره کجاست؟ رادوین:تو اتاق ساموئل منو کنار زد و رفت داخل همین که رفت ، صدای دادش بلند شد و اومد سمت ما ساموئل:چیکار کردین باهاااش...؟!نادر مگه نگفتی حالش خوبه و تا الان به هوش اومده...؟!هاااا؟!😡 نادر:آقا خیلی وقته... با سیلی که ساموئل بهش زد ، خفه شد! آخ! حال کردم...!🤤 دستت درد نکنه...! خوب شد بیهوشش کردما! تو دلم عروسی بود! ولی اخم کرده بودم و ساکت گوشه ای ایستاده بودم داشتم زدن نادر رو توسط ساموئل می دیدم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:هنوز آدم های با ایمان و مهربون و دلسوز تو دنیا هست! خیلی هم زیادن این افراد😊🌷
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی 💛 💛پارت هفتاد و دوم💛 یکم که حالم بهتر شد برگشتم داخل رسول برام حکم برادر رو داشت از همه چیز مهمتر اگه رسول چیزیش بشه جواب خاله و مهرداد رو باید بدم بچه ها مشغول به کار بودن رفتم سمتشون اجازه هیچ حرفی رو ندادم و ازشون معذرت خوای کردم به سمت سیستم قدم برداشتم و روی صندلی نشستم حال نداشتم..رسول نیست انگار کل بچه های سایت نیست ولی اگه رسول باشه اینجا هیچ وقت بی‌صدا نمیمونه بعد از مرگ عاطفه شکست و شکستنش رو همه ما با چشم هامون دیدیم و باید بگم که خداروشکر آقامحسن تازه رسولو پیدا کرد..خوب شد زودتر نفهمید که اگه می‌فهمید اونم شاهد آب شدن رسول بود البته رسول تا آخر عمرش همین رسول باقی میمونه ولی ته دلم روشنه اما با اومدن آقامحسن و احسان به زندگی رسول...امیدوارم که رسول تغییر کنه شاید یکم حالش بهتر بشه خداکنه که خوب بشه و اون لباس عزا رو در بیاره بیشتر نگران علیرضا بودم اون بچه چه گناهی کرده آخه دستم رفت روی کیبورد همینجوری بی حوصله داشتم کار می‌کردم که حامد اومد حامد:علی علی علی:جانم..چیشده؟ حامد:اینو ببین یکم کنار رفتم تا راحت بتونه کارش رو بکنه چند ثانیه گذشت که روی مانیتور تصویری اورد یه بلیت بود یکم که دقت کردم دیدم بلیت رفت ساموئل به خراسانِ علی:این چطوری رفت که ما نفهمیدیم محسن:چیشده بچه ها؟ برگشتم دیدم آقامحسن پشت سرم ایستاده زود بلند شدم و حامد هم مشغول توضیح دادن شد حامد:آقا این بلیت برای ساموئل اسکات هست که رفته خراسان یه لحظه به آقامحسن نگاه کردم آشفتگی چهره اش معلوم بود محسن:کی رفته؟ حامد:ظهر آقا آقامحسن بدون حرفی رفت بالا روی صندلی افتادم حامد:پیدا میشه نگران نباش علی علی:اگه چیزیش بشه چی حامد:توکل کن به خدا علی:هست حامد:چی هست؟ علی:آی کیو میگی توکل کن به خدا میگم هست یعنی اینکه... حامد:اوکی اوکی گرفتم حامد رفت ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ رفتم بالا خدایا بسته دیگه..دلم میخواد الان پسرمو بغل کنم نه اینکه همش خبری بشنوم که چهار ستون بدنم بلرزه رفتم تو اتاق محمد نرفته بود خونه منو که دید گفت محمد:چیشده؟ محسن:مگه نرفته بود؟ محمد:آها یه کاری داشتم برگشتم..چیزی شده؟ محسن:ساموئل رفته مشهد محمد..رفته پیش رسولم نشستم روی صندلی و سرم رو گذاشتم روی میز اشک هام دوباره راه خودشون رو پیدا کردن چیکار میکردم.. چرا این دوری تموم نمیشه الان چندروزه نیست..دلم براش تنگ شده خدایا من تابه حال به چشم یه پدر بهش نگاه نکردم خدایا فقط نزاری حسرت یه لحظه دیدن جیگر گوشه ام بمونه تو دلم اونوقت من میمیرم خدایا💔 محمد:برمیگردم سر بلند کردم دیدم داره با عجله میره بیرون همین که از کنارم رد شد دستش رو گرفتم محسن:کجا میری؟ محمد:برو آماده شو..به بچه ها هم بگو زودتر آماده بشن میریم خراسان محسن:چی میگی محمد:محسن وقت طلف نکن محسن:محمد اجازه نمیدن محمد:ببین الان فقط جون رسول برام مهمه..جون برادرم نه کسه دیگه ای‌...واسم مهم نیست مجوز رفتن رو میدن یا نه..شده پا بزارم رو قانون این کارو میکنم و میرم نتونستم چیزی بگم دستش رو ول کردم و زود از اتاق خارج شد ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خیلی قشنگه بخاطر کسی که دوست داری همه کار بکنی حتی قانون شکنی و این یعنی ته ته خوشبختی😉❤️🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی 💛 💛پارت هفتاد و سوم 💛 خسته شده بودم دیگه جا زدم دیگه نمیتونم تحمل کنم این دوریُ درسته که محسن پدر رسوله و الان بیشتر از همه ما غم داره ولی اونم واسم مهم نیست الان فقط رسول واسم مهم بود سلامتی رسول مهم بود نه چیزه دیگه ای با اخم همیشگی در اتاق آقای عبدی رو زدم و وارد شدم محمد:سلام آقا عبدی:سلام محمد..چه خبر؟ محمد:آقا خبر که زیاده ولی الان واسه چیزه دیگه ای اومدم عبدی:برای چی؟؟ محمد:میخوام با کل تیم برم خراسان برای نجات رسول عبدی:پیدا شده؟ محمد:نه آقا ولی نمیتونم اینجا بشینم و دست رو دست بزارم الان ساموئل پیش رسول توی خراسانه عبدی:ولی محمد رفتن شما ممکنه اونا خبردار بشن و آسیبی به رسول بزنن محمد:نمیتونم ریسک کنم آقا..باید برم..خواهش میکنم اجازه بدین عبدی:با کل تیمت؟؟ محمد:و همینطور تیم محسن.. آقا سوژه اصلی ما الان تو خراسانه و ما هیچ دسترسی به ساموئل و نیرو هاش نداریم باید بریم و مهمتر از اون باید برای نجات رسول بریم عبدی:بسیار خب هماهنگ میکنم که برین محمد:ممنون آقا از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق خودم محسن بازم حالت همیشگی رو داشت یه چشمش اشک بود یه چشمش خون خدایا اتفاقی برای رسول بیفته محسن میمیره خدایا من میمیرم بچه ها میمیرن..خودت نگهدار رسولمون باش نزدیک شدم و دست گذاشتم روی شونه اش سرش رو بلند کرد و گفت محسن:چیشد،؟ محمد:آقای عبدی گفتن مجوز رو میگیرن یه لیوان آب براش ریختم و گرفتم جلوش محمد:یکم بخور..بیا این دستمال هم بگیر و اشکات رو پاک کن ببین چشمات خون افتادن محسن:مهم نیست محمد:حالت خوبه محسن؟ محسن:محمد دلشوره دارم..اگه نتونم رسولمو ببینم چی محمد:میبینی داداش از خدا بخواه پسرتو بهت میده محسن:پس کی میده؟پس کی میتونم رسولمو ببینم محمد:محسن جان خدا خودش هوای بنده هاشو داره خدا خودش میدونه چی تو دلت میگذره پس نگران نباش..تو رسولو سپردی به بخدا این همه سال با اینکه نمیدونستی ولی خدا هوای بچتو داشت این روزها هم میگذره خدا بازم هوای تو و رسولو داره دیگه غصه نخوری داداشا اینجوری دوست داری رسول تورو ببینه؟ دوست داری برای اولین بار که میخواد باباشو ببینه اینجوری ببینه؟ محسن:یعنی میبینه؟ محمد:معلومه که میبینه خدا میخواد یکم درد فراق رو بکشی محسن:نمیتونم تحمل کنم محمد نمیتونم محمد:خدا کمکت میکنه در اتاق زده شد و آقای عبدی وارد شدن محسن زود بلند شد و اشک هاشو پاک کرد محسن:سلام آقا عبدی:علیک سلام..خوبی محسن جان؟ محسن:بله آقا خوبم..فقط مجوز.. عبدی:زودتر حرکت کنید برگه ای جلوی محسن گرفت محسن لبخندی زد و گرفت محسن:ممنون آقا عبدی:مواظب خودتون باشید..به علی هم میگم هواتون رو داشته باشه محمد:چشم آقا..ممنون عبدی:براتون بلیت هم هماهنگ کردم تا یک ساعت دیگه فرودگاه باشین محمد:چشم آقای عبدی رفتن بیرون محمد:اینم یه نشونه محسن با تعجب بهم نگاه کرد و گفت محسن:نشونه؟ محمد:نزدیک شدنت به رسول لبخندی زد ولی چشم هاش پر شد از اشک زدم روی شونه اش و از اتاق خارج شدم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:هیچ فراقی به پایه فراق حضرت یعقوب نمیرسه.. چندروز چیزی نیست چند سال فراق چیزی نیست فکرشو بکن حالا🙃💔 خدا دوست نداره بنده اش ناراحت بشه دلش بشکنه آرزو به دل بمونه همه چیزو بسپار به خودش😇🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی 💛 💛پارت هفتاد و چهارم💛 آروم چشم باز کردم اینجا دیگه کجا بود سرم درد میکرد اینجا با جای قبلی خیلی فرق می‌کرد اصلا فرق چیه..این انباره اون اتاق خیلی تشنه بودم ولی نای حرف زدن نداشتم دلم برای بچه ها تنگ شده بود و از اون مهمتر واسه جیگر گوشه ام واسه علیرضام خدایا یعنی الان چیکار میکنه بازم شبا گریه میکنه منو نبینه چقدر دلم برای خنده هاش تنگ شده یعنی میشه یه بار دیگه علیرضا رو ببینم؟ خدا هم مونده با کدوم ساز من جلو بره یه بار میگم بمیرم یه بار میگم بچمو ببینم فکر کنم الان خدا میگه هر غلطی دوست داری بکن تو آدم نیستی از خیال خودم خنده ام گرفت تکونی خوردم که باعث تیر کشیدن کتفم شد لبم رو گاز گرفتم که صدام در نیاد کل بدنم درد میکرد آروم بلند شدم و گوشه ی دیوار تکه دادم اتاق تاریک بود فقط یه دریچه خیلی کوچیک بود که میشد فهمید الان روزِ یا شب نمیدونستم ساعت چنده فقط فهمیدم که شبه آروم دست سالمم روی زمین کشیدم و نیت کردم آروم روی صورتم کشیدم و بعد از اون روی دست هام جون پاشدن نبود اصلا نمیتونستم خودمو تکون بدم دست سالمم رو بردم سمت گوشام و نیت کردم برا نماز ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ از پله های هواپیما پایین اومدیم بچه هامون توی خراسان اومده بودن دنبالمون با هم دست دادیم و سوار ماشین ها شدیم منو محسن و احمد توی یه ماشین بودیم محمد:خب چه خبر؟ احمد:مکان ساموئل پیدا شده فقط.. محسن:فقط چی احمد:رسول اونجا نبوده محمد:مطمئنی؟ احمد:راستش امروز یکی به آگاهی میره و گزارش اینکه یه پسر بدحال رو توی خونه نگه داشتن رو داد البته گفت که اونا مشکوک بودن پلیس میره اونجا رو میگرده و هیچ کس رو پیدا نمیکنه ولی.. محمد:چرا نصفه حرف میزنی احمد درست بگو ببینم چیشده احمد:امروز یه نفر به اسم نادر میره دنبال یه پزشک خب ما به همشون اشراف کامل داریم و دنبالش رفتیم نادر پزشک رو برد داخل یه ویلا که بعد از یک ساعت اون پزشک از ویلا اومد بیرون و رفت سمت آگاهی اونجا خودمو زود رسوندم و باهاش حرف زدم میگفت ‌که یه پسر جوون بود که حالش اصلا خوب نبود خب منظورش رسول بود چون عکسش رو نشون دادم تایید کرد میگفت که نادر و رادوین بهش گفتن رسول برادرمونه و دشمن داره و اونا این بلا رو سرش آوردن محسن:یعنی تو اون ویلا نبودن؟ احمد:نه آقا محمد:مگه تو نگفتی که اشراف کامل داشتین احمد:آقا دوساعت پیش یکی از بچه ها فرستادم که مثلا پیک موتوری بوده و آدرس رو اشتباه دادن ولی هر چقدر در زده کسی درو باز نکرد ماهم با مأمورای آگاهی هماهنگ کردیم و اونا رفتن و کل خونه گشتن وقتی دیدیم کسی نیست خب ماهم وارد شدیم همه جارو گشتیم ولی نبودن محمد:در پشتی داشته؟ احمد:بله آقا محمد:و شماهم نمیدونستید؟ احمد:شرمنده آقا دیگه حرفی نزدیم به محسن نگاه کردم سرش رو تکه داده بود به شیشه امام‌ رضا.. ما الان زوار شماییم آقا خودت هوامون رو داشته باش هوای ای پدر و پسر رو داشته باش نزار نوکرت دوباره کمرش خم بشه آقا💔 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خیلی قشنگه..خیلی به رسول حسودیم میشه شاید رمان باشه..شاید خیال منه نویسنده باشه ولی بازم بهش حسودی میکنم🌱 فکرشو بکن چشم باز کنی و توی شهر آقا باشی خیلی قشنگه آقا اینجوری تورو بطلبه آقاجان به نوکرایی که نیومدن هم یه نگاه بکن💔💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت هفتاد و پنجم💛 .روز‌.بعد بسه دیگه خسته شدم!😖 از صدای گریه احسان خسته شدم! از شرمندگی بچه ها وقتی که میخوان بگن پیداش نکردیم خسته شدم! از این دوری خسته شدم! از این دلتنگی خسته شدم! از خونه زدم بیرون به صدا کردنای محمدم توجه نکردم! آروم آروم قدم می زدم نزدیک حرم بودیم واسه همین میشد گنبد رو دید😍 یکم که راه رفتم ، گوشه خیابون ایستادم... دستم رو گذاشتم روی سینه ام و سلام دادم به آقا❤️ پاهام دیگه جون نداشت ولی باید می رفتم! باید می رفتم پیش آقا! آروم آروم قدم برمی‌داشتم بعد از بازرسی وارد حیاط حرم شدم چشمم افتاد به گنبد...🥺 تار شدن چشمام باعث شد نتونم درست ببینم آروم آروم رفتم و نشستم یه گوشه... خیلی شلوغ بود! زیر لب شروع کردم به حرف زدن... محسن:سلام آقا...!چه قشنگه این همه زائر دارین! این همه عاشق دارین! آقا جان میدونم بی معرفتم!😞 میدونم فقط تو زمان گرفتاریم میام اینجا! ولی جز تو پناهی ندارم آقا! میدونم گناهکارم ولی تو پناهم بده! آقاجان پسرمو بعد از ۲۷ سال دیدم! البته هنوز به عنوان پسرم ندیدمش ؛ ولی فهمیدم که یه پسر دیگه هم دارم! آقا خیلی نوکرتم...!هوای پسرمو داشتی! پسرم،شیرمردی شده واسه خودش! میدونید آقا من ۲۷ سال پیش شرمنده شدم! شرمنده بچه هام...!امام رضا نزار الانم شرمنده بشم! آقا،احسان چیزی نمیخوره میگه داداشم الان معلوم نیست سیره یا گرسنه؟! آقا،نزار دوباره شرمنده احسان بشم! آقا،رسولم الان درد داره و من هیچ کاری نمیتونم بکنم!💔 امام رضا درمون دردی،بیا و درمون درد منم باش! منم درد دارم...!درد دوری دارم!💘 درد دلتنگی دارم آقا!🥀 اشک هام روی گونه ام ریخت!😭 انگشتر مرضیه که توی دستم بود رو درآوردم آره آقا من ضعیف شدم! دوری از رسولم،ضعیفم کرده! آقا من رسولمو از تو میخوام! آقا بچمو به خودت سپردم! آقا بزار من یه بار دیگه بچمو ببینم! آقا بزار من یه بار،فقط یه بار "پسرم" صداش کنم؛آرزو به دل نمونم آقا!😭 صورتمو با دستام گرفتم... دیگه اشک نمی ریختم؛ بلند گریه می کردم!😭 آخه پیش امام رضا گریه نکنم،کجا گریه کنم؟! پیش آقا خودمو خالی نکنم،پیش کی خالی کنم؟! آقا التماست می کنم بچمو بهم برگردون!😣 قلبم داد می زد!💔 آقا بچمو بهم برگردون!😣 امام رضا امیدم به شماست فقط! بلند شدم و رفتم داخل حرم... کنار ضریح آقا...😇 سرمو چسبوندم به ضریح و گریه کردم!😭 محسن:امام رضا بچمو بهم برگردون! التماست می کنم آقا! جون منو بگیر؛ولی بچم چیزیش نشه!😭 گوشیم زنگ خورد،ولی حال جواب دادن نبود! اصلا نگاه نکردم ببینم کیه پشت خط؟! اومدم بیرون و دوباره گوشه ای نشستم تو حیاط... چشمم فقط به پرچم روی گنبد بود...!💚🥺 دوباره گوشیم زنگ خورد... دیدم محمده؛قطع کردم! اینجا محل آرامشه...💗محل گرفتن شفاست! امام رضا به داد دلم برس!💔 صدای گوشیم بلند شد؛دلم می خواست همین الان این گوشی رو بزنم و بشکنم، راحت بشم!😤 جواب دادم... محسن:بله محمد...؟!ولم کن دیگه! بزار یکم تنها باشم!😢 محمد:محسن زود بیا! محسن:چیزی شده؟! محمد:موقعیت رسولو پیدا کردیم؛زود باش بیا! دیگه چیزی نشنیدم...! گوشی رو قطع کردم و نگاهی به حرم کردم... محسن:ممنونم آقا...!😍ممنونم امام رضا جان...!😘ممنونم💛 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:مگه میشه از امام رضا یه چیزی بخوای و بهت نده؟!🙃🌱 تو هر گرفتاری... تو هر مشکل زندگیت... برو دم در امام رضا...🤗 دست خالی بر نمی گردی،قول میدم بهت!😇☝️🏻🌷
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی 💛 💛پارت هفتاد و ششم 💛 روبه روی ساموئل وایسادم دیگه نمیتونم بهش اجازه بدم هر کاری دوست داره بکنه نگاهی به رسول کردم این چند روز هر بلایی خواسته سرش آورده دیگه نمیزارم ساموئل:برو کنار😡 کنترلم رو از دست دادم و فریاد زدم رادوین:نمیرم کنار..زوره؟ بسه به خودت بیا بسه انقدر کتکش زدی هر بلایی خواستی سرش اوردی و هیچی بهت نگفتم ولی دیگه نمیزارم دست بهش بزنید اون همه اطلاعات که فرستادی واسه سازمان چیشد؟ اصلا بهت محل دادن؟ اصلا یه حالتو پرسیدن؟اصلا بهت گفتن که چی کم داری؟چی لازم دارییی؟بهت محل سگم ندادن پس واسه چی هنوز داری براشون اطلاعات میفرستی و مثل یه سگ براشون کار میکنی بسه با اون همه حرفای مزخرفت مغزمُ شست و شو دادی..دیگه نمیزارم حتی یه خط از اطلاعات این کشور رو واسه اون حروم زاده ها بفرستی.. با سیلی که بهم خورد حرفم نصفه موند ساموئل:خفه شو رادوین فقط خفه شو..من به شما دوتا پول میدم پس زر اضافه نزن..از این حرفا هم نزن که به تو اصلا نمیاد..خودت یه پات لب طناب دارِ بدبخت رادوین:مرگ شرف داره تا برای تو کثافت کار کرد ساموئل:نادر انقدر بزنش که خون بالا بیاره😤 نادر از پشت زد به زانو ها افتادم زمین شروع کرد به زدن آخ چقدر درد داره این پسر چطوری تونسته زیر کتک زدنای این نادر خر دووم بیاره نفس کم آورده بودم خدایا میدونم بنده گناهکارتم ولی.. با ضربه ای که خورد تو سرم چشمام سیاهی رفت ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆☆ بند بند وجودم درد میکرد این دوروز خوب ازم پذیرایی کردن از دیشب کتفم بدجور درد میکرد ساموئل با پاهاش محکم زد به کتفم البته قصدش این بود که جا بندازه ولی زد بدترش کرد ناکس ساموئل و نادر و رادوین اومدن داخل وای خدا دوباره؟ دیگه طاقت ندارم من ساموئل خواست سمت بیاد که رادوین جلوش وایساد تعجب کردم واسه چی؟ شروع کرد به داد زدن ساموئل و نادر هر لحظه عصبی تر میشدن ولی خنده من روی لب هام کش میومد هنوزم کسایی هستن که به خودشون بیان نادر تا نفس داشت رادوین رو زد الهی بیهوش شد بعد از رادوین اومد سمت من و شروع کرد زدن کتفم دردش بیشتر می‌شد هیچ کاری نمیتونستم بکنم جز اینکه خدارو صدا بزنم بعد از چند دیقه فکر کنم خسته شده بود ولم کرد و رفت بیرون صدای قفل شدن در اومد آروم آروم خودمو کشیدم سمت رادوین زدم روی صورتش ولی چشم باز نکرد سرش خونریزی داشت چیکار کنم آخه خدایا بلند شدم و نشستم بالا سرش با دست سالمم کتفم رو نگه داشتم جون نداشتم نفس کشیدن برام سخت بود این ساموئل عوضی همش میاد اینجا و سیگار میکشه و دودش خفم می‌کرد حالام که نفسم تنگ شده چشمام سیاهی میرفت خدایا یکم بهم جون بده خواهش میکنم نتونستم خودمو نشسته نگه دارم و افتادم دیگه تمومه نه؟ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:شهادت...مرگ میدونی چه تفاوتی داره؟ وقتی بمیری هیچ کس طرفت نمیاد تا زیر تابوت رو بگیره ولی وقتی شهید بشی واسه نزدیک شدن به تابوت سر میشکنن🙃🌱 حواست باشه
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی 💛 💛پارت هفتاد و هفتم💛 چشم باز کردم یادم اومد اینجا کجاست و چرا من اینجام بلند شدم که سرم تیر کشید سرمو گرفتم آخ کل بدنم درد میکرد الهی دست و پات بره زیر آوار من راحت بشم نگاهم افتاد به رسول کنارم بیهوش افتاده بود دستم رو گذاشتم روی شاهرگ گردنش آروم آروم میزد وای خدایا این حالش خیلی بده چیکار کنم من به پاهاش نگاه کردم خونریزی داشت هنوز ساموئل نذاشت پانسمان کنیم و حتی اون پانسمان که دکتر کرده بود هم باز کردش با دست سرش رو آوردم بالا و با دست دیگه آروم زدم به صورتش ولی هیچ واکنشی نشون نمیداد سرش رو گذاشتم زمین و بلند شدم خواستم به در ضربه بزنم ولی با به یاد آوردن اینکه موبایلم شاید تو جیبم باشه عقب رفتم دست کردم به جیبم و موبایلمو بیرون آوردم اخ جون ولی حالا شماره کیو بگیرم من شماره پلیس اومد تو ذهنم گوشی رو خواستم روشن کنم ولی نشد هر کاری کردم روشن نشد ناامید نشستم کنار رسول وای خدایا یه راه حلی بده لطفا فکر کنم شارژ تموم کرده گوشیم سرمو انداختم پایین سردردم هر لحظه شدید تر میشد ولی خب الان مهم من نیستم و رسول مهمه یه فکر به سرم زد بلند شدم و به در محکم کوبیدم با اینکه درد داشتم ولی میزدم به در چند دقیقه همینجوری زدم که بالاخره نادر اومد درو باز کرد و وارد شد انگار تازه خواب بیدار شده بود نادر:چته؟ رادوین:پسره نمیتونه نفس بکشه..فکر کنم مرده نادر ترسید مسئولیت رسول با من بود ولی خب الان افتاده به گردن نادر اگه بلایی سرش بیاد ساموئل حتما نادر رو زنده زنده خاک میکنه نادر رفت سمت رسول و دست گذاشت روی شاهرگش از فرصت استفاده کردم و محکم زدم به گیجگاهش از هوش رفت از جیبش گوشیش رو برداشتم و زود شماره پلیس رو گرفتم سرسری توضیح دادم که چیشده و آدرس دادم خداروشکر گفتن که نیرو میفرستن گوشی رو قطع کردم در باز بود رفتم بیرون آروم آروم میرفتم تا ساموئل متوجه نشه رفتم سمت آشپزخونه بی درنگ دویدم سمت کشو و چاقوی بزرگ رو برداشتم حسابی تیز تیز بود اما در برابر اسلحه هیچِ یعنی حداقلش این بود که از خودم دفاع کنم بدون اینکه در کشو رو ببندم رفتم سمت یخچال و بطری آب یخ رو برداشتم یکمش رو خودم خوردم و بعد بی سر و صدا رفتم سمت انبار کنار رسول زانو زدم و سرش رو در آغوش کشیدم چند باری صداش زدم اما بی فایده بود دستمو پر آب کردم و کمی آب روی صورتش ریختم هیچ عکس العملی نشون نداد این دفعه حجم بیشتری از آب رو خالی کردم رو صورتش اما باز هم بی نتیجه بود سرش رو روی زمین گذاشتم و تا خواستم بلند شم حس کردم چیزی مثل لوله اسلحه رو سرمه ساموئل:جایی تشریف می‌برید؟ رادوین:حا..حالش خوب نیست ساموئل:به درک که حالش خوب نیست...به تو چه؟؟ رادوین:داره میمیره براتون گرون تموم میشه ساموئل:گفتم به درک.. خواستم از فرصت استفاده کنم و چاقو رو بردارم اما نبود... ساموئل:چیه؟... دنبال سلاحتی😂 رادوین:منو جای رسول بگیر اون حالش خوب نیست ساموئل:پلیسا بخاطر تو به من چیزی نمیدن رادوین:منم آدمم ساموئل:واقعا،من چیز دیگه ای میبینم رادوین:باش ولی تو چجوری زبون حیوون میفهمی...خودت حیوونی دیگه😂😏 ساموئل:خفه شو😡 رادوین:به اعصابت مسلط باش😂 ساموئل:خفه میشی یا خفت کنم رادوین:اینجا استخر میبینی خفم کنی😂...اصلا چی گفتم😂 عصبانی با چاقو خطی روی دستم انداخت از درد ابرو هام در هم شد ساموئل:درد داری جوجه؟...حالا بشین و نگاه کن رفت سمت رسول که دویدم سمتش و روش پریدم دوتایی افتادیم رو زمین اسلحش رو گذاشت رو قلبم که مقاومت کردم نبردی تنگاتنگ بینمون رخ داده بود که با صدای شلیک همه چیز به پایان رسید....:) ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:کوتاه ترین بیت دنیا یه بیت از سعدیه که میگه: شخصۍ همہ شب بر سر بیمار گریست چون صبح بشد او بمرد و بیمار زیست:) حالا شده قضیه رادوین 🥀
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی 💛 💛پارت هفتاد و هشتم💛 محسن اومد و سریع به سمت آدرس اون خونه حرکت کردیم خداروشکر که نزدیک بود و زود رسیدیم قبل از ما بچه های آگاهی اومده بودن و دور تا دور خونه رو محاصره کردن رفتم جلو و به فرماندشون کارتم رو نشون دادم محمد:از خونه کسی بیرون نیومده؟ فرمانده:نه کسی بیرون نیومده محمد:چندتا در داره اینجا؟ فرمانده:همین یه درو داره اینجا محمد:داوود؟ داوود:جانم آقا محمد:آمبولانس سریع اعزام بشه داوود:چشم آقا فرمانده:کمکی از دستمون بر میاد؟ محمد:نیروهای ما کم هستن و قطعا به کمک شما نیاز داریم فرمانده:رومون حساب کنید محمد:فرشید؟ فرشید:جانم آقا محمد:درو باز کن فرشید:چشم آقا نیرو هامون مسلح شدن فرشید هم از دیوار رفت بالا درو باز کرد سریع وارد خونه شدیم حیاط خیلی کوچیکی داشت و این کاره مارو راحت کرده بود در اصلی باز بود آروم با پاهام باز کردم و وارد شدیم همه جا به هم ریخته بود با اشاره دستم نیرو ها پخش شدن ولی همین که خواستن حرکتی کنن صدای بلند ساموئل اومد ساموئل:خفه میشی یا خفت کنم رادوین:اینجا استخر میبینی خفم کنی،اصلا چی گفتم بعدش صدای خنده رادوین اومد سریع رفتم به سمت صدا یه زیر زمین کوچیک بود از پله ها پایین رفتم و پشت در وایسادم دوتا از بچه های عملیاتی نوپو هم کنارم بودن دوباره صدای ساموئل اومد ساموئل:درد داری جوجه؟،حالا بشین و نگاه کن نفهمیدم چیشد ولی صدای درگیری اومد دیگه نتونستم صبر کنم و یه تیر هوایی زدم اول بچه های نوپو وارد شدن و بعدش هم من وارد که شدم چشمم فقط روی رسول بود که اون گوشه بی جون افتاده بود اشک تو چشمام جمع شد اصلا حواسم به اطراف نبود که صدای شلیک منو به خودم آورد ساموئل داشت شلیک می‌کرد ولی خب هیچ سرپناهی نبود پس فقط یه راه حل بود، تیراندازی فقط داشتم به سمتی که ساموئل بود تیر میزدم ولی هیچ جوره تسلیم بشو نبود ساموئل نزدیک در ورودی بود فرشاد وارد شد و سریع اسلحه روی سر ساموئل گذاشت حالا صدای تیراندازی قطع شده و بود و فقط صدای فرشاد بود فرشاد:بندازش..اسلحه تو بنداز گفتممممم فرشادم رسولو دیده بود دستاش میلرزید صداش با بغض و خشم و لرز قاطی شده بود ساموئل اسلحه اش افتاد یکی از بچه های نوپو سریع رفت سمتش و دستبند بهش زد و بردش بیرون دویدم سمت رسول و آروم سرش رو بلند کردم فرشادم اومد کنارم اصلا حواسم به محسنی که دم در وایساده بود و داشت رسولو نگاه می‌کرد،نبود محمد:رسول‌..رسول جان چشماتو باز کن..رسوووول هر کاری میکردم چشم باز نمی‌کرد دیگه مراعات اینکه بچه ها اشکم رو ببینن رو نکردم😭 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یکی به منم بگه...!!!!!!؟؟؟ آخه تو کدوم قانون نوشته باید فرمانده همیشه درد هاشو تو خودش بریزه و دَم نزنه؟؟؟💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی 💛 💛پارت هفتاد و نهم💛 با پاهای لرزون رفتم سمتش رفتم سمت پسری که بعد از ۲۷ سال دیدمش ولی...💔 ولی با چشمای بسته و حال داغون فرود اومدم کنارش محمد فقط داشت صداش می‌کرد محمدامین هم زود بلند شد رفت بیرون قطره اشکی از چشمم افتاد محسن:ر.رس.رسول محمد:رسول..رسول توروخدا چشماتو بازکن.. دِ لعنتی باز کن چشماتو😭 محمد داشت گریه میکرد ترسم بیشتر شد دستم رفت سمت شاهرگش آروم آروم میزد نور امیدی توی قلبم روشن شد تکنیسین اورژانس اومدن داخل بچه ها جز سعید و محمدامین همه بودن احسان فقط داشت بغل فرشاد گریه میکرد محمد با دیدن بچه ها اشک هاشو پاک کرد تکنسین۱:دمای بدنش پایینه..پتو اینجا هست فرشید:میارم الان فرشید بدو رفت بیرون و بعد از چند دیقه با دوتا پتو برگشت انداخت روی رسول اون یکی از تکنسین ها داشت بهش اکسیژن وصل می‌کرد تحمل دیدن رسول توی اون وضع رو نداشتم از زانو هام گرفتم و بلند شدم فرشید خواست سمتم بیاد که با اشاره من سر جاش وایساد چشمم افتاد یه نادر که بیهوش بود از اونجا اومدم بیرون به یکی از بچه ها گفتم نادر رو بیاره بیرون رادوین هم دستبند زده بودنش دیدم دستش خونیه رفتم کنارش و گفتم محسن:دستت خیلی درد میکنه؟ رادوین:ر.رسول.خوبه؟ محسن:چرا واست مهمه؟ رادوین:منم یه ایرانیم دیدن یه هم وطن.. محسن:پس چرا به کشور خودت خیانت کردی؟ رادوین:...😔 محسن:میگم بیان دستت رو ببندن بدون اینکه مهلت‌ حرف زدن بهش بدم از اونجا دور شدم روی جدول نشستم و سرمو گرفتم امام رضا نمیخوای که ناامیدم کنی؟میکنی؟ من تحمل ندارم آقا با صدای دویدن سر بلند کردم دیدم سعید و محمدامین دارن میان سمتم سعید:آقا چیشد؟ محمدامین:حال رسول خوبه؟چرا اینجا نشستین اصلا محسن:دیدنش توی اون وضعیت حالمو بد میکنه محمدامین کنارم نشست و گفت محمدامین:رسول خوب میشه من مطمئنم سعیدم جلوم زانو زد و گفت سعید:رسول خیلی زود میشه همین رسول همیشگی نگران نباشید آقا میاد و دوباره وقت دنیا رو میگیره از اینکه حالشون بده ولی سعی دارن منو آروم کنن به وجد اومدم رسول رو اوردن بیرون بلند شدم و رفتم سمتش سوار آمبولانس کردنش تکنسین۱:باید یکی به عنوان همراه با ما بیاد محمد دستم رو گرفت و هدایتم کرد سمت ماشین آمبولانس محمد:کنارش باش سوار شدم و ماشین زود راه افتاد دستش رو گرفتم چه حسه قشنگیه بعد از این همه سال دستش رو گرفتن اونم واسه بار اول بوسه ای به دستش زدم زیر لب زمزمه کردم محسن:زیاد نخوابیا..میدونم خسته ای،ولی من و برادرات رو منتظر نزار زیاد..باشه بابا؟ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:باشه بابا...!!!🙃🙃