هدایت شده از f.¹³³
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁸⁹♡
#رسول
داوود:فرشاد میخواد زن بگیره
رسول:جدی فرشید؟
فرشید:ببین خودش هنوز بهم نگفته ولی خب من فهمیدم انقدر که این داداش خر من ضایعاس
رسول:چرا؟
دوباره یه پفک گذاشتم تو دهنم و بالشت کنار داوودم برداشتم گذاشتم زیر دستم
فرشید:بابا فرشاد کلا آدمی نیست پیامک بده به کسی،سالی یه بار به زور پیامک میده بعد الان چند وقته همش تو گوشی داره به یکی پیامک میده
رسول:پیامکشو خوندی؟
فرشید:فقط یدونهشو اونم چون گوشیش کنارم بود پیام اومد صفحه روشن شد دیدم
رسول:چی گفته بود
سعید:این از ما بدتر فضولِ ها
رسول:ساکت بابا من کنجکاوم
داوود:همه همینو میگن
رسول:خب حالا دو دقیقه خفه،فرشید بگو
فرشید:نوشته بود واسه من شغلم خیلی مهمه میخوام به کارم ادامه بدم
رسول:چی سیوش کرده فرشاد
فرشید:f
داوود:نامرد اسمشم سیو نکرده حداقل بفهمیم
رسول:الان کی شد فضول
داوود:حالا
رسول:کوفت
سعید:خاک تو سرت فرشید بابا من موقعی که داداشم داشت با زنش حرف میزد یه جوری سیس کارگاه گرفته بودم،هر یک ساعت قایمکی میرفتم گوشیشو چک میکردم،وای رفته بود سر قرار منم پنهونی پشتش رفتم خب اون موقع ۱۷ سالم بود بچه بودم
بعد رفتم پشتشون یه گوشی نوکی داشتم چند دقیقه صداشون رو ضبط کردم البته که نشد همه حرفاشون رو بفهمم ولی یه تیکه رو فهمیدم ببین هنوزم که هنوزه دارم بهش تیکه ميندازم 😂
داوود:وضعیت فرشید که خیلی خوبه،تکنولوژی پیشرفت کرده راحت همه رو میتونی بفهمی
رسول:خیلی آدمای بیشعوری هستید
فرشید:ولی ببین فرشاد اصلا به روش نمیاره
رسول:حرف بنداز ببین چی میگه
فرشید:انداختم هیچی نگفت
رسول:چی گفتی بهش
فرشید:من مامانم یکم طلا داریم ازش،بهش گفتم بیا بفروشیم یکمم خودمون پول میزاریم روش یه خونه جور کنیم نگه داریم،بعد گفتم که حالا شاید من ازدواج کنم یکی از خونه ها واسه تو
داوود:خب چی گفت؟
فرشید:عوضی برداشت گفت حالا کی به تو زن میده،بخدا بیاد بگه فرشید میخوام ازدواج کنم نمیزارم
سعید:تو به گور نداشتهات خندیدی که نزاری،بابا دلم پوسید عروسی میخوام
فرشید:حالا بزار ببینیم چی میشه
سعید:بچه ها لباس چی بپوشیم؟
رسول:همون کت و شلوار دامادیت دیگه آقا داماد
سعید:رسول بلند میشم پاهامو فرو میکنم تو لوزالمعدهات
رسول:🤣
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:😊😊😊😊
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
دستش که به آب خورد
به یاد آورد وصیتهای علی را ؛
ـ کنارش بمان ، غریبتر از حسیـن وجود ندارد . .
چنان سراسیمه بازگشت ، دست هایش جاماند !
#امام_عباس
امشب بیشتر از حضور آقا،این سرحال بودنشون
بود که مزدوران حلقه به گوش اسرائیلی را سوزاند.
قربون لبخندت آقاجان.❤️🔥
https://eitaa.com/shahsavarirayhane
دیده خونبار دارد آسمان کربلا
هست تا در انتظار کاروان کربلا
روز و شب در انتظار مقدمِ آلِ علیست
تشنه کامیها به دشتِ بیکران کربلا
عاشورای حسینی تسلیت باد
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁹⁰♡
#رسول
فرشید:ول کنید،محمد کی مرخص میشه نمیدونید؟
داوود:نه
سعید:رسول آخرین نفر تو پیشش بودی با عماد حرف نزدی
رسول:نه
داوود:من میگم الان که همه بیکاریم بریم بیرون
رسول:دیشب نخوابیدیم داوود،فردا هم باید بیدار بمونیم
داوود:یه ساعته دیگه،بریم؟
رسول:باش
سعید:خیله خب بلند شید بریم که گشنمه
فرشید:یه چیز جدید بگو
سعید:گرسنهام
فرشید:خیلی جدید بود سعید
سعید:😂تشویق کن
داوود:چرت و پرت نگید دیگه بیاید بریم یه شام بخوریم برگردیم،آقا رسول یه ساعت وقت دادن
رسول:راست میگه همچین لیاقت هایی رو به کسی نمیدم
فرشید:بریم دیگه دیر شد توام کم قمپز در کن
داوود:میگید بریما ولی بلند نمیشید،پاشید دیگه
سعید:داوود هاپو میشد
داوود:کثافت
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#علی
پتو روی احسان کشیدم اومدم بیرون
دایی محسن هم داشت علیرضا روی پاهاش میخوابوند،هوف خدایاشکرت
رفتم رو مبل رو به تلویزیون نشستم،صدا رو تا ته کم کردم
به مامانم هیچی نگفتیم فقط دیر کردنمون رو بهانه پای علیرضا کردیم بیخیال شد البته که بعد از کلی دعوا که چرا مراقبش نیستیم و امانتِ،جواب رسولو چی بدیم و اینجور حرفا
حامد از اتاق بیرون اومد کنارم نشست
حامد:وای وای بخدا از همه باید بشنوم،حالا خوبه دایی مهدی نیست ببینه وگرنه از وسط نصف میکرد آدمو
علی:بیادب
حامد:وا
علی:وا کوفت،میگی خوبه که نیست؟
حامد:حالا علی وسط دعوا نرخ تعیین نکن خواهشا،منظورم این بود که اینجا نیست وگرنه بخاطر پای علیرضا اونم دعوا میکرد
علی:حقته
حامد:بهمن چه
محسن:حالا ول کنید شما دوتا،بچه خوابیده
حامد:احسان چی،اونم خوابید
محسن:آره احسان که تا سرشو گذاشت خوابش برد
علی:بدنش بیجونِ واسه همینِ نگران نباش
محسن:نه امیرحسین جوابمو میده نه رسول،یعنی از دست این بچهها باید سرمو بکوبم به دیوار
زینب:سرشون شلوغه دیگه محسن جان نگران نباش
محسن:یه پیام که میتونن بدن،اصلا میگیم باشه سرشون شلوغه،رسول سرکارِ امیرحسین چی؟بیخبر گذاشته رفته یه نمیگه نگران میشم
رضا:حالا حرص نخور اتفاقا خوب کاری کرده رفته بزار بره اونجا یکم حال و هواش عوض بشه،همین شماها اینجایید چیکار میکنید مگه
علی:همونو بگو،اصلا همین احسان یکم بهخودش نمیرسه حالا تنها کسی که خیلی خوب میتونست خودشو کنترل کنه احسان بود،این اینجوری مریض افتاده وای به حال امیرحسین
محسن:نمیدونم دیگه چی بگم،خسته شدم
زینب:با حرص خوردن که کاری نمیشه کرد محسن جان،همش داری حرص و جوش میخوری،سنی ازت گذشته یکم مراقب خودت باش
محسن:یه دلیل واسه اعصاب آروم بگو زینب،کجا رو نگاه کنم یکم حالم خوب بشه اخه؟اون از مهدی،این از احسان و علیرضا،از رسول و امیرحسینم که خبر ندارم،از یه طرفم کارهام عقب افتاده،یه دلیل باید داشته باشم که دو دقیقه ذهنم آروم باشه یانه
زینب:حق داری،میدونم سخته ولی اینجوری هم که کاری پیش نمیره،یکم صبر کن همه چی درست میشه
محسن:خداکنه
رضا:حالا پاشید یه چی بخورید افطار نکردید
♡♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نمیدونم به اون جای زندگی رسیدید یا نه که دوست دارید همه چی رو بدید ولی فقط چند دقیقه آروم باشید،آرامش داشته باشید
فقط چند دقیقه💔
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁹¹♡
#امیرحسین
اصلا باور نمیکردم،یعنی الان جدی جدی من تو شهر امام رضام؟
روبهروی بابام نشستم؟
یعنی میگن زیارت یهویی اینه
بعد از زیارت اومد تو حیاط نشستم و پاهامو بغل کردم،افطار که جلوم بود رو اصلا باز نکرده بودم،میل نداشتم
فقط یکم از آب سقاخونه خوردم همین
زل زده بودم به گنبد،سیر نمیشدم از دیدنش
نمیدونم چرا وقتی میام مشهد یادم میره از امام رضا خواهش کنم،بگم چی میخوام،انگار فراموشی میگیرم میام اینجا،الانم نمیدونم چی میخوام،تو تهران آدم یه حرفی میزنه میاد اینجا نظرش عوض میشه،الان که فکر میکنم بدون عمو دق میکنم همینو میگم فقط بهش
ایرپادمو گذاشتم رو گوشم دوباره مداحی خوشبختی یعنی رو آوردم ولی کم کردم در حدی که فقط یه چیزی پخش بشه
زیر لب داشتم حرف میزدم،حس میکردم تنها کسی که درکم میکنه امام رضاست پس حرف میزنم باهاش تا آروم بشم
امیرحسین:امام رضا،نمیدونم چی میخوام ازتون،فقط میدونم حالم بده،فقط میدونم گرهی خوب شدن حالم دست شماست،
میدونم که اینجا حالم خوب میشه و برمیگردم،این همه زائر دارین،الانم که شبهای قدرِ خیلی شلوغه مشهد،همه گرفتارن،هیچکس مرفه بیدرد نیست،همه درد دارن،ولی امید دارن شما هستی،حرفاشونُ گوش میدی،حاجتهاشونو میدی
امام رضا من عمومو خیلی دوست دارم،جوری که انگار پدر دوممِ، امام رضا میگن کسی که تو کماست باید بخواد که برگرده،میشه بگی برگرده؟میشه بهش بگی چند نفر تو این دنیا بهش وابستهان که اگه نیاد دیوونه میشن؟
میدونم دوست داره شهید بشه ولی میشه حداقل من یکی غمشو نمیبینم؟بابا رضا جونم به جونش وصله چیکار کنم آخه
امام رضا باور کنید اگه نباشه دق میکنم،اصلا از وقتی که دیدمش،دیدم خونی شده،شنیدم که بدجور زدنش دلم آتیش گرفت،دلم میخواست من جاش درد میکشیدم،دوست داشتم درداشو به جونم تزریق کنم ولی اون درد نکشه انقدر بهش وابستهام
شما که نمیخوای من دق کنم؟اصلا این مدت انقدر فکرای مختلف اومده تو ذهنم که نمیدونم چی بگم،ولی شما میدونی خواهش میکنم امام رضا،همه میگن از اینجا دست خالی برنمیگردی،خانواده ما که قشنگ اینو تجربه کرده،بابا محسن میگفت برای اینکه دوباره پسرشو ببینه و بابا گفتنش رو بشنوه از شما خواهش کرد،شماهم به دقیقه نکشید جواب دادی،میشه منم مثل بابام این حسُ تجربه کنم؟همین حسی که تا خواستم بهم بدی؟الان دلم میخواد حالم خوب بشه،حال خوبمم بستگی به بیدار شدن عموم داره،خواهش میکنم، اصلا هرچی صلاح عمو مهدیِ اون اتفاق بیفته،اگه صلاح بمونه،زودتر بیدار بشه،اگه صلاحِ....قطره اشک از چشمم افتاد،فکرش اذیتم میکرد،تصورش هم سخت بود چه برسه به تجربهاش
امیرحسین:نمیدونم به کی قسمت بدم،ولی التماست میکنم صلاحش تو برگشتن باشه نه رفتن،توروخدا امام رضا،این چند هفته که صداشو نشنیدم دارم دیوونه میشم،چیکار کنم خب بهش وابستهام،دوستش دارم،ترکمون نکنه،التماس میکنم
گوشیم زنگ خورد دیدم حامدِ،دستم شروع کرد به لرزیدن
سرمو بلند کردم رو به گنبد
امیرحسین:توروخدا صلاحش به رفتن نباشه،عقل یه زری میزنه نادیده بگیر،به حرف این قلب وامونده نگاه کن،جان جوادت قسم امام رضا طاقت ندارم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:به شخصه معتقدم بابارضا تو قلبمِ جاش
پس حرف قلب رو بیشتر میشنوه تا عقل🙃
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁹²♡
#حامد
حامد:یه زنگ بزنم به امیرحسین ببینم شاید جواب داد
علی:دایی زنگ زده جواب نداده
حامد:حالا شاید دستش بند بوده،ضرر نداره که
علی:خیله خب بگیر
شمارهشو گرفتم چندتا بوق خورد دیگه خواستم قطع کنم که جواب داد
محکم زدم رو پای علی و متاسفانه همون پایی که پلاتین داره دردش اومد و چون غیر منتظره بود داد زد
هم خندهم گرفته بود هم باید جواب امیرحسینُ میدادم و هم باید برای موج جدید دعواهای مامان فرار میکردم
علی:خدا لعنتت کنه حامد،پام شکست خدا خفت کنه آییییییی
مامان و دایی محسن از آشپزخونه اومدن منم زود رفتم تو اتاقم که احسان خواب بود
البته قبل از بستن در صدای گریه علیرضا هم بلند شد قطعا امشب مامان منو بجا زباله میزاره تو کوچه مطمئنم
امیرحسین:الو الو حامد
گوشی گرفتم سمت گوشهام
حامد:سلام چطوری
امیرحسین:سلام چه خبره اونجا؟صدای داد کی بود؟
حامد:علی
امیرحسین:چرا
حامد:هیچی بابا،اتفاقی دستم خورد به پاش البته که محکم
امیرحسین:خسته نباشی،حتما اون پایی که آسیب دیده؟
حامد:اره دیگه صداشو انداخته رو سرش
امیرحسین:از دست تو،چه خبر
حامد:خبر که زیاده کدومو بگم
امیرحسین:عمو خوبه دیگه حامد؟
حامد:اره بابا بزار تعریف کنم واست
امیرحسین:چیو؟
حامد:وای امیرحسین امروز علیرضا رو بعدازظهری بردم باشگاه بعد علی زنگ زد داشتم با اون حرف میزدم بعد علیرضا هم گفت که میره تو سالن منم گفتم به چیزی دست نزن بعد تا علی گفت چیزی نیفته رو علیرضا دمبل افتاد رو پاش،چقدر این علی سق سیاه میزنه آخه
امیرحسین:خاک تو سرت کنن حامد،پاش چیشده؟
حامد:شکست دیگه
امیرحسین:چه راحت شکست دیگه همین؟منتظر اتفاق بدتر بودی
حامد:نه منظورمو چرا امروز هیچ کس متوجه نمیشه خدا
امیرحسین:خدا خفت نکنه الهی پای بچه معصومُ گچ گرفتن؟
حامد:اره،نگران نباش یه ترک ریزه
امیرحسین:تو بگو اندازه تار مو،باز بچه درد میکشه دیگه
حامد:وای امیر تو دیگه دعوام نکن همه دعوا کردن منو امروز
امیرحسین:حقته
حامد:باش پس منم راجب دایی مهدی چیزی بهت نمیگم برو بسوز،خدافظ
امیرحسین:صبر صبر کن،مگه نگفتی خوبه؟چی میخوای بگی پس
حامد:حالا چون بچه خوبیام میگم
امیرحسین:دهنت سرویس بگو دیگه
حامد:هیچی بابا عمو جانت یه چند دقیقه رفت اون دنیا برگشت مارو هم برد البته بعد الان خوبه حالش
امیرحسین:یعنی چی؟
حامد:یعنی همین دیگه
امیرحسین:لال نمیری حامد این چه طرز حرف زدنه اخه،میمیری درست حرف بزنی؟یعنی چی رفت اون دنیا،گوشی رو بده به بابام بدو
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:واقعا بعضی وقتا،یه عده میرن تو مخ اسکی سواری انگار😐🥴
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁹³♡
#حامد
حامد:چرا وحشی میشی خو
دراتاق باز شد دایی محسن با علیرضا اومد تو
یه اخم ساختگی واسم کرد
حامد:به جان دایی ذوق کردم امیرحسین جوابمو داد یهو اختیارمو از دست دادم،پوزش
محسن:جواب داد الان؟
حامد:اره،بیا باهاش حرف بزن
دایی اومد کنارم نشست علیرضا رو داد بغل من خودشم گوشی رو گرفت و با لحن نگران شروع کرد با امیرحسین صحبت کردن
محسن:سلام بابا،خوبی؟...نصف جون شدم تو نباید جوابمو بدی؟....یعنی چی تو حرم بودم نشنیدم؟بعدش ندیدی یعنی....خیلهخب بخشیدم،کی میای؟....افطار کردی؟....نه یعنی چی امیرحسین؟....خب باباجان همینجوری معدهات داره اذیتت میکنه چیزی هم نخوری که بدتر....چطوری نگران نباشم آخه،اصلا تو نباید روزه بگیری بخاطر معدهات....آها خدا خیرت بده خوبه خودتم میگی نباید روزه بگیری وقتی تو مشهدی خب یه چی بخور حتما....عمو هم خوبه نگران نباش...حامد چی میگه مگه(یه نگاه بدی بهم کرد،از اون نگاهها که بعدا خودم زبون دهن لقتو بههم میدوزم)...نه هیچی نشده...امیرحسین میگم هیچی نشده چرا باور نمیکنی...اتفاقا سطح هوشیاریش بالاتر اومده دکترش گفت...آره آره گفت درصد بهوشاومدنش بیشتر شد،میتونه واکنش نشون بده....تو چی؟خب به حرفایی که میشنوه میتونه واکنش نشون بده....باشه پس کی برمیگردی؟...کارخوبی میکنی چند روز بمون فقط مرگ من مراقب خودت باش،گشنه نمون....خیله خب،التماس دعا...چشم هرخبری شد میگم بهت تو فقط جواب بده تماسهامو....آفرین..آره علیرضا خوبه هیچینشده یکم ترسیده...نه رسول کار داره نمیتونه بیاد...اونم جوابمو نمیده یعنی شماها فقط منو نگران کنید....باش پس دیگه سفارش نکنم مراقب خودت باش...بسلامت بابا
تماس که قطع شد برگشت سمتم
حامد:غلط کردم دایی
محسن:تو امشب فقط سوتی بده،همینجوری حالش بده اون بعد...
حامد:خب میخواستم بهش بگم عمو حالش خیلی بهتر شده
محسن:یعنی حامد امشب واقعا کتک لازمی
حامد:دلت میاد؟؟
محسن:چهجورم،حالا بیا بریم بیرون،ای جان اینم خوابید
به علیرضا که تو بغلم آروم خوابیده بود نگاه کردم
دایی از بغلم گرفت خوابوندتش کنار احسان پتو هم روشون کشید
حامد:دایی زیر پای علیرضا یه بالشت بزار اینجوری دردش نگیره
محسن:پاهاشو ثابت نگه نمیداره که
حامد:حالا یکم بمونه...الان میارم
با یادآوری اینکه برم بیرون قطعا علی مثل دایی رَحم نداره نشستم
محسن:چیشد؟
حامد:بنظر منم زیر پاش نذاریم بهتره
دایی انگار فهمید دردم چیه خندید پاشد رفت بیرون
الهی بعد از چند هفته دوباره یه لبخند اومد رو لبش
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:لبخند بعد از سختی🙃❤️