eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
840 دنبال‌کننده
237 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁹⁰♡ فرشید:ول کنید،محمد کی مرخص میشه نمیدونید؟ داوود:نه سعید:رسول آخرین نفر تو پیشش بودی با عماد حرف نزدی رسول:نه داوود:من میگم الان که همه بیکاریم بریم بیرون رسول:دیشب نخوابیدیم داوود،فردا هم باید بیدار بمونیم داوود:یه ساعته دیگه،بریم؟ رسول:باش سعید:خیله خب بلند شید بریم که گشنمه فرشید:یه چیز جدید بگو سعید:گرسنه‌ام فرشید:خیلی جدید بود سعید سعید:😂تشویق کن داوود:چرت و پرت نگید دیگه بیاید بریم یه شام بخوریم برگردیم،آقا رسول یه ساعت وقت دادن رسول:راست میگه همچین لیاقت هایی رو به کسی نمیدم فرشید:بریم دیگه دیر شد توام کم قمپز در کن داوود:میگید بریما ولی بلند نمیشید،پاشید دیگه سعید:داوود هاپو میشد داوود:کثافت ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ پتو روی احسان کشیدم اومدم بیرون دایی محسن هم داشت علیرضا روی پاهاش میخوابوند،هوف خدایاشکرت رفتم رو مبل رو به تلویزیون نشستم،صدا رو تا ته کم کردم به مامانم هیچی نگفتیم فقط دیر کردنمون رو بهانه پای علیرضا کردیم بیخیال شد البته که بعد از کلی دعوا که چرا مراقبش نیستیم و امانتِ،جواب رسولو چی بدیم و اینجور حرفا حامد از اتاق بیرون اومد کنارم نشست حامد:وای وای بخدا از همه باید بشنوم،حالا خوبه دایی مهدی نیست ببینه وگرنه از وسط نصف می‌کرد آدمو علی:بی‌ادب حامد:وا علی:وا کوفت،میگی خوبه که نیست؟ حامد:حالا علی وسط دعوا نرخ تعیین نکن خواهشا،منظورم این بود که اینجا نیست وگرنه بخاطر پای علیرضا اونم دعوا می‌کرد علی:حقته حامد:به‌من چه محسن:حالا ول کنید شما دوتا،بچه خوابیده حامد:احسان چی،اونم خوابید محسن:آره احسان که تا سرشو گذاشت خوابش برد علی:بدنش بی‌جونِ واسه همینِ نگران نباش محسن:نه امیرحسین جوابمو میده نه رسول،یعنی از دست این بچه‌ها باید سرمو بکوبم به دیوار زینب:سرشون شلوغه دیگه محسن جان نگران نباش محسن:یه پیام که میتونن بدن،اصلا میگیم باشه سرشون شلوغه،رسول سرکارِ امیرحسین چی؟بی‌خبر گذاشته رفته یه نمیگه نگران میشم رضا:حالا حرص نخور اتفاقا خوب کاری کرده رفته بزار بره اونجا یکم حال و هواش عوض بشه،همین شماها اینجایید چیکار میکنید مگه علی:همونو بگو،اصلا همین احسان یکم به‌خودش نمیرسه حالا تنها کسی که خیلی خوب میتونست خودشو کنترل کنه احسان بود،این اینجوری مریض افتاده وای به حال امیرحسین محسن:نمیدونم دیگه چی بگم،خسته شدم زینب:با حرص خوردن که کاری نمیشه کرد محسن جان،همش داری حرص و جوش میخوری،سنی ازت گذشته یکم مراقب خودت باش محسن:یه دلیل واسه اعصاب آروم بگو زینب،کجا رو نگاه کنم یکم حالم خوب بشه اخه؟اون از مهدی،این از احسان و علیرضا،از رسول و امیرحسینم که خبر ندارم،از یه طرفم کارهام عقب افتاده،یه دلیل باید داشته باشم که دو دقیقه ذهنم آروم باشه یانه زینب:حق داری،میدونم سخته ولی اینجوری هم که کاری پیش نمیره،یکم صبر کن همه چی درست میشه محسن:خداکنه رضا:حالا پاشید یه چی بخورید افطار نکردید ♡♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:نمیدونم به اون جای زندگی رسیدید یا نه که دوست دارید همه چی رو بدید ولی فقط چند دقیقه آروم باشید،آرامش داشته باشید فقط چند دقیقه💔
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁹¹♡ اصلا باور نمیکردم،یعنی الان جدی جدی من تو شهر امام رضام؟ روبه‌روی بابام نشستم؟ یعنی میگن زیارت یهویی اینه بعد از زیارت اومد تو حیاط نشستم و پاهامو بغل کردم،افطار که جلوم بود رو اصلا باز نکرده بودم،میل نداشتم فقط یکم از آب سقا‌خونه خوردم همین زل زده بودم به گنبد،سیر نمی‌شدم از دیدنش نمیدونم چرا وقتی میام مشهد یادم میره از امام رضا خواهش کنم،بگم چی میخوام،انگار فراموشی میگیرم میام اینجا،الانم نمیدونم چی میخوام،تو تهران آدم یه حرفی میزنه میاد اینجا نظرش عوض میشه،الان که فکر میکنم بدون عمو دق میکنم همینو میگم فقط بهش ایرپادمو گذاشتم رو گوشم دوباره مداحی خوشبختی یعنی رو آوردم ولی کم کردم در حدی که فقط یه چیزی پخش بشه زیر لب داشتم حرف میزدم،حس میکردم تنها کسی که درکم میکنه امام رضاست پس حرف میزنم باهاش تا آروم بشم امیرحسین:امام رضا،نمیدونم چی میخوام ازتون،فقط میدونم حالم بده،فقط میدونم گره‌ی خوب شدن حالم دست شماست، میدونم که اینجا حالم خوب میشه و برمیگردم،این همه زائر دارین،الانم که شب‌های قدرِ خیلی شلوغه مشهد،همه گرفتارن،هیچکس مرفه بی‌درد نیست،همه درد دارن،ولی امید دارن شما هستی،حرفاشونُ گوش میدی،حاجت‌هاشونو میدی امام رضا من عمومو خیلی دوست دارم،جوری که انگار پدر دوممِ، امام رضا میگن کسی که تو کماست باید بخواد که برگرده،میشه بگی برگرده؟میشه بهش بگی چند نفر تو این دنیا بهش وابسته‌ان که اگه نیاد دیوونه میشن؟ میدونم دوست داره شهید بشه ولی میشه حداقل من یکی غم‌شو نمیبینم؟بابا رضا جونم به جونش وصله چیکار کنم آخه امام رضا باور کنید اگه نباشه دق میکنم،اصلا از وقتی که دیدمش،دیدم خونی شده،شنیدم که بدجور زدنش دلم آتیش گرفت،دلم میخواست من جاش درد می‌کشیدم،دوست داشتم درداشو به جونم تزریق کنم ولی اون درد نکشه انقدر بهش وابسته‌ام شما که نمیخوای من دق کنم؟اصلا این مدت انقدر فکرای مختلف اومده تو ذهنم که نمیدونم چی بگم،ولی شما میدونی خواهش میکنم امام رضا،همه میگن از اینجا دست خالی برنمیگردی،خانواده ما که قشنگ اینو تجربه کرده،بابا محسن میگفت برای اینکه دوباره پسرشو ببینه و بابا گفتنش رو بشنوه از شما خواهش کرد،شماهم به دقیقه نکشید جواب دادی،میشه منم مثل بابام این حسُ تجربه کنم؟همین حسی که تا خواستم بهم بدی؟الان دلم میخواد حالم خوب بشه،حال خوبمم بستگی به بیدار شدن عموم داره،خواهش میکنم، اصلا هرچی صلاح عمو مهدیِ اون اتفاق بیفته،اگه صلاح بمونه،زودتر بیدار بشه،اگه صلاحِ....قطره اشک از چشمم افتاد،فکرش اذیتم می‌کرد،تصورش هم سخت بود چه برسه به تجربه‌اش امیرحسین:نمیدونم به کی قسمت بدم،ولی التماست میکنم صلاحش تو برگشتن باشه نه رفتن،توروخدا امام رضا،این چند هفته که صداشو نشنیدم دارم دیوونه میشم،چیکار کنم خب بهش وابسته‌ام،دوستش دارم،ترک‌مون نکنه،التماس میکنم گوشیم زنگ خورد دیدم حامدِ،دستم شروع کرد به لرزیدن سرمو بلند کردم رو به گنبد امیرحسین:توروخدا صلاحش به رفتن نباشه،عقل یه زری میزنه نادیده بگیر،به حرف این قلب وامونده نگاه کن،جان جوادت قسم امام رضا طاقت ندارم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:به شخصه معتقدم بابارضا تو قلبمِ جاش پس حرف قلب رو بیشتر میشنوه تا عقل🙃
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁹²♡ حامد:یه زنگ بزنم به امیرحسین ببینم شاید جواب داد علی:دایی زنگ زده جواب نداده حامد:حالا شاید دستش بند بوده،ضرر نداره که علی:خیله خب بگیر شماره‌شو گرفتم چندتا بوق خورد دیگه خواستم قطع کنم که جواب داد محکم زدم رو پای علی و متاسفانه همون پایی که پلاتین داره دردش اومد و چون غیر منتظره بود داد زد هم خنده‌م گرفته بود هم باید جواب امیرحسینُ میدادم و هم باید برای موج جدید دعواهای مامان فرار میکردم علی:خدا لعنتت کنه حامد،پام شکست خدا خفت کنه آییییییی مامان و دایی محسن از آشپزخونه اومدن منم زود رفتم تو اتاقم که احسان خواب بود البته قبل از بستن در صدای گریه علیرضا هم بلند شد قطعا امشب مامان منو بجا زباله میزاره تو کوچه مطمئنم امیرحسین:الو الو حامد گوشی گرفتم سمت گوش‌هام حامد:سلام چطوری امیرحسین:سلام چه خبره اونجا؟صدای داد کی بود؟ حامد:علی امیرحسین:چرا حامد:هیچی بابا،اتفاقی دستم خورد به پاش البته که محکم امیرحسین:خسته نباشی،حتما اون پایی که آسیب دیده؟ حامد:اره دیگه صداشو انداخته رو سرش امیرحسین:از دست تو،چه خبر حامد:خبر که زیاده کدومو بگم امیرحسین:عمو خوبه دیگه حامد؟ حامد:اره بابا بزار تعریف کنم واست امیرحسین:چیو؟ حامد:وای امیرحسین امروز علیرضا رو بعدازظهری بردم باشگاه بعد علی زنگ زد داشتم با اون حرف میزدم بعد علیرضا هم گفت که میره تو سالن منم گفتم به چیزی دست نزن بعد تا علی گفت چیزی نیفته رو علیرضا دمبل افتاد رو پاش،چقدر این علی سق سیاه میزنه آخه امیرحسین:خاک تو سرت کنن حامد،پاش چیشده؟ حامد:شکست دیگه امیرحسین:چه راحت شکست دیگه همین؟منتظر اتفاق بدتر بودی حامد:نه منظورمو چرا امروز هیچ کس متوجه نمیشه خدا امیرحسین:خدا خفت نکنه الهی پای بچه معصومُ گچ گرفتن؟ حامد:اره،نگران نباش یه ترک ریزه امیرحسین:تو بگو اندازه تار مو،باز بچه درد میکشه دیگه حامد:وای امیر تو دیگه دعوام نکن همه دعوا کردن منو امروز امیرحسین:حقته حامد:باش پس منم راجب دایی مهدی چیزی بهت نمیگم برو بسوز،خدافظ امیرحسین:صبر صبر کن،مگه نگفتی خوبه؟چی میخوای بگی پس حامد:حالا چون بچه خوبی‌ام میگم امیرحسین:دهنت سرویس بگو دیگه حامد:هیچی بابا عمو جانت یه چند دقیقه رفت اون دنیا برگشت مارو هم برد البته بعد الان خوبه حالش امیرحسین:یعنی چی؟ حامد:یعنی همین دیگه امیرحسین:لال نمیری حامد این چه طرز حرف زدنه اخه،میمیری درست حرف بزنی؟یعنی چی رفت اون دنیا،گوشی رو بده به بابام بدو ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:واقعا بعضی وقتا،یه عده میرن تو مخ اسکی سواری انگار😐🥴
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁹³♡ حامد:چرا وحشی میشی خو دراتاق باز شد دایی محسن با علیرضا اومد تو یه اخم ساختگی واسم کرد حامد:به جان دایی ذوق کردم امیرحسین جوابمو داد یهو اختیارمو از دست دادم،پوزش محسن:جواب داد الان؟ حامد:اره،بیا باهاش حرف بزن دایی اومد کنارم نشست علیرضا رو داد بغل من خودشم گوشی رو گرفت و با لحن نگران شروع کرد با امیرحسین صحبت کردن محسن:سلام بابا،خوبی؟...نصف جون شدم تو نباید جوابمو بدی؟....یعنی چی تو حرم بودم نشنیدم؟بعدش ندیدی یعنی....خیله‌خب بخشیدم،کی میای؟....افطار کردی؟....نه یعنی چی امیرحسین؟....خب باباجان همینجوری معده‌ات داره اذیتت میکنه چیزی هم نخوری که بدتر....چطوری نگران نباشم آخه،اصلا تو نباید روزه بگیری بخاطر معده‌ات....آها خدا خیرت بده خوبه خودتم میگی نباید روزه بگیری وقتی تو مشهدی خب یه چی بخور حتما....عمو هم خوبه نگران نباش...حامد چی میگه مگه(یه نگاه بدی بهم کرد،از اون نگاه‌ها که بعدا خودم زبون دهن لق‌تو به‌هم میدوزم)...نه هیچی نشده...امیرحسین میگم هیچی نشده چرا باور نمیکنی...اتفاقا سطح هوشیاری‌ش بالاتر اومده دکترش گفت...آره آره گفت درصد بهوش‌اومدنش بیشتر شد،میتونه واکنش نشون بده....تو چی؟خب به حرفایی که میشنوه میتونه واکنش نشون بده....باشه پس کی برمیگردی؟...کارخوبی میکنی چند روز بمون فقط مرگ من مراقب خودت باش،گشنه نمون....خیله خب،التماس دعا...چشم هر‌خبری شد میگم بهت تو فقط جواب بده تماس‌هامو....آفرین..آره علیرضا خوبه هیچی‌نشده یکم ترسیده...نه رسول کار داره نمیتونه بیاد...اونم جوابمو نمیده یعنی شماها فقط منو نگران کنید....باش پس دیگه سفارش نکنم مراقب خودت باش...بسلامت بابا تماس که قطع شد برگشت سمتم حامد:غلط کردم دایی محسن:تو امشب فقط سوتی بده،همینجوری حالش بده اون بعد... حامد:خب میخواستم بهش بگم عمو حالش خیلی بهتر شده محسن:یعنی حامد امشب واقعا کتک لازمی حامد:دلت میاد؟؟ محسن:چه‌جورم،حالا بیا بریم بیرون،ای جان اینم خوابید به علیرضا که تو بغلم آروم خوابیده بود نگاه کردم دایی از بغلم گرفت خوابوندتش کنار احسان پتو هم روشون کشید حامد:دایی زیر پای علیرضا یه بالشت بزار اینجوری دردش نگیره محسن:پاهاشو ثابت نگه نمیداره که حامد:حالا یکم بمونه...الان میارم با یادآوری اینکه برم بیرون قطعا علی مثل دایی رَحم نداره نشستم محسن:چیشد؟ حامد:بنظر منم زیر پاش نذاریم بهتره دایی انگار فهمید دردم چیه خندید پاشد رفت بیرون الهی بعد از چند هفته دوباره یه لبخند اومد رو لب‌ش ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:لبخند بعد از سختی🙃❤️
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁹⁴♡ روز بعد بعد از نماز تونستم یکم به کارای سایت برسم،صبح کلا تو معاونت مشغولم امروز نرفته بودم پیش محمد نه بخاطر اینکه کار داشتم نه،دلشو نداشتم برم بیمارستان،عماد دیشب اومد وقتی داشت برای بچه ها میگفت و فکر می‌کردن من خوابم،و بدترین خبرهای عمرمُ داشتم می‌شنیدم،خبری که عمو قلبش برای چند دقیقه نزده،حال احسان بد شده،دوباره دست بابا محسن درد گرفته،این خبرها شد کابوس برام و کل شبُ زهر کرد واسم هربار اومدم بخوابم تا چشمام گرم میشد کابوس میدیدم،هیچی از تصاویری که میومد تو ذهنم رو یادم نمیاد،همون لحظه که بیدار میشم فراموش میکنم،این از همه بدتر تو اعصابمِ این بی‌خوابی دیشب باعث شد که سردرد بگیرم،ولی به روی خودم نیاوردم باید کارهارو انجام می‌دادیم و جای خالی محمد هم پر میکردیم دستی رو شونم نشست برگشتم عماد بود رسول:جان عماد:علیک سلام عینکمُ درآوردم،یه نگاهی به سایت کردم دو نفر بیشتر نبود،خب طبیعیه موقع نماز و افطار بود عماد نشست رو میزم تو دستش یه بشقاب بود که چندتا لقمه داخلش گذاشته بود رسول:سلام عماد:بعد نماز زود فلنگُ بستی استاد،منتظر موندم سر افطار نیومدی خودم واست لقمه گرفتم رسول:میل ندارم عماد،دستت درد نکنه عماد:بخور ببینم،یعنی چی که میل ندارم،مگه میشه روزه باشی و میل نداشته باشی رسول:یه چی خوردم عماد،کارم زیاده وقت ندارم عماد:امشب میخواستم بهت بگم باهم بریم هیئت شب قدره،ولی چشمات میگه خوب نخوابیدی رسول:امشب جایی نمیرم،حوصله ندارم اصلا،نمیدونم چمه عماد:بخاطر حرفای دیروزم جلو محمدِ؟ رسول:توقع داری بعد از اون حرفا حالم خوب باشه؟ عماد:ولی دیشب یه اتفاقی افتاد که خیلی حالش خوبه الان،درصد بهوش اومدنش اومده بالا،اگه همینجوری پیش بره بهوش میاد،همه دکترا ازش ناامید بودن ولی الان همه میگن که خوب میشه رسول:اون اتقاق مرگ چند دقیقه‌ای عمومه؟ عماد:از کجا فهمیدی؟ رسول:میدونی که شبا نمیتونم خوب بخوابم عماد:یه سر برو پیش سینا رسول:حرفُ عوض نکن عماد:حرفی نبود،خب فهمیدی که فهمیدی،الان چیکار میخوای بکنی؟الحمدلله حالش بهتره رسول:حال من بده عماد عماد:واسه همینه میگم بری پیش سینا رسول:دیگه سینا هم حالمو خوب نمیکنه عماد:میخوای چند روز مرخصی بگیری؟بری خونه اونجا شاید بهتر باشه واست رسول:خونه شده سرزمین مرده ها،آدم دو دقیقه اونجا میره افسردگی مزمن میگیره برمیگرده عماد:اگه بهت نگفتم فقط بخاطر خودت بود،دوست نداشتم یه دردم به دردهات اضافه کنم رسول:دمت گرم عماد:حالا بخور،میدونی که بیخیال لقمه ها نمیشم رسول:لقمه چیه؟ عماد:خانمم سیب زمینی سرخ کرده واسم گذاشته بود،زیاد بود با بچه ها خوردیم واسه توام لقمه گرفتم رسول:یکی بسه عماد:رسول رسول:باورکن نمیتونم بخورم عماد،بزور از گلوم پایین میره عماد:خیله خب،یدونه رو بخور سحری جبران میکنی رسول:چشم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:ولی چقدر خوبه آدم رفیق زیاد داشته باشه🙃
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁹⁵♡ شب قدر هرکی رفت یه طرفی بابا و دایی محسن رفتن هیئت خودشون،مامانم گفت میمونه خونه با تلوزیون گوش میده و سحری درست میکنه و البته مراقب علیرضاست،هرچی بهش گفتیم بیا بریم با ما نیومد، احسان و حامدم که با دوستاش یه هیئت پیدا کردن رفتن از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت ورودی بیمارستان میدونستم راه نمیدن ولی خب تلاش خودمو میکنم،ساعت ۱۱ونیم شب بود رفتم پیش‌نگهبان دیگه منو می‌شناخت علی:سلام نگهبان:سلام،باز که تو اومدی،بابا خسته نشدی؟ علی:خسته که شدم ولی خب دلم اینجاست چیکار کنم نگهبان:حالا کاری داشتی؟ علی:میخوام برم دایی‌مو ببینم نگهبان:پسرجون ساعتُ نگاه کردی؟ علی:بله میدونم دیر وقته،خواهش میکنم فقط چند دقیقه نگهبان:نمیتونی بری،برو فردا وقت ملاقات بیا دیگه باناامیدی سرمو برگردوندم دیدم عماد با تلفن داره حرف میزنه و میره سمت ماشینش بدو رفتم طرفش خواست راه بیفته که بلند صداش کردم وایساد،از ماشین پیاده شد عماد:تو اینجا چیکار میکنی...سینا من بعدا بهت زنگ میزنم فعلا...سلام اینجا واسه چی اومدی باز علی:سلام،کاری داشتم عماد:چیکار علی:میشه فقط یه دقیقه دایی‌مو ببینم عماد:علی جان نمیشه علی:توروخدا عماد عماد:قسم برای چی میدی آخه برادر من،باور کن نمیشه،مگه ظهر ندیدیش؟خب برو فردا بیا باز ببین علی:حداقل تو یه کاری کن واسم عماد:چیکار علی:یه جا خوندم که اگه یکی مریض باشه اندازه یه سر انگشت تربت براش داروعه،میشه یکم بریزی تو دهنش عماد:ظهر نمیتونستی خودت اینکارو بکنی نه؟ علی:بعد از افطار خوندمش،یادم نبود اصلا عماد:تربت اوردی؟ علی:آره اینها،خود دایی رفته بود کربلا آورد،همین یه کوچولو رو بزار تو دهنش عماد:باش،میزارم،صبرکن اینجا برم تو بیام بعد برسونمت علی:دستت دردنکنه،ماشین دارم عماد:خیله خب،برو تو دیگه علی:نه تو برو بزار بعد من برم عماد:یعنی از دست شماها پیر شدم علی:حلال کن،خیلی اذیت کردیم‌ت عماد:خیلی زیاد ولی خب حلالت،البته که تو نباید حلالیت بگیری اون اصلیه باید بگیره پدر منو درآورده علی:حالش خوبه حالا؟ عماد:خوب کههه، نه غذا میخوره درست حسابی نه می‌خوابه نگرانشم میترسم حالش بد بشه علی:خب با محمد حرف بزن اون میتونه راضیش‌ کنه عماد:محمد که زخمی شده الان تو بیمارستانِ،منم بهش بگم گوش میده حرفمو ولی الان میگه هیچی از گلوم پایین نمیره علی:آقامحمد بهتره حالا؟ عماد:آره یکی،دوروزه مرخص میشه علی:خب الحمدلله فقط قضیه پای علیرضا رو هم نگو به رسول عماد:نه بابا نمیگم،خوبه حالش؟ علی:آره خوبه عماد:خداروشکر،پس برم انجام بدم بیام علی:ممنون عماد:خواهش میکنم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:تربت🥺
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁹⁶♡ عماد که اومد گفت ریخته ازش خدافظی کردم سوار ماشین شدم اصلا دوست نداشتم برم خونه یا حتی برم پیش حامد و احسان پس بهترین گزینه رفتن پیش بابا و دایی بود هیئت‌شون خیلی کوچیک بود و کلا هم صد نفر از هم محله‌ای ها میومدن ولی خب حال و هواش خیلی قشنگ بود،وقتی تو حیاطش دونفر چایی میریزن،یه نفر پخش میکنه،یکی قند میده،بچه هایی که بازی میکنن و صدای همه رو درمیارن،یا حتی دعواشون تو محرم‌ها سر انتخاب زنجیر بزرگ ماشینو سر کوچه پارک کردم،خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا آخرین بار وقتی که ۱۵ سالم بود اومدم وارد که شدم همه خاطراتم اومد جلو چشمام چه روزای خوبی داشتم بچگی باصدای مصطفی یکی از بچه محله‌ای ها برگشتم مصطفی:به آقاعلی برادر اشتباه اومدی از همون در ورودی برگرد لبخندی زدم رفتم سمتش بغلش کردم علی:سلام آقا مصطفی،خیلی دوست داری برم؟ مصطفی:سلام،ساکت بابا،نمیومدی؟آخرین بار کی اومده بودی؟؟باورت میشه اصلا.. علی:بابا مصطفی چه خبرته خوبه توام امسال فقط میای مصطفی:مهم اینکه اومدم علی:منم الان اومدم دیگه،بابا و دایی‌م کجان؟ مصطفی:داخل،ولی تو نرو بیا باهم چایی بریزم،هیچکس نیست علی:باش پس من یه لحظه برم داخل زود بیام مصطفی:منتظرتم دستی به شونه‌اش زدم رفتم داخل،کفش ها رو هیچکس مرتب نمیکرد برگشتم باید اول اینارو درست کنم بعد برم سراغ چایی داشتن جوشن کبیر میخوندن برقا روشن بود بابا و دایی رو پیدا کردم رفتم سمتشون هرکی منو میدید انگار کیو دیدن یه جوری ذوق می‌کردن و بلند میشدن حال و احوال و بغل که خسته شدم کنار دایی نشستم و یکم حرف زدیم علی:خب من دیگه برم بیرون پیش مصطفی،کاری ندارید محسن:نه دایی برو علی:راستی اونو انجام دادما،من که نه ولی عماد ریخت محسن:خدا خیرت بده دایی علی:قربونت برم،منم امشب دعا کن باشه؟ محسن:باش،دعا میکنم زودتر زن بگیری علی:خدا از دهنت بشنوه محسن:به زینب ميگما علی:وای نه غلط کردم،مامان که اونسری میگفت تو بگی من زن میخوام فرداش میریم حرف میزنیم محسن:اون سراغ داره ها مراقب باش پس علی:اصلا برم بهش بگم اول واسه امیرحسین پیدا کنه بعد من نظرته؟ محسن:آره اینم میشه علی:خب پس من برم شماهم یه دعای اساسی مارو بکن محسن:چشم بلند شدم رفتم تو حیاط،کتری بزرگ رو دست گرفتم مشغول ریختن چایی توی این لیوان باریک های هیئتی شدم موقع ریختن با مصطفی حرف میزدیم چون این هیئت وقتی به فراز۵۰ میرسه یک ربعی استراحت میره تا پذیرایی بشن بعد دوباره شروع میکنن واسه همین داشتیم حرف میزدیم،بحث کار و ازدواج و اینجور حرفا حرف دایی شد بهش گفتم که چیشده مصطفی:ان‌شاءالله حالش بهتره میشه علی:ان‌شاءالله،خیلی دعا کن واسش مصطفی:چشم،یادته چقدر دوست داشتیم پشت این میز وایسیم فقط نگاه کنیم؟ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:بچگی که الان آرزوست🥲💔