بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁰⁴♡
#رسول
بعد از شنیدن خبر بهوش اومدن عمو جوری از سایت زدم بیرون و روندم سمت بیمارستان که قشنگ زنده موندنم جای تعجب داشت
خداروشکر موتور داشتم دیگه تو ترافیک نمیموندم زیاد
وقتی رسیدم یه جا موتورُ پارک کردم رفتم تو بیمارستان،وای عماد عصری اومد بیمارستان یعنی عماد شده واسم کابوس
رفتم سمت اتاق عمو دیدم نیست کسی به سمت پرستار اون بخش رفتم
رسول:سلام خسته نباشید
پرستار:سلام سلامت باشید
رسول:مریضی که تو کما بود،مهدی موحد کجا منتقل شدن؟
پرستار:برید طبقه دوم اتاق ۳۲
رسول:خیلی ممنون
پرستار:خواهش میکنم
رفتم سمت آسانسور،اصلا حال نداشتم با پله برم
در آسانسور باز که شد عماد اومد بیرون
وای خدا باز این اومد،امروز جوری اذیتم کرد که نگو
عماد:مگه نگفتم نیا؟میمُردی بتمرگی اداره نیای
رسول:باز تو شروع کردی
عماد:رسول حالت بد بشه پرتت میکنم جلو محمد میگم بیا،این تو و نیروی عزیزت
رسول:باشه اینکارو بکن،حالا اجازه میدی برم پیش عموم
عماد:گمشو نبینمت فقط
رسول:انگار من خوشم میاد ازش
اینو آروم گفتم راستش اصلا حوصله کلکل دوباره رو نداشتم بدو رفتم
اتاقُ پیدا کردم،یه سرباز جلو در وایساده بود،ازم کارت شناسایی خواست بعدم گذاشت برم تو،خدایا واسه دیدن عموی خودم باید کارت نشون بدم،البته که خدا خیرش بده ولی خب بازم.. آروم درو باز کردم
دیدم بابا کنار تخت عمو سرشو گذاشته خوابیده
عمو هم به سقف زل زده بود
یه اتاق بود با یه تخت و صندلی و میز و یخچال
آروم یه تقِ ریز به در زدم که عمو برگشت سمتم
منو که دید لبخند کمجونی زد
رفتم سمتش،دستشو گرفتم بوسهای روش زدم
رسول:خوبی؟
سری تکون داد،اصلا حرفی نداشتم که بزنم این لحظه،فقط دوست داشتم خیره بشم به چشمهاش تا مطمئن بشم خواب نیست
مهدی:چ.چیه؟
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:چقدر خوبه بعضی از خواب های قشنگمون رو ببینیم تو واقعیت 🙃
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁰⁵♡
#رسول
مهدی:چ.چیه؟
اینبار نوبت من بود لبخند بزنم،اشک از چشمام ریخت،و عمویی بود که اخم کرد واسم
مهدی:گ.گریه.نکن (بخاطر تنگی نفس اینجوری حرف میزنه)
رسول:جدی جدی برگشتی؟
مهدی:آ.آره 😆
رسول:دیگه نرو،باشه؟سخت بود این چند وقت عمو ،عذاب داشت واسم نرو باشه؟
اشک عمو باعث شد اخمش باز بشه
مهدی:ب.ب.بخش...ع.عمو
لب به دندون گرفتم تا بابا بیدار نشه،دلم بدجور پر بود،از شدت خفه کردن بغضم گلوم درد گرفت
مهدی:گر.یه.نکن.دی.دیگه
رسول:چشم
اشک هامو پاک کردم ولی فقط منتظر بودم از اینجا بزنم بیرون تا یه دل سیر گریه کنم خالیشم
رو تخت نشستم
مهدی:ماسکُ.ب.بیار.پایین
رسول:عمو همینطوری خوب نمیتونی نفس بکشی عزیز من
مهدی:بکش
رسول:خب کاری داری بگو انجام بدم
مهدی:خو.دم نمیت.ونم تکون بخ.ورم بکش دیگه
رسول:واسه چی نمیتونی تکون بخوری عمو؟
مهدی:ف.فلج.ش.دم
رسول:چیییییی
جوری بلند گفتم که بابا بنده خدا بلند شد
محسن:چیشده بابا
رسول:عمو چی میگه بابا،یعنی چی فلج شده
محسن:مهدی تو باز این حرفُ زدی؟
مهدی:خ.خب را.ست.می.می.میگم دیگه
محسن:مهدی میزنمتا
رسول:خب بگید چیشده
محسن:هیچی نشده بابا،دکتر گفت بدنش خشک شده همین
رسول:یعنی چی آخه
محسن:رسول جان مهدی الان ۲۰ روزِ رو این تختِ،قبلش هم انقدر کتک نوش جان کرده ضعیف شده،خب یکم بدنش خشک شده دکتر گفته با ورزش چند روزِ خوب میشه،حالا این عموت عزا گرفته که دیگه خوب نمیشم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:اشک شوقی که بعد از درد و غم از چشمات میباره،آخ که چقدر حال میده 😋❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁰⁶♡
#رسول
مهدی:خ.خب.را...
محسن:نمیخواد حرف بزنی، یکم تازه جون گرفتی،راستم نمیگی،این همه بنده خدا عماد باهات حرف زد که هیچی نیست روحیهتو باختی؟دیدی که میتونی یکم تکون بدی دستتو
مهدی:م.ثل.قدیم.ن.نشم.چی
محسن:من قول میدم بهت که میشی باشه؟
عمو سرشو کج کرد طرف بابا که من نبینم داشت گریه میکرد
نگاهی به بابا کردم لب زدم که میرم بیرون
اونم سر تکون داد
در اتاقُ بستم نشستم رو صندلی ها
واقعا تو هنگ بودم نفهمیدم اصلا چیشد
احسان:چه عجب شمارو دیدم
سرم برگردوندم احسان اومد کنارم نشست
بعد از چند روز دیدم لبخند زده،خدایا شکرت
احسان:سلام داداش کوچیکه
تک خندهای کردم
رسول:هنوزم یادت نرفته
احسان:وا چرا باید جایگاه خودمو خودتو یادم بره
رسول:از دست تو،احسان
احسان:جان
رسول:عمو چرا گفت فلج شده
احسان:ای بابا،باز گفت مگه؟
رسول:اوهوم
احسان:چیزی نشده که
رسول:تعریف کن اصلا امروز چیشد
احسان:دم دمای ساعت ۱ونیم صبح بهوش اومد عمو،بعد ما همه اومدیم،ولی اصلا جون نداشت خوابید تا عصر،عصر یکم بیدار شد دوباره خوابید تا ساعت ۸ شب
بعد دکتر اومد معاینه کنه،گفت دستتو تکون بده عمو نتونست،بعد گفت پاهاتو تکون بده اونم نتونست،بعد دکتر خواست تنها با بابا حرف بزنه که عمو خودش نذاشت،بعد دکترِ هم گفت که چون یه مدتِ بی حرکت بودید بدنتون خشک شده نمیتونید تکون بدید بعد گفت با چندتا حرکت ساده میشه درمانش کرد نگران نباشید و اینجور حرفا،بعد دکتر انقدر اصرار کرد و دستای عمو رو خودش ورزش داد تونست یه کوچولو تکون بده
رسول:خب عمو چرا ناراحت بود؟دکتر که گفته خوب میشه
احسان:اصلا عمو از وقتی بهوش اومده خیلی پکرِ،تازه یکم متوجه اطرافیانش شده ها،تا چند ساعت پیش اصلا هیچی یادش نبود،این دکتره هم هی میگفت طبیعیه اعصابمو خورد کرد
رسول:چرا پکره؟
احسان:نمیدونیم،فقط با بابا محسن حرف میزنه
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:وقتی مشکلت حل میشه،سرتو میگیری بالا با بهترین لبخندی که میتونی بزنی میگی خدایا شکرت،آدم کیف میکنه از اون لحظه🙂❤️
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁰⁷♡
#رسول
رسول:چرا پکره؟
احسان:نمیدونیم،فقط با بابا محسن حرف میزنه
رسول:از امیرحسین چه خبر
احسان:رفته مشهد جواب تلفن نمیده
رسول:واسه چی جواب نمیده؟
احسان:مرض داره
رسول:حالا ولش کنید یکم اونجا تنها باشه
احسان:چی چی تنها باشه رسول،امروز کمیل بهم میگفت هنوز کسایی که این بلا رو سر عمو آوردن دستگیر نکردن،اگه برن سراغ امیر چی؟میدونی اگه بابا بفهمه چی میشه،عمه زینب یا حتی خود عمو مهدی،اَه
رسول:حالا به کسی نگو انشاءالله که چیزی نمیشه
احسان:خداکنه راستی،چرا زودتر نیومدی؟ساعتو نگاه کردی
رسول:مریض بودم
احسان:وا چرا
رسول:نمیدونم چیشد اصلا،تب کرده بودم بعد این عماد تو مخ هم اومد،سرم وصل کرد بهم،بعد خوابیدم تا ظهر بیدار شدم هی غر میزد که بیا یه چی بخور،بزور اون یکم نون پنیر خوردم ول کرد،بعد من تازه فهمیدم همین نیم ساعت پیش،تا داوود بهم گفت زود اومدم،نامرد عماد گفته بود بهم نگن
احسان:الان خوبی
رسول:آره
احسان:انقدر بدبختُ فحش نده
رسول:برو بابا،فحش ندم که از دستش دیوونه میشم
احسان:🥱وای خوابم میاد،ول کن اینارو
رسول:برو بخواب خب
احسان:نه اومدم اینجا بابا بره یکم بخوابه دیشبم نخوابیده
رسول:هر دوتاتون برید من هستم دیگه
احسان:الان تو همینجوری مریضی
رسول:خوب شدم دیگه،بعدم این تو مخ تو بیمارستانِ امشب
احسان:بدبخت عماد از دست تو چی میکشه
رسول:اصلانم بدبخت نیست اون
بابا از اتاق اومد بیرون،هر دومون بلند شدیم
محسن:احسان واسه چی باز اومدی
احسان:اومدم پیش عمو باشم شما برین خونه
محسن:نمیخواد تو با رسول برو،یکم باهاش حرف بزنم ببینم آروم میشه
احسان:خیلی حالش بده
محسن:آره،همش میگه خوب نمیشم دیگه
احسان:برای چی پکره بابا؟
محسن:میگه چیزایی که دیده ترسناک بوده
احسان:وا چی دیده مگه؟
رسول:احسان جان کسی که ایست قلبی میکنه برای چند دقیقه روح از بدنش جدا میشه خب اونجا یه حالت هایی از اون دنیارو میبینه مثلا زندگی خودش مثل یه فیلم
احسان:خودش گفته اینارو بابا
محسن:فقط میگه میترسم،نمیدونم خودمم،برید شما ببینم میتونم آرومش کنم یانه
رسول:خب میخواید من همینجا بمونم وقتی عمو خوابید شما برید من بمونم؟
محسن:یکم برو خونه پیش بچهات دلش تنگه برات
رسول:چشم
احسان:خیله خب بابا پس اگه خسته شدین زنگ بزن باشه؟
محسن:باشه بابا برید خدا پشت و پناهتون
رسول:خداحافظ
احسان:خدافظ بابا
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:حالت های مرگ❓❓
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁰⁸♡
#رسول
سوار ماشین شدیم،احسان نشست سمت شاگرد من نشستم پشت فرمون
این چند وقت اصلا کارام برنامه نداشت،به هیچکدوم نرسیدم،دو هفته دیگه سالگرد عاطفهاس اونم هیچ کاری نکردم
احسان:اَه باز جواب نداد
رسول:کی؟
احسان:کدوم بیشعوری جواب نمیده؟امیرحسین دیگه
رسول:خاموشِ یا برنمیداره
احسان:گذاشته سایلنت
رسول:اها،کسی باهاش نرفته؟دوستی نداره تو مشهد؟
احسان:نه کسی باهاش نرفته،دوستم داشته باشه چیکار میتونیم بکنیم؟
رسول:نمیدونم والا،ولی بهش نگید اگه زنگ زد یا جواب داد بزارید شب ۲۳ ماه رمضون هم بمونه
احسان:فردا شبه دیگه،بلیت گیرش نمیاد که،شاید بتونه با اتوبوس بیاد اونم عمرا امیرحسین بمیره هم با اتوبوس نمیاد،حالت تهوع میگیره شدید،تنها گزینه انتخابی رو میز قطار و هواپیماست
رسول:یه بزن ببین بلیت هست
احسان:برگشت؟
رسول:آره دیگه مشهد به تهران
احسان:آخ خدا بشه براش بگیرم
رسول:نیست الان بابا
احسان:اوووم.....هواپیما که اصلا نداره،حالا بریم قطار
رسول:کجا برم احسان؟
احسان:قاعدتا خونه عمه
رسول:چقدر ما اونجاییم خدایی
احسان:ساکت بابا،آنقدر کم میریم،من یادمه یه بار دو هفته اونجا موندیم
رسول:خوبه عمو رضا خسته نمیشه از دستمون
احسان:اتفاقا انقدر حال میکنه،قطارم پره
رسول:اتوبوس ببین
احسان:میخوای بری مگه؟میگم اون نمیتونه بیاد
رسول:همینطوری میخوام ببینم
احسان:اتوبوس از مشهد به تهران،داره برای فرداست،پسفردا هم داره
رسول:اصلا اگه بخواد بیاد سواری میگیره،شهر به شهر عوض میکنه
احسان:بزار اسنپ بزنم ببینم چقدر میگیره
رسول:وقتی بیکاری
احسان:😂دقیقا ،راستی یه چی باید بهت بگم رسول
رسول:چی؟
احسان:یه لحظه بزن کنار
رسول:بفرما
احسان:ببین امروز حامد و علیرضا رفته بودن باشگاه
رسول:مگه تعطیل رسمی نیست؟
احسان:چرا ولی روز های تعطیل ظهرها حدود دو ساعت باز میکنن
رسول:خب
احسان:آره رفتن اونجا بعد..
رسول:علیرضا باز کاری کرده؟ای خدا من از دست این بچه چیکار کنم
احسان:نه کاری نکرده یه چی شده
نگاهی بهش کردم کل ماجرا رو فهمیدم ای خدا
رسول:چیزیش شده؟
احسان:آره پاهاش
رسول:وای خدا،یه جای سالم نمیزاره رو بدنش باشه این بشر همش زخم،لابد به وسایل سنگین دست زده افتاده رو پاهاش؟
احسان:دقیقا،هم زخم شده هم مو برداشته
با تعجب برگشتم سمتش
رسول:گچ گرفتید؟
احسان:اوهوم،دکتر گفت به اندازه مو شکسته همین، مچ پاهاش شکسته،یکم پایین تر از انگشتهای پاهاش هم زخم شده پانسمان کردن،زخمش یکم درد داره
رسول:بدبخت شدم قرار بود فردا ببرمش پیش آقاجونم و بیبی
احسان:وا خب ببر
رسول:ببرم برابر میشه با مردن من،آقاجون میکشه منو
با اعصاب خورد ماشینُ روشن کردم راه افتادم
چون خوابم میومد ضبطُ روشن کردم تا خوابم نبره یه وقت
احسان:اوه چقدر گرون میگیره اسنپ
رسول:چقدر
احسان:🤣🤣
احسان بلند بلند میخندید و میزد رو پاش
رسول:چته احسان
احسان:وای خاک تو سرت خنگت کنن،آخه مگه اسنپ تا مشهد میره،ایسگا کردمت
رسول:زهرمااار
احسان:آخه واسه چی باور میکنی
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:❤️❤️
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁰⁹♡
#محسن
محسن:باید قبل خواب دارو بخوری
مهدی:خوابم نمیاد
محسن:ای بابا،مهدی امشب رفتی رو دور لج برادر من؟شامم نخوردی
مهدی:حوصله ندارم محسن،میشه برقُ خاموش کنی؟
محسن:قرصتو باید بخوری
مهدی:امیرحسین کی میاد؟
محسن:هنوز نمیدونه،جواب نمیده
مهدی:محسن
محسن:بله
مهدی:از اون دختری که پیش من بود خبر داری؟
محسن:دختر؟کدوم دختر
مهدی:وقتی اونجا بودم یه دخترم بود،میخوام ببینم حالش خوبه یانه
محسن:خبر ندارم
مهدی:میری از سرباز بپرسی
محسن:باشه
مهدی:بعد بگو بره استراحت کنه،اگه نرفت بگو دستوره
محسن:چشم فرمانده....برگشتم قرصتو میدم بهت،بهونه هم نداریم
مهدی:باش
محسن:آفرین
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#امیرحسین
بعد از زیارت رفتم تو هتل بزور یه اتاق پیدا کردم،خودمو پرت کردم رو تخت
گوشیمو برداشتم دیدم چندتا تماس داشتم
امیرحسین:هووو چه خبره این همه بهم زنگ زدن؟حالا خوبه آدم مهمی هم نیستما،احسان ۸ بار زنگ زده بابا ۱۱ بار،حامد ۳ بار،علی ۱ بار،باز دستش درد نکنه رسول زنگ نزده
به احسان پیام دادم که چیشده انقدر زنگ زدید حوصله نداشتم با کسی حرف بزنم الان اگه به احسان زنگ میزدم سه ساعت میخواست سین جین کنه
گوشی رو پرت کردم ساعد دستمو گذاشتم رو سرم،خداروشکر معدهام دیگه بازیش نگرفت اینجا،سفر کوفتم نشد
صدای گوشیم اومد برداشتم دیدم احسان پیام داده،حالا خوبه زنگ نزدم این همه تهدید کرده
احسان:سلام زهرمار،سلام کوفت،سلام درد رفتی اونجا بمیری که تلفن جواب نمیده،شاید ما مردیم زنگ زدیم بیای جنازهمونو خاک کنی،بیشعور و بیفرهنگ اون صاحاب مرده رو گرفتی دکور؟میمیری جواب بدی؟از صبح هی داریم بهت زنگ میزنیم،بیشعور و کثافت،وای به حالت امیرحسین اگه بیای،من میدونم و تو،بر میدارم اون ادکلنتُ خالی میکنم رو خودم،همه لباساتو میپوشم،کفش هاتو گِلی میکنم،شیشه ساعتتو میشکنم،به ماشینت خط ميندازم عه عه یکم باید عقل داشته باشی بگی جواب بدم یهو دیدی لَنگ من خاک تو سری بودن،من دارم برات دیگه امیر،آنقدر خراب کاری میکنم ميندازم گردنت و عمو تورو تنبیه کنه من عشق کنم،اگه نرفتم بگم تو سرطان معده داری یکم ذوق کنم،عوضی
هوف باور کن خسته شده که پیامُ به همین جا بسنده کرده وگرنه تا صبح همینجوری ادامه میداد
براش نوشتم
امیرحسین:اولا شما خیلی خیلی بیجا میکنید دست به وسایل من بزنید،نزدیک ماشینم بشی دو برابر قیمتش ازت میگیرم،دوما خدانکنه بخاطر اینجور چیزا بهم زنگ بزنید،سوما حالا چیشده که انقدر بهم زنگ زدید؟عمو خوبه؟چهارما منکه سلام ندادم برادر
بعد از ارسال پیام گوشی رو گذاشتم رو شکمم تا جواب داد بخونم
بعد از چند دقیقه جواب داد
احسان:اتفاقا این چند روز انقدر با ادکلنت دوش گرفتم نصف شده،حالا بیخیال کی میای؟
امیرحسین:چیه دلت واسم تنگ شده؟
احسان:آره دوبار تنگ شده،کی میای
امیرحسین:صبح میخوام بیام،دیگه نمیتونم بمونم همینجوری روزه هامو دارم میخورم
احسان:بلیت گیر اوردی؟
امیرحسین:نه با دربست شهر به شهر میام
احسان:خیله خب،یه چی بگم بهت؟
چشمام داشت میرفت رو هم دیگه از خواب
بزور تایپ کردم
امیرحسین:ها
احسان:من جای تو بودم الان راه میفتادم
امیرحسین:چرا
احسان:خب معلومه بعد چند هفته خبر بهوش اومدن عمومُ بشنوم ذوق زده میشم حتی اگه اونور دنیام باشم میام
خواستم گوشی رو خاموش کنم تا بخوابم ولی با خوندن کلمه بهوش از جام زود بلند شدم چشمام به هم مالیدم چند بار پیامشو خوندم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:سخته باور کردن خبر رسیدن به آرزوت❤️😅
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²¹⁰♡
#حسینی
پرونده رو بستم،یکم چشمامو ماساژ دادم،دو شب بود نخوابیده بودم
در اتاق زده شد و صدرا اومد داخل بعد از احترام جلو اومد و کاغذی بهم داد
حسینی:این چیه دیگه
صدرا:این آدرس یکی از نیرو های خانیِ
حسینی:خب؟
صدرا:اینو یکی از نیروهای خودش داده بهمون تو بازجویی،گفته این حتما میدونه خانی کجاست،چون قابل اعتمادترین آدم بعد از یوسف خانیِ برای کریم خانی
حسینی:اگه الان همینجوری بریزیم بگیریمش قطعا جای خانی رو لو نمیده،کمیل کجاست؟
صدرا:آقا تو استراحتگاه،برم صداش کنم
حسینی:کِی خوابیده؟
صدرا:دو ساعتی میشه
حسینی:فعلا یه تیم با لباس شخصی بفرست به این آدرس،آهان راستی چهرهش؟
صدرا:گفتم ببرن چهره نگاری با توجه به مشخصاتی که گفته اینه
یه برگه دیگه بهم داد
حسینی:خیله خب خوبه،بگو برن اونجا و سایه به سایه دنبالش کنن،فقط بگو جوری دنبالش کنن که متوجه نشه
صدرا:بله قربان
حسینی:امنیت بیمارستان چی
صدرا:نگران نباشید،فکر نمیکنم بتونن به بیمارستان نفوذ کنن،ریسک نمیکنن
حسینی:خانی الان فقط دنبالِ کشتن مهدیِ اگه بفهمه بهوش اومده حتما اقدام میکنه،یه تیم هم بفرست بیمارستان مراقب مهدی باشن
صدرا:چشم
حسینی:بعد از کارهات برو یکم استراحت کن،بعد از نماز صبح تو و کمیل میرید دنبال این آدمی که گفتن،باید تند تند نیرو ها عوض بشه تا نفهمه،بعدم مشخصاتشُ پیدا کنید واسم بیارید
صدرا:بله قربان
حسینی:میتونی بری
صدرا احترام گذاشت رفت سمت در
حسینی:راستی
صدرا:بله آقا
حسینی:امیرحسین جواب داد؟
صدرا:نه آقا
حسینی:ای خدا از دست این پسر،فقط دلم میخواد برگرده من میدونم و اون،میتونی بری صدرا
صدرا:بااجازه آقا
حسینی:بسلامت
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:خانی اگه بفهمه😢😕
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²¹¹♡
#رسول
روی علیرضا رو کشیدم،عمه برام آب آورد
زینب:بیا عمه جان قرص میخوای بخوری
رسول:دستت درد نکنه
زینب:دیگه فردا روزه نگیر،مریضی
رسول:باور کن حالم خوبه عمه،صبح فقط یکم حالم بد شد
زینب:حالا بخواب سحری بیدارت میکنم خوب بودی میگیری نبودی نمیزارم
رسول:😂چشم
احسان که دراز کشیده بود رو تشک و زیر آرنج دستش بالشت گذاشته بود یهو پرید
رسول:چته
احسان:وای امیرحسین الان داره راه میفته بیاد🤣
رسول:آروم بخند عليرضا بیدار میشه تازه خوابیده
احسان:وای خاک تو سرش
زینب:مگه بهش گفتی؟
احسان:آره گفت میخواد صبح راه بیفته دیگه بهش گفتم،میگه الان راه میفتم
زینب:الان آخه وسیله از کجا پیدا کنه
احسان:عمه اون شده پیاده میاد
زینب:بهش بگو مراقب باشه پس
احسان:دیگه جوابمو نمیده عمه
رسول:حالا عمه شما برید استراحت کنید خستهاید،اونم بسلامتی میاد
احسان:آره عمه سحر بهش زنگ میزنیم ببینیم چیشد
زینب:خیله خب،هرچی لازم داشتید صدام کنید
رسول:چشم
احسان:شب بخیر عمه
عمه که رفت بیرون احسان درو بست برق هم خاموش کرد،حامد و علی فیلم داشتن تو هال بودن منو احسانم که خوابمون میومد اومدیم بخوابیم
احسان:آخی یکم خواب راحت داشته باشیم
رسول:بمیرم که تا الان نداشتی
احسان:واقعا نداشتم،فکر کن منی که بمب کنارم بترکه بیدار نمیشم،این مدت با تقی بیدار میشدم،تنها خواب سنگینی که داشتم دیروز بود اونم دارو بهم زده بودن
رسول:ولی آدم باید خواب بهش مزه بده که بتونه خستگی در بکنه
احسان:موافقم،یعنی ببین خواب برای من از غذا شیرین تره با اینکه آدم شکمویی هم هستم ولی اولویت اولم تو زندگی خوابه،وای رسول من همیشه به بابا وقتی بحث ازدواج میشه میگم زن من اگه خوابش سنگین باشه مثل من خیلی خوش به حالش میشه چون اصلا گیری نمیدم راحت هردوتامون میخوابیم،آخه دیدی که بابا ها صبح زود مخصوصا جمعه آدمو بیدار میکنن،من اصلا اینجوری نخواهم بود
رسول:تو اول زنشو بگیر بعد به فکر خوابتون باشید
احسان:😂آسیاب به نوبت
رسول:الان منی که آخر بودم نوبت مگه رعایت کردم؟
احسان:تو خب پیش ما نبودی وگرنه که از همهمون بدتر میشدی
رسول:ولی از سرنوشتم قبل از فوت خانمم راضیام،البته اگه شماها بودین بهتر بود
احسان:اما اگه ما بودیم تو هیچ وقت آقاجون و بیبی رو نداشتی
رسول:اینم حرفیست
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:کدوم قسمته سرنوشتتونُ ازش راضی هستید؟؟؟؟