بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁰⁸♡
#رسول
سوار ماشین شدیم،احسان نشست سمت شاگرد من نشستم پشت فرمون
این چند وقت اصلا کارام برنامه نداشت،به هیچکدوم نرسیدم،دو هفته دیگه سالگرد عاطفهاس اونم هیچ کاری نکردم
احسان:اَه باز جواب نداد
رسول:کی؟
احسان:کدوم بیشعوری جواب نمیده؟امیرحسین دیگه
رسول:خاموشِ یا برنمیداره
احسان:گذاشته سایلنت
رسول:اها،کسی باهاش نرفته؟دوستی نداره تو مشهد؟
احسان:نه کسی باهاش نرفته،دوستم داشته باشه چیکار میتونیم بکنیم؟
رسول:نمیدونم والا،ولی بهش نگید اگه زنگ زد یا جواب داد بزارید شب ۲۳ ماه رمضون هم بمونه
احسان:فردا شبه دیگه،بلیت گیرش نمیاد که،شاید بتونه با اتوبوس بیاد اونم عمرا امیرحسین بمیره هم با اتوبوس نمیاد،حالت تهوع میگیره شدید،تنها گزینه انتخابی رو میز قطار و هواپیماست
رسول:یه بزن ببین بلیت هست
احسان:برگشت؟
رسول:آره دیگه مشهد به تهران
احسان:آخ خدا بشه براش بگیرم
رسول:نیست الان بابا
احسان:اوووم.....هواپیما که اصلا نداره،حالا بریم قطار
رسول:کجا برم احسان؟
احسان:قاعدتا خونه عمه
رسول:چقدر ما اونجاییم خدایی
احسان:ساکت بابا،آنقدر کم میریم،من یادمه یه بار دو هفته اونجا موندیم
رسول:خوبه عمو رضا خسته نمیشه از دستمون
احسان:اتفاقا انقدر حال میکنه،قطارم پره
رسول:اتوبوس ببین
احسان:میخوای بری مگه؟میگم اون نمیتونه بیاد
رسول:همینطوری میخوام ببینم
احسان:اتوبوس از مشهد به تهران،داره برای فرداست،پسفردا هم داره
رسول:اصلا اگه بخواد بیاد سواری میگیره،شهر به شهر عوض میکنه
احسان:بزار اسنپ بزنم ببینم چقدر میگیره
رسول:وقتی بیکاری
احسان:😂دقیقا ،راستی یه چی باید بهت بگم رسول
رسول:چی؟
احسان:یه لحظه بزن کنار
رسول:بفرما
احسان:ببین امروز حامد و علیرضا رفته بودن باشگاه
رسول:مگه تعطیل رسمی نیست؟
احسان:چرا ولی روز های تعطیل ظهرها حدود دو ساعت باز میکنن
رسول:خب
احسان:آره رفتن اونجا بعد..
رسول:علیرضا باز کاری کرده؟ای خدا من از دست این بچه چیکار کنم
احسان:نه کاری نکرده یه چی شده
نگاهی بهش کردم کل ماجرا رو فهمیدم ای خدا
رسول:چیزیش شده؟
احسان:آره پاهاش
رسول:وای خدا،یه جای سالم نمیزاره رو بدنش باشه این بشر همش زخم،لابد به وسایل سنگین دست زده افتاده رو پاهاش؟
احسان:دقیقا،هم زخم شده هم مو برداشته
با تعجب برگشتم سمتش
رسول:گچ گرفتید؟
احسان:اوهوم،دکتر گفت به اندازه مو شکسته همین، مچ پاهاش شکسته،یکم پایین تر از انگشتهای پاهاش هم زخم شده پانسمان کردن،زخمش یکم درد داره
رسول:بدبخت شدم قرار بود فردا ببرمش پیش آقاجونم و بیبی
احسان:وا خب ببر
رسول:ببرم برابر میشه با مردن من،آقاجون میکشه منو
با اعصاب خورد ماشینُ روشن کردم راه افتادم
چون خوابم میومد ضبطُ روشن کردم تا خوابم نبره یه وقت
احسان:اوه چقدر گرون میگیره اسنپ
رسول:چقدر
احسان:🤣🤣
احسان بلند بلند میخندید و میزد رو پاش
رسول:چته احسان
احسان:وای خاک تو سرت خنگت کنن،آخه مگه اسنپ تا مشهد میره،ایسگا کردمت
رسول:زهرمااار
احسان:آخه واسه چی باور میکنی
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:❤️❤️
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁰⁹♡
#محسن
محسن:باید قبل خواب دارو بخوری
مهدی:خوابم نمیاد
محسن:ای بابا،مهدی امشب رفتی رو دور لج برادر من؟شامم نخوردی
مهدی:حوصله ندارم محسن،میشه برقُ خاموش کنی؟
محسن:قرصتو باید بخوری
مهدی:امیرحسین کی میاد؟
محسن:هنوز نمیدونه،جواب نمیده
مهدی:محسن
محسن:بله
مهدی:از اون دختری که پیش من بود خبر داری؟
محسن:دختر؟کدوم دختر
مهدی:وقتی اونجا بودم یه دخترم بود،میخوام ببینم حالش خوبه یانه
محسن:خبر ندارم
مهدی:میری از سرباز بپرسی
محسن:باشه
مهدی:بعد بگو بره استراحت کنه،اگه نرفت بگو دستوره
محسن:چشم فرمانده....برگشتم قرصتو میدم بهت،بهونه هم نداریم
مهدی:باش
محسن:آفرین
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#امیرحسین
بعد از زیارت رفتم تو هتل بزور یه اتاق پیدا کردم،خودمو پرت کردم رو تخت
گوشیمو برداشتم دیدم چندتا تماس داشتم
امیرحسین:هووو چه خبره این همه بهم زنگ زدن؟حالا خوبه آدم مهمی هم نیستما،احسان ۸ بار زنگ زده بابا ۱۱ بار،حامد ۳ بار،علی ۱ بار،باز دستش درد نکنه رسول زنگ نزده
به احسان پیام دادم که چیشده انقدر زنگ زدید حوصله نداشتم با کسی حرف بزنم الان اگه به احسان زنگ میزدم سه ساعت میخواست سین جین کنه
گوشی رو پرت کردم ساعد دستمو گذاشتم رو سرم،خداروشکر معدهام دیگه بازیش نگرفت اینجا،سفر کوفتم نشد
صدای گوشیم اومد برداشتم دیدم احسان پیام داده،حالا خوبه زنگ نزدم این همه تهدید کرده
احسان:سلام زهرمار،سلام کوفت،سلام درد رفتی اونجا بمیری که تلفن جواب نمیده،شاید ما مردیم زنگ زدیم بیای جنازهمونو خاک کنی،بیشعور و بیفرهنگ اون صاحاب مرده رو گرفتی دکور؟میمیری جواب بدی؟از صبح هی داریم بهت زنگ میزنیم،بیشعور و کثافت،وای به حالت امیرحسین اگه بیای،من میدونم و تو،بر میدارم اون ادکلنتُ خالی میکنم رو خودم،همه لباساتو میپوشم،کفش هاتو گِلی میکنم،شیشه ساعتتو میشکنم،به ماشینت خط ميندازم عه عه یکم باید عقل داشته باشی بگی جواب بدم یهو دیدی لَنگ من خاک تو سری بودن،من دارم برات دیگه امیر،آنقدر خراب کاری میکنم ميندازم گردنت و عمو تورو تنبیه کنه من عشق کنم،اگه نرفتم بگم تو سرطان معده داری یکم ذوق کنم،عوضی
هوف باور کن خسته شده که پیامُ به همین جا بسنده کرده وگرنه تا صبح همینجوری ادامه میداد
براش نوشتم
امیرحسین:اولا شما خیلی خیلی بیجا میکنید دست به وسایل من بزنید،نزدیک ماشینم بشی دو برابر قیمتش ازت میگیرم،دوما خدانکنه بخاطر اینجور چیزا بهم زنگ بزنید،سوما حالا چیشده که انقدر بهم زنگ زدید؟عمو خوبه؟چهارما منکه سلام ندادم برادر
بعد از ارسال پیام گوشی رو گذاشتم رو شکمم تا جواب داد بخونم
بعد از چند دقیقه جواب داد
احسان:اتفاقا این چند روز انقدر با ادکلنت دوش گرفتم نصف شده،حالا بیخیال کی میای؟
امیرحسین:چیه دلت واسم تنگ شده؟
احسان:آره دوبار تنگ شده،کی میای
امیرحسین:صبح میخوام بیام،دیگه نمیتونم بمونم همینجوری روزه هامو دارم میخورم
احسان:بلیت گیر اوردی؟
امیرحسین:نه با دربست شهر به شهر میام
احسان:خیله خب،یه چی بگم بهت؟
چشمام داشت میرفت رو هم دیگه از خواب
بزور تایپ کردم
امیرحسین:ها
احسان:من جای تو بودم الان راه میفتادم
امیرحسین:چرا
احسان:خب معلومه بعد چند هفته خبر بهوش اومدن عمومُ بشنوم ذوق زده میشم حتی اگه اونور دنیام باشم میام
خواستم گوشی رو خاموش کنم تا بخوابم ولی با خوندن کلمه بهوش از جام زود بلند شدم چشمام به هم مالیدم چند بار پیامشو خوندم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:سخته باور کردن خبر رسیدن به آرزوت❤️😅
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²¹⁰♡
#حسینی
پرونده رو بستم،یکم چشمامو ماساژ دادم،دو شب بود نخوابیده بودم
در اتاق زده شد و صدرا اومد داخل بعد از احترام جلو اومد و کاغذی بهم داد
حسینی:این چیه دیگه
صدرا:این آدرس یکی از نیرو های خانیِ
حسینی:خب؟
صدرا:اینو یکی از نیروهای خودش داده بهمون تو بازجویی،گفته این حتما میدونه خانی کجاست،چون قابل اعتمادترین آدم بعد از یوسف خانیِ برای کریم خانی
حسینی:اگه الان همینجوری بریزیم بگیریمش قطعا جای خانی رو لو نمیده،کمیل کجاست؟
صدرا:آقا تو استراحتگاه،برم صداش کنم
حسینی:کِی خوابیده؟
صدرا:دو ساعتی میشه
حسینی:فعلا یه تیم با لباس شخصی بفرست به این آدرس،آهان راستی چهرهش؟
صدرا:گفتم ببرن چهره نگاری با توجه به مشخصاتی که گفته اینه
یه برگه دیگه بهم داد
حسینی:خیله خب خوبه،بگو برن اونجا و سایه به سایه دنبالش کنن،فقط بگو جوری دنبالش کنن که متوجه نشه
صدرا:بله قربان
حسینی:امنیت بیمارستان چی
صدرا:نگران نباشید،فکر نمیکنم بتونن به بیمارستان نفوذ کنن،ریسک نمیکنن
حسینی:خانی الان فقط دنبالِ کشتن مهدیِ اگه بفهمه بهوش اومده حتما اقدام میکنه،یه تیم هم بفرست بیمارستان مراقب مهدی باشن
صدرا:چشم
حسینی:بعد از کارهات برو یکم استراحت کن،بعد از نماز صبح تو و کمیل میرید دنبال این آدمی که گفتن،باید تند تند نیرو ها عوض بشه تا نفهمه،بعدم مشخصاتشُ پیدا کنید واسم بیارید
صدرا:بله قربان
حسینی:میتونی بری
صدرا احترام گذاشت رفت سمت در
حسینی:راستی
صدرا:بله آقا
حسینی:امیرحسین جواب داد؟
صدرا:نه آقا
حسینی:ای خدا از دست این پسر،فقط دلم میخواد برگرده من میدونم و اون،میتونی بری صدرا
صدرا:بااجازه آقا
حسینی:بسلامت
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:خانی اگه بفهمه😢😕
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²¹¹♡
#رسول
روی علیرضا رو کشیدم،عمه برام آب آورد
زینب:بیا عمه جان قرص میخوای بخوری
رسول:دستت درد نکنه
زینب:دیگه فردا روزه نگیر،مریضی
رسول:باور کن حالم خوبه عمه،صبح فقط یکم حالم بد شد
زینب:حالا بخواب سحری بیدارت میکنم خوب بودی میگیری نبودی نمیزارم
رسول:😂چشم
احسان که دراز کشیده بود رو تشک و زیر آرنج دستش بالشت گذاشته بود یهو پرید
رسول:چته
احسان:وای امیرحسین الان داره راه میفته بیاد🤣
رسول:آروم بخند عليرضا بیدار میشه تازه خوابیده
احسان:وای خاک تو سرش
زینب:مگه بهش گفتی؟
احسان:آره گفت میخواد صبح راه بیفته دیگه بهش گفتم،میگه الان راه میفتم
زینب:الان آخه وسیله از کجا پیدا کنه
احسان:عمه اون شده پیاده میاد
زینب:بهش بگو مراقب باشه پس
احسان:دیگه جوابمو نمیده عمه
رسول:حالا عمه شما برید استراحت کنید خستهاید،اونم بسلامتی میاد
احسان:آره عمه سحر بهش زنگ میزنیم ببینیم چیشد
زینب:خیله خب،هرچی لازم داشتید صدام کنید
رسول:چشم
احسان:شب بخیر عمه
عمه که رفت بیرون احسان درو بست برق هم خاموش کرد،حامد و علی فیلم داشتن تو هال بودن منو احسانم که خوابمون میومد اومدیم بخوابیم
احسان:آخی یکم خواب راحت داشته باشیم
رسول:بمیرم که تا الان نداشتی
احسان:واقعا نداشتم،فکر کن منی که بمب کنارم بترکه بیدار نمیشم،این مدت با تقی بیدار میشدم،تنها خواب سنگینی که داشتم دیروز بود اونم دارو بهم زده بودن
رسول:ولی آدم باید خواب بهش مزه بده که بتونه خستگی در بکنه
احسان:موافقم،یعنی ببین خواب برای من از غذا شیرین تره با اینکه آدم شکمویی هم هستم ولی اولویت اولم تو زندگی خوابه،وای رسول من همیشه به بابا وقتی بحث ازدواج میشه میگم زن من اگه خوابش سنگین باشه مثل من خیلی خوش به حالش میشه چون اصلا گیری نمیدم راحت هردوتامون میخوابیم،آخه دیدی که بابا ها صبح زود مخصوصا جمعه آدمو بیدار میکنن،من اصلا اینجوری نخواهم بود
رسول:تو اول زنشو بگیر بعد به فکر خوابتون باشید
احسان:😂آسیاب به نوبت
رسول:الان منی که آخر بودم نوبت مگه رعایت کردم؟
احسان:تو خب پیش ما نبودی وگرنه که از همهمون بدتر میشدی
رسول:ولی از سرنوشتم قبل از فوت خانمم راضیام،البته اگه شماها بودین بهتر بود
احسان:اما اگه ما بودیم تو هیچ وقت آقاجون و بیبی رو نداشتی
رسول:اینم حرفیست
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:کدوم قسمته سرنوشتتونُ ازش راضی هستید؟؟؟؟
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²¹²♡
#امیرحسین
بلاخره یه ماشین پیدا کردم که میخواست بره تهران اینجوری دیگه منم راحت شدم
راننده یه جوون هم سن و سال خودم بود اسمش احمد بود
باهم هم صحبت شدیم ولی خب دلم فقط پیش عمو بود که زودتر بهش بزنم
توی نشان آدرس بیمارستان رو زدم فقط به خاطر اینکه ببینم چند ساعت مونده که برسم
احمد:اینجا نگه میدارم چندتا خوراکی بخرم من چیزی نخورم خوابم میگیره
امیرحسین:باش فقط زودتر
احمد:چقدر عجله داره،هرچقدر عجله کنی دیرتر میرسی،از من گفتن بود
هوف نمیدونست که چه حالی دارم اَه،باهم رفتیم سمت سوپر مارکت چندتا خوراکی برداشتم رفتم حساب کنم
احمد با چیپس و پفک اومد
کارتمو درآوردم و خواستم حساب کنم حالا این وسطم تعارف منو احمد شروع شد یعنی حرص میخوردما،آخرم اون حساب کرد
امیرحسین:خوب آقا احمد، دیگه بگاز سمت تهران که باید زود برسم
احمد:باشه داداش،ولی چرا انقدر عجله داری،همه میان مشهد برگشتنی عزا میگیرن،یه روز یکی اومده بود....
احمد همش داشت حرف میزد مخمو خورده بود
اصلا فکرشو نمیکردم انقدر پر حرف باش
دیگه وسطای صحبت خودمم از سکوت خسته شدم حرف زدم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#حسینی
بعد از جلسهام با سرهنگ رفتم سمت اتاقم که دیدم کمیل و صدرا اومدن
حسینی:خب چیشد؟تونستید ردی از خانی پیدا کنید یا نه
کمیل:نه آقا جای خاصی نرفت تو شیفت ما
حسینی:کجا رفت؟
کمیل:اول که از خونهاش اومد بیرون رفت سوپری خرید کرد بعد از اون سوار ماشین شد رفت سمت یه مکانیکی که آمارشو درآوردیم واقعا ماشینش مشکل داشته اونو برده تعمیر کنه،بعد از اونم دوباره برگشت خونه
صدرا:چون دستور داده بودید زود به زود شیفت ها عوض بشه ما برگشتیم
حسینی:تماس هاشو بررسی کردید؟
صدرا:بله آقا چیز بهدرد بخوری نیست
نشستم رو صندلی و نفس عمیقی کشیدم
حسینی:نمیشه همش منتظر این یارو بود که مارو به خانی برسونه
کمیل:اما تنها راه رسیدن بهش همینه
حسینی:شاید دارن وقت میخرن کمیل،خودم باید دوباره از آدم های خانی بازجویی کنم یکی یکی بیارشون پیش من،آها بعدش برو بیمارستان باهاشون صحبت کن که بگن هنوز مهدی تو کماست
صدرا:چرا آقا
حسینی:خانی بفهمه بهوش اومده یه بلایی سرش میاره
صدرا:خب بهتر نیست همه جا پخش کنیم که بهوش اومده اینجوری راحتتر میشه پیداش کرد
حسینی:منظورت چیه
کمیل:راست میگه آقا،ما میتونیم بگیم که سرگرد بهوش اومده،خانی برای صدمه زدن به سرگرد..
حسینی:خودش که نمیاد کمیل جان،دوباره آدم میفرسته،نمیشه ریسک کرد....بعدم به اون امیرحسینِ..لا اله الا الله واقعا دلم میخواد ببینمش پدرشو در میارم،همش فکرم پیش اونه،کمیل انقدر بهش زنگ بزنید تا جواب بده من نمیدونم باید پیداش کنید بگید سریع برگرده
کمیل و صدرا یه نگاه بههم کردن،نگاهشون از نظرم مشکوک بود
حسینی:چیشده؟
کمیل:آقا چیزه
حسینی:چی؟امیرحسین خوبه حالش؟
کمیل:آره،اوم الان تهرانِ،پیش آقا مهدی
حسینی:چیییی؟
گوشی و کلاهمو از روی میز برداشت
صدرا:کجا میرید آقا
۰همینجوری که از اتاق خارج میشدم گفتم
حسینی:من دارم واسه این بشر،شما دوتا بازجویی کنید از آدم های خانی برگشتم گزارش روی میزم باشه
کمیل:چشم آقا
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پن:🙄🙄😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²¹³♡
#مهدی
مهدی:هااا؟...بسه دیگه سه ساعته زل زدی بهم،کمیل رفتا تو نمیخوای بس کنی
امیرحسین:خب چیه مگه؟چند هفتهاس گرفتی خوابیدی یه نمیگی که ما دق میکنیم بعد نمیزاری نگات کنم؟
مهدی:نه نمیزارم تو مخی،یه طوری میگن چند هفته انگار سی هفتهاس خوابیدم،کلا دو هفته بود دیگه
امیرحسین:عمو دوهفته؟۱۷،۱۸ روزِ خوابی بعد از اونم که چند روز گرفته بودنت،سه هفته بیشترِ
مهدی:خیله خب،کجا بودی؟الان وقت اومدن بود؟اون دوتا بیشعور علی و حامدم نیومدن هنوز
امیرحسین:بابا گفت اومدن شما خواب بودی ،بعدم مشهد بودم،حالم خوب نبود از سرگرد حسینی اجازه گرفتم رفتم مشهد
مهدی:چرا خوب نبودی
امیرحسین:یعنی نمیدونی؟وقتی همینطوری میگیری میخوابی،باید چیکار میکردم عمو؟انقدر استرس نبودنت عذابم داد که انگار واقعا یه عزیز از دست دادم،اگه بدونی این روزا چی کشیدم که دلت به حالم میسوزه،اگه بدونی چیا دیدم،چیا شنیدم
مهدی:چی شنیدی؟
امیرحسین:عمو هیچوقت فکر نمیکردم انقدر بهت وابسته باشم،همیشه میگفتم یه رابطه عمو و برادر زادهاست که بین ما پررنگترِ ولی فهمیدم خیلی بیشتر از تصورمِ،اونقدر بهت وابسته شدم که نمیدونستم از امام رضا چی بخوام،بگم برگردی یا بگم به آرزوت برسی،مونده بودم،آخرم سپردم دست خودش ولی ته ته قلبم میگفت امام رضا برگرده،عمو هیچوقت حتی تصور نمیکردم بابا گریه کنه،ولی گریه کرد،فکر نمیکردم دستش درد بگیره،ولی درد گرفت،فکر نمیکردم علیرضا اونقدر تو این یکسالی که رسول عزادار بود بزرگ شده که درک کنه بعضی چیزارو،بدونه وقتی میگم مریضی و نمیتونی بیای پیشمون چیکار کنه،میدونست رفتنی هم هست انگار این بچه هم کنار رسول بزرگ شده بود این یه سال،عمو فکر نمیکردم علیرضا با همون لحن بچگونهاش از خدا بخواد که دوباره برگردی پیشش که باهم برید بیرون تا براش پشمک بگیری،تصور نمیکردم مایی که همش میخندیدیم،این چندوقته یه لبخند نیاد تو صورتمون
مهدی:دیگه چی؟
امیرحسین:یعنی بازم میخوای بشنوی؟چیو اخه؟اینکه سخت بود برامون؟اینکه باید استرس اینو داشته باشیم یهوقت خانی نیاد سراغت،همینطوری گرفتی خوابیدی نامرد
مهدی:دست خودم نبود امیر،واقعا میدیدم چقدر دارین اذیت میشید ولی کاری از دستم بر نمیومد،حالا اینارو ول کن،همه سرم غر زدن تو حداقل نزن
امیرحسین:کیا غر زدن مگه؟
مهدی:محسن که در صدر جدول قرار داره،بعد زینب اومد قشنگ یه دور شُست پهن کرد منو
امیرحسین:همین دونفر؟
مهدی:رسول و احسانم یه کوچولو،تو ولی زیاد غر زدی،لوس،اشکتو پاک کن خوشم نمیاد
امیرحسین:ولی به قولم عمل کردم
مهدی:چه قولی
امیرحسین:قول داده بودم گریه نکنم یا حداقل اشکمو کسی نبینه،البته که چند روز دارم رعایت میکنم
مهدی:🤣
امیرحسین:من قربون اون خندهات برم الهی
مهدی: باشه قربونم برو،امروز چندم ماهِ؟
امیرحسین:۲۲ماه رمضانِ
مهدی:حوصلم سر رفت اینجا
امیرحسین:توقع داری همین الان مرخص بشی؟
مهدی:آره،حالم خوبه دیگه
امیرحسین:نمیشه ولی،وای عمو من یکم بخوابم؟دیشب انقدر اون راننده حرف زد سرم پوکید،خیلی خستم
مهدی:باش بگیر بخواب
امیرحسین:هرچی خواستی صدام کن باش؟
مهدی:اگه تونستم بیدارت کنم باشه
امیرحسین:😂نه میتونی اینجا نمیتونم عمیق بخوابم
مهدی:امیدوارم
سرشو گذاشت رو دستم خوابید
دلم میخواست دست بکشم رو سرش ولی نمیتونستم تکون بدم،یکم انگشت دستمو تکون دادم ولی درد میکرد،اَه اینم اعصابمُ خورد کرده دیگه
♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:تو زندگی چیزهایی میبینیم و تجربه میکنیم که شاید تصورش هم نمیکردیم یا حتی شاید کسی تصور نمیکرد🙂💔
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²¹⁴♡
#مهدی
همینطوری خیره شده بودم به سقف،امیرحسینم یه ساعتی میشد که خوابیده
خیلی تشنم بود ولی دلم نمیومد بیدارش کنم
در اتاق باز شد و امیرعلی(سرگردحسینی)با یه اخم اومد داخل
مهدی:چته؟
حسینی:سلام چطوری؟بهتری
مهدی:سلام،آره خوبم، نمیومدی
حسینی:چقدر لوس شدی،دیروز اومدم خواب بودی رفتم،بعدم صبح یه ربع اومدم دیگه،حالا اینارو ول کن،چه خبر از اون دنیا؟
مهدی:سلامتی
حسینی:سلامتی هم فکر نکنم اونجا تو داشته باشی حداقل
مهدی:وا چرا؟
حسینی:همینکه عموی امیرحسینی یعنی گناه کبیره
مهدی:🤣
حسینی:کوفت،مهدی برای چی میخندی؟
مهدی:پس قضیه اینه، که سرگرد حسینی با اخم وارد میشه،یه نگاه چپ به امیرحسین میندازه،چقدر اذیتت کرده؟
حسینی:چقدر اذیت کرده؟بگو نکرده
مهدی:حالا آروم تر حرف بزن بیدار میشه،چهخبر از پرونده؟چرا سرباز گذاشتی برام؟
حسینی:الان اصلا زمان مناسبی برای توضیح پرونده نیست
مهدی:چرا؟از دست امیرحسین عصبی نباش،میدونم چقدر اذیت شدی ببخش،اینجور مواقع کنترلش سخت میشه
حسینی:از هیچی نمیسوزم جز اینکه جوابمو نمیداد،فکر کن بهش گفتم برو یه روزِ برگرد از مشهد،مراقب خودت باش،همش بهم زنگ بزن من خیالم از بابت تو راحت باشه،عه عه پسره ی....مهدی بزار بیدارش کنم واقعا نیاز دارم بزنمش
مهدی:چرا نگرانش شدی؟
حسینی:اها یعنی کمیل بهت نگفته خانی فرار کرده؟
مهدی:چرا گفت،واسه همینه برام سرباز گذاشتی
حسینی:نه چون از چشم و ابروت خوشم میومد گذاشتم
مهدی:فکر کنم باید بهت آرامبخش بزنن،دیشب خوابیدی؟
حسینی:به لطف برادرزادهات دوشبِ نخوابیدم
مهدی:وا به این بدبخت چه؟
حسینی:مهدی اونجا بودین چیزی درباره مکان جدید چیزی نگفتن؟یا اسم یه آدم که تو پرونده نیست
مهدی:نه من اصلا صداشون رو نداشتم
حسینی:یکی رو بعدا میفرستم گزارش تموم اون روزاهارو بنویس
مهدی:فلج شدم بشینم برات گزارش بنویسم
حسینی:همه دق ودلیمُ سر تو خالی میکنم مهدیا،فلج کجا بود
مهدی:خیله خب بیا بخور منو
حسینی:الان دلم میخواد فقط امیرحسین بگیرم مچاله کنم
مهدی:تو باشگاه به حسابش برس
حسینی:وقتم پره نمیتونم برم باشگاه
مهدی:راستی از اون دختره چه خبر؟خوبه حالش؟
حسینی:کدوم دختره
مهدی:محبی دیگه
حسینی:آره خوبه
مهدی:زخم پاش
حسینی:یه چند روز بیمارستان بستری بود بعد هم بخاطر باباش اومد کلانتری اونجا باهاش حرف زدم
مهدی:اهان
حسینی:چشمم روشن سرگرد
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:منم دوست دارم امیرحسینُ بزنم😂