بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²¹⁰♡
#حسینی
پرونده رو بستم،یکم چشمامو ماساژ دادم،دو شب بود نخوابیده بودم
در اتاق زده شد و صدرا اومد داخل بعد از احترام جلو اومد و کاغذی بهم داد
حسینی:این چیه دیگه
صدرا:این آدرس یکی از نیرو های خانیِ
حسینی:خب؟
صدرا:اینو یکی از نیروهای خودش داده بهمون تو بازجویی،گفته این حتما میدونه خانی کجاست،چون قابل اعتمادترین آدم بعد از یوسف خانیِ برای کریم خانی
حسینی:اگه الان همینجوری بریزیم بگیریمش قطعا جای خانی رو لو نمیده،کمیل کجاست؟
صدرا:آقا تو استراحتگاه،برم صداش کنم
حسینی:کِی خوابیده؟
صدرا:دو ساعتی میشه
حسینی:فعلا یه تیم با لباس شخصی بفرست به این آدرس،آهان راستی چهرهش؟
صدرا:گفتم ببرن چهره نگاری با توجه به مشخصاتی که گفته اینه
یه برگه دیگه بهم داد
حسینی:خیله خب خوبه،بگو برن اونجا و سایه به سایه دنبالش کنن،فقط بگو جوری دنبالش کنن که متوجه نشه
صدرا:بله قربان
حسینی:امنیت بیمارستان چی
صدرا:نگران نباشید،فکر نمیکنم بتونن به بیمارستان نفوذ کنن،ریسک نمیکنن
حسینی:خانی الان فقط دنبالِ کشتن مهدیِ اگه بفهمه بهوش اومده حتما اقدام میکنه،یه تیم هم بفرست بیمارستان مراقب مهدی باشن
صدرا:چشم
حسینی:بعد از کارهات برو یکم استراحت کن،بعد از نماز صبح تو و کمیل میرید دنبال این آدمی که گفتن،باید تند تند نیرو ها عوض بشه تا نفهمه،بعدم مشخصاتشُ پیدا کنید واسم بیارید
صدرا:بله قربان
حسینی:میتونی بری
صدرا احترام گذاشت رفت سمت در
حسینی:راستی
صدرا:بله آقا
حسینی:امیرحسین جواب داد؟
صدرا:نه آقا
حسینی:ای خدا از دست این پسر،فقط دلم میخواد برگرده من میدونم و اون،میتونی بری صدرا
صدرا:بااجازه آقا
حسینی:بسلامت
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:خانی اگه بفهمه😢😕
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²¹¹♡
#رسول
روی علیرضا رو کشیدم،عمه برام آب آورد
زینب:بیا عمه جان قرص میخوای بخوری
رسول:دستت درد نکنه
زینب:دیگه فردا روزه نگیر،مریضی
رسول:باور کن حالم خوبه عمه،صبح فقط یکم حالم بد شد
زینب:حالا بخواب سحری بیدارت میکنم خوب بودی میگیری نبودی نمیزارم
رسول:😂چشم
احسان که دراز کشیده بود رو تشک و زیر آرنج دستش بالشت گذاشته بود یهو پرید
رسول:چته
احسان:وای امیرحسین الان داره راه میفته بیاد🤣
رسول:آروم بخند عليرضا بیدار میشه تازه خوابیده
احسان:وای خاک تو سرش
زینب:مگه بهش گفتی؟
احسان:آره گفت میخواد صبح راه بیفته دیگه بهش گفتم،میگه الان راه میفتم
زینب:الان آخه وسیله از کجا پیدا کنه
احسان:عمه اون شده پیاده میاد
زینب:بهش بگو مراقب باشه پس
احسان:دیگه جوابمو نمیده عمه
رسول:حالا عمه شما برید استراحت کنید خستهاید،اونم بسلامتی میاد
احسان:آره عمه سحر بهش زنگ میزنیم ببینیم چیشد
زینب:خیله خب،هرچی لازم داشتید صدام کنید
رسول:چشم
احسان:شب بخیر عمه
عمه که رفت بیرون احسان درو بست برق هم خاموش کرد،حامد و علی فیلم داشتن تو هال بودن منو احسانم که خوابمون میومد اومدیم بخوابیم
احسان:آخی یکم خواب راحت داشته باشیم
رسول:بمیرم که تا الان نداشتی
احسان:واقعا نداشتم،فکر کن منی که بمب کنارم بترکه بیدار نمیشم،این مدت با تقی بیدار میشدم،تنها خواب سنگینی که داشتم دیروز بود اونم دارو بهم زده بودن
رسول:ولی آدم باید خواب بهش مزه بده که بتونه خستگی در بکنه
احسان:موافقم،یعنی ببین خواب برای من از غذا شیرین تره با اینکه آدم شکمویی هم هستم ولی اولویت اولم تو زندگی خوابه،وای رسول من همیشه به بابا وقتی بحث ازدواج میشه میگم زن من اگه خوابش سنگین باشه مثل من خیلی خوش به حالش میشه چون اصلا گیری نمیدم راحت هردوتامون میخوابیم،آخه دیدی که بابا ها صبح زود مخصوصا جمعه آدمو بیدار میکنن،من اصلا اینجوری نخواهم بود
رسول:تو اول زنشو بگیر بعد به فکر خوابتون باشید
احسان:😂آسیاب به نوبت
رسول:الان منی که آخر بودم نوبت مگه رعایت کردم؟
احسان:تو خب پیش ما نبودی وگرنه که از همهمون بدتر میشدی
رسول:ولی از سرنوشتم قبل از فوت خانمم راضیام،البته اگه شماها بودین بهتر بود
احسان:اما اگه ما بودیم تو هیچ وقت آقاجون و بیبی رو نداشتی
رسول:اینم حرفیست
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:کدوم قسمته سرنوشتتونُ ازش راضی هستید؟؟؟؟
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²¹²♡
#امیرحسین
بلاخره یه ماشین پیدا کردم که میخواست بره تهران اینجوری دیگه منم راحت شدم
راننده یه جوون هم سن و سال خودم بود اسمش احمد بود
باهم هم صحبت شدیم ولی خب دلم فقط پیش عمو بود که زودتر بهش بزنم
توی نشان آدرس بیمارستان رو زدم فقط به خاطر اینکه ببینم چند ساعت مونده که برسم
احمد:اینجا نگه میدارم چندتا خوراکی بخرم من چیزی نخورم خوابم میگیره
امیرحسین:باش فقط زودتر
احمد:چقدر عجله داره،هرچقدر عجله کنی دیرتر میرسی،از من گفتن بود
هوف نمیدونست که چه حالی دارم اَه،باهم رفتیم سمت سوپر مارکت چندتا خوراکی برداشتم رفتم حساب کنم
احمد با چیپس و پفک اومد
کارتمو درآوردم و خواستم حساب کنم حالا این وسطم تعارف منو احمد شروع شد یعنی حرص میخوردما،آخرم اون حساب کرد
امیرحسین:خوب آقا احمد، دیگه بگاز سمت تهران که باید زود برسم
احمد:باشه داداش،ولی چرا انقدر عجله داری،همه میان مشهد برگشتنی عزا میگیرن،یه روز یکی اومده بود....
احمد همش داشت حرف میزد مخمو خورده بود
اصلا فکرشو نمیکردم انقدر پر حرف باش
دیگه وسطای صحبت خودمم از سکوت خسته شدم حرف زدم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#حسینی
بعد از جلسهام با سرهنگ رفتم سمت اتاقم که دیدم کمیل و صدرا اومدن
حسینی:خب چیشد؟تونستید ردی از خانی پیدا کنید یا نه
کمیل:نه آقا جای خاصی نرفت تو شیفت ما
حسینی:کجا رفت؟
کمیل:اول که از خونهاش اومد بیرون رفت سوپری خرید کرد بعد از اون سوار ماشین شد رفت سمت یه مکانیکی که آمارشو درآوردیم واقعا ماشینش مشکل داشته اونو برده تعمیر کنه،بعد از اونم دوباره برگشت خونه
صدرا:چون دستور داده بودید زود به زود شیفت ها عوض بشه ما برگشتیم
حسینی:تماس هاشو بررسی کردید؟
صدرا:بله آقا چیز بهدرد بخوری نیست
نشستم رو صندلی و نفس عمیقی کشیدم
حسینی:نمیشه همش منتظر این یارو بود که مارو به خانی برسونه
کمیل:اما تنها راه رسیدن بهش همینه
حسینی:شاید دارن وقت میخرن کمیل،خودم باید دوباره از آدم های خانی بازجویی کنم یکی یکی بیارشون پیش من،آها بعدش برو بیمارستان باهاشون صحبت کن که بگن هنوز مهدی تو کماست
صدرا:چرا آقا
حسینی:خانی بفهمه بهوش اومده یه بلایی سرش میاره
صدرا:خب بهتر نیست همه جا پخش کنیم که بهوش اومده اینجوری راحتتر میشه پیداش کرد
حسینی:منظورت چیه
کمیل:راست میگه آقا،ما میتونیم بگیم که سرگرد بهوش اومده،خانی برای صدمه زدن به سرگرد..
حسینی:خودش که نمیاد کمیل جان،دوباره آدم میفرسته،نمیشه ریسک کرد....بعدم به اون امیرحسینِ..لا اله الا الله واقعا دلم میخواد ببینمش پدرشو در میارم،همش فکرم پیش اونه،کمیل انقدر بهش زنگ بزنید تا جواب بده من نمیدونم باید پیداش کنید بگید سریع برگرده
کمیل و صدرا یه نگاه بههم کردن،نگاهشون از نظرم مشکوک بود
حسینی:چیشده؟
کمیل:آقا چیزه
حسینی:چی؟امیرحسین خوبه حالش؟
کمیل:آره،اوم الان تهرانِ،پیش آقا مهدی
حسینی:چیییی؟
گوشی و کلاهمو از روی میز برداشت
صدرا:کجا میرید آقا
۰همینجوری که از اتاق خارج میشدم گفتم
حسینی:من دارم واسه این بشر،شما دوتا بازجویی کنید از آدم های خانی برگشتم گزارش روی میزم باشه
کمیل:چشم آقا
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پن:🙄🙄😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²¹³♡
#مهدی
مهدی:هااا؟...بسه دیگه سه ساعته زل زدی بهم،کمیل رفتا تو نمیخوای بس کنی
امیرحسین:خب چیه مگه؟چند هفتهاس گرفتی خوابیدی یه نمیگی که ما دق میکنیم بعد نمیزاری نگات کنم؟
مهدی:نه نمیزارم تو مخی،یه طوری میگن چند هفته انگار سی هفتهاس خوابیدم،کلا دو هفته بود دیگه
امیرحسین:عمو دوهفته؟۱۷،۱۸ روزِ خوابی بعد از اونم که چند روز گرفته بودنت،سه هفته بیشترِ
مهدی:خیله خب،کجا بودی؟الان وقت اومدن بود؟اون دوتا بیشعور علی و حامدم نیومدن هنوز
امیرحسین:بابا گفت اومدن شما خواب بودی ،بعدم مشهد بودم،حالم خوب نبود از سرگرد حسینی اجازه گرفتم رفتم مشهد
مهدی:چرا خوب نبودی
امیرحسین:یعنی نمیدونی؟وقتی همینطوری میگیری میخوابی،باید چیکار میکردم عمو؟انقدر استرس نبودنت عذابم داد که انگار واقعا یه عزیز از دست دادم،اگه بدونی این روزا چی کشیدم که دلت به حالم میسوزه،اگه بدونی چیا دیدم،چیا شنیدم
مهدی:چی شنیدی؟
امیرحسین:عمو هیچوقت فکر نمیکردم انقدر بهت وابسته باشم،همیشه میگفتم یه رابطه عمو و برادر زادهاست که بین ما پررنگترِ ولی فهمیدم خیلی بیشتر از تصورمِ،اونقدر بهت وابسته شدم که نمیدونستم از امام رضا چی بخوام،بگم برگردی یا بگم به آرزوت برسی،مونده بودم،آخرم سپردم دست خودش ولی ته ته قلبم میگفت امام رضا برگرده،عمو هیچوقت حتی تصور نمیکردم بابا گریه کنه،ولی گریه کرد،فکر نمیکردم دستش درد بگیره،ولی درد گرفت،فکر نمیکردم علیرضا اونقدر تو این یکسالی که رسول عزادار بود بزرگ شده که درک کنه بعضی چیزارو،بدونه وقتی میگم مریضی و نمیتونی بیای پیشمون چیکار کنه،میدونست رفتنی هم هست انگار این بچه هم کنار رسول بزرگ شده بود این یه سال،عمو فکر نمیکردم علیرضا با همون لحن بچگونهاش از خدا بخواد که دوباره برگردی پیشش که باهم برید بیرون تا براش پشمک بگیری،تصور نمیکردم مایی که همش میخندیدیم،این چندوقته یه لبخند نیاد تو صورتمون
مهدی:دیگه چی؟
امیرحسین:یعنی بازم میخوای بشنوی؟چیو اخه؟اینکه سخت بود برامون؟اینکه باید استرس اینو داشته باشیم یهوقت خانی نیاد سراغت،همینطوری گرفتی خوابیدی نامرد
مهدی:دست خودم نبود امیر،واقعا میدیدم چقدر دارین اذیت میشید ولی کاری از دستم بر نمیومد،حالا اینارو ول کن،همه سرم غر زدن تو حداقل نزن
امیرحسین:کیا غر زدن مگه؟
مهدی:محسن که در صدر جدول قرار داره،بعد زینب اومد قشنگ یه دور شُست پهن کرد منو
امیرحسین:همین دونفر؟
مهدی:رسول و احسانم یه کوچولو،تو ولی زیاد غر زدی،لوس،اشکتو پاک کن خوشم نمیاد
امیرحسین:ولی به قولم عمل کردم
مهدی:چه قولی
امیرحسین:قول داده بودم گریه نکنم یا حداقل اشکمو کسی نبینه،البته که چند روز دارم رعایت میکنم
مهدی:🤣
امیرحسین:من قربون اون خندهات برم الهی
مهدی: باشه قربونم برو،امروز چندم ماهِ؟
امیرحسین:۲۲ماه رمضانِ
مهدی:حوصلم سر رفت اینجا
امیرحسین:توقع داری همین الان مرخص بشی؟
مهدی:آره،حالم خوبه دیگه
امیرحسین:نمیشه ولی،وای عمو من یکم بخوابم؟دیشب انقدر اون راننده حرف زد سرم پوکید،خیلی خستم
مهدی:باش بگیر بخواب
امیرحسین:هرچی خواستی صدام کن باش؟
مهدی:اگه تونستم بیدارت کنم باشه
امیرحسین:😂نه میتونی اینجا نمیتونم عمیق بخوابم
مهدی:امیدوارم
سرشو گذاشت رو دستم خوابید
دلم میخواست دست بکشم رو سرش ولی نمیتونستم تکون بدم،یکم انگشت دستمو تکون دادم ولی درد میکرد،اَه اینم اعصابمُ خورد کرده دیگه
♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:تو زندگی چیزهایی میبینیم و تجربه میکنیم که شاید تصورش هم نمیکردیم یا حتی شاید کسی تصور نمیکرد🙂💔
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²¹⁴♡
#مهدی
همینطوری خیره شده بودم به سقف،امیرحسینم یه ساعتی میشد که خوابیده
خیلی تشنم بود ولی دلم نمیومد بیدارش کنم
در اتاق باز شد و امیرعلی(سرگردحسینی)با یه اخم اومد داخل
مهدی:چته؟
حسینی:سلام چطوری؟بهتری
مهدی:سلام،آره خوبم، نمیومدی
حسینی:چقدر لوس شدی،دیروز اومدم خواب بودی رفتم،بعدم صبح یه ربع اومدم دیگه،حالا اینارو ول کن،چه خبر از اون دنیا؟
مهدی:سلامتی
حسینی:سلامتی هم فکر نکنم اونجا تو داشته باشی حداقل
مهدی:وا چرا؟
حسینی:همینکه عموی امیرحسینی یعنی گناه کبیره
مهدی:🤣
حسینی:کوفت،مهدی برای چی میخندی؟
مهدی:پس قضیه اینه، که سرگرد حسینی با اخم وارد میشه،یه نگاه چپ به امیرحسین میندازه،چقدر اذیتت کرده؟
حسینی:چقدر اذیت کرده؟بگو نکرده
مهدی:حالا آروم تر حرف بزن بیدار میشه،چهخبر از پرونده؟چرا سرباز گذاشتی برام؟
حسینی:الان اصلا زمان مناسبی برای توضیح پرونده نیست
مهدی:چرا؟از دست امیرحسین عصبی نباش،میدونم چقدر اذیت شدی ببخش،اینجور مواقع کنترلش سخت میشه
حسینی:از هیچی نمیسوزم جز اینکه جوابمو نمیداد،فکر کن بهش گفتم برو یه روزِ برگرد از مشهد،مراقب خودت باش،همش بهم زنگ بزن من خیالم از بابت تو راحت باشه،عه عه پسره ی....مهدی بزار بیدارش کنم واقعا نیاز دارم بزنمش
مهدی:چرا نگرانش شدی؟
حسینی:اها یعنی کمیل بهت نگفته خانی فرار کرده؟
مهدی:چرا گفت،واسه همینه برام سرباز گذاشتی
حسینی:نه چون از چشم و ابروت خوشم میومد گذاشتم
مهدی:فکر کنم باید بهت آرامبخش بزنن،دیشب خوابیدی؟
حسینی:به لطف برادرزادهات دوشبِ نخوابیدم
مهدی:وا به این بدبخت چه؟
حسینی:مهدی اونجا بودین چیزی درباره مکان جدید چیزی نگفتن؟یا اسم یه آدم که تو پرونده نیست
مهدی:نه من اصلا صداشون رو نداشتم
حسینی:یکی رو بعدا میفرستم گزارش تموم اون روزاهارو بنویس
مهدی:فلج شدم بشینم برات گزارش بنویسم
حسینی:همه دق ودلیمُ سر تو خالی میکنم مهدیا،فلج کجا بود
مهدی:خیله خب بیا بخور منو
حسینی:الان دلم میخواد فقط امیرحسین بگیرم مچاله کنم
مهدی:تو باشگاه به حسابش برس
حسینی:وقتم پره نمیتونم برم باشگاه
مهدی:راستی از اون دختره چه خبر؟خوبه حالش؟
حسینی:کدوم دختره
مهدی:محبی دیگه
حسینی:آره خوبه
مهدی:زخم پاش
حسینی:یه چند روز بیمارستان بستری بود بعد هم بخاطر باباش اومد کلانتری اونجا باهاش حرف زدم
مهدی:اهان
حسینی:چشمم روشن سرگرد
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:منم دوست دارم امیرحسینُ بزنم😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²¹⁵♡
#مهدی
مهدی:چرا؟
حسینی:میگی چرا؟یه دختر ۱۷ ساله رو مَح...
مهدی:امیرعلی ساکت
حسینی:ها چیشد؟
مهدی:الان وقتش نیست
حسینی:اونی که اینجوری خوابیده ها بمب کنارش بزنن بیدار نمیشه، بگو ببینم مریض بودی؟
مهدی:از کجا فهمیدی؟....نوچ نوچ یه دختر چقدر میتونه دهن لق باشه نمیدونم
حسینی:از دهنش پرید،البته که ماست مالی کرد ولی خب هنوز بچهتر از این حرفاست
مهدی:چطوری ماست مالی کرد؟
حسینی:توضیح میدی یا نه
مهدی:وای،چقدر اخم میکنی،یکم لبخند بزن بابا،مثلا مریضم با روحیه خوب باید بیاید کنارم
حسینی:اعصاب میزارید واسه من شماها؟
مهدی:امیرعلی جدی جدی آرامبخش میخوای
حسینی:مهدی اگه نمیخوای بگی مثل آدم بگو برم
مهدی:میخوای بیدارش کنم یکم کتکش بزنی؟حالت خوب شه؟
حسینی:نمیخواد،بیاد کلانتری من میدونم و اون
مهدی:خیله خب حالا،تو مثلا اومدی ملاقات؟
حسینی:توقع کمپوت و آبمیوه داشتی ازم؟
مهدی:وای خدا امیرعلی بخدا یه بار دیگه با اخم و عصبانیت باهام حرف بزنی من میدونم و تو
حسینی:به قول خودت فلج افتادی رو تخت چیکار میخوای بکنی
مهدی:همینطوری نمیمونم که
حسینی:شما زودتر سرپا شو،هرکاری دوست داری بکن
مهدی:هرکاری؟
حسینی:اینم یه انگیزه واسه زودتر خوب شدنت
مهدی:آفرین،لایک داری
حسینی:الان برمیگردم
مهدی:کجا میری؟
حسینی:برم واست کمپوت و آبمیوه بگیرم دیگه
مهدی:شوخی کردم،یه لیوان آب بده بهم خیلی تشنمه،از کِیه منتظرم یکی بیاد بهم آب بده
حسینی:امیرحسین مرده مگه؟به اون بگو
مهدی:خیلی داری بهش بیاحترامی میکنیا،دارم جمع میکنم واست
حسینی:خودش جای احترام نذاشته،صبر کن یه احترامی بهش نشون بدم،خدا شاهده مهدی دیشب یه ساعت رفتم خونه،آنقدر دلشوره داشتم یه قاشق نتونستم غذا بخورم،از اون طرفم بچم هی میگفت باهام بازی کن اونم نتونستم آماده شدم رفتم کلانتری گفتم شاید بچه ها از امیرحسین خبر داشته باشن،اصلا نتونستم بخوابم....بیا آب،تختُ بکشم بالا؟
مهدی:نه سر امیرحسین کنارمه میترسم بیدار بشه
حسینی:جهنم،الان میکشم بالا
مهدی:نکش دیگه امیرعلی،کرم داریا
حسینی:همون به تو رفته،عمو و برادرزاده کپی برابر هم
مهدی:خوبه دیگه
حسینی:دوبار....سرتو یکم بگیر بالا،از ناحیه سر که انشاءالله فلج نشدی؟
مهدی:میزنمتا
حسینی:آب تو بخور فعلا
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:😂😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²¹⁶♡
#رسول
رسول:سعید بیا اینو بگیر ادرسشو پیدا کردم،فقط مواظب باش نفهمه،به احتمال بره خونهش ولی بازم چون هیچ دسترسی به خونه و محل کارش نداریم باید دنبالش باشیم
سعید:باش،مشخصات اون آدمو تونستی پیدا کنی؟
رسول:آره،ببین اینو یه لحظه صبر که عکسش بیاد....آهان
سعید:این کیه؟
رسول:کسیه که با سوژهمون ملاقات کرده ولی هیچی نتونستم ازش پیدا کنم
سعید:با سهیلی؟
رسول:آره،هیچی نمیتونم ازش پیدا کنم
سعید:ولی قیافهاش این نبود که
رسول:مگه تو دیدیش؟
سعید:یکی از بچه ها که تمیم بود یه مشخصات دیگه داد بهم،اصلا مثل این نیست
رسول:اینو نگفته بود بهت؟
سعید:نه،تصویرش هم کامل نیست
رسول:همون،فقط نصف چهرهش تو عکس افتاده،تار هم هست
سعید:نمیتونی کاری کنی؟
رسول:برای تار بودنش چرا،میتونم واضح کنم ولی مشخصات نه هیچی نداریم ازش،تصویرش کامل نیست...مگر اینکه یه کاری کنم شاید بشه ۳۰ درصد چهرهشو حدس زد
سعید:چطوری
رسول:از بچههای چهره نگاری بخوام که همین تصویرُ بزارن یه سمت دیگه
سعید:یعنی این نصف چهرهرو بزاری تا کامل بشه
رسول:البته فکر نکنم درست از آب در بیاد ولی خب بازم تنها راه همینه،و هم میتونم از بچههایی که تمیم بودن کمک بخوام،
سعید:باش انجام بده،محمد کی مرخص میشه؟
رسول:امروز نرفتم بیمارستان اصلا،حالا به عماد زنگ میزنم اول اینو انجام بدم
سعید:باش،من رفتم دیگه
رسول:مراقب خودت باش
سعید:باشه
بعد از رفتن سعید تونستم تصویرُ واضح کنم،آخه این یارو کیه؟
تلفن رو برداشتم
رسول:حامد بیکاری؟
حامد:بیکار که نه ولی بگو تو
رسول:تصویر نصفه یه ادمُ برات میفرستم میخوام کاملش کنی،یعنی نصفی که معلومه رو بزاری جای نصف نامعلوم
حامد:باش برام بفرست،فقط الان درگیریم،ده دقیقه دیگه واست میفرستم
رسول:دمت گرم
دوباره رفتم سراغ تصاویر تا ببینم میتونم ردی از این آدم بزنم یا نه
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#حسینی
کمیل:آقا بفرمایید این مشخصات اون فرد
برگهرو از دستش گرفتم
حسینی:چی؟...اینکه مهران گودرزیِ
کمیل:با هویت مهران داره میگرده آقا
حسینی:خود مهران الان کجاست؟
کمیل:هنوز پیداش نکردیم
حسینی:کمیل یعنی چی پیداش نکردیم؟میدونی چند وقته این پرونده بازِ؟هیچی به هیچی،هرچی زمان میگذره به جای پیشرفت،پسرفت میکنیم
کمیل:بله آقا حق دارید
حسینی:جایی نرفته؟
کمیل:نه،فکر کنم میخواد مطمئن بشه کسی دنبالش نیست آخه جاهای بیربط میره،فقط داره اوقاتشو میگذرونه
حسینی:به بچه ها بگو خیلی مراقبش باشن،یهو نفهمه دنبالشیم که اصلا دستمون به خانی نمیرسه
کمیل:حالا مطمئنید که مارو به خانی میرسونه؟
حسینی:هیچی نداریم کمیل،با بازجویی از افرادش هم به هیچ جا نمیرسیم چون اونا تازهواردن معلومه خانی اونقدر خنگ نیست مکان مخفیشو به اینا لو بده
کمیل:شرمنده آقا
حسینی:دشمنات شرمنده باشن،تقصیر تو که نیست حالا بگو ببینم بازجویی ها به کجا رسید، باز باید دل خوش کنیم به اینا
کمیل:صدرا گزارشُ داره کامل میکنه
حسینی:خیله خب،حواستون باشه
کمیل:چشم آقا
بعد از رفتن کمیل،سرمو گذاشتم رو میز تا یکم بخوابم،خیلی خسته بودم
انگار یکی گرفته بودَتَم به مشت و لگد
زنگ هشدار برای یه ساعت دیگه گذاشتم و چشم بستم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:پرونده جدید گرفتن محمداینا😐😁
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍