eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
840 دنبال‌کننده
237 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²¹⁶♡ رسول:سعید بیا اینو بگیر ادرس‌شو پیدا کردم،فقط مواظب باش نفهمه،به احتمال بره خونه‌ش ولی بازم چون هیچ دسترسی به خونه و محل کارش نداریم باید دنبالش باشیم سعید:باش،مشخصات‌ اون آدمو تونستی پیدا کنی؟ رسول:آره،ببین اینو یه لحظه صبر که عکسش بیاد....آهان سعید:این کیه؟ رسول:کسیه که با سوژه‌مون ملاقات کرده ولی هیچی نتونستم ازش پیدا کنم سعید:با سهیلی؟ رسول:آره،هیچی نمیتونم ازش پیدا کنم سعید:ولی قیافه‌اش این نبود که رسول:مگه تو دیدیش؟ سعید:یکی از بچه ها که ت‌میم بود یه مشخصات دیگه داد بهم،اصلا مثل این نیست رسول:اینو نگفته بود بهت؟ سعید:نه،تصویرش هم کامل نیست رسول:همون،فقط نصف چهره‌ش تو عکس افتاده،تار هم هست سعید:نمیتونی کاری کنی؟ رسول:برای تار بودنش چرا،میتونم واضح کنم ولی مشخصات نه هیچی نداریم ازش،تصویرش کامل نیست...مگر اینکه یه کاری کنم شاید بشه ۳۰ درصد چهره‌شو حدس زد سعید:چطوری رسول:از بچه‌های چهره نگاری بخوام که همین تصویرُ بزارن یه سمت دیگه سعید:یعنی این نصف چهره‌رو بزاری تا کامل بشه رسول:البته فکر نکنم درست از آب در بیاد ولی خب بازم تنها راه همینه،و هم میتونم از بچه‌هایی که ت‌میم بودن کمک بخوام، سعید:باش انجام بده،محمد کی مرخص میشه؟ رسول:امروز نرفتم بیمارستان اصلا،حالا به عماد زنگ میزنم اول اینو انجام بدم سعید:باش،من رفتم دیگه رسول:مراقب خودت باش سعید:باشه بعد از رفتن سعید تونستم تصویرُ واضح کنم،آخه این یارو کیه؟ تلفن رو برداشتم رسول:حامد بیکاری؟ حامد:بیکار که نه ولی بگو تو رسول:تصویر نصفه یه ادمُ برات میفرستم میخوام کاملش کنی،یعنی نصفی که معلومه رو بزاری جای نصف نامعلوم حامد:باش برام بفرست،فقط الان درگیریم،ده دقیقه دیگه واست میفرستم رسول:دمت گرم دوباره رفتم سراغ تصاویر تا ببینم میتونم ردی از این آدم بزنم یا نه ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ کمیل:آقا بفرمایید این مشخصات اون فرد برگه‌رو از دستش گرفتم حسینی:چی؟...اینکه مهران گودرزیِ کمیل:با هویت مهران داره میگرده آقا حسینی:خود مهران الان کجاست؟ کمیل:هنوز پیداش نکردیم حسینی:کمیل یعنی چی پیداش نکردیم؟میدونی چند وقته این پرونده بازِ؟هیچی به هیچی،هرچی زمان میگذره به جای پیشرفت،پسرفت میکنیم کمیل:بله آقا حق دارید حسینی:جایی نرفته؟ کمیل:نه،فکر کنم میخواد مطمئن بشه کسی دنبالش نیست آخه جاهای بی‌ربط میره،فقط داره اوقات‌شو میگذرونه حسینی:به بچه ها بگو خیلی مراقبش باشن،یهو نفهمه دنبالشیم ‌که اصلا دستمون به خانی نمیرسه کمیل:حالا مطمئنید که مارو به خانی میرسونه؟ حسینی:هیچی نداریم کمیل،با بازجویی از افرادش هم به هیچ جا نمیرسیم چون اونا تازه‌واردن معلومه خانی اونقدر خنگ نیست مکان مخفی‌شو به اینا لو بده کمیل:شرمنده آقا حسینی:دشمنات شرمنده باشن،تقصیر تو که نیست حالا بگو ببینم بازجویی ها به کجا رسید، باز باید دل خوش کنیم به اینا کمیل:صدرا گزارشُ داره کامل میکنه حسینی:خیله خب،حواستون باشه کمیل:چشم آقا بعد از رفتن کمیل،سرمو گذاشتم رو میز تا یکم بخوابم،خیلی خسته بودم انگار یکی گرفته بودَتَم به مشت و لگد زنگ هشدار برای یه ساعت دیگه گذاشتم و چشم بستم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:پرونده جدید گرفتن محمد‌اینا😐😁
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
هدایت شده از f.¹³³
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²¹⁷♡ بعد از افطار و نماز یه چایی ریختم نشستم پشت سیستم به بابا یه پیامک دادم که امشب دیرتر میام خونه باید هرطور شده مشخصات این فردُ پیدا میکردم سعید بهم زنگ زد هدفونُ گذاشتم رسول:جانم سعید؟ سعید:الان دوباره با این یارو ملاقات کرده رسول،فیلم گرفتم الان واست میفرستم رسول:باشه دمت گرم سعید:رسول فقط چیکار کنم؟برم دنبال سوژه یا این یارو؟ رسول:الان یه پرنده میفرستم برای سوژه تو برو دنبال اون فرد،ببین کجا زندگی میکنه باید بفهمیم اسمش چیه سعید:باش فقط زودباش نره یهو رسول:خیله خب سریع تماس گرفتم تا به موقعیت یه پرنده بفرستن رسول:فرشید میای یه لحظه فرشید:الان...‌ جانم؟ رسول:برو تو موقعیت سعید،اون باید دنبال یکی دیگه بره فرشید:باش،برام لوکیشن بفرست رسول:الان،البته با پرنده حواسم هست خودم محض احتیاط گفتم فرشید:الان راه میفتم رسول:بسلامت ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ بعد از رفتن سهیلی اون فرد هم سوار ماشینش شد،البته که راننده داشت با احتیاط دنبالش کردم،بعد از حدود نیم ساعت جلو یه آپارتمان بالای ۲۰ طبقه وایساد زود پیاده شدم رفتم پشت درخت،داشت با تلفن صحبت میکرد و بلند می‌خندید ماشین که رفت وارد ساختمان شد روبه‌روی آپارتمان وایسادم،بعد از چند دقیقه برق واحد ۱۴ روشن شد سعید:رسول صدامو میشنوی؟ رسول:آره بگو سعید:واحد ۱۴ خونشه رسول:نمیتونی بری داخل؟ سعید:نگهبان داره چطوری برم؟ رسول:باش،کاظم داره میاد جات تو برگرد سعید:باشه،عه رسول واحد ۱۷ هم چراغش روشن شد رسول:مهم نیست،الان خودم بررسی میکنم می‌فهمیم کدوم واحده،اینجوری مشخصات‌شو هم میفهمم سعید:خوبه،رسول من اداره نمیام میرم پیش محمد یه سر رسول:بعدش هم برو خونه،امشب خودم به‌جای تو شیفتُ میگیرم سعید:خسته‌ای رسول:باید اینو پیدا کنم سعید مهمه سعید:باش،خدافظ رسول:خدافظ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:✨✨✨
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²¹⁸♡ بعد از بیدار شدنم دیدم عمو خوابیده،اومدم بیرون و به سرباز گفتم که وقتی بیدار شد بگه که رفتم کلانتری سوار تاکسی شدم،گوشی‌مو برداشتم اوه اوه چه خبره این همه کمیل و سرگرد بهم زنگ زدن،میدونستم قراره بدجور تنبیه بشم ولی خب غصه آینده رو که الان نباید بخورم، یه بازی دانلود کردم تا وقتی برسم بازی کنم بعد از یه ربع راننده گفت که رسیدم کرایه رو حساب کردم،به سر در کلانتری نگاه کردم چندتا نفس عمیق کشیدم رفتم داخل با همکار ها سلام و احوال پرسی کردم بعضی‌هام بهم تبریک گفتن بابت بهوش اومدن عمو،داشتم با کامران یکی از بچه ها حرف میزدم که صدای عصبی کمیل از پشت اومد کمیل:چه عجب،منور کردید قربان کلانتریُ،تشریف نمی‌آوردی سروان امیرحسین:کم تیکه بنداز کمیل:دهن منو باز نکنا،جلو عموت هیچی نگفتم بهت،عه عه پسره بی عقل،یکم شعور،درک،عقل داشته باش،نداری دیگه گاوی گاو کامران:کمیل یکم آروم‌تر سرهنگ:چه خبره اینجا برگشتیم سمت سرهنگ،احترام گذاشتیم که سرهنگ جلو اومد و دستشو به طرفم دراز کرد زود دست دارم بهش سرهنگ:خوشحالم که سالمی امیرحسین:چی؟ سرهنگ:😄انقدر حسینی نگرانت بود که جدی جدی باور کردم یه اتفاقی برات افتاده یا قراره بیفته،خیالم از بابتت راحت شد سرمو انداختم پایین امیرحسین:معذرت میخوام نگران‌تون کردم سرهنگ:اشکال نداره پیش میاد،خداروشکر اتفاقی نیفتاده،چشمت روشن مهدی بهوش اومده امیرحسین:ممنون سرهنگ:می‌تونی بری پیش سرگرد حسینی امیرحسین:بله ممنون سرهنگ که رفت یه نفس راحت کشیدم،با دیدن سرهنگ ده کیلو از استرس لاغر شدم وای‌به حال سرگرد حسینی کمیل:هوی امیر زودتر برو اونجا بعدش بیا که دیگه همه چی افتاده گردنت،ما خسته‌ایم صدرا:اول دعا کن کمیل سرگرد حسینی از پرونده حذفش نکنه کمیل:بیخود،تمام آروزی اومدن این بی‌شعورُ واسه این داشتم که بیاد کار کنه،من دیگه حال ادامه دادن ندارم امیرحسین:اولا امیرحسین،دوما وظیفه‌تو داری انجام میدی پول میگیری کمیل:و سوما؟ امیرحسین:خودت کم عقل و بی‌شعور و گاوی،بای کمیل: حناق امیرحسین:راستی،به سرگرد واسه چاپلوسی می‌گم که گفتی بیخود بهش کمیل:جهنم بگو خنده‌ای کردم رفتم سمت اتاق سرگرد واقعا حس اینو دارم که وارد قتلگاه خودم میشم در زدم ولی جوابی نشنیدم آروم در باز کردم دیدم خوابیده هوف خداروشکر خواستم بیام بیرون که گوشیش زنگ خورد و مجبور شدم وایسم ♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:یکم استرس خوبه بنظرم😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²¹⁹♡ گوشی رو گذاشتم رو گوشم و خیره بودم به امیرحسین حسینی:جانم بابا؟ فاطمه:سلام بابا خسته نباشی حسینی:سلام عزیز دلم خوبی؟ فاطمه:بله خوبم،شما احیانا نباید میومدید خونه؟ حسینی:حالا امشب میام فاطمه جان گرفتار بودم،مامانت خوبه؟ فاطمه:اشکال نداره بله مامانم خوبه، اگه تضمین میدید امشب می‌آید من یه سری وسایل نیاز دارم برای مدرسه،گفتن باید بخری،بفرستم که بخرید حسینی:آره بابا میام حتما،بفرست واسم فاطمه:چشم،راستی بابا حسینی:جان فاطمه:شما قرار بود منو ببری یه جا حسینی:فاطمه جان بعدا باهم راجب این موضوع صحبت کنیم؟؟الان کار دارم فاطمه:باشه بابا خدافظ حسینی:خدانگهدار گوشی رو انداختم رو میز و به امیرحسین نگاه کردم،احترام گذاشت و یکم اومد جلوتر امیرحسین:سلام آقا حسینی:علیک سلام امیرحسین:شرمنده‌ام حسینی:همین؟ امیرحسین:چی؟ حسینی:چند روز منو دق دادی؟یکم خجالت نکشیدی؟این همه من گفتم بی‌خبرمون نزار،باید نمیذاشتم بری اینجا میموندی...لا اله الا الله امیرحسین:میدونم آقا،معذرت میخوام هر توبیخی باشه.. حسینی:فعلا حوصله توبیخ کردنت هم ندارم،عمو جونت اومد واگذارت میکنم به خودش امیرحسین:شماهم فهمیدید کی منو میتونه درست کنه فقط حسینی:اونکه واقعا آره،از پس تو فقط مهدی برمیاد،فعلا برو کمک کمیل،آنقدر اعصابم از دستت این روزا خورده که نگو امیرحسین امیرحسین:آخه دلیلی نداره شما نگران باشید حسینی:دلیل نداره؟خانی فرار کرده هیچ نشونه‌ای ازش نداریم،اگه بخواد به تو بخاطر مهدی صدمه بزنه چی؟ امیرحسین:عذر میخوام،قول میدم از این به بعد حواسمو جمع کنم حسینی:برو کمک کمیل،فقط حق نداری تا بهت بگم دنبال سوژه بری امیرحسین:چرا آخه حسینی:همین الان برات دلیل آوردم،خانی فرار کرده امیرحسین:بله چشم حسینی:میتونی بری امیرحسین:بااجازه ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:دلیل مهمتر از این واقعا؟امیرحسینم گیجه ها😐😁
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²²⁰♡ عماد دستگاه فشار رو از دستم جدا کرد عماد:فشارتون نسبت به دیروز بهتر شده،رو دهِ محسن:خب خداروشکر،فقط عماد جان دست و پاهاش چی عماد:ورزش هایی که دکتر گفت انجام میدید؟ مهدی:آر‌.. محسن:نه مهدی:محسن محسن:مگه دروغ میگم،عماد اصلا اهمیت نمیده،تازه غذام نمیخوره همش میگه میل ندارم عماد:موردی نداره به پرستار میگم بهتون اشتها آور بزنه،ولی سعی کنید حتی اگه میل هم نداشتید یکم بخورید تا تقویت بشید،درباره بی‌حسی دست و پا دکتر‌تون چندتا آمپول تجویز کرده که فردا براتون میزنم،این آمپول ها تاثیر داره ولی خب حرکت دادن دست و پا بیشتر تاثیر گذار تره گوشی عماد زنگ خورد معذرت خواهی کرد جواب داد عماد:ها چیه...تو مگه کار نداری زنگ زدی بهم باز؟.... خفه شو(دیگه تابلوعه با کی اینجوری حرف میزنه😐) برگشتم سمت محسن با اخم بهش نگاه کردم مهدی:خیلی دهن لقی محسن:سکوت میکنی یا نه؟ مهدی:نه محسن نشست لبه تخت و دستمو گرفت محسن:مگه نمیخوای زودتر از اینجا مرخص بشی؟خب باید هرکاری میگن بکنی دیگه مهدی مهدی:نمیتونم دست و پامو تکون بدم زوری مگه باید‌.. محسن:آره زوری اینکارو باید انجام بدی تا خوب‌ بشی،تازه فردا برات آمپول میزنن راحت تر هم میشی اینجوری،خدایی نکرده فلج نشدی که مهدی جان،بی‌حس شدی فقط سرمو با ناراحتی برگردوندم سمت عماد،خودمم نمیدونستم چم شده،با آوردن اسم رسول توسط عماد حواسم پرت اون شد عماد:رسول خفه شی ایشالا از دستت دیوونه شدم...خفه شو تو اول بگو رفتی پیش سینا؟...چون عموت مریض بود تو نباید حواست به خودت باشه؟...دلم میخواد تو نری پیشش من میدونم و تو...خیله خب...آره محمدم خوبه‌..نه امروز لرز داشت مرخص نشد ‌..نمیخواد هیچ کدوم بیاید خودم کنارشم...راستی افطار خوردی یا نه؟...دروغ بگی چشاتو درمیارما‌..باش خدافظ...هوف از دست این دیوونه نشم خوبه،ای وای آقا محسن ببخشیدا،ولی خیلی تو مخِ این پسرتون مهدی:فقط این پسرش که نه،هر سه‌تاشون رو مخِ آدم فقط یورتمه میرن محسن:دست شما درد نکنه آقا مهدی بچه‌های من شدن حیوون الان؟ مهدی:الان که نه،حیوون بودن از اول محسن:بعدا دارم برات‌‌...عماد مگه محمدم بیمارستانِ عماد:بله،چند روز پیش تو عملیات زخمی شدن قرار بود امروز مرخص بشن با رضایت خودشون ولی لرز داشتن دیگه گفتم امروزم بمونه فردا اگه خوب بود مرخص بشه مهدی:محسن یه سر برو ببینیش محسن:کدوم اتاقِ عماد:بریم راهنمایی‌تون میکنم محسن:بریم،چیزی نمیخوای مهدی؟ مهدی:نه فقط از تو یخچال براش آبمیوه و کمپوت ببر من که نمیخورم الکی پول هدر نده باز بخری محسن:خیله خب باشه ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:عماد دهن باز میکنه معلوم میشه طرف مقابل کیه مخصوصا اگه رسول بدبخت باشه😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²²¹♡ در اتاقُ زدم و رفتم داخل تو اتاق دو تا تخت خالی بود،و محمد تنها بود محسن:سلام فرمانده برگشتم سمتم و لبخند زد محمد:سلام سعی کرد بلند بشه که زود رفتم جلو و مانع شدم محسن:راحت باش محمد،غریبه که نیستم،بهتری؟ محمد:خداروشکر خوبم نایلون کمپوت و آبمیوه رو گذاشتم رو میز و نشستم لبه تخت محمد:دستت درد نکنه،چرا زحمت کشیدی آخه محسن:نوش‌جونت محمد:مهدی چطوره؟شنیدم بهوش اومده،چشمت روشن محسن:آره بیدار شد خداروشکر راحت شدیم دیگه محمد:😂 محسن:دو تا پتو چه‌خبره محمد محمد:سردمه محسن،لرز دارم محسن:چرا؟ محمد:نمیدونم،بعد از نماز اینجوری شدم محسن:خب چیزی میخوری برات باز کنم؟ محمد:نه محسن:یه چیزی بخور دیگه محمد:میل ندارم محسن:چیشد آخه یهو؟چند روز اینجایی؟ محمد:تو عملیات زخمی شدم،چیز مهمی نیست محسن:خانمت میدونه؟ محمد:نه بهش نگفتم،میترسم حالش بد بشه،گفتم ماموریتم محسن:اها،شرمنده بخدا تازه فهمیدم اینجایی،همش درگیر مهدی بودم محمد:این چه حرفیه،الانم راضی نبودم بیای محسن:ولی اومدم دیگه محمد:از رسول خبر نداری؟ محسن:چرا؟ محمد:هیچی یه بگو مگو داشتیم باهم،از اون موقع دیگه نمیاد البته آخر شب میاد که من خوابم محسن:چه بگو مگویی؟ محمد:بعدا میگم بهت،از دست توام دلخورم محسن:من واسه چی دیگه محمد:حالا بماند محسن:نماند محمد:گیر نده ها محسن:باش،محمد چی میخوری؟ محمد:هیچی محسن:یعنی چی هیچی؟بخور زودتر مرخص شو دیگه محمد:محسن یخچال پر شده انقدر بچه ها برام خوراکی آوردن،یدونه هم نخوردم،میدونی که آبمیوه دوست ندارم،کمپوت هم اصلا دلم نمیخواد آبمیوه رو از نایلون در آوردم یکم جلوی صورتش گرفتم محسن:چشمای نابینا‌تو باز کن،۱۰۰ درصد طبیعی محمد:میل ندارم برادر ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡ ایلیا:معذرت میخوام دیر اومدم خانی:چیشد؟خبری نشد ازش؟ ایلیا:امنیت بیمارستان بالاست رئیس لیوان چایی رو پرت کردم خورد به دیوار پشت سرش و شکست خانی:به جهنم که بالاست،زودتر یه خبر ازش بگیر ایلیا:آخه نمیشه خانی:انقدر به من نگو نمیشه نمیشه،زودتر کارشو تموم کن،من اینجا نموندم که هی نمیشه ازت بشنوم،زودتر بُکش اونو تا من با خیال راحت از اینجا برم ایلیا:رئیس من تا دم اتاقش رفتم ولی نمیشه وارد شد دوتا سرباز از اونجا حفاظت میکنن،هر دفعه هم از دکتر و پرستارش کارت شناسایی میگیرن،بعدم همش یکی از خانواده‌اش اونجان،یا داداشش کنارشِ یا.. خانی:اون برادر زاده‌اش که همکارشه هم کنارشه؟ ایلیا:فقط یه دفعه اومده بیمارستان خانی:حواست به اونم باشه ایلیا:ولی رئیس قرار نبود اون... خانی:وقتی تو عرضه نداری بری تو اتاق اون یارو پس یه جور دیگه باید وارد بشیم ایلیا:یه کار دیگه‌هم میتونم بکنم خانی:چه عجب...حالا چی هست؟ ایلیا:پسرخاله‌ام سربازِ میتونم برای یکی دوساعت لباس و مدارکشُ بگیرم،قیافه‌هامون شبیه هم‌دیگه‌اس،با یکم تغییر میشم مثل اون پس مشکلی بوجود نمیاد،اونموقع میتونم کارو تموم کنم خانی:گند بزنی اینسری ایلیا من میدونم و تو ایلیا:خیالتون راحت رئیس خانی:از هومن چه خبر ایلیا:فعلا نمیتونه بیاد آقا،دنبالش‌ن خانی:سفیدش کنید خب،درضمن سعی کنید یوسف رو از زندان نجات بدین ایلیا:کار نشدني خانی:تو یه کاری کن که بشه،میتونی بری ایلیا:بله رئیس ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:یه خبرایی در راهه😁
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
سلام شهادت آقا رسول الله ص و امام حسن مجتبی ع رو تسلیت میگم🖤✨
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²²²♡ یه ساعتی بود که پیش محمد بودم ذهنم همش داشت دنبال یه دلیل برای بحث بین محمد و رسول می‌گشت که به منم مربوط بود اولش نخواستم ازش بپرسم ولی دیگه نمیشه محسن:نگفتی برای چی با رسول بحث‌ت شده محمد:کنجکاویا محسن:کوفت بگو دیگه چیشده؟چون به منم مربوط میشه کنجکاوم محمد:چی میخواستی باشه؟من تازه باید بفهمم رسول افسردگی داشته؟قرص می‌خورده محسن:اهان اینو فهمیدی؟من گفتم چیشده محمد:مگه موضوع ساده‌ایِ محسن؟تو میدونی رسول کجا کار میکنه،میدونی اگه بفهمن رسول افسرده‌اس چی میشه؟ محسن:چی میشه مگه محمد:ازت انتظار نداشتم محسن،رسول کارش جوریه که باید از سلامت ذهنی برخوردار باشه ولی نیست محسن:هست،تازگی ها حالش خوب شده محمد:هنوز که داره قرص میخوره محسن:فقط بخاطر بی‌خوابی‌شِ،شبا نمیتونه خوب بخوابه دکتر قرص‌شو عوض کرده که فقط شبا بخوابه،دیگه افسرده نیست محمد:تو مگه با دکترش حرف زدی؟ محسن:آره چند بار رفتم پیشش،سری آخر اینا رو گفت،تو برای چی حالا با رسول بحث کردی؟مگه دست خودش بود؟ محمد:بعد از اون اتفاق موقعیت رسول حساسِ محسن:کدوم اتفاق؟ محمد:هیچی،همتون میدونستید اینو؟ محسن:فقط منو مهدی،با رسولم سر همین بحث‌ت شد؟ محمد:آره دیگه،یه چرت و پرتی‌هایی میگفتا،نگفتم که نگرانت نکنم(حرف رسول بود این یه تیکه) محسن:ادا بچه منو در نیار محمد:به بچه‌ات تربیت یاد بده محسن:خواهشا جلو مهدی اینو نگیا محمد:😂باش محسن:لرزت بهتر شد؟ محمد:آره خداروشکر بهترم،برو پیش مهدی تنها نمونه قبلش هم به عماد بگو بیاد مرخصم‌کنه،باید برم خونه محسن:مهدی که تا الان خوابیده محمد یعنی تا فرصت گیر میاره می‌خوابه محمد:😂 محسن:نخندا،راستی برای چی میخوای مرخص بشی؟ محمد:ولم کنا،خسته شدم خوبم دیگه محسن:باش،میرم میگم بعد خودمم میرسونمت محمد:اسنپ میگیرم میرم محسن:گفتم میرسونمت بگو چشم محمد:چشم محسن:آفرین ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:و آقای مهدی که همش می‌خوابه😁